Rift

Rift

-Sunken-

هوسوک در ماشینش رو به هم کوبید و با لبخند سمت جایگاه رفت ؛

مسابقه‌هایِ غیر قانونی همین بودن ، همیشه برنده شدن کمیاب بود ، مهم نبود چقدر حرفه‌ای باشی .


الکس از جایگاه پایین با چشمای درخشانش بهش نگاه کرد ، هوسوک میتونست حسادت و افتخار رو همزمان توی چشمهاش ببینه .


الکس سمت هوسوک رفت ، کلید ماشین رو بهش داد و گفت :


— توی اون مسابقه‌ها مثل دیوونه‌ها رانندگی میکنی ، ولی حتی یه بارم گیر نیوفتادی ، رازت چیه؟


هوسوک نیشخندی زد ، نگاهی به ساعت گوشیش انداخت ، وقتش شده بود ، دیگه کم کم پیام میداد .


— با یه پلیس میخوابم .


همون لحظه صدای نوتیف پیام از گوشی هوسوک اومد ، خودش بود ، لبخندش پررنگ تر شد .


الکس با تعجب نگاهش کرد ، خواست حرفی بزنه که ناگهان هوسوک از جایگاه پایین پرید و با سرعت سمت ماشینش رفت .


الکس بهت زده بهش نگاه کرد .


— کجا میری؟؟


هوسوک بی‌توجه در ماشین رو بست و روشنش کرد .


باید سر وقت میرسید ، میدونست افسر وسواس داره و اگه به موقع نمیرسید چیزای خوبی در انتظارش نبودن .


*


— افسر؟ میتونم بیام داخل .


جواب یونگی سریع و بدون هیچ وقفه‌ای بود ، هوسوک متوجه شده بود که افسر نمیتونه اشتیاق توی صداش رو پنهان کنه .


— بیا داخل هوسوک .


هوسوک در اتاق رو باز کرد ، اتاق تمیزی بود ، دلیلش مشخص بود .

گوشه‌ی اتاق تخت دو نفره‌ای بود که رو تختی تمیزی داشت .


— خب افسر ، مثل اینکه به سرت زده جنتلمن بازی در بیاری .


مرد نیشخندی زد ، کمی به هوسوک نزدیک شد و لبهاش رو به گردنش نزدیک کرد ، ناراضی گفت :


— بوی گاراژ میدی .


هوسوک دستش رو روی موهای مرد کشید ، موهای بلند و ابریشمیش ...


— بایدم اینطور باشه ، مسابقه داشتم مگه یادت رفته؟


یونگی از بو ناراحت شده بود ، اما دلیل نمیشد از هوسوک دور بمونه ، لبهاش رو نزدیک خط فکِ هوسوک کرد و گازی ازش گرفت .


هوسوک با کمی درد خندید ، انتظارش رو نداشت .


— افسر میخوای مثل یه گربه‌ی وحشی گازم بگیری؟


مرد برعکس هوسوک حتی لبخند هم نزد ، اما نیازی بهش نبود ، هوسوک میدونست اون چطوری احساستش رو نشون میده .


— نه هوسوک ، اما میتونم مثل یه گربه‌ی وحشی که شکارش رو پیدا کرده تا آخرین تیکه‌ی وجودتو بخورم .


هوسوک خوشحال بود ، واقعا از وجود یونگی تک تک دردسر‌ هاش راضی بود .


— بنظرت بهتر نیست اینکار رو جای درستش انجام بدی؟


گفت و به تخت تمیزی که یونگی آماده کرده بود اشاره کرد ‌.


لبهای یونگی هنوزم روی گردن هوسوک بود و آروم با لبهاش وجودِ هوسوک رو مزه میکرد ، ولی بخاطر درخواست هوسوک آروم هر دوشون رو سمت تخت هدایت کرد .


وقتی نزدیک تخت شدن ، هوسوک خودش رو از مرد جدا کرد و روی تخت انداخت .

یونگی با اعتراض ناله‌ای کرد ، نمیخواست هوسوک ازش دور بشه .

هوسوک با شنیدن ناله‌ی یونگی خندید ، همیشه میخندید ، یونگی عاشق خندیدنش بود .


— چی شده پیشی کوچولو نمیخواد شکارش ازش دور باشه؟


یونگی نیشخند زد ، کتش رو از روی شونه‌هاش برداشت ، کراواتش رو شل کرد و لباسِ سفیدش رو در آورد .


هوسوک با دیدنِ بدن سفید یونگی نفسش بند اومد ... خیلی سکسی بود ...

یونگی با دیدن حالت چهره‌ی هوسوک خندید ، واقعا خندید .


— چی شده؟ نکنه پشیمون شدی از اینکه شکارم باشی؟


هوسوک آب دهانش رو قورت داد و سعی کرد چهرش رو حفظ کنه .


— اتفاقا مشتاق تر شدم افسر مین !


— خوبه .


یونگی روی بدن هوسوک خیمه زد ، هوسوک ازش بلندتر بود ، ولی ظریف و خاص بود ، نمیتونست بگه چقدر عاشق حالتِ بدنشه .


با صدای سرفه‌ی هوسوک از افکارش بیرون کشیده شد ، هوسوک با نیشخند خاصی لباسش رو درآورده بود و مستقیم به چشمای یونگی نگاه میکرد .


— چی شده افسر؟ نکنه شکارت سستت کرده؟


ابروی یونگی بالا رفت ، تنها راهِ رام کردن اون پسر این بود که چیزی که میخواد رو بهش بدی ، چه پول باشه ، چه حمایت و چه خودش .


— شکارم اینقدر خوشمزه‌ست که نمیتونم در برابرش مقاومت کنم .


هوسوک دکمه‌ی شلوارش رو باز کرد ، صدای تیکش وجودِ یونگی رو سست میکرد .


— بنظرم بهتره افسر زودتر غذاشو بخوره ، چون خودِ غذا بی قراره .


یونگی دستاشو دور بدن هوسوک گرفت و به خودش نزدیک تر کرد ، آروم صورتش رو به ترقوه‌های هوسوک نزدیک کرد و گاز محکمی ازشون گرفت .


— آخ !


یونگی اهمیتی نداد و یک بار دیگه همونجا رو گاز گرفت .


— غذام فقط همینقدر صدا داره؟


هوسوک آهی کشید ، نفس‌های یونگی گرم بودن و باعث میشد بیشتر تحریک بشه .


— غذا اصولا صدایی نداره افسر ، اما غذای تو پر سرو صداست .


یونگی لبخندی زد .


— خوبه ‌، امیدوارم ساکت نباشی .


هوسوک دستش رو روی موهای یونگی کشید و نوازششون کرد .


— نگران نباش افسر ناامید نمیشی .


یونگی نفس عمیقی کشید ، نفس داغش به پوست هوسوک برخورد کرد و باعث شد بیشتر تحریک بشه .


— مثلِ اینکه غذای افسر از خود افسر سست تره ، درسته؟


یونگی گفت و دستش رو روی سینه‌ی هوسوک کشید هوسوک این بار به جای جواب ، ناله‌ی بلندی کرد .


یونگی با شنیدن صدای هوسوک نفس سختی کشید ، میتونست تحریک شدن خودشو حس کنه ، ولی الان قصدش چیز دیگه‌ای بود .


لبهاش رو روی گردن هوسوک کشید و آروم پایین تر رفت ، اول ترقوه‌هاش و بعد نیپل‌های خوش رنگش !


پوست کاراملی هوسوک به چشم یونگی برق میزد ، هر بار که زبونش رو روی نیپل‌هاش میکشید پوست هوسوک بیشتر برق میزد و یونگی بدجور معتاد شده بود ...


هوسوک ناله میکرد ، ناله‌هاش آروم بود اما درست کنار گوش یونگی ... با هر ناله احساس میکرد ارضا میشه .


خدای من اون پسر چی داره؟؟


هوسوک انگار که صدای درون یونگی رو شنیده باشه ساکت شد ، یونگی ناراضی از سکوتش کارش رو متوقف کرد و کمی ازش فاصله گرفت تا کامل ببینتش .


هوسوک به چشمای یونگی خیره شده بود ، یونگی میخواست ادامه بده اما انگار نگاه هوسوک تسخیرش کرده بود .


— هوسو - ...


نتونست حرفش‌ رو کامل کنه ، چون ناگهان هوسوک جلو اومد و محکم لباشو روی لبهای باریک یونگی کوبید !


یونگی شوک شده ، اول همراهی نکرد اما بعدش ، عمق طعمِ اون لبها رو چشید ... خدای من ... فوق العاده بود !


هوسوک به دلایل مسخره‌ای هیچوقت نمیزاشت یونگی ببوسدش ، اما این بار ...


هوسوک لبهای یونگی رو گاز میگرفت ، یونگی بلاخره متوجه شد چه شاهکاری نصیبش شده ، دستاش رو محکم دور کمر هوسوک حلقه کرد و لبهاش رو محکم گاز گرفت .


آه هوسوک توی بوسه‌ی یونگی خفه شد ، یونگی نفس سنگین هوسوک توی دهنش رو حس کرد ، بهتر از این نمیشد ...


هوسوک میتونست طعم خون لبهای خودش و یونگی رو حس کنه ، ترکیب خون‌ افسر و مجرم ، زیبا بود نه؟


پسر دستش رو سمت موهای یونگی برد و آروم بین انگشتاش گرفت و کمی کشید ، یونگی از شدت بوسه‌اش کم نکرد ، هوسوک نفس کم آورده بود ولی نمیتونست متوقفش کنه ، حسش فوق‌العاده بود ...


زمانی که هوسوک دیگه نتونست نبود اکسیژن رو تحمل کنه ، با هل کوچیکی یونگی رو از خودش دور کرد .

یونگی ناله‌ی معترضی کرد ، هوسوک نفس‌نفس زنان گفت :


— افسر ... غذات ... باید ... زنده بمونه ...


یونگی اهمیتی نداد ، ولی این بار تصمیم دیگه‌ای گرفت ، دستای هوسوک رو گرفت و انگشتاشونو به هم قفل کرد .


سرش رو پایین برد و زبونش رو با حرکت خاصی روی شکم هوسوک کشید .

صدای ناله‌ی هوسوک بلند شد ، پسر پاهاش رو از هم باز کرد .


— یونگی .. آه ... نه .. اونجا نه ...


یونگی میدونست شکم هوسوک چقدر حساسه ، بنابراین کارش رو متوقف نکرد ، چون نمیخواست ناله‌های هوسوک هم متوقف بشن .


— آیش ... یونگی ... آه !


وقتی هوسوک هوای خنکی رو روی پاهاش حس کرد ، تازه متوحه شد یونگی شلوارش رو درآورده .


یونگی خواست سرش رو پایین‌تر ببره اما هوسوک با تکونی اعتراض کرد .


— یونگیا ... بنظرت .. صدامون .. بیرون میره؟


یونگی از حرف پسر تعجب کرد ، چرا باید براش مهم میبود؟


— هوسوک اینکه اهمیتی ندا - ...


— نمیخوام توی دردسر بیوفتی .


چشمای یونگی گرد شد ، ولی بعد چند ثانیه لبخندی زد .


— نگران نباش عزیزم ، هیچ اتفاقی نمیوفته .


هوسوک چشماش رو بست ، لبخندی زد و گفت :


— هنوزم شک دارم افسر ، ولی شک من باعث نمیشه اون پایین خاموش شه ، پس ادامه بده .


یونگی از ته دل لبخند زد ، هوسوک خیلی دوست داشتنی بود ، خیلی زیاد .


— هوبای من میدونی که قراره اذیتت کنم؟


هوسوک آهی کشید .


— آه ... افسر ... این کارته ، هیچوقت نمیتونی بدون عذاب دادن مجرما ازشون بگذری .


یونگی بدنش رو به بدن هوسوک چسبوند ، بر عکس هوسوک پوست یونگی خنک بود و باعث شد هوسوک کمی بلرزه ، پسر کمی پاهاش رو از هم باز کرد ، عادتش بود .


— اگه اینجوریه تو مجرم خیلی خاصی هستی ، چون عذابت قراره خیلی لذت بخش باشه .


یونگی گفت و پاهای هوسوک رو کامل از هم فاصله داد و زبونش رو آروم و طولانی کنار رونِ پاش کشید ، صدای ناله‌ی هوسوک بلند شد ، تحملش سخت بود !


— آه ... یونگی ..


یونگی به کارش ادامه داد ، زبونش رو نزدیک عضو هوسوک برد و لیسی دورش زد .

هوسوک محکم پاهاش رو جمع کرد !


— آه یونگی نهه !


اوضاع برای هر دوشون سخت بود ، هم برای هوسوکی که با حرکات یونگی هر لحظه اشک توی چشماش جمع میشد. هم برای یونگی‌ای که عضو برجستش داشت به شلوارش فشار میاورد .


— دستمو ول کن .


یونگی تعجب کرد ، میدونست هوسوک با حرکتش بشدت تحریک شده و اگه بلند میشد بیشتر هم اذیت میشد .


ولی باز هم به حرفش گوش کرد ، پلیسی که مطیع مجرمشه ، چی از این بهتر؟


هوسوک دستای آزاد شدش رو پایین برد و دکمه‌ی شلوار یونگی رو باز کرد .


— میخوای زندانیش کنی افسر؟


صدای خنده‌ی یونگی بلند شد ، هوسوک واقعا فوق‌العاده بود ، اخلاقش رفتارش ، خنده‌هاش ، بدنش ، چشماش ، همه چیزش !


— خب مجرم نمیخواد یکم به افسرش کمک کنه؟


هوسوک با شنیدن این حرف چشمهاش برق زد ، آروم جاشون رو عوض کرد و یونگی سرش رو روی بالشت گذاشت .


— ما خیلی حرف میزنیم افسر ، ولی میدونی که من عاشق مکالمه‌ام !


هوسوک این رو گفت و با انگشتای کشیدش زیپ شلوار یونگی رو هم باز کرد و اون رو پایین کشید .


— بنظرم وقتشه نوبت مکالمه‌ی پایین تنه‌مون بشه ، نظرت چیه ، شکار من؟


لبخند از روی لبهای هوسوک پاک نمیشد ، یونگی هم نمیخواست پاک بشه .


هوسوک سرش رو پایین برد و با دندوناش باکسر یونگی رو پایین کشید ، زبونش رو با اغوا کننده ترین حالت ممکن دور عضو افسر پیچید و مک خیس و محکمی زد .


— آهه .. هوسوک ..


عضلات هوسوک با شنیدن ناله‌های یونگی منقبض شد ، بدون حتی لحظه‌ای فکر دوباره سرش رو پایین تر برد و این بار کل عضو یونگی رو توی دهنش جا داد .


نفس یونگی لحظه‌ای بند اومد ، انگشتاش دور دست هوسوک محکم شد .


— آه ... هوبا ..


هوسوک سرش رو بالا آورد .


— نظرت چیه یکم عذاب بکشی افسر؟


یونگی خندید ، بازو‌هاش منقبض شد ، دست هوسوک رو گرفت و توی چشم به هم زدن جاشون رو عوض کرد .


— من باید شکارمو بخورم ، نه اون منو !


هوسوک صورتش رو جلو برد و لب پایین یونگی رو به آرومی گاز گرفت .


— شکارت فعلا راضیه افسر ، ادامه بده .


یونگی هوسوک رو برعکس کرد و موازی روی بدنش ولو شد ، ترکیب پوست سرد یونگی با پوست گرم هوسوک تعادلی رو به وجود میاورد که هوسوک رو بی قرار میکرد .


— آه .. یونگی ... افسر ..


هوسوک میتونست برخورد عضو تحریک شده‌ی یونگی رو با سوراخش حس کنه ، نمیخواست ضعیف بنظر بیاد ولی واقعا میخواستش .


— افسر ... زیادی لفتش نمیدی؟


یونگی از درد تحریک شدنش آهی کشید ، زبونش رو روی گوش هوسوک کشید و گفت :


— شکارم بی قراره ، شاید باید چیزی که میخواد رو بهش بدم تا آروم بشه .


— بنظرم زیادی طولش نده افسر .


یونگی نیشخندی به بی‌قراری هوسوک زد ، میدونست این بار باید تمام و کمال خودش رو به هوسوک بده ، درست مثل قول و قرارشون ‌.


یونگی زبونش رو سمت حفره‌ی هوسوک برد و زبونش رو آروم و اغوا کننده دورش کشید ، کل بدن هوسوک لرزیید و صدای ناله‌هاش بلندتر شد .


— آهههه .. وای افسر .. طولش .. نده !


یونگی دستش رو از بین انگشتای هوسوک بیرون کشید و اطراف سوراخش کشید .


— تحمل کن عزیزم ، مگه نمیدونی که باید آمادت کنم؟


هوسوک چشمهاشو بسته بود و محکن فشار میداد ، عضو تحریک شدش داشت میترکید .


— نیازی ندارم افسر ، من تورو آماده نمیکنم !


— تو با من فرق داری هوبا ، تو ظریفی ، افسر باید مراقبت باشه .


هوسوک خندید ، همش میخندید ، انگار با هر حرف یونگی قلقلکش میدادن .


— دیگه کافیه افسر ، دردشو من قراره تحمل کنم ، پس زود باش !


یونگی با خودش فکر کرد ، میدونست هوسوک یکم بدش میاد اما نمیتونست همینطوری پسر رو اذیت کنه ، پس دستش رو سمت کشوی کناری برد و لوب رو برداشت .

کمی روی انگشتاش ریخت و آروم وارد هوسوک کرد .


— آه !


یونگی حرکت انگشتاش رو متوقف کرد .


— دردت اومده عزیزم؟


هوسوک قوسی به کمرش داد ، صداهای نامفهومی از سمتش میومدن ، یونگی نگران شد ، هر بار نگران میشد .


— نه افسر .. اه .. ادامه بده .. متوقف نشو !


یونگی با تایید هوسوک انگشت دومش رو هم وارد پسر کرد ، قوس کمر هوسوک یونگی رو بیشتر تحریک میکرد .


— آه .. افسر ... بسه .. عذابم نده ...


یونگی روزه‌ی سکوت گرفته بود ، نمیخواست اعترف کنه ولی هر بار که هوسوک افسر صداش میکرد سست میشد .


تصمیم به حرکت دیگه‌ای گرفت ، انگشتاش رو بیرون کشید و این بار ، آروم عضوشو وارد پسر کرد .


چشمای هوسوک گرد شد ! یونگی دستش رو روی قوس کمر پسر گذاشت و برعکسش کرد ، هوسوک روی پایین‌ تنه‌ی یونگی نشست .


— آه یون ... آهه افسر ...


یونگی چشماشو بست ، نمیخواست معذب بشه یا حتی هوسوک رو معذب کنه اما واقعا نمیتونست دهنش رو بسته نگه داره .


— آه هوبا .. خیلی حس خوبی داری ..


هوسوک قوسی به کمرش داد ، هر چی بیشتر یونگی رو داخل خودش حس میکرد حس بهتری داشت .


— میدونم‌ افسر ... آه .. تو هم همینطور ...


یونگی آروم شروع به حرکت کرد و ضربه زد ، حرکاتش اروم ، دقیق و منظم بود ، درست مثل شخصیتش .


— پس ازم راضی‌ای هوبا ...


هوسوک با حرکات یونگی تکون زیادی نمیخورد ، میشد گفت غرورش اجازه نمیداد بیش از حد لذت ببره .


— راضی کننده‌ای افسر .


لبخند رضایت یونگی همراه با ضربه‌های افزایش یافت ، از اینکه هوسوک ساکت شده بود راضی نبود .


دستاش رو دور کمر باریک پسر حلقه کرد و به پهلو خوابوندش .


— چیکار میکنی افسر؟ آه !!


یونگی به پهلو ضربه‌ای درون پسر زد که باعث شد صدای ناله‌هاش بلند بشه .


— قرار بود شکار ساکتی نباشی عزیزم .


هوسوک چشماشو بست و خندید ، ببا قوس کمرش باسنش رو کمی به پایین تنه‌ی یونگی نزدیک کرد و همونطور ‌که افسر خواسته بود ساکت نموند .


— آه .. افسر .. آه .. اگه میخوای .. ساکت نمونم ، باید بیشتر ... تلاش کن- ...


صداش با ضربه‌ی محکم یونگی داخلش خفه شد ، یونگی دستش رو روی شکم شیش تیکه‌ی پسر کشید .


— هوبا .. اجازه دارم؟


هوسوک باز پایین تنه‌ش رو به یونگی نزدیک تر کرد .


— چرا میپرسی افسر؟


یونگی لبخند زد و با آخرین حرکتش داخل هوسوک خالی شد .


هوسوک با تموم وجود لرزید ، با لرزشش ، دستای یونگی دورش محکم تر شدن و بعد ...

هوسوک با فشار خالی شد ، حسش فوق‌العاده ، پر از درد و بشدت لذت بخش بود ، نمیخواست تموم بشه ، نمیخواست یونگی بس کنه .


وقتی یونگی دیگه حرکتی نکرد ، هوسوک ناله کرد ، پر از اعتراض ..


یونگی با شنیدن ناله‌اش ، ناخوادآگاه ضربه‌ی دیگه‌ای زد .


— آه هوسوک ... خیلی حس خوبی داری .. میتونم تا ابد همینجوری بمونم ...


هوسوک قوسی به کمرش داد ، این کارش یونگی رو تحریک میکرد .


— همینجوری بمون افسر .. من قصد ندارم آزادت کنم .


یونگی هوسوک رو محکم بغل کرد و باعث شد فشاری بهش وارد بشه ، عضوش محکم تر به پروستات هوسوک خورد .


— آه یونگی .. دوباره ..


یونگی تعجب کرد ، دستاش رو از دور کمر هوسوک برداشت ، ناله‌ی هوسوک بلند شد .


— پروستاتتو پیدا کردم عزیزم؟


هوسوک حرفی نزد ، به جاش ناله‌ای کرد تا حرف افسر رو تایید کنه .


یونگی به حرکاتش ادامه داد ، فکر نمیکرد با رابطه‌ای برای بار دوم کام بشه اما با هوسوک همه چیز فرق داشت .


بعد اینکه هوسوک کام شد ، یونگی بدون حرکت بغلش کرد ، متوجه شد خوابش برده ، پس آروم ازش بیرون کشید و توی خواب تمیزش کرد تا فردا با هم برن حموم .

*

*

یونگی زودتر هوسوک بیدار شد ، قابل انتظار بود چون افسر خیلی روی تایم حساس بود .


با صدای آرومی تلاش کرد هوسوک رو بیدار کنه ، امیدوار بود دردش زیاد نباشه .


— هوبا؟ عزیزم؟ نمیخوای بیدار شی؟


هوسوک تکونی خورد ، خمیازه‌ای کشید و بلافاصله با دردی توی ستون فقراتش مواجه شد .


— آخخخ !


یونگی نگران سمتش رفت .


— هوبا دردت زیاده؟ میخوای ماساژت بدم؟


هوسوک خواب‌آلود گفت :


— لازم نکرده افسر ، ماساژ به جاهای خوبی ختم نمیشه .


یونگی خندید ، آروم دست هوسوک رو گرفت و بردش سر میز .

لقمه‌ای درست کرد و نزدیک دهان هوسوک برد ، پسر خواب الود دستش رو پس زد .


— افسر میدونی که با بچه طرف نیستی؟


یونگی لبخند زد و موهای نسبتا کوتاه هوسوک رو از روی صورتش کنار زد .


— آره میدونم عزیزم ، ولی حواست باشه برای اینکه بزارم از زیر دست پلیس در بری باید هزینه بدی ، پس ساکت باش و بزار ازت مراقبت کنم .


هوسوک جلو رفت و بوسه‌ای روی پیشونی یونگی زد .


— باشه هیونگ .


یونگی سریع سمتش برگشت . با تعجب گفت :


— چی گفتی؟


هوسوک خندید .


— تعحب کردی ، هیونگ؟


— تا حالا هیونگ صدام نزده بودی .


هوسوک لقمه‌ی دیگه‌ای خورد و گفت :


— لقبای زیادی هست که میتونم باهاشون صدات کنم یونگی ، بستگی داره توی چه موقعیتی باشیم .


یونگی نتونست تحمل کنه ، کنار هوسوک روی صندلی زانو زد و محکم بغلش کرد ‌.


هوسوک از درد چشمهاشو روی هم فشار داد ولی چیزی نگفت .


— یونگی؟ خوبی؟


— اره هوبا اره .


هوسوک دستاشو روی سر افسر کشید .


— پس بلند شو ، اخرین پرونده‌مو نبستی .


یونگی از هوسوک فاصله گرفت ، خندید و بوسه‌ای روی لپش زد .


— مجرم خوبی نیستی ، باید آثار جرمتو پاک کنی .


چشمهای هوسوک برقی زد ، پلکهاش خمار شد و گفت :


— تو خود جرمی و آثار جرم هم روی تخته ، چطور میتونم پاکش کنم؟


یونگی دست هوسوک رو گرفت و بلندش کرد و آروم سمت حمام کشیدش .


— خودم برات پاکش میکنم هوبا ، تو فعلا استراحت کن مجرم زیبای من !


Nick

Report Page