Right here 38
Blue signهمه چیز براش پر از آرامش بود، گرم و نرم بود، چشم هاش رو که باز کرد تصویری غیر از تاریکی دید، نه زمین سختی وجود داشت و نه حس سرمایی وجود داشت، جی داخل خونه ای گرم بود و روی تخت نرمی دراز کشیده بود
دستی روی سینه اش قرار داشت و موهای بلندی قسمتی از صورتش رو گرفته بود، نگاهش رو که چرخوند و کمی عقب رفت، جیک رو دید، داخل خونه ی جیک بود؟ پس مکانی که تا چند ساعت قبل داخلش قرار داشت چی شده بود؟
-بیدار شدی؟
جیک با صدای خوابآلودی گفت و به جی خیره شد، همه چیز رویا به نظر میومد، بودنش در اینجا و کنار جیک، اینکه دیگه مجبور نبود زمین سختی رو قبول کنه، مقابلش چیزی جز تاریکی نبینه و البته سرمایی بدنش رو به ضعف نندازه
-تب داشتی.. نگران بودم که نکنه حالت خوب نشه، الان.. خوبی؟
جی آب دهنش رو قورت داد و تازه متوجه شد که چقدر گلوش خشکه، سرش رو به آرومی تکون داد و بلافاصله جیک نیم خیز شد و انگشت هاش رو بین موهاش برد و با لبخند بهش خیره شد
-خوشحالم که حالت خوبه
جیک حتی بیشتر باعث گرم شدن محیطی که داخلش قرار داشت، میشد، نگاه خیره ی جیک سبب دیوانه وار تپیدن قلبش شده بود، زیر نگاه جیک داشت ذوب میشد و جیک همچنان بهش خیره شده بود، موهاش رو عقب زد و با کمی جلو بردن صورتش، پیشونیش رو بوسید و لبخند دندون نمایی زد
-قلبت تند میزنه..
دست جیک درست روی سینه اش قرار داشت و صد البته که متوجهش میشد، جی نگاهش رو ازش گرفت و دستش رو تکیه گاه قرار داد تا از این موقعیت فرار کنه، اما بلافاصله جیک اون رو به تخت کوبید و فاصله ی صورت هاشون رو کم کرد و نگاهش رو به لب های جی داد، لب زیرینش رو گاز گرفت و نگاهش رو چشم های براق جی که حالا کمی گشاد شده بودن داد
-نگو که من باعث و بانیش ام؟
صد البته، جی خوب متوجه نمیشد، به طور ناگهانی روی تخت خواب با جیک بود و جیک حالا به طور غیر عادی ای داشت رفتار میکرد، بدون اینکه متوجه بشه، سر جیک حالا داخل گردنش فرو رفته بود، دستش رو تکون داد و انگشت هاش بلافاصله بین انگشت های جیک قفل شد
+جیک هیونگ..
بوسه ای روی گردنش گذاشته شد و بلافاصله سوزشی اون قسمت حس کرد، یا توهم زده بود یا داشت خواب میدید، بوسه های متعددی روی گردنش گذاشته شد و بلافاصله چشم هاش تار شد، لحظه ای تار بود، انگشت های جیک رو فشرد و بلافاصله که دیدش واضح شد، دوباره داخل اون فضای سرد بود، زمین سخت، بدنی که حالا نمیتونست تکونش بده، ناله ای از دهنش خارج شد و بلافاصله برخورد نفس هایی روی گردنش رو حس کرد
فردی روی بدنش بود، ولی اونقدری گیج و منگ بود که درکی از چیزی نداشت، موهای فردی که روش قرار داشت، بلوند بود، درست مثل جونگوون، سرش رو نمیتونست تکون بده، اما چشم هاش مستقیم بهش خیره بود، فرد عقب رفت و بلافاصله چهره ی جونگوون نمایان شد
جونگوون "اوه" ای از دهنش خارج شد و بلافاصله نیشخندی زد، دستش رو سمت موهای جی برد و انگشت هاش رو بینشون برد
-به هوش اومدی
جی در تلاش بود که چیزی بگه اما بدنش کاملا فلج بود، نه میتونست سرش رو تکون بده و نه میتونست جونگوون رو کنار بزنه و همین الان به اتفاقی که داشت میفتاد پایان بده
-نمیدونستم بوسیدنت میتونه انقدر خوب باشه
جونگوون با چهره ی شادی بهش خیره شده بود و داشت صحبت میکرد، اما جی همین الانش هم از درون ترک برداشته بود، جونگوون، بهترین دوستش، حس تنفر درون جی ریشه کرده بود و با هربار دیدن جونگوون در حال رشد بود، جونگوون دستش رو روی گردنش گذاشت و صورتش رو جلو برد
-چرا وقتی که جیک بهت اهمیتی نمیده، همچنان دوستش داری و پیگیرشی؟ چرا وقتی که من انقدر از خودگذشتگی کردم، همچنان توجه اون رو برای خودت میخوای؟
جی در دو قدمی گریه کردن قرار داشت، عصبانیتش رو نمیتونست بروز بده، نمیتونست حتی بدنش رو تکون بده و این باعث میشد بیشتر از خودش متنفر شه
-چرا؟
گذاشته شدن لب های جونگوون روی لب هاش، سد گریه اش رو شکست و بی صدا چشم هاش رو به بکدیگر فشرد و نفس پرفشاری رو بیرون داد، لب های جونگوون روی لب هاش در حال حرکت بودن و با هرچه بیشتر طول کشیدن این لحظات، جی بیشتر از درون سوزش و ترک خوردن قلبش رو حس میکرد
جونگوون عقب کشید و نگاهش به چشم های خیس جی که افتاد، کامل عقب کشید و پوزخندی زد
-تا همین چند لحظه ی پیش اسم جیک روی زبونت بود.. وقتی فهمیدی منم..
از روی جی بلند شد و روی زانوهاش خم شد، دست هاش رو روی زانوهاش گذاشت و نگاهش رو دوباره به جی داد
-فکر کنم واقعا..
در با شتاب باز شد و جونگوون سریعا نگاهش رو سمت در چرخوند، سونگهوا بود، کسی که از همون ابتدا باهاشون مخالف بود و منتظر بود تا از حدش گذر کنن و متاسفانه، گذر کرده بودن
×خوش گذرونی؟ میشه بگی دقیقا تعریفت از خوش گذرونی چیه؟
جونگوون در جواب، فقط پوزخندی زد و نگاهش رو از سونگهوا گرفت و به زمین زیر پاهاش نگاه کرد
×هم تو، هم مینگی، هردو دارید احمقانه عمل میکنید.. متوجه نیستید که این کار ها چقدر میتونه به کسی آسیب بزنه؟
جملات آخرش رو زمزمه وار گفت و کمی به اون دو نزدیک شد
-درست میگی، متوجه نیستم، نمیخوام متوجه باشم، نمیخوام درحالی که حاضرم براش هرکاری بکنم، اون به شخص دیگه ای فکر کنه
×چرا فکر کردی وقتی به کسی حس یک طرفه داری، دنیا به پایان رسیده؟
-ساکت باش، تا چند ساعت دیگه حالش بهتر میشه
×اعصاب خردکنه..
.
.
.
.
حالا تقریبا دو روز بود که از جی خبری نبود، حتی جونگوون هم دیگه خونه نبود، از همون اول هم نبایذ به جونگوون اعتماد میکرد که جی حالش خوبه و فقط موبایلشه که خاموشه
حتی سونگهون هم از این موضوع خبردار شده بود و هرجا که ممکن بود جی رو پیدا کنه سر زده بود، اما جی رو پیدا نکرده بود، به یک باره تمام پشیمونیش در این سال ها که از جی دریغ شده بود سراغش اومده بود و در این شرایط، نمیتونست وانمود کنه که خوبه
-اون دیگه یک فرد بالغه..
هیسونگ با لحن آرومی گفت و سونگهون در حالی که داشت ناخن هاش رو میخورد، نیم نگاهی بهش کرد
+تمام این چند سال با همین جمله خودم رو قانع کردم و فکر کردم قرار نیست همچین اتفاقی براش بیفته.. قرار نیست وقتی دو روز محو شده، حالش خوب باشه
-شاید مسافرت رفته
+حتی اگه تماسش رو جواب نمیدادم، تماس میگرفت و خبر میداد، ولی هیچ تماسی از طرفش ندارم..
مدتی بود که پاش ضرب کوب شده بود، اولش سرعت پاش کم بود اما به تدریج سرعت گرفته بود
+منِ احمق..
تچی کرد و نگاهش رو به خیابون داد، حتی هیسونگ هم نمیتونست برای آروم کردنش چیزی بگه، هرچیز که میگفت هم منطقی به نظر نمیومد و سونگهون ردش میکرد
هر سه هیچ کاری از دستشون بر نمیومد، دو نفر داخل ماشین نشسته و نفر سوم که جیک بود، داخل خونه نشسته بود، چقدر زمان میبرد تا حداقل خبری ازش بشه؟ حتی اگه کسی اون رو دزدیده بود، باید زنگ میزد و مبلغ میخواست، تا بتونن تأمینش کنن
.
.
.
.
-من دیگه حوصله ی ادامه اش رو ندارم.. فقط تمومش کن
جونگوون رو به مینگی گفت و نفس پرفشاری بیرون داد، سپس در رو بست و مینگی رو با جی داخل اتاق تنها گذاشت