"Ride Or Die"

"Ride Or Die"

teexio

«پشتِ این خطوط، هیچ موسیقی‌ای نیست؛ فقط صدای نفسی است که وقتی خیلی نزدیکم می‌ایستادی، در سینه‌ام حبس می‌شد.

کلمات را ترجیح دادی بشنوی تا بخوانی. اما اگر می‌خواستم این‌را با صدا بگویم، هوای بینِ ما آن‌قدر سرد بود که کلمات قبل از رسیدن به گوش‌هایت می‌پژمردند. پس بگذار این کاغذِ خیالی، صبورتر از صدای من باشد.

می‌دانم که سرمای دست‌هایت واقعی نیست. می‌‌دانم که این دیوارهای یخی را دورِ خود چیده‌ای تا هیچ‌کس—حتی من—نتواند ترک‌های کوچکِ روی قلبت را ببیند. من همان آدمِ سابقم؛ همان کسی که تاریکیِ نگاهت را در شلوغ‌ترین اتاق‌ها پیدا می‌کرد و لرزشِ پنهانِ انگشتانت را وقتی از همه‌چیز خسته بودی، می‌شناخت.

تو از نامه‌ها خوشت نمی‌آید، چون نامه یادگارِ رفتن است؛ یادگارِ فاصله‌ای است که بینِ دو آدمی افتاده. اما من این نامه را برای رفتن نمی‌نویسم. من این را می‌نویسم تا بگویم حتی در این انفرادیِ خاموش، حتی وقتی اسمم را مثلِ یک غریبه روی صفحه‌ی مُرده‌ی گوشی صدا می‌زنی، هنوز سنگینیِ حضورت را روی تمامِ ملودی‌هایم حس می‌کنم.

اگر روزی، در میانِ تمامِ این سکوت‌ها و حرف‌های بی‌اهمیتِ روزمره، خواستی کلمات را بشنوی... من اینجا هستم. بدونِ موسیقی، بدونِ نقاب، و بدونِ غرور. با همان صدایی که همیشه اسمِ تو را آرام‌تر از بقیه‌ی دنیا می‌گفت.

به خودَت نگیر... اما من هنوز بلدم تو را از بر باشم.»

در خواب و بیداری، هیسونگ حس کرد کاغذِ خیالی‌اش تا خورده است. طعمِ شیرین و تلخِ این اعترافِ خلوت‌یافته، زیرِ زبانش نشست. خطوطِ نامه در ذهنش خشک شدند و هاله ای از آرامشِ پرحسرت، روی قفسه‌ی سینه‌اش نشست.

لب‌های هیسونگ در همان حالتِ خواب‌آلودگی، به انحنای لبخندی محو و بی‌صدا دست یافتند. ریتمِ نفس‌هایش کُند، عمیق و یکنواخت شد. او در میانِ بوی چرم و هوای راکدِ اتاقِ استراحت، فرو رفت در خوابی سبک، در حالی که در تاریکیِ ذهنِ عاشقش، نامه‌ای تمام‌وکمال برای شاهزاده‌ی یخی‌اش، روی کاغذ جا مانده بود.

سه ساعت بعد، با تکان‌های ملایم اما قاطعِ دستی روی شانه‌اش، از آن خلسه‌ی تاریک و سنگین بیرون کشیده شد. صدای مینهو در گوشش می‌پیچید که می‌گفت وقت رفتن است.

هیسونگ با کلافگی ناله‌ی خفه‌ای کرد و پلک‌های چسبناکش را از هم فاصله داد. در آن سه ساعتِ گذشته، ذهنش حتی یک لحظه هم خاموش نشده بود. خواب‌هایش مثلِ یک فیلمِ بریده‌بریده و پر از نویز از جلوی چشم‌هایش گذشته بودند؛ موجِ بی‌انتهای طرفدارها که در تاریکی فریاد می‌کشیدند، حرارتِ خفه‌کننده‌ی نورِ پروژکتورهای استیج، و در میانِ تمامِ آن همهمه، تصویرِ محوِ سونگهون که با همان نگاهِ یخی و ناخوانایش در غباری از سکوت به او خیره مانده بود. او در آن زمانِ کوتاه، تقریباً همه‌چیز را خواب دیده بود و حالا، بیدار شدنش بیشتر شبیهِ بیرون کشیدنِ خودش از زیرِ آوارِ افکارش بود.

با تنبلی روی کاناپه نشست. دستش را پشتِ گردنش کشید تا گرفتگیِ عضلاتش را باز کند. بلند شد و با قدم‌هایی کشدار به سمتِ میزِ کوچکِ گوشه‌ی اتاق رفت. بطریِ آبی را برداشت و یک لیوانِ کامل را یک‌نفس سر کشید. سرمای آب که از گلویش پایین رفت، کمی از آن کرختیِ سمج را شست. سپس به سمتِ روشوییِ کوچکِ اتاق رفت، شیرِ آبِ سرد را باز کرد و چند مشتِ پر، آب به صورتش پاشید. قطراتِ سردِ آب از تارِ موهای به هم ریخته‌اش روی استخوانِ فکش می‌چکیدند و مرزِ بینِ خواب و بیداری را در ذهنش شفاف می‌کردند.

حوله را روی صورتش کشید و در حالی که هنوز رگه‌هایی از خستگیِ روانی در شانه‌هایش دیده می‌شد، به سمتِ در خروجی راه افتاد تا برای لباس پوشیدن و میکاپ به سالنِ اصلی برود.

درست در همان لحظه، مینهو که داشت وسایلِ اتاق را جمع‌وجور می‌کرد، دستش را دراز کرد تا گوشیِ هیسونگ را از روی کاناپه بردارد. به محضِ برداشته شدن از روی سطحِ چرمی، سنسورِ حرکتِ گوشی فعال شد و صفحه‌ی نمایشگر در نیمه‌تاریکیِ اتاق روشن شد. مینهو هیچ قصدِ فضولی نداشت، اما در آن نورِ فلورسنتِ خیره‌کننده، دو پیامِ جدید که پشتِ سر هم روی صفحه‌ی قفل افتاده بودند، بی‌اختیار چشمش را گرفتند.

نامِ فرستنده، "هونا" بود.

«چرا می‌پرسی؟»

و دقیقاً چند ثانیه بعد، پیامِ دوم رسیده بود:

«برای اجرا... موفق باشی.»

مینهو ابروهایش را کمی بالا داد. او در این مدت به خوبی فهمیده بود که در این روزهای پرالتهاب، یک پیامِ ساده از طرفِ اعضا—مخصوصاً کسی مثلِ سونگهون—چقدر می‌تواند برای هیسونگ سنگین و معنادار باشد. نگاهی به هیسونگ انداخت که با شانه‌های افتاده و چشم‌هایی که هنوز ردِ خواب در آن‌ها بود، نزدیکِ چارچوبِ در ایستاده بود. هیسونگ خسته بود؛ خسته‌تر از آنکه یک لیوان آبِ سرد بتواند بیدارش کند. او به یک محرکِ قوی‌تر نیاز داشت.

مینهو با یک تصمیمِ آنی، به جای اینکه گوشی را در جیبِ خودش بگذارد تا بعداً به او بدهد، چند قدم به سمتِ هیسونگ برداشت. گوشی را در حالی که صفحه‌اش هنوز روشن بود، مستقیماً و با هدفِ مشخصی جلوی سینه‌ی هیسونگ گرفت.

— «گوشیت رو یادت رفت.»

مینهو این را با لحنی کاملاً عادی گفت، اما زاویه‌ی دستش طوری تنظیم شده بود که هیسونگ هیچ چاره‌ای جز دیدنِ نوتیفیکیشن‌های روی صفحه نداشت.

نگاهِ خسته و بی‌تفاوتِ هیسونگ پایین آمد و روی کادرِ روشنِ پیام‌ها قفل شد.

با دیدنِ اسمِ سونگهون و خواندنِ آن دو خطِ کوتاه، در کسری از ثانیه، زمان برای هیسونگ متوقف شد. تمامِ آن خواب‌آلودگی، کرختی و خستگیِ سربی مثلِ غباری در باد از بدنش تبخیر شد. ضربانِ قلبش که تا چند ثانیه پیش کُند و آرام بود، ناگهان چنان محکم به دیواره‌ی سینه‌اش کوبید که حس کرد نفسش قطع شده است.

کلمه‌ی «موفق باشی»، هرچند به ظاهر خشک، کوتاه و عادی بود، اما از طرفِ سونگهون... از طرفِ پسری که تا چند ساعت پیش تلاش می‌کرد دیوارِ یخی‌اش را بالا نگه دارد، مثلِ جرقه‌ای بود که در تاریک‌ترین نقطه‌ی قلبِ هیسونگ افتاد.

هیسونگ بدونِ اینکه حرفی به مینهو بزند، گوشی را با انگشتانی که حالا کمی سرد و بی‌حس شده بودند، گرفت. لب‌هایش به آرامی روی هم فشرده شدند و در سکوت، به آن جمله‌ی ساده خیره ماند. جمله‌ای که برای بقیه‌ی دنیا فقط یک تعارفِ روزمره بود، اما برای هیسونگ، ادامه‌ی بی‌نقصِ همان نامه‌ی عاشقانه‌ای بود که در خواب نوشته بود.

صداها در آستانه‌ی ورود به استیج، جایشان را به یک انفجارِ عظیم دادند. صدای فریادِ هزاران نفر که مثلِ موجی خروشان به در و دیوارِ سالن می‌کوبید، و اقیانوسِ بی‌انتهای نورهای نقره‌ای که در تاریکیِ فضای سالن می‌درخشیدند، تمامِ موجودیتِ هیسونگ را بلعید.

در آن لحظه که قدم بر تارکِ استیج گذاشت، تمامِ تیرگی‌ها، خواب‌های پراکنده و ثقلِ سنگینِ دلتنگی از دوشش فرو ریخت. استیج برای لی هیسونگ یک قلمرو بود؛ تنها جایی که هیچ تردیدی در آن راه نداشت و همه‌چیز در بنِ وجودش معنا پیدا می‌کرد.

استایلِ او، شاهکاری از ترکیبِ قدرت و ظرافت بود. یک کتِ اندامی با دکمه‌های فلزی که در زیرِ نورِ شدیدِ پروژکتورها می‌درخشید، شانه‌های پهن و قامتِ کشیده‌اش را برجسته‌تر می‌کرد. خطِ چشمِ تیره و دودی‌رنگی که روی پلک‌هایش کشیده شده بود، کشیدگیِ چشمانش را وحشی‌تر و درعین‌حال نفوذناپذیرتر جلوه می‌داد. قطراتِ خفیفِ عرقی که به سرعت روی استخوانِ برجسته‌ی گونه‌اش شکل می‌گرفت، زیرِ نورهای بنفش و طلاییِ استیج، شبیهِ لایه‌ای از الماس می‌درخشیدند و موهای مشکی با هر حرکتِ سرش، آزادانه روی پیشانی‌اش رقصان بودند.

و بعد، صدای او در فضا پیچید.

صدای هیسونگ، صاف، شفاف و با اقتداری مطلق، سالن را پر کرد. هیچ لرزشی، هیچ افتِ کیفیتی و هیچ نشانه‌ای از خستگی در گام‌های حنجره‌اش وجود نداشت. تحریرهای مخملین و اوج‌های نفس‌گیری که بدونِ ذره‌ای تلاشِ ظاهری ادا می‌کرد، طوری در گوش‌ها می‌پیچید که انگار تکنیک و احساس، در روان‌ترین حالتِ ممکن به هم پیوند خورده‌اند. او با هر نت، قدرتش را به رخ می‌کشید؛ صدایی رسا و پرحجم که حتی ریتمِ سنگینِ باسِ اسپیکرها هم نمی‌توانست روی آن سایه بیندازد.

رقصش، نمایشی از کنترلِ کاملِ بدن و فضا بود. هر سایشِ کفش روی پارکتِ برّاق، هر کنترلِ ناگهانیِ ضربه در ماهیچه‌هایش، و هر چرخشی که با دقتِ میلی‌متری اجرا می‌شد، انرژی‌ای مهارنشدنی را به تماشاگران تزریق می‌کرد. هیسونگ با چنان خفّت و روانی‌ای حرکت می‌کرد که انگار گرانشِ زمین برای او تعریفِ متفاوتی دارد. او فقط رقصنده‌ای عالی نبود؛ او خودِ موسیقی بود که در قالبی انسانی مجسم شده بود.

اما جادوی اصلی، در چهره و رفتارِ او نهفته بود.

هیسونگ روی استیج کاملاً زنده بود؛ بی‌نقص، سرخوش و در اوجِ شادمانی. وقتی به لبه‌ی استیج نزدیک می‌شد تا به طرفدارها نزدیک‌تر شود، آن لبخندِ معروف، گرم و صمیمی‌اش تمامِ چهره‌اش را روشن می‌کرد. چشم‌هایش می‌درخشیدند و چالِ کوچک پدیدار می‌شد. او با چشمانی که غرق در ذوق بودند به تک‌تکِ لایت‌استیک‌های در حالِ نوسان نگاه می‌کرد، با شیطنت‌های کوچک و خنده‌های بلندِ بی‌تکلفش سالن را به شور می‌آورد و با هر اشاره‌ی دستش، موجی از فریادهای مستانه را از میانِ جمعیت بیرون می‌کشید.

صمیمیتِ او با طرفدارها نه یک نقشِ بازی‌شده، بلکه یک پناهگاهِ متقابل بود. هیسونگ روی استیج شوخی می‌کرد، وسطِ خواندنِ ابیات پوزخند می‌زد، و با محبتی خالصانه نگاهش را در میانِ جمعیت می‌چرخاند. او در آن ساعات، کامل‌ترین، دست‌نیافتنی‌ترین و درعین‌حال دوست‌داشتنی‌ترین نسخه‌ی خودش بود.

از نگاهِ بیرونی و از دیدِ هزاران چشمی که او را می‌پرستیدند، لی هیسونگ پسری بود که همه‌چیز دارد: استعدادی بی‌رقیب، چهره‌ای خیره‌کننده، اجراهایی که نفَس را در سینه حبس می‌کردند، و قلبی که روی استیج با تمامِ وجود می‌تپید. همه‌چیز مطلقاً بی‌نقص و رویایی دیده می‌شد. او می‌درخشید، می‌خندید، و در میانِ غرشِ بی‌انتهای عشقِ طرفدارانش، جوری قدم برمی‌داشت که انگار این استیج، تمامِ دنیایی است که به آن تعلق دارد.

درخششِ واقعیِ هیسونگ روی آن استیج، فراتر از یک اجرای بی‌نقص یا تکنیکِ آوازی بود؛ چیزی در هاله و چهره‌ی او وجود داشت که نفَس را در سینه‌ی هر بیننده‌ای حبس می‌کرد و تمامِ حواسِ سالن را مثلِ یک آهنربای قدرتمند به تسخیرِ خودش درمی‌آورد.

او در زیرِ تابشِ مستقیمِ نورهای تیزِ بنفش و نقره‌ای، شبیهِ بی‌نقص‌ترین شاهکارِ یک مجسمه‌سازِ افسانه‌ای به نظر می‌رسید. استخوان‌های تراشیده‌شده و تیزِ فکش، پلک‌های کشیده و خطوطِ دقیقِ چهره‌اش زیرِ سایه‌روشنِ پروژکتورها جوری می‌درخشیدند که انگار هوای اطرافش از شدتِ زیباییِ او سنگین و متراکم شده است. چشمانِ تیره و عمیقش در فواصلِ میانِ رقص، خمار و نفوذناپذیر می‌شدند؛ نگاهی که وقتی برای یک ثانیه‌ی کوتاه مستقیم به دوربین یا جمعیت می‌افتاد، حسِ فلج‌کننده‌ای از جذابیت و اقتدار را به همراه داشت.

پوستِ روشن و بی‌نقصش زیرِ لایه‌ی ظریفی از عرق، حالتِ کریستالی به خود گرفته بود. قطراتِ کوچکِ آب از روی گردنِ کشیده و برجستگیِ ترقوه‌اش پایین می‌لغزیدند و در تضاد با پارچه‌ی چرمی و تاریکِ لباسش، تصویری اصیل و شاهانه خلق می‌کردند. موهای لایه‌لایه و مشکی‌رنگش با هر حرکتِ خشن و ناگهانیِ رقص، روی پیشانی و چشمانش می‌ریختند؛ و او با یک حرکتِ نرمِ دست، با انگشتانی بلند و کشیده، موهایش را بالا می‌زد—حرکتی بی‌پروا و ساده که باعث می‌شد موجی از فریادهای مستانه و ازخودبی‌خودشده تمامِ سالن را بپوشاند.

زیباییِ هیسونگ روی استیج، زیباییِ خاموش یا دست‌آموز نبود؛ یک زیباییِ مسحورکننده، زنده و وحشی بود. وقتی می‌رقصید، انعطافِ نرمِ کمرش و انقباضِ ماهیچه‌های شانه‌اش با چنان ظرافتِ شوم و مغناطیسی‌ای همراه بود که چشم برداشتن از او را غیرممکن می‌کرد.

او به طرزِ خشمگینی جذاب بود؛ تضادی عجیب میانِ قدرتِ مردانه و لطافتِ پسرانه‌ای که در انحنای لب‌هایش جا مانده بود.

اما جادویی‌ترین لحظه زمانی بود که نگاهش از جدیتی تاریک به یک لبخندِ ناگهانی تغییر شکل می‌داد. وقتی چشمانش از شوقِ غرشِ طرفدارها ریز می‌شد و آن لبخندِ درخشان و خیره‌کننده تمامِ صورتش را روشن می‌کرد، آن هاله‌ی دست‌نیافتنی و مغرور، ناگهان به گرما و صمیمیتی بی‌حدوحصر تبدیل می‌شد. این تغییرِ آنی، همان جادوی سیاه و مسحورکننده‌ی لی هیسونگ بود؛ تواناییِ بازی کردن با ضربانِ قلبِ هزاران نفر تنها با تغییرِ زاویه‌ی لب‌هایش. او روی آن استیج فقط ندرخشید، بلکه تمامِ فضا را در هاله‌ای از زیباییِ خیره‌کننده و مسخورکننده‌ی خود ذوب کرد و تصویری ساخت که تا مدت‌ها از ذهنِ هیچ‌کس پاک نمی‌شد.

در همان حال که پژواکِ آخرین نت‌های آن اجرای درخشان هنوز زیرِ سقفِ سالن می‌پیچید، فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر، تنها نورِ خفه و سردِ صفحه‌ی یک گوشی، تاریکیِ نسبیِ اتاقِ استراحت را می‌شکافت.

سونگهون روی کاناپه تکیه داده بود. زانوهای بلندش را کمی بالا کشیده و تمامِ حواسش را به تصویرِ کوچکِ روی نمایشگر داده بود. ویدیوهای کوتاه و کلیپ‌های زوایای مختلفِ اجرا—که طرفدارها با سرعتِ نور روی شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌کردند—یکی پس از دیگری پخش می‌شدند.

در تاریکی، انعکاسِ نورِ پروژکتورهای توی فیلم روی چهره‌ی رنگ‌پریده و تراشیده‌ی سونگهون می‌افتاد. چشمانِ کشیده و یخی‌اش، بدونِ اینکه پلک بزند، روی حرکاتِ هیسونگ قفل شده بود.

او تمامِ این زیباییِ مسحورکننده را می‌دید. کتِ چرمیِ تیره، کشیدگیِ گیج‌کننده‌ی چشمانِ هیسونگ زیرِ سایه‌ی سیاه، درخششِ قطراتِ عرق روی استخوانِ گونه‌اش، و آن اقتدارِ مطلق در خواندن و رقصیدن... سونگهون همه‌چیز را مو به مو تماشا می‌کرد. او هیسونگ را می‌دید که چطور روی استیج زنده شده بود، چطور با آن لبخندِ درخشان و چالِ گونه‌اش برای طرفدارها دلبری می‌کرد و چطور در میانِ فریادِ هزاران نفر، جوری می‌‌خندید که انگار هیچ دردی در این دنیا وجود ندارد.

تصویرِ هیسونگ روی صفحه کامل بود؛ بی‌نقص، دست‌نیافتنی و لبریز از نوری که چشم را می‌زد.

اما هرچقدر ویدیوها جلوتر می‌رفتند، خطِ ابروهای سونگهون بیشتر به هم گره می‌خورد. حسِ عجیبی مثلِ یک سوزشِ ملایم و زهرآگین، پشتِ قفسه‌ی سینه‌اش پیچید. هیسونگ آنجا، جلوی چشمِ هزاران نفر، زیباترین و مهربان‌ترین انسانِ روی زمین بود؛ راحت می‌خندید، حرف می‌زد و صمیمیتش را پخش می‌کرد.

دستِ سونگهون ناخودآگاه ویدیو را متوقف کرد. انگشتِ شستش روی صفحه لغزید و برنامه را بست. واردِ صفحه‌ی پیام‌های شخصی‌شان شد.

نگاهش روی آخرین خطوطِ چت قفل گردید؛ کلماتی که خودش چند ساعت پیش فرستاده بود و حالا مثلِ یک تحقیرِ خاموش در انتهای صفحه‌ی سیاه خودنمایی می‌کردند:

«چرا می‌پرسی؟»

«برای اجرا... موفق باشی.»

هیچ پاسخی زیرِ آن پیام‌ها نبود.

هیسونگ حتی یک «ممنون»ِ ساده هم نفرستاده بود. او وقت داشت برای هزاران نفر روی استیج بنوازد و بخندد، وقت داشت آن‌طور درخشان و بی‌نقص باشد، اما حتی زحمتِ تایپ کردنِ یک کلمه را به خودش نداده بود تا جوابِ کسی را بدهد که با تمامِ غرورش، برایش آرزوی موفقیت کرده بود.

موجی از کلافگی و غرورِ جریحه‌دارشده در رگ‌های سونگهون دوید. دندان‌هایش را محکم روی هم فشار داد. حبابِ آن همه زیبایی و درخششِ هیسونگ، در یک لحظه برایش خرد شد و جایش را به یک حسِ تلخ داد.

سونگهون بدونِ اینکه ثانیه‌ای دیگر به آن تصویرِ پرنور نگاه کند، با حرکتی تند و عصبی، دستش را عقب کشید و گوشی را بی‌رحمانه روی کاناپه‌ی کنارش انداخت. گوشی با صدای خفه‌ای روی پارچه افتاد و صفحه‌اش خاموش شد.

اتاق دوباره در تاریکیِ کامل فرو رفت. سونگهون سرش را به پشتیِ کاناپه تکیه داد، چشم‌هایش را بست و دستش را در جیبِ شلوارش فرو برد؛ جایی که نوکِ انگشتانش دوباره لبه‌های تیز و اشنای آن پیکِ گیتار را لمس کردند. نفسِ داغش را با فشار بیرون داد و با خودش عهد کرد که دیگر، حتی برای یک ثانیه هم، آن اجراهای لعنتی را تماشا نکند.

صدای برخورد چاپستیک‌های فلزی با کاسه‌های سرامیکی و بوی گرمِ برنجِ بخارپز و گوشتِ طعم‌دارشده، فضای آشپزخانه‌ی خوابگاه را پر کرده بود. نورِ زردِ لامپِ بالای میز ناهارخوری، روی چهره‌های خسته‌ی اعضا می‌تابید و یک فضای موقتاً امن و دور از هیاهو ساخته بود.

جانگ‌وون در حالی که تکه‌ای گوشت را در بشقابش جابه‌جا می‌کرد، با لحنی که سعی می‌کرد بیش‌ازحد جدی نباشد، سکوتِ کوتاه بینشان را شکست: «فردا عصر یادتون نره... اون جلسه‌ی امنیتی تو کمپانی. باید قبل از ساعت سه آماده باشیم.»

جی فقط سرش را تکان داد و نیکی با بی‌حوصلگی زمزمه‌ی کوتاهی کرد. هیچ‌کس علاقه‌ای به کش دادنِ این موضوع نداشت. سایه‌ی سنگینِ اتفاقاتِ اخیر، جای خالیِ هیسونگ و تنش‌های پنهان، به اندازه‌ی کافی روی روانشان سنگینی می‌کرد؛ پس بحث به سرعت و با یک توافقِ نانوشته بسته شد تا شامِ امشبشان زهر نشود.

خیلی زود، جریانِ گفتگو به سمتِ موضوعاتِ کاملاً تصادفی و بی‌خطر کشیده شد. از شکایتِ نیکی درباره‌ی باگ‌های یک بازیِ ویدیوییِ جدید، تا بحثِ جی و جیک سرِ اینکه کدام برندِ قهوه برای بیداریِ صبحِ زود بهتر است.

سونگهون که تا چند دقیقه پیش در تاریکیِ اتاقش با آن کلافگیِ تلخ و پیام‌های بی‌جوابِ هیسونگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد، سعی کرد خودش را در این شلوغیِ خانگی غرق کند. نگاهش روی سونو قفل شد. سونو با دقتی وسواس‌گونه و چهره‌ای کاملاً جدی، در حالِ ساختنِ یک لقمه‌ی بسیار بزرگ بود؛ برگِ کاهو را باز کرده بود و داشت کوهی از برنج، گوشت، سیرِ کباب‌شده و ربِ فلفل را درونش جا می‌داد، طوری که انگار در حالِ ساختنِ یک شاهکارِ معماری است.

سونگهون پوزخندِ محوی زد. شیطنتِ یخی و صمیمیِ همیشگی‌اش بیدار شد تا آن حسِ کدرِ درونش را پس بزند. با چاپستیکش به سمتِ بشقابِ سونو اشاره کرد و با لحنی کشدار گفت:

— «سونو-یا... واقعاً می‌خوای اون لقمه‌ی هیولایی رو یه جا بذاری تو دهنت؟ احتمالاً لپ‌هات مثلِ بادکنک می‌ترکه و ما مجبور می‌‌شیم بقیه‌ی گوشت‌ها رو از روی دیوار پاک کنیم.»

دستِ سونو روی هوا متوقف شد. چشمانِ روباهی‌اش که حالا از یک حرصِ ساختگی درشت شده بودند، به سمتِ سونگهون چرخید. با لحنی دراماتیک و شاکی، درست شبیهِ کاراکترِ همیشگی‌اش، اعتراض کرد:

— «تو چرا همیشه سایزِ لقمه‌های منو زیرِ نظر داری؟ ظرفیتِ فکِ من خیلی هم عالیه، فقط شماها بلد نیستین درست غذا بخورین!»

سونگهون با بی‌خیالی شانه بالا انداخت و کمی به میز تکیه داد:

— «عالیه؟ اون چیزی که تو ساختی تو دهنِ یه دایناسور هم جا نمی‌‌شه. شرط می‌بندم نصفش می‌ریزه رو لباست.»

سونو چشمانش را ریز کرد. یک نگاهِ رقابتی به سونگهون انداخت و با لجبازیِ تمام، بدونِ اینکه حرفی بزند، تمامِ آن لقمه‌ی بزرگ را با دو دست بلند کرد و به زور در دهانش چپاند. لپ‌هایش تا حدِ انفجار باد کرد. در حالی که به سختی و با چشم‌های گردشده می‌جوید، با نگاهی پیروزمندانه و خط‌ونشان کشیدنِ خنده‌داری به سونگهون خیره شد، انگار که برنده‌ی یک مسابقه‌ی المپیک شده باشد.

صدای خنده‌ی سونگهون ناگهان بلند شد؛ یک خنده‌ی رها، بلند و بی‌خیال که شبیهِ صدای برخوردِ یخ با شیشه بود. چشم‌هایش از شدتِ خنده به شکلِ دو هلالِ باریک درآمدند. بقیه‌ی اعضا هم با دیدنِ قیافه‌ی بامزه و لپ‌های پرِ سونو به خنده افتادند.

برای چند لحظه‌ی کوتاه، در میانِ بوی غذای خانگی و صدای خنده‌هایی که در آشپزخانه می‌پیچید، فاصله‌ها، ترس‌ها و استیجِ پرنورِ هیسونگ به فراموشی سپرده شد و همه‌چیز، درست مثلِ روزهای قبل از این طوفان، ساده و امن به نظر می‌رسید.

صدای خنده‌ها هنوز در فضای گرمِ آشپزخانه در حالِ فروکش کردن بود که لرزشِ کوتاه و خفه‌ای روی رانِ پای سونگهون، حواسش را از چهره‌ی بامزه‌ی سونو پرت کرد. دستش را پایین برد و گوشی را از جیبش بیرون کشید.

احتمال می‌داد که بالاخره هیسونگ جوابش را داده باشد. انتظارِ یک کلمه‌ی خشک و خالی مثلِ «ممنون» یا در بهترین حالت یک استیکر را داشت—چیزی که با آن سکوتِ طولانی و بی‌جواب ماندنِ پیامش هم‌خوانی داشته باشد. اما وقتی قفلِ صفحه را باز کرد و واردِ صفحه‌ی چت شد، چیزی که دید، تمامِ معادلاتِ ذهنِ یخی‌‌اش را به هم ریخت.

به جای یک جوابِ کوتاه، یک بلوکِ متنیِ بزرگ، طولانی و پشت‌سرهم روی صفحه ظاهر شده بود. هیسونگ تمامِ کلماتش را بدونِ ذره‌ای سانسور روی صفحه ریخته بود:

«سونگهون‌-یا! باورت نمی‌شه امروزم چطوری گذشت! اولش واقعاً فکر می‌کردم قرار بی‌هوش بشم روی استیج، از بس این چند روز نخوابیدم و همه‌چیز تو سرم می‌چرخید... حتی تو اتاقِ استراحت خوابم برد. اما درست قبلِ رفتن، همین که پیامتو دیدم، همون "برای اجرا... موفق باشی"... نمی‌دونی چقدر یهو انرژی دوید زیر پوستم! اصلاً انگار تمامِ خستگیِ این چند روز تو یک ثانیه تبخیر شد!

استیج امشب دیوانه‌کننده بود! نورها، صدای فنا، لایت‌استیک‌ها... وقتی افتادم رو استیج کلاً یادم رفت خسته‌ام. تازه وسطِ رقص نزدیک بود پام رو پارکت سر بخوره! صمیمیتِ فنا امشب یه چیزِ دیگه بود. کلاً اجرا خیلی چسبید، جات خالی بود... یعنی کلاً خیلی عالی پیش رفت! حتماً اگه وقت کردی ویدیوهاشو ببین. راستی غذاتو خوردی؟ من که تازه بعدِ اجرا نشستیم با مینهو غذا می‌خوریم و من هنوز دارم از هیجانِ استیج حرف می‌زنم! خلاصه که خیلی مرسی واسه پیامت، خیلی بهم انرژی داد!»

سونگهون با دیدنِ این حجم از کلمات، خشکش زد. این پیام دقیقاً شبیهِ رفتارِ یک بچه‌ی دبستانی بود که از اولین روزِ مدرسه‌اش برگشته و با نفس‌نفس زدن، تمامِ اتفاقاتِ کوچک و بزرگ را با ذوق برای برادرش تعریف می‌کند. هیچ اثری از آن لحنِ سنگین یا فاصله‌ی تاریک نبود؛ فقط یک فورانِ خالص، عریان و کنترل‌نشده بود.

سونگهون دندان‌هایش را روی هم فشار داد و فکش را منقبض کرد تا چشمانش از شدتِ تعجب گشاد نشود. با تمامِ توانی که داشت، چهره‌ی سنگی‌اش را حفظ کرد تا بقیه‌ی اعضا روی میز متوجهِ زلزله‌ای که در سینه‌اش راه افتاده بود نشوند. نگاهش را روی کلمه‌به‌کلمه‌ی آن متنِ طولانی چرخاند، در حالی که انگشتانش از شدتِ فشار روی قابِ گوشی، کمی سفید شده بودند.

درست روبه‌روی او، آن‌‌طرفِ میز، نگاهِ تیزِ جونگوون برای یک ثانیه‌ی کوتاه روی صورتِ سونگهون لغزید.

جونگوون شش‌دانگِ حواسش جمع بود. در این مدت، او متوجهِ رفتارها و تغییراتِ خلقیِ ناگهانیِ سونگهون شده بود و نسبت به چت کردن‌ها و خیره شدن‌های پنهانیِ او به گوشی حساسیتی عمیق پیدا کرده بود. اما جونگوون مطلقاً خبر نداشت که طرفِ حسابِ سونگهون، لی هیسونگ است.

در ذهنِ جونگوون، سونگهون مدتی بود که با یک «آدمِ رندوم و ناشناس» حرف می‌زد؛ غریبه‌ای بیرون از دایره‌ی کمپانی و اعضا که هیچ‌کدامشان او را نمی‌شناختند و سونگهون تمامِ رازها یا دلتنگی‌هایش را پیشِ او می‌برد. جونگوون فکر می‌کرد این پیامک‌بازی‌های مرموز با یک فردِ ناشناس، دلیلِ اصلیِ لغزش‌های روانی و رفتارهای عجیبِ سونگهون است.

جونگوون چشمانش را کمی ریز کرد، اما چیزی نگفت. نمی‌خواست جلوی بقیه بحثی باز کند یا غرورِ برادرش را بشکند. ترجیح داد نگاهش را بدزدد و قطعه‌ی دیگری از غذایش را بردارد، در حالی که در دلش کماکان نگرانِ این بود که این «غریبه‌ی رندوم» کیست که می‌تواند این‌طور تمامِ توجهِ سونگهون را به خودش جلب کند.

سونگهون نفسِ عمیقی کشید، دکمه‌ی خاموشِ گوشی را فشار داد و آن را به اعماقِ جیبِ شلوارش فرستاد. هضمِ این حجم از ذوق و انرژیِ فوران‌کرده‌ی هیسونگ، چیزی نبود که بتواند وسطِ شلوغیِ میزِ شام از پسِ آن بربیاید؛ نیاز به یک خلوتِ تاریک داشت تا بتواند کلمه به کلمه‌ی آن پیام را دوباره بخواند. پس نقابِ خونسردِ همیشگی‌اش را روی صورتش تنظیم کرد و دوباره تمامِ حواسش را به جمع داد.

سرِ میز، فضا هنوز گرم و پر از سرصدا بود. بچه‌ها داشتند جیک را به خاطرِ سوتیِ عجیبی که سرِ تمرین داده بود دست می‌انداختند و صدای خنده‌های بلندِ سونو و دفاعِ دست‌پاچه‌ی جیک، آشپزخانه را پر کرده بود.

پس از چند دقیقه، وقتی خنده‌ها کمی فروکش کرد، جونگوون لیوانِ آبش را روی میز گذاشت و با لحنی که سعی می‌کرد جدی‌تر باشد، گفت:

— «فردا فقط یه جلسه‌ی کوتاهه. به جز سونو و سونگهون هیونگ، بقیه لازم نیست بیان.»

کسی مخالفتی نکرد. حضورِ سونو به خاطرِ تهدیدِ دیشب کاملاً منطقی بود. بقیه با تکان دادنِ سر تایید کردند، اما ناگهان جی با همان لحنِ قاطع و همیشگی‌اش، چاپستیک‌هایش را روی کاسه گذاشت و گفت:

— «منم میام.»

جونگوون با تعجب به او نگاه کرد: «چرا هیونگ؟ به تو که نیازی نیست.»

جی شانه بالا انداخت و بدونِ اینکه توضیحِ اضافه‌ای بدهد، جواب داد: «می‌خوام بیام درباره‌ی کوریوگرافی حرف بزنم. یه سری چیزا هست که باید مشخصشون کنم.»

جونگوون اخمِ کوچکی کرد: «فردا می‌خوای حرف بزنی؟»

اما جی که تصمیمش را گرفته بود، با لجبازیِ ملایمی گفت: « همون فردا حرف می‌زنم که قالش کنده بشه و تموم بشه بره.»

جیک که کمی گیج شده بود، تکه‌ای مرغ در دهانش گذاشت و پرسید: «لازم نیست ما بیایم؟»

جونگوون سرش را تکان داد: «گفتن لازم نیست همه باشن.»

جونگوون مکث کرد. نگاهی گذرا به بشقابش انداخت. او اصلاً دلش نمی‌خواست در این آرامشِ موقتِ خوابگاه، دوباره آن اسمِ ممنوعه را به زبان بیاورد و حال‌وهوای جمع را سنگین کند، اما چاره‌ای نبود. نفسش را بیرون داد و با صدایی که کمی پایین‌تر آمده بود، گفت:

— «هیسونگ هم تو جلسه هست. احتمالاً موضوعِ فردا یه جوری به اونم ربط داره.»

سکوت مثلِ یک پتوی سنگین روی میزِ شام افتاد. صدای جویدن‌ها متوقف شد. سونو نگاهِ مضطربی به سونگهون انداخت، و سونگهون فقط با انگشتِ شستش بندِ انگشتِ دیگرش را فشار داد. تعجب در چهره‌ی اعضا موج می‌زد.

سکوت خیلی زود با زمزمه‌ها و حدس‌ط‌های پراکنده شکسته شد.

جیک با ابروهای گره‌خورده پرسید: «یعنی چی؟ نکنه قراره درباره پروموت‌های مشترک چیزی بگه؟»

نیکی شانه بالا انداخت: «شایدم به خاطرِ دیشبه. بالاخره اسمِ اونم وسطه.»

جیک آهی کشید و با کلافگی دستی در موهایش برد: «خوبه که لازم نیست بیام... باورتون می‌شه این روزا تو کمپانی از چه مسیرهایی می‌رم که احتمالِ دیدنش بیاد پایین؟ برنامه‌ی شیفتِ استف‌ها رو حفظ کردم تا از پله‌های اضطراری برم که یه وقت تو راهرو باهاش چشم‌توچشم نشم. اصلاً نمی‌دونم اگه ببینمش باید چی بگم... فضا خیلی خفه‌کننده‌ست.»

در حالی که جیک داشت از استرسِ رویارویی با هیسونگ می‌‌گفت، نیکی که تا آن لحظه با بی‌خیالی در حالِ بازی با غذایش بود، پوزخندی زد. با همان لحنِ رک و بی‌تفاوتِ همیشگی‌اش که خاصِ خودش بود، گفت:

— «برعکسِ تو، برای من خیلی هم مهم نیست. مگه قراره چقدر سخت باشه؟ تهش تو راهرو می‌بینمش، یه سلامِ مؤدبانه می‌دم و یه تعظیمِ کوچیک می‌کنم و رد می‌شم می‌رم. حالا که جدا کار می‌کنه، حکمِ سونبه رو برامون داره دیگه، نه؟ همین‌قدر ساده.»

جیک با دهانِ نیمه‌باز به نیکی نگاه کرد: «یه تعظیمِ کوچیک؟! یاا، اون تا چند ماه پیش با ما تو همین خوابگاه زندگی می‌کرد! چطور می‌تونی این‌قدر رباتی با قضیه برخورد کنی؟»

نیکی فقط لیوانش را برداشت و با خونسردی جواب داد: «رباتی نیست. وقتی قرار نیست مثلِ قبل باشیم، چرا باید الکی فضا رو برای خودم سخت کنم؟»

بحث بینِ جیک و نیکی درباره‌ی نحوه‌ی برخورد با هیسونگ ادامه پیدا کرد و هرکدام نظرِ متفاوتی درباره‌ی این جدایی و سردی داشتند. در تمامِ این مدت، سونگهون در سکوت به صحبت‌هایشان گوش می‌داد. دستش هنوز در جیبش بود؛ نزدیک به همان گوشی‌ای که فقط چند دقیقه پیش، پیامی سرشار از ذوق و گرمای لی هیسونگ را دریافت کرده بود. فاصله‌ی بینِ هیسونگی که بچه‌ها توصیف می‌کردند—یک غریبه‌ی ترسناک و دور—و هیسونگی که با ذوق از روزش برای سونگهون نوشته بود، آن‌قدر زیاد بود که سونگهون حس می‌کرد در دو دنیای موازی زندگی می‌کند.

Report Page