Rift
-Sunken-هوسوک در ماشینش رو به هم کوبید و با لبخند سمت جایگاه رفت ؛
مسابقههایِ غیر قانونی همین بودن ، همیشه برنده شدن کمیاب بود ، مهم نبود چقدر حرفهای باشی .
الکس از جایگاه پایین با چشمای درخشانش بهش نگاه کرد ، هوسوک میتونست حسادت و افتخار رو همزمان توی چشمهاش ببینه .
الکس سمت هوسوک رفت ، کلید ماشین رو بهش داد و گفت :
— توی اون مسابقهها مثل دیوونهها رانندگی میکنی ، ولی حتی یه بارم گیر نیوفتادی ، رازت چیه؟
هوسوک نیشخندی زد ، نگاهی به ساعت گوشیش انداخت ، وقتش شده بود ، دیگه کم کم پیام میداد .
— با یه پلیس میخوابم .
همون لحظه صدای نوتیف پیام از گوشی هوسوک اومد ، خودش بود ، لبخندش پررنگ تر شد .
الکس با تعجب نگاهش کرد ، خواست حرفی بزنه که ناگهان هوسوک از جایگاه پایین پرید و با سرعت سمت ماشینش رفت .
الکس بهت زده بهش نگاه کرد .
— کجا میری؟؟
هوسوک بیتوجه در ماشین رو بست و روشنش کرد .
باید سر وقت میرسید ، میدونست افسر وسواس داره و اگه به موقع نمیرسید چیزای خوبی در انتظارش نبودن .
*
— افسر؟ میتونم بیام داخل .
جواب یونگی سریع و بدون هیچ وقفهای بود ، هوسوک متوجه شده بود که افسر نمیتونه اشتیاق توی صداش رو پنهان کنه .
— بیا داخل هوسوک .
هوسوک در اتاق رو باز کرد ، اتاق تمیزی بود ، دلیلش مشخص بود .
گوشهی اتاق تخت دو نفرهای بود که رو تختی تمیزی داشت .
— خب افسر ، مثل اینکه به سرت زده جنتلمن بازی در بیاری .
مرد نیشخندی زد ، کمی به هوسوک نزدیک شد و لبهاش رو به گردنش نزدیک کرد ، ناراضی گفت :
— بوی گاراژ میدی .
هوسوک دستش رو روی موهای مرد کشید ، موهای بلند و ابریشمیش ...
— بایدم اینطور باشه ، مسابقه داشتم مگه یادت رفته؟
یونگی از بو ناراحت شده بود ، اما دلیل نمیشد از هوسوک دور بمونه ، لبهاش رو نزدیک خط فکِ هوسوک کرد و گازی ازش گرفت .
هوسوک با کمی درد خندید ، انتظارش رو نداشت .
— افسر میخوای مثل یه گربهی وحشی گازم بگیری؟
مرد برعکس هوسوک حتی لبخند هم نزد ، اما نیازی بهش نبود ، هوسوک میدونست اون چطوری احساستش رو نشون میده .
— نه هوسوک ، اما میتونم مثل یه گربهی وحشی که شکارش رو پیدا کرده تا آخرین تیکهی وجودتو بخورم .
هوسوک خوشحال بود ، واقعا از وجود یونگی تک تک دردسر هاش راضی بود .
— بنظرت بهتر نیست اینکار رو جای درستش انجام بدی؟
گفت و به تخت تمیزی که یونگی آماده کرده بود اشاره کرد .
لبهای یونگی هنوزم روی گردن هوسوک بود و آروم با لبهاش وجودِ هوسوک رو مزه میکرد ، ولی بخاطر درخواست هوسوک آروم هر دوشون رو سمت تخت هدایت کرد .
وقتی نزدیک تخت شدن ، هوسوک خودش رو از مرد جدا کرد و روی تخت انداخت .
یونگی با اعتراض نالهای کرد ، نمیخواست هوسوک ازش دور بشه .
هوسوک با شنیدن نالهی یونگی خندید ، همیشه میخندید ، یونگی عاشق خندیدنش بود .
— چی شده پیشی کوچولو نمیخواد شکارش ازش دور باشه؟
یونگی نیشخند زد ، کتش رو از روی شونههاش برداشت ، کراواتش رو شل کرد و لباسِ سفیدش رو در آورد .
هوسوک با دیدنِ بدن سفید یونگی نفسش بند اومد ... خیلی سکسی بود ...
یونگی با دیدن حالت چهرهی هوسوک خندید ، واقعا خندید .
— چی شده؟ نکنه پشیمون شدی از اینکه شکارم باشی؟
هوسوک آب دهانش رو قورت داد و سعی کرد چهرش رو حفظ کنه .
— اتفاقا مشتاق تر شدم افسر مین !
— خوبه .
یونگی روی بدن هوسوک خیمه زد ، هوسوک ازش بلندتر بود ، ولی ظریف و خاص بود ، نمیتونست بگه چقدر عاشق حالتِ بدنشه .
با صدای سرفهی هوسوک از افکارش بیرون کشیده شد ، هوسوک با نیشخند خاصی لباسش رو درآورده بود و مستقیم به چشمای یونگی نگاه میکرد .
— چی شده افسر؟ نکنه شکارت سستت کرده؟
ابروی یونگی بالا رفت ، تنها راهِ رام کردن اون پسر این بود که چیزی که میخواد رو بهش بدی ، چه پول باشه ، چه حمایت و چه خودش .
— شکارم اینقدر خوشمزهست که نمیتونم در برابرش مقاومت کنم .
هوسوک دکمهی شلوارش رو باز کرد ، صدای تیکش وجودِ یونگی رو سست میکرد .
— بنظرم بهتره افسر زودتر غذاشو بخوره ، چون خودِ غذا بی قراره .
یونگی دستاشو دور بدن هوسوک گرفت و به خودش نزدیک تر کرد ، آروم صورتش رو به ترقوههای هوسوک نزدیک کرد و گاز محکمی ازشون گرفت .
— آخ !
یونگی اهمیتی نداد و یک بار دیگه همونجا رو گاز گرفت .
— غذام فقط همینقدر صدا داره؟
هوسوک آهی کشید ، نفسهای یونگی گرم بودن و باعث میشد بیشتر تحریک بشه .
— غذا اصولا صدایی نداره افسر ، اما غذای تو پر سرو صداست .
یونگی لبخندی زد .
— خوبه ، امیدوارم ساکت نباشی .
هوسوک دستش رو روی موهای یونگی کشید و نوازششون کرد .
— نگران نباش افسر ناامید نمیشی .
یونگی نفس عمیقی کشید ، نفس داغش به پوست هوسوک برخورد کرد و باعث شد بیشتر تحریک بشه .
— مثلِ اینکه غذای افسر از خود افسر سست تره ، درسته؟
یونگی گفت و دستش رو روی سینهی هوسوک کشید هوسوک این بار به جای جواب ، نالهی بلندی کرد .
یونگی با شنیدن صدای هوسوک نفس سختی کشید ، میتونست تحریک شدن خودشو حس کنه ، ولی الان قصدش چیز دیگهای بود .
لبهاش رو روی گردن هوسوک کشید و آروم پایین تر رفت ، اول ترقوههاش و بعد نیپلهای خوش رنگش !
پوست کاراملی هوسوک به چشم یونگی برق میزد ، هر بار که زبونش رو روی نیپلهاش میکشید پوست هوسوک بیشتر برق میزد و یونگی بدجور معتاد شده بود ...
هوسوک ناله میکرد ، نالههاش آروم بود اما درست کنار گوش یونگی ... با هر ناله احساس میکرد ارضا میشه .
خدای من اون پسر چی داره؟؟
هوسوک انگار که صدای درون یونگی رو شنیده باشه ساکت شد ، یونگی ناراضی از سکوتش کارش رو متوقف کرد و کمی ازش فاصله گرفت تا کامل ببینتش .
هوسوک به چشمای یونگی خیره شده بود ، یونگی میخواست ادامه بده اما انگار نگاه هوسوک تسخیرش کرده بود .
— هوسو - ...
نتونست حرفش رو کامل کنه ، چون ناگهان هوسوک جلو اومد و محکم لباشو روی لبهای باریک یونگی کوبید !
یونگی شوک شده ، اول همراهی نکرد اما بعدش ، عمق طعمِ اون لبها رو چشید ... خدای من ... فوق العاده بود !
هوسوک به دلایل مسخرهای هیچوقت نمیزاشت یونگی ببوسدش ، اما این بار ...
هوسوک لبهای یونگی رو گاز میگرفت ، یونگی بلاخره متوجه شد چه شاهکاری نصیبش شده ، دستاش رو محکم دور کمر هوسوک حلقه کرد و لبهاش رو محکم گاز گرفت .
آه هوسوک توی بوسهی یونگی خفه شد ، یونگی نفس سنگین هوسوک توی دهنش رو حس کرد ، بهتر از این نمیشد ...
هوسوک میتونست طعم خون لبهای خودش و یونگی رو حس کنه ، ترکیب خون افسر و مجرم ، زیبا بود نه؟
پسر دستش رو سمت موهای یونگی برد و آروم بین انگشتاش گرفت و کمی کشید ، یونگی از شدت بوسهاش کم نکرد ، هوسوک نفس کم آورده بود ولی نمیتونست متوقفش کنه ، حسش فوقالعاده بود ...
زمانی که هوسوک دیگه نتونست نبود اکسیژن رو تحمل کنه ، با هل کوچیکی یونگی رو از خودش دور کرد .
یونگی نالهی معترضی کرد ، هوسوک نفسنفس زنان گفت :
— افسر ... غذات ... باید ... زنده بمونه ...
یونگی اهمیتی نداد ، ولی این بار تصمیم دیگهای گرفت ، دستای هوسوک رو گرفت و انگشتاشونو به هم قفل کرد .
سرش رو پایین برد و زبونش رو با حرکت خاصی روی شکم هوسوک کشید .
صدای نالهی هوسوک بلند شد ، پسر پاهاش رو از هم باز کرد .
— یونگی .. آه ... نه .. اونجا نه ...
یونگی میدونست شکم هوسوک چقدر حساسه ، بنابراین کارش رو متوقف نکرد ، چون نمیخواست نالههای هوسوک هم متوقف بشن .
— آیش ... یونگی ... آه !
وقتی هوسوک هوای خنکی رو روی پاهاش حس کرد ، تازه متوحه شد یونگی شلوارش رو درآورده .
یونگی خواست سرش رو پایینتر ببره اما هوسوک با تکونی اعتراض کرد .
— یونگیا ... بنظرت .. صدامون .. بیرون میره؟
یونگی از حرف پسر تعجب کرد ، چرا باید براش مهم میبود؟
— هوسوک اینکه اهمیتی ندا - ...
— نمیخوام توی دردسر بیوفتی .
چشمای یونگی گرد شد ، ولی بعد چند ثانیه لبخندی زد .
— نگران نباش عزیزم ، هیچ اتفاقی نمیوفته .
هوسوک چشماش رو بست ، لبخندی زد و گفت :
— هنوزم شک دارم افسر ، ولی شک من باعث نمیشه اون پایین خاموش شه ، پس ادامه بده .
یونگی از ته دل لبخند زد ، هوسوک خیلی دوست داشتنی بود ، خیلی زیاد .
— هوبای من میدونی که قراره اذیتت کنم؟
هوسوک آهی کشید .
— آه ... افسر ... این کارته ، هیچوقت نمیتونی بدون عذاب دادن مجرما ازشون بگذری .
یونگی بدنش رو به بدن هوسوک چسبوند ، بر عکس هوسوک پوست یونگی خنک بود و باعث شد هوسوک کمی بلرزه ، پسر کمی پاهاش رو از هم باز کرد ، عادتش بود .
— اگه اینجوریه تو مجرم خیلی خاصی هستی ، چون عذابت قراره خیلی لذت بخش باشه .
یونگی گفت و پاهای هوسوک رو کامل از هم فاصله داد و زبونش رو آروم و طولانی کنار رونِ پاش کشید ، صدای نالهی هوسوک بلند شد ، تحملش سخت بود !
— آه ... یونگی ..
یونگی به کارش ادامه داد ، زبونش رو نزدیک عضو هوسوک برد و لیسی دورش زد .
هوسوک محکم پاهاش رو جمع کرد !
— آه یونگی نهه !
اوضاع برای هر دوشون سخت بود ، هم برای هوسوکی که با حرکات یونگی هر لحظه اشک توی چشماش جمع میشد. هم برای یونگیای که عضو برجستش داشت به شلوارش فشار میاورد .
— دستمو ول کن .
یونگی تعجب کرد ، میدونست هوسوک با حرکتش بشدت تحریک شده و اگه بلند میشد بیشتر هم اذیت میشد .
ولی باز هم به حرفش گوش کرد ، پلیسی که مطیع مجرمشه ، چی از این بهتر؟
هوسوک دستای آزاد شدش رو پایین برد و دکمهی شلوار یونگی رو باز کرد .
— میخوای زندانیش کنی افسر؟
صدای خندهی یونگی بلند شد ، هوسوک واقعا فوقالعاده بود ، اخلاقش رفتارش ، خندههاش ، بدنش ، چشماش ، همه چیزش !
— خب مجرم نمیخواد یکم به افسرش کمک کنه؟
هوسوک با شنیدن این حرف چشمهاش برق زد ، آروم جاشون رو عوض کرد و یونگی سرش رو روی بالشت گذاشت .
— ما خیلی حرف میزنیم افسر ، ولی میدونی که من عاشق مکالمهام !
هوسوک این رو گفت و با انگشتای کشیدش زیپ شلوار یونگی رو هم باز کرد و اون رو پایین کشید .
— بنظرم وقتشه نوبت مکالمهی پایین تنهمون بشه ، نظرت چیه ، شکار من؟
لبخند از روی لبهای هوسوک پاک نمیشد ، یونگی هم نمیخواست پاک بشه .
هوسوک سرش رو پایین برد و با دندوناش باکسر یونگی رو پایین کشید ، زبونش رو با اغوا کننده ترین حالت ممکن دور عضو افسر پیچید و مک خیس و محکمی زد .
— آهه .. هوسوک ..
عضلات هوسوک با شنیدن نالههای یونگی منقبض شد ، بدون حتی لحظهای فکر دوباره سرش رو پایین تر برد و این بار کل عضو یونگی رو توی دهنش جا داد .
نفس یونگی لحظهای بند اومد ، انگشتاش دور دست هوسوک محکم شد .
— آه ... هوبا ..
هوسوک سرش رو بالا آورد .
— نظرت چیه یکم عذاب بکشی افسر؟
یونگی خندید ، بازوهاش منقبض شد ، دست هوسوک رو گرفت و توی چشم به هم زدن جاشون رو عوض کرد .
— من باید شکارمو بخورم ، نه اون منو !
هوسوک صورتش رو جلو برد و لب پایین یونگی رو به آرومی گاز گرفت .
— شکارت فعلا راضیه افسر ، ادامه بده .
یونگی هوسوک رو برعکس کرد و موازی روی بدنش ولو شد ، ترکیب پوست سرد یونگی با پوست گرم هوسوک تعادلی رو به وجود میاورد که هوسوک رو بی قرار میکرد .
— آه .. یونگی ... افسر ..
هوسوک میتونست برخورد عضو تحریک شدهی یونگی رو با سوراخش حس کنه ، نمیخواست ضعیف بنظر بیاد ولی واقعا میخواستش .
— افسر ... زیادی لفتش نمیدی؟
یونگی از درد تحریک شدنش آهی کشید ، زبونش رو روی گوش هوسوک کشید و گفت :
— شکارم بی قراره ، شاید باید چیزی که میخواد رو بهش بدم تا آروم بشه .
— بنظرم زیادی طولش نده افسر .
یونگی نیشخندی به بیقراری هوسوک زد ، میدونست این بار باید تمام و کمال خودش رو به هوسوک بده ، درست مثل قول و قرارشون .
یونگی زبونش رو سمت حفرهی هوسوک برد و زبونش رو آروم و اغوا کننده دورش کشید ، کل بدن هوسوک لرزیید و صدای نالههاش بلندتر شد .
— آهههه .. وای افسر .. طولش .. نده !
یونگی دستش رو از بین انگشتای هوسوک بیرون کشید و اطراف سوراخش کشید .
— تحمل کن عزیزم ، مگه نمیدونی که باید آمادت کنم؟
هوسوک چشمهاشو بسته بود و محکن فشار میداد ، عضو تحریک شدش داشت میترکید .
— نیازی ندارم افسر ، من تورو آماده نمیکنم !
— تو با من فرق داری هوبا ، تو ظریفی ، افسر باید مراقبت باشه .
هوسوک خندید ، همش میخندید ، انگار با هر حرف یونگی قلقلکش میدادن .
— دیگه کافیه افسر ، دردشو من قراره تحمل کنم ، پس زود باش !
یونگی با خودش فکر کرد ، میدونست هوسوک یکم بدش میاد اما نمیتونست همینطوری پسر رو اذیت کنه ، پس دستش رو سمت کشوی کناری برد و لوب رو برداشت .
کمی روی انگشتاش ریخت و آروم وارد هوسوک کرد .
— آه !
یونگی حرکت انگشتاش رو متوقف کرد .
— دردت اومده عزیزم؟
هوسوک قوسی به کمرش داد ، صداهای نامفهومی از سمتش میومدن ، یونگی نگران شد ، هر بار نگران میشد .
— نه افسر .. اه .. ادامه بده .. متوقف نشو !
یونگی با تایید هوسوک انگشت دومش رو هم وارد پسر کرد ، قوس کمر هوسوک یونگی رو بیشتر تحریک میکرد .
— آه .. افسر ... بسه .. عذابم نده ...
یونگی روزهی سکوت گرفته بود ، نمیخواست اعترف کنه ولی هر بار که هوسوک افسر صداش میکرد سست میشد .
تصمیم به حرکت دیگهای گرفت ، انگشتاش رو بیرون کشید و این بار ، آروم عضوشو وارد پسر کرد .
چشمای هوسوک گرد شد ! یونگی دستش رو روی قوس کمر پسر گذاشت و برعکسش کرد ، هوسوک روی پایین تنهی یونگی نشست .
— آه یون ... آهه افسر ...
یونگی چشماشو بست ، نمیخواست معذب بشه یا حتی هوسوک رو معذب کنه اما واقعا نمیتونست دهنش رو بسته نگه داره .
— آه هوبا .. خیلی حس خوبی داری ..
هوسوک قوسی به کمرش داد ، هر چی بیشتر یونگی رو داخل خودش حس میکرد حس بهتری داشت .
— میدونم افسر ... آه .. تو هم همینطور ...
یونگی آروم شروع به حرکت کرد و ضربه زد ، حرکاتش اروم ، دقیق و منظم بود ، درست مثل شخصیتش .
— پس ازم راضیای هوبا ...
هوسوک با حرکات یونگی تکون زیادی نمیخورد ، میشد گفت غرورش اجازه نمیداد بیش از حد لذت ببره .
— راضی کنندهای افسر .
لبخند رضایت یونگی همراه با ضربههای افزایش یافت ، از اینکه هوسوک ساکت شده بود راضی نبود .
دستاش رو دور کمر باریک پسر حلقه کرد و به پهلو خوابوندش .
— چیکار میکنی افسر؟ آه !!
یونگی به پهلو ضربهای درون پسر زد که باعث شد صدای نالههاش بلند بشه .
— قرار بود شکار ساکتی نباشی عزیزم .
هوسوک چشماشو بست و خندید ، ببا قوس کمرش باسنش رو کمی به پایین تنهی یونگی نزدیک کرد و همونطور که افسر خواسته بود ساکت نموند .
— آه .. افسر .. آه .. اگه میخوای .. ساکت نمونم ، باید بیشتر ... تلاش کن- ...
صداش با ضربهی محکم یونگی داخلش خفه شد ، یونگی دستش رو روی شکم شیش تیکهی پسر کشید .
— هوبا .. اجازه دارم؟
هوسوک باز پایین تنهش رو به یونگی نزدیک تر کرد .
— چرا میپرسی افسر؟
یونگی لبخند زد و با آخرین حرکتش داخل هوسوک خالی شد .
هوسوک با تموم وجود لرزید ، با لرزشش ، دستای یونگی دورش محکم تر شدن و بعد ...
هوسوک با فشار خالی شد ، حسش فوقالعاده ، پر از درد و بشدت لذت بخش بود ، نمیخواست تموم بشه ، نمیخواست یونگی بس کنه .
وقتی یونگی دیگه حرکتی نکرد ، هوسوک ناله کرد ، پر از اعتراض ..
یونگی با شنیدن نالهاش ، ناخوادآگاه ضربهی دیگهای زد .
— آه هوسوک ... خیلی حس خوبی داری .. میتونم تا ابد همینجوری بمونم ...
هوسوک قوسی به کمرش داد ، این کارش یونگی رو تحریک میکرد .
— همینجوری بمون افسر .. من قصد ندارم آزادت کنم .
یونگی هوسوک رو محکم بغل کرد و باعث شد فشاری بهش وارد بشه ، عضوش محکم تر به پروستات هوسوک خورد .
— آه یونگی .. دوباره ..
یونگی تعجب کرد ، دستاش رو از دور کمر هوسوک برداشت ، نالهی هوسوک بلند شد .
— پروستاتتو پیدا کردم عزیزم؟
هوسوک حرفی نزد ، به جاش نالهای کرد تا حرف افسر رو تایید کنه .
یونگی به حرکاتش ادامه داد ، فکر نمیکرد با رابطهای برای بار دوم کام بشه اما با هوسوک همه چیز فرق داشت .
بعد اینکه هوسوک کام شد ، یونگی بدون حرکت بغلش کرد ، متوجه شد خوابش برده ، پس آروم ازش بیرون کشید و توی خواب تمیزش کرد تا فردا با هم برن حموم .
*
*
یونگی زودتر هوسوک بیدار شد ، قابل انتظار بود چون افسر خیلی روی تایم حساس بود .
با صدای آرومی تلاش کرد هوسوک رو بیدار کنه ، امیدوار بود دردش زیاد نباشه .
— هوبا؟ عزیزم؟ نمیخوای بیدار شی؟
هوسوک تکونی خورد ، خمیازهای کشید و بلافاصله با دردی توی ستون فقراتش مواجه شد .
— آخخخ !
یونگی نگران سمتش رفت .
— هوبا دردت زیاده؟ میخوای ماساژت بدم؟
هوسوک خوابآلود گفت :
— لازم نکرده افسر ، ماساژ به جاهای خوبی ختم نمیشه .
یونگی خندید ، آروم دست هوسوک رو گرفت و بردش سر میز .
لقمهای درست کرد و نزدیک دهان هوسوک برد ، پسر خواب الود دستش رو پس زد .
— افسر میدونی که با بچه طرف نیستی؟
یونگی لبخند زد و موهای نسبتا کوتاه هوسوک رو از روی صورتش کنار زد .
— آره میدونم عزیزم ، ولی حواست باشه برای اینکه بزارم از زیر دست پلیس در بری باید هزینه بدی ، پس ساکت باش و بزار ازت مراقبت کنم .
هوسوک جلو رفت و بوسهای روی پیشونی یونگی زد .
— باشه هیونگ .
یونگی سریع سمتش برگشت . با تعجب گفت :
— چی گفتی؟
هوسوک خندید .
— تعحب کردی ، هیونگ؟
— تا حالا هیونگ صدام نزده بودی .
هوسوک لقمهی دیگهای خورد و گفت :
— لقبای زیادی هست که میتونم باهاشون صدات کنم یونگی ، بستگی داره توی چه موقعیتی باشیم .
یونگی نتونست تحمل کنه ، کنار هوسوک روی صندلی زانو زد و محکم بغلش کرد .
هوسوک از درد چشمهاشو روی هم فشار داد ولی چیزی نگفت .
— یونگی؟ خوبی؟
— اره هوبا اره .
هوسوک دستاشو روی سر افسر کشید .
— پس بلند شو ، اخرین پروندهمو نبستی .
یونگی از هوسوک فاصله گرفت ، خندید و بوسهای روی لپش زد .
— مجرم خوبی نیستی ، باید آثار جرمتو پاک کنی .
چشمهای هوسوک برقی زد ، پلکهاش خمار شد و گفت :
— تو خود جرمی و آثار جرم هم روی تخته ، چطور میتونم پاکش کنم؟
یونگی دست هوسوک رو گرفت و بلندش کرد و آروم سمت حمام کشیدش .
— خودم برات پاکش میکنم هوبا ، تو فعلا استراحت کن مجرم زیبای من !
Nick