"Ride Or Die"
teexioدرست در میانِ همین مکالماتِ بیاهمیت و کرختیِ ظهرگاهی، نیکی که تا آن لحظه نصفِ صورتش زیرِ کوسن پنهان بود، ناگهان سرش را بلند کرد. انگار چیزی از شبِ گذشته به خاطرش آمده باشد، دستش را در جیبِ شلوارِ گشادش فرو برد و گفت:
— «راستی جی هیونگ...»
نیکی دستش را بیرون آورد. میانِ انگشتانِ بلندش، یک تکه پلاستیکِ کوچک و مشکیرنگ به چشم میخورد.
— «دیشب که سونگهون هیونگ رو بردم تو اتاقش و انداختمش رو تخت، این روی پارکت افتاده بود. از اونجایی که فقط تو اینجا همش گیتار دستته، فکر کردم مالِ توئه.»
نیکی با بیخیالی دستش را دراز کرد و پیک را روی پیشخوان، دقیقاً جلوی دستِ جی گذاشت.
برای یک لحظه، زمان در ذهنِ سونگهون متوقف شد. قلبش چنان ضربهی محکمی به قفسهی سینهاش کوبید که حس کرد صدای شکستنِ دندههایش را شنیده است. جریانِ خون در رگهایش یخ زد، اما چهرهاش... چهرهاش حتی یک میلیمتر هم تغییر نکرد. او با مهارتی که حاصلِ سالها پنهان کردنِ احساساتش بود، فقط نگاهِ خنثی و بیتفاوتی به آن مثلثِ کوچکِ مشکی انداخت.
جی پیک را از روی میز برداشت. با دقت آن را بین انگشتِ اشاره و شستش چرخاند. چشمانِ تیزبینش روی جزئیاتِ آن متوقف شد؛ لبههای ساییدهشده، خراشهای ریز و محوی که نشان از ضربههای محکم روی سیمهای فلزی داشتند و لوگوی رنگباختهای که در مرکز آن پاک شده بود.
جی اخمِ کوچکی کرد و با لحنی مطمئن گفت:
— «نه، این مالِ من نیست. ضخامتش با پیکهایی که من استفاده میکنم فرق داره. من اصلاً از این مدل ندارم.»
نفسِ سونگهون در سینه حبس شده بود. اگر جی پیک را روی میز رها میکرد یا اگر کسی میپرسید پس این پیک در اتاقِ سونگهون چه میکند، تمامِ دیوارهای دفاعیاش فرو میریخت. او جرأت نداشت بگوید «این مالِ منه»، چون هیچکس در آن خوابگاه او را با گیتار ندیده بود.
پس در یک حرکتِ حسابشده، قبل از اینکه سکوت طولانی شود، دستش را با تنبلی دراز کرد و پیک را از دستِ جی گرفت. با لحنی که کاملاً بیتفاوت و حتی کمی کنجکاو به نظر میرسید، گفت:
— «ببینمش... چقد جالبه... شاید مالِ یکی از استفهاست که قبلاً اومده بودن تو اتاقم. یا شاید تو لباسام جا مونده بوده.»
هیچکس به این توضیحِ ساده شک نکرد. جیک دوباره بحثِ بازیِ ویدیوییاش را پیش کشید و جی مشغولِ خشک کردنِ آخرین تابه شد. سونگهون در حالی که به بحثِ جیک و نیکی گوش میداد، وانمود کرد که در حالِ بررسیِ خراشهای روی پیک است. انگشتانش با ولعی پنهان، سطحِ آشنای آن را لمس میکردند.
سپس، در میانِ خندهی بلندِ جیک و همهمهی عادیِ آشپزخانه، دستش را به آرامی پایین برد. با طبیعیترین حرکتِ ممکن، دستش را در جیبِ شلوارش فرو برد و پیک را همانجا، در امنترین نقطهی ممکن رها کرد. گرمای خفیفی از رها شدنِ این تنش در سینهاش پخش شد؛ گنجینهی دزدیدهشدهاش دوباره به او برگشته بود.
اما در آن سوی میز، یک جفت چشمِ گربهایِ تیزبین تمامِ این صحنه را مو به مو ثبت کرده بود.
جونگوون، که تمامِ مدت لیوانِ خالیاش را در دست داشت، بدونِ اینکه سرش را بالا بیاورد، از زیرِ مژههایش به حرکتِ دستِ سونگهون خیره شده بود. ذهنِ او مثلِ یک ماشینِ رمزگشا کار میکرد. پیکی که مالِ جی نیست... در اتاقِ سونگهون پیدا شده... و سونگهونی که با چنان ظرافتی آن را در جیبش پنهان کرد که انگار ارزشمندترین داراییِ اوست.
کلماتِ مست و شکستهی دیشب در گوشِ جونگوون زنگ زدند. او حالا مطمئن بود این پیکِ گیتار، با آن خراشهای مداومش، به همان کسی تعلق دارد که سونگهون دیشب در آشپزخانه برایش اعتراف کرده بود. به همان آدمِ ناشناسی که تمامِ معادلاتِ پارک سونگهونِ یخی را به هم ریخته بود.
جونگوون هنوز نمیدانست آن شخص کیست، اما معمای آن تکه پیک و وابستگیِ دردناک و پنهانیِ سونگهون را به خوبی حس کرده بود. با این حال، درست مثلِ رازِ دیشب، لبهایش را محکم روی هم فشار داد. نگاهش را از جیبِ سونگهون گرفت و با لبخندی محو، به شوخیِ جدیدِ جیک واکنش نشان داد. او قرار نبود سونگهون را بیپناه کند یا برای فهمیدنِ هویتِ آن شخص به او فشاری بیاورد؛ حتی اگر این به معنای حمل کردنِ بارِ سنگینِ رازهای برادرانش به تنهایی بود.
هوای داخلِ اتاقِ مدیریتِ کمپانی، برخلافِ سرمای استخوانسوزِ خیابانهای سئول، به طرزِ خفهکنندهای گرم و راکد بود. بوی قهوهی مانده، کاغذهای پرینتشده و چرمِ مصنوعیِ مبلهای گرانقیمت، در فضای بسته و بیروحِ اتاق ترکیب شده بود. نورِ سفید و سردِ مهتابیهای سقف، بدونِ هیچ سایهای روی میزِ شیشهایِ بزرگ میتابید و به همهچیز حالتی بیمارگونه و استریل میداد.
سونو روی مبلِ چرمیِ سیاهرنگ نشسته بود. دستهایش را روی زانوهایش قفل کرده بود و با کمترین حرکتِ ممکن، در یک استایلِ کاملاً رسمی و کنترلشده، به مردِ میانسالی که روبهرویش پشتِ میز نشسته بود، نگاه میکرد. حالِ سونو خیلی بهتر از دیشب بود؛ آن لرزشهای عصبی و نفستنگیهای ناشی از وحشت در کوچهی تاریک، جای خود را به یک خونسردیِ سرد و منطقی داده بود. او تمامِ جزئیاتِ ساسنگفن، زمانِ دقیق، مشخصاتِ ظاهری، و از همه مهمتر، تهدیدهای بیمارگونهای که علیه جانگوون و جی فریاد زده شده بود را با صدایی صاف و بدونِ لرزش گزارش داده بود. او فقط یک چیز میخواست: امنیتِ برادرهایش و اینکه دیگر هرگز چنین فاجعهای در تاریکی تکرار نشود.
مدیرِ بخشِ مدیریتِ هنرمندان، خودکاری فلزی را با بیخیالی بین انگشتانش میچرخاند. صدای «تیکتیکِ» برخوردِ خودکار با حلقهی طلاییِ دستش، تنها صدایی بود که سکوتِ اتاق را میشکست. او فرمِ گزارش را با نگاهی گذرا ورانداز کرد، سرش را تکان داد و نفسش را با صدایی شبیهِ به یک پوفِ خسته بیرون داد.
— «بررسی میکنیم سونو-یا... دوربینهای مداربسته رو چک میکنیم تا پیداش کنیم.» مرد این را گفت، اما لحنش هیچ رنگی از نگرانیِ واقعی نداشت. خودکار را روی میز انداخت، به پشتیِ صندلیاش تکیه داد و دستهایش را پشتِ سرش قلاب کرد. نگاهش از روی کاغذ برداشته شد و با حالتی عاقلاندرسفیه روی چهرهی بیحالتِ سونو نشست.
— «اما میدونی مشکلِ اصلی کجاست؟» صدای مدیر پایینتر آمد، انگار میخواست یک حقیقتِ تجاریِ مهم را به یک کارمندِ تازهکار آموزش دهد: «این حملهها، این دیوونهبازیها... همهش به خاطرِ تشنگیِ بیشازحدِ طرفدارهاست. شما بچهها جدیداً خیلی روی "ششنفره" بودنِ گروه مانور میدین. توی لایوها، توی مصاحبهها، جوری رفتار میکنید که انگار هیچ جای خالیای وجود نداره. این دیوارِ بتنیای که کشیدید، اونها رو آزار میده، تحریکشون میکنه که وحشی بشن.»
سونو پلکِ آرامی زد. قفسهی سینهاش برای لحظهای از حرکت ایستاد. به خاطر تشنگیِ طرفدارها؟ ما مقصریم؟
مرد کمی به جلو خم شد و یکی از دستهایش را روی میز گذاشت. پوزخندی گوشهی لبش شکل گرفت که چهرهاش را به طرزِ آزاردهندهای متکبر میکرد.
— «بعضی وقتا... فقط بعضی وقتا، باید بهشون امیدِ واهی بدین. مگه چقدر سخته؟ نیازی نیست بیانیهی رسمی بدین یا چیزی رو تأیید کنید.»
مدیر ناگهان لحنش را تغییر داد. صدایش را نازک کرد، به شکلی مهوع و اغراقآمیز ادا و لحنِ هیجانزدهی یک طرفدارِ نوجوان را به خود گرفت و با حرکاتِ دست شروع به مسخره کردن کرد:
— «اوپا! اوپا! اگه هیسونگ برمیگرده دستت رو بکن تو حلقت! اگه هنوز با هیسونگ در ارتباطی دوبار پلک بزن!...»
صدای خندهی کوتاه و زمختِ مرد در اتاق پیچید، در حالی که انعکاسِ نورِ مهتابی روی شیشهی عینکش برق میزد. او دوباره به لحنِ جدی و نصیحتگرانهاش برگشت:
— «ببین چقدر احمقانهست؟ اتفاقی نمیافته اگه یه وقتایی انجامش بدین. یه حرکتِ کوچیکِ دست، یه لبخندِ معنادار، یه سکوتِ الکی جلوی دوربین. همین امیدهای واهیِ بزرگ و کوچیکه که این صنعت رو زنده نگه میداره... که شماها رو زنده نگه میداره! وقتی اینطوری مثلِ یه دیوارِ سنگی همهچیز رو پس میزنید، فقط اونها رو هارتر میکنید. اینجوری فقط خودتونو به کشتن میدین، میفهمی؟»
هر کلمهای که از دهانِ آن مرد خارج میشد، مثلِ یک قطره اسیدِ خالص روی روانِ سونو میچکید.
درونِ سونو داشت میجوشید. معدهاش از شدتِ انزجار و خشم منقبض شده بود. تصویرِ دیشب جلوی چشمهایش فلاشبک زد؛ زنی که با چشمهای ازحدقهدرآمده در تاریکی جیغ میکشید، ترسی که تا مغزِ استخوانش نفوذ کرده بود، و برادرهایش که در خوابگاهِ سردشان درگیر بودند. و حالا، در روشنترین و امنترین اتاقِ این ساختمانِ شیشهای، کسی نشسته بود که به راحتی داشت غیبتِ تکاندهندهی برادرِ بزرگترشان و وحشتِ دیشبِ سونو را به یک «بازیِ مسخره برای فروشِ بیشتر و کنترلِ سگهای هار» تقلیل میداد.
آنها هیسونگ را نه به عنوانِ یک انسان که بخشی از روحِ این گروه بود، بلکه به عنوانِ یک "ابزارِ بازاریابیِ تعلیقدار" میدیدند. آنها میخواستند انهایپن با دستِ خودشان، با درد و جای خالیِ هیسونگ کاسبی کنند تا سودِ کمپانی افت نکند.
انگشتانِ سونو روی زانوهایش به قدری محکم جمع شدند که بندِ انگشتهایش به سفیدی میزد. ناخنهای کوتاهش در پارچهی شلوارش فرو رفته بود تا جلوی لرزشِ دستهایش را بگیرد. خون با فشارِ سنگینی در شقیقههایش میکوبید و ماهیچههای فکش از شدتِ فشردنِ دندانهایش روی هم، منقبض و سفت شده بود. یک کلمه... فقط یک کلمه کافی بود تا سونو تمامِ این میزِ شیشهای را روی سرِ این مدیرِ احمق و بیاحساس خرد کند و فریاد بکشد که آنها انساناند، نه عروسکهای خیمهشببازیِ این صنعتِ بیمار.
اما سونو هیچچیز نگفت.
او میدانست که در این اتاقِ ایزوله، هیچ رحمی و هیچ درکِ انسانیای وجود ندارد. حرف زدن، فقط هیزم ریختن در آتشِ حقارت بود. سونو با یک کنترلِ روانیِ فوقالعاده، بغضِ زهرآگینِ خشمش را قورت داد. چهرهاش مثلِ یک مجسمهی مرمری، سرد، بینقص و نفوذناپذیر باقی ماند. چشمانِ روباهیاش بدونِ هیچ درخششی، فقط به مردِ روبهرویش خیره ماندند.
آرام سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد—نه برای تأییدِ آن حرفهای کثیف، بلکه برای پایان دادن به این نمایشِ تهوعآور. او در سکوت، با خشمی که حالا به یک یخِ فشرده در قفسهی سینهاش تبدیل شده بود.
سونو با قدمهایی تند و عصبی از درهای شیشهای و ضخیمِ کمپانی بیرون زد. هوای سرد و گزندهی پاییزیِ سئول مثلِ یک سیلیِ بیدارکننده به صورتش خورد و بوی گندِ قهوهی مانده و عطرِ تندِ آن مدیر را از ریههای ملتهبش شست. نفسِ عمیق و خشداری کشید تا لرزشِ خفیفِ دستهایش—که حاصل از سرکوبِ یک خشمِ ویرانگر بود—را متوقف کند. در پسِ ذهنش، کلماتِ تهوعآورِ کمپانی دربارهی استفادهی ابزاری از جای خالیِ هیسونگ، هنوز مثلِ یک نوارِ خراب تکرار میشد.
دستش را در جیبِ پالتویش برد و گوشیِ سردش را بیرون کشید. صفحهی نمایشگر را که روشن کرد، چند نوتیفیکیشنِ نخوانده روی صفحهی قفل خودنمایی کرد. دیدنِ اسمِ فرستنده، قفسهی سینهاش را به طرزِ دردناکی فشرده کرد.
پیامها از طرفِ هیسونگ بودند؛ با فاصلهی زمانیِ مشخص و لحنی که به شدت محتاطانه و مراقب بود:
«سونو-یا... چیزی شده؟»
«اتفاقی افتاده که دیشب نرفتی خونه؟»
«اگه نمیخوای حرف بزنی درک میکنم... فقط نگرانتم.»
هیسونگ حتی در اوجِ نگرانیاش هم فاصلهها را با احتیاط رعایت کرده بود. اصرارِ بیش از حدی نکرده و سعی نکرده بود از دیوارهای دفاعیِ سونو بالا برود، تا مبادا او را بیشتر در تنگنا قرار دهد.
خواندنِ این کلماتِ ساده، بیریا و پر از ملاحظه، دقیقاً بعد از شنیدنِ نقشههای کثیفِ کمپانی، مثلِ یک پتک روی وجدانِ سونو فرود آمد. موجی از عذابِ وجدانِ تلخ و سنگین در گلویش بالا آمد و راهِ نفسش را بست. سونو به یاد آورد که چطور خشم، ترس و استیصالِ خودش را به شکلِ خنجری یخی درآورده و آن را در برابرِ هیسونگ گرفته بود. هیسونگ خودش در گوشهای دیگر از این جهنم، با انزوای تاریکِ خودش دستوپا میزد و سونو، در تمامِ این مدت بیرحمانه تمامِ ناامیدیهایش را سرِ او خالی کرده بود.
سونو گوشهی لبش را با دندان گزید. انگشتهای شستش روی کیبوردِ مجازیِ گوشی قرار گرفتند. با اینکه نوکِ انگشتانش از سرمای خیابان بیحس شده بود، اما با دقتی پر از پشیمانی شروع به تایپ کرد. او باید دروغ میگفت؛ باید فاجعهی دیشب، جیغهای ساسنگفن و تهدیدِ جانِ برادرهایش را در سینهی خودش دفن میکرد تا بارِ روانیِ جدیدی روی شانههای خستهی برادرِ بزرگترشان نگذارد. او ترجیح میداد هیسونگ فکر کند سونو فقط یک پسرِ دمدمیمزاج است، تا اینکه بفهمد چه خطری اعضا را تهدید میکند.
با لحنی که سعی میکرد تمامِ پشیمانیاش را در چند کلمهی تایپی بگنجاند، نوشت:
«نه هیسونگ... چیزی نشده. از یه چیزی ناراحت بودم، سرِ تو خالی کردم. خیلی معذرت میخوام... نگران نباش... بازم ببخشید.»
چند ثانیه با چشمانی که حالا کمی میسوختند، به کلماتی که نوشته بود خیره ماند و بعد، دکمهی ارسال را لمس کرد. پیام با یک انیمیشنِ کوتاه بالا رفت و تیک خورد. سونو صفحهی گوشی را خاموش کرد و آن را دوباره در اعماقِ جیبش فرو برد. یقهی پالتویش را بالاتر کشید و دستهایش را در جیبهایش پنهان کرد.
فضای اتاقِ استراحتِ پشتِ صحنه، با بوی تندِ کیمچیِ سرخشده و برنجِ بخارپز پر شده بود. نورِ زرد و گرمِ لامپهای سقفی روی میزِ پلاستیکیِ تاشو میتابید و صدای همهمهی خفه و رفتوآمدِ بیوقفهی استفها از پشتِ درِ نیمهباز به گوش میرسید. هیسونگ روی صندلیِ تاشو نشسته بود، اما برخلافِ مینهو که با ولع در حالِ خالی کردنِ ظرفِ غذایش بود، فقط با چاپستیکهای فلزیاش دانههای برنج را زیرورو میکرد.
نگاهش روی صفحهی روشنِ گوشی قفل شده بود. پیامِ سونو—«از یه چیزی ناراحت بودم، سرِ تو خالی کردم...»—مثلِ یک تکه پازلِ اشتباه بود که با زور در جای خالی چپانده شده باشد. هیسونگ با آن ذهنِ تحلیلگرش میدانست که سونو، هرچقدر هم که دمدمیمزاج باشد، پسری نیست که بدونِ دلیلِ منطقی برنامهی دیدنِ خانوادهاش را لغو کند و بعد، در نیمهشب آنطور زهرآگین به او حمله کند. هیسونگ فضول شده بود؛ یک کنجکاویِ آمیخته با نگرانیِ عمیق زیرِ پوستش میخزید.
چاپستیکها را کنارِ ظرفِ یکبارمصرف رها کرد. صدای برخوردِ فلز با پلاستیک، توجهِ مینهو را جلب کرد. مینهو، منیجر و دوستِ موردِ اعتمادش، با لپهای پر از غذا سرش را بالا آورد و نگاهِ پرسشگری به او انداخت.
هیسونگ با لحنی که سعی میکرد آن را عادی جلوه دهد، پرسید:
— «هیونگ... تو از سونو خبری داری؟ میدونی دیشب دقیقاً چش شده بود؟»
مینهو لقمهاش را با یک جرعه آب پایین داد، با پشتِ دست گوشهی لبش را پاک کرد و با بیخیالی شانه بالا انداخت:
— «نه. از دیشب که از کمپانی رفتن چیزی نشنیدم. مگه چش شده؟»
هیسونگ با شنیدنِ این جواب، آهی کشید و با لحنی که چاشنیِ شوخی و کلافگی داشت، گفت:
— «یعنی چی که نمیدونی؟ تو مثلاً منیجری... نباید آمارِ همهچیز رو داشته باشی؟»
مینهو تکخندهی صداداری کرد. با سرِ چاپستیک به سینهی هیسونگ اشاره کرد و با لحنِ طنزآمیزی جواب داد:
— «یا لی هیسونگ! من از کلهی سحر دارم پا به پای جنابعالی از این استودیو به اون سالن میدوم، حتی وقت نکردم درستوحسابی بخوابم. از کجا باید بدونم تو خوابگاهِ انهایپن چه خبره؟ من علمِ غیب ندارم که!»
هیسونگ بدونِ اینکه بخندد، کمی روی میز به سمتِ مینهو خم شد. چهرهاش حالا جدیتر شده بود و صدای همهمهی بیرونِ اتاق در برابرِ تمرکزِ او محو میشد:
— «ماجرا برای امروز صبح نیست... برای دیشبه. دیشب قرار بود بره سوون پیشِ خانوادهش، ولی نرفته. برگشته خوابگاه.»
دستِ مینهو که داشت تکهای گوشت برمیداشت، در هوا متوقف شد. شوخی از نگاهش پر کشید و جای خود را به یک حالتِ حرفهای و دقیق داد. او خوب میدانست برنامههای شخصیِ اعضا چقدر برایشان مهم است.
— «دیشب کی قرار بود ببردش؟ کدوم یکی از بچههای شیفتِ شب مسئولِ رسوندنش بود؟»
هیسونگ کلافه دستی در موهای به هم ریختهاش کشید:
— «نمیدونم. فکر کنم با ونِ کمپانی رفت.»
مینهو بدونِ مکث، ظرفِ غذایش را کنار زد. گوشیاش را از جیبِ کتش بیرون کشید و در حالی که با سرعت در لیستِ مخاطبینش میگشت، گفت:
— «الان میفهمم.»
او ابتدا یک تماسِ کوتاه با بخشِ هماهنگی و شیفتِ کمپانی گرفت. صدای مینهو در فضای کوچکِ اتاقِ استراحت، قاطع و جدی بود: «آره، مینهوام... شیفتِ دیشبِ بچههای انهایپن با کی بود؟... کی سونو رو برد؟... آهان، چوی. شمارهش رو برام بفرست.»
تماس قطع شد. هیسونگ به صندلیاش تکیه داده بود و با قلبی که حالا ریتمش کمی تندتر شده بود، به حرکاتِ مینهو نگاه میکرد. چند ثانیه بعد، مینهو شمارهی جدید را گرفت و گوشی را به گوشش چسباند. هیسونگ میتوانست صدای بوقهای ممتد را در سکوتِ سنگینی که بینشان افتاده بود، بشنود.
بالاخره تماس وصل شد.
— «هی چوی... مینهوام. بیداری؟» مینهو با لحنی نسبتاً آرام شروع کرد، اما بعد از چند کلمه، مستقیم به اصلِ مطلب رفت: «دیشب چی شد؟ چرا سونو رو نبردی؟»
هیسونگ تمامِ حواسش را به چهرهی مینهو داده بود. تماشا کرد که چطور در عرضِ چند ثانیه، ابروهای مینهو به هم گره خورد. چشمانش گشادتر شد و عضلاتِ فکش منقبض شد. صدای ضعیف و مضطربِ راننده از پشتِ خط شنیده میشد که تندتند حرف میزد.
— «چی؟... کِی؟... تو همون کوچه پشتی؟...» مینهو ناگهان صدایش بالا رفت و نگاهِ وحشتزدهای به هیسونگ انداخت: «صدمه که ندیده؟ همهچیز خوبه؟»
با هر کلمهای که مینهو میگفت، سرمای عجیبی در رگهای هیسونگ میدوید. احساس کرد هوای گرمِ اتاق ناگهان از بین رفته و جای خود را به یک خلأِ خفهکننده داده است. دستهایش روی زانوهایش مشت شدند.
مینهو تماس را با عصبانیت قطع کرد و گوشی را محکم روی میزِ پلاستیکی کوبید، طوری که ظرفهای غذا تکان خوردند. نفسِ عمیقی کشید تا خشمش را کنترل کند، اما نگاهی که به هیسونگ انداخت، پر از تأسف و بهت بود.
هیسونگ با صدایی که به زور از گلویش خارج میشد، پرسید: — «چی شده هیونگ؟»
مینهو صندلیاش را جلو کشید و با لحنی که انگار میخواست خبرِ یک تصادفِ مرگبار را بدهد، صدایش را پایین آورد:
— «سونو دیشب نظرش عوض نشده.»
مینهو مکثی کرد تا کلماتش را مرتب کند و بعد، واقعیتِ تاریکِ دیشب را روی میز ریخت:
— «یه ساسنگ تو کوچه بهش حمله میکنه. نه یه حملهی فیزیکی... طرف روانی بوده. تو تاریکی جیغ میکشیده، به سونو حمله کرده که چرا از تو حرف نمیزنن... بعد هم شروع کرده به تهدید کردنِ جونگوون و جی. گفته اگه برنگردی، یه بلایی سرشون میاره.»
نفسِ هیسونگ در سینه حبس شد. چشمانش بیحرکت ماند. تمامِ اجزای صورتش در یک بهتِ یخی فرو رفت.
— «گفت وقتی سونو رو پیدا کرده، بچه از ترس مچاله شده بوده و میلرزیده. حتی نمیتونسته درست نفس بکشه. ساسنگ در رفته بود... سونو از ترسِ بیخیالِ رفتن میشه.»
قطعاتِ پازل در ذهنِ هیسونگ با بیرحمانهترین شکلِ ممکن کنارِ هم قرار گرفتند. کلماتِ پیامِ سونو—«چیزی نشده»، «سرِ تو خالی کردم»—حالا معنای کاملاً متفاوتی داشتند. سونو دیشب با وحشتناکترین شکلِ ممکن با هیولای شهرت و غیبتِ هیسونگ روبهرو شده بود. او جانِ برادرهایش را در خطر دیده بود و با این حال، در پیامِ امروزش، تمامِ این فاجعه را پشتِ یک دروغِ فداکارانه پنهان کرده بود تا هیسونگ احساسِ گناه نکند.
هیسونگ با دهانی نیمهباز به میز خیره مانده بود. صدای همهمهی بیرون، بوی غذا، و نورِ زردِ اتاق، همه در گردابی از سکوت و درد فرو رفتند. دردی عمیق در قفسهی سینهاش پیچید؛ دردی از جنسِ شرمندگی و ناتوانی. او اینجا، فرسنگها دورتر نشسته بود و سونو... سونوی کوچک و حساس، مجبور شده بود در تاریکیِ آن کوچه، به تنهایی تاوانِ سنگینِ نبودنِ او را پس بدهد.
بهت و ناباوریِ اولیهی هیسونگ، جایش را به یک کلافگیِ عمیق، خستهکننده و کدر داد. حس میکرد کلمات در گلویش گیر کردهاند و تمامِ فشارهای این مدت، مثلِ یک وزنه روی شانههایش سنگینی میکنند.
چاپستیکهای فلزی را بیحوصله روی ظرفِ پلاستیکی انداخت. دستش را بالا آورد، انگشتانش را روی شقیقههایش فشرد و با آوازی از سرِ خستگی، نفسش را بیرون داد. صدایش بم، فشرده و پر از استیصال بود؛ طوری که انگار انرژیِ کافی برای فریاد زدن هم نداشت، اما دیگر نمیتوانست این حجم از بینظمی را تحمل کند:
— «این چندمین باره هیونگ؟... واقعاً کی میخواین جلوی این وضعیت رو بگیرین؟ دیگه رسماً داره رو اعصاب راه میره. تا کی باید این ماجراها تکرار بشه و همه تو ترس بمونن؟»
او بدونِ اینکه قصدِ خصومتی داشته باشد، کلافگی و ناتوانیِ خودش را پشتِ سر هم روی سرِ مینهوی بیگناه خالی میکرد. فقط میخواست بداند چرا هیچچیز در جای درستش قرار ندارد.
مینهو که بیحوصلگی و لایههای سنگینِ استرس را در چهرهی هیسونگ میدید، بدونِ اینکه به دل بگیرد، آرام سرش را تکان داد. ظرفِ غذایش را کمی جابهجا کرد و با لحنی تسکیندهنده و خنثی گفت:
— «اتفاقاً قرار شده فردا عصر یه جلسه تشکیل بشه تا امنیت رو بررسی کنن... اما لازم نیست تو بیای. من خودم شرکت میکنم و آخرش نتیجه رو مو به مو بهت میگم.»
هیسونگ اخمِ ملایمی کرد. دستش را از روی شقیقهاش برداشت و با لحنی که فقط کمی چاشنیِ لجبازی داشت، گفت:
— «اگه وقت داشته باشم خودم میام... نیازی نیست تو به جام بری.»
مینهو نگاهش را گره زد به میز و با اصراری که کمی ناگهانی به نظر میرسید، ادامه داد:
— «نه، واقعاً نیازی به حضورِ تو نیست. تو برنامه داری، من همهچیز رو پیگیری میکنم.»
هیسونگ چشمهایش را کمی ریز کرد. این حجم از اصرارِ مینهو حسگرهای شکِ او را فعال کرد. با کلافگیِ نوظهوری پرسید:
— «چرا اینقدر اصرار میکنی هیونگ؟ چیزِ خاصی نیست که؛ اگه تونستم میام، اگه نتونستم نه...»
مینهو مکثی کرد. نفسِ کوتاهی کشید و بالاخره حقیقت را بیرون انداخت:
— «انهایپنم قراره تو جلسه باشن.»
با شنیدنِ این اسم، قفسهی سینهی هیسونگ برای چند ثانیه فشرده شد. ضربانِ قلبش کُند و سنگین شد. تصورِ روبهرو شدن با آن شش نفر، آن هم بعد از تماسِ پر از تنشِ صبح با سونگهون و دروغِ تلخِ سونو، مثلِ لغزیدن روی یخ بود.
اما هیسونگ خیلی زود خودش را جمعوجور کرد. چهرهاش حالتِ جدیت و خونسردیِ کاملی به خود گرفت. با لحنی جدی و حتی کمی با تحکیم، اما بدونِ هیچ خشمِ آشکاری گفت:
— «این چه حرفیه که میشنوم؟»
نگاهش را مستقیم به مینهو دوخت:
— «مثلاً فکر کردی ما هفت تا بچهایم که تو باید بینمون قرار بگیری تا نذاری همدیگه رو تیکهپاره کنیم؟ ما اونقدرام با هم دشمن نیستیم که نتونیم تو یه جلسهی کاری شرکت کنیم... اصلاً دشمن نیستیم.»
کلماتش محکم و با جدیت ادا شدند، اما در اعماقِ وجودش، خودش هم از چیزی که میگفت اطمینانِ کامل نداشت. آیا واقعاً دشمن نبودند؟ فاصلهای که بینشان افتاده بود آنقدر عمیق بود که حالا حتی یک نشستنِ ساده دورِ یک میز هم نیاز به میانجیگری داشت.
بدونِ اینکه منتظرِ پاسخِ مینهو بماند یا اجازه دهد تردیدِ درونش در نگاهش رو بشود، سرش را پایین انداخت. چاپستیکها را دوباره بین انگشتانش گرفت، مقداری برنج برداشت و شروع به خوردن کرد؛ وانمود میکرد همهچیز تحتِ کنترل است، حتی اگر قلبش هنوز از شنیدنِ نامِ گروه فشرده بود.
هیسونگ یک دستش را زیرِ چانهاش زد و با دستِ دیگر بیهدف روی صفحهی نوریِ گوشی چرخید. صدای برخوردِ منظمِ لولای درِ استراحتگاه و پچپچهای دورِ استفها در پسزمینه محو شده بود. او از این اپلیکیشن به آن یکی میرفت؛ چند ثانیه تماشای یک ویدیوی بیربط در تیکتاک، و بعد باز کردنِ ویورس برای خواندنِ پیامهای طرفدارها.
در میانِ انبوهِ پستهای پرسرعت و تصویرهای ادیتشده، یک پستِ متنیِ کوتاه از طرفِ یکی از فنها نظرش را جلب کرد. متنش ساده بود، اما خطوطِ باریکِ فونت روی صفحهی نمایشگر، ناگهان چشمانِ هیسونگ را خیره کرد:
«لی هیسونگ احتمالاً از اون مدل آدمهای قدیمی و دراماتیکه که وقتی عاشق میشه، با یه نامهی اعترافِ دستنویس حسش رو میگه...»
لبخندِ محو، تعجبزده و کوتاهی گوشهی لبهای هیسونگ نشست. سرش را کمی عقب کشید و با همان لبخندِ کمرنگ به گوشی خیره ماند. نامه؟
او هیچوقت در زندگیاش برای کسی نامهی عاشقانه ننوشته بود. تصورِ طرفدارها از او، ترکیبی از یک شاعرِ انزوایافته و پسری سنتی و رومانتیک بود؟ ناخودآگاه، دستش از حرکت ایستاد و ذهنِ پرتلاطمش درگیرِ این واژه شد. نامهنویسی... چقدر عجیب، چقدر قدیم و چقدر زیادی عاشقانه.
اما فقط چند ثانیه طول کشید تا ذهنِ لجبازِ هیسونگ، طبقِ معمول، تمامِ این تصورات را به یک مقصدِ خاص هدایت کند. نخی نامرئی، فکرِ او را از آن پستِ ویورس کشید و مستقیم وصل کرد به پارک سونگهون.
اصلاً من بلدم همچین چیزی بنویسم؟... اصلاً سونگهون خوشش میاد؟...
سؤالِ دوم، مثلِ نیشِ یک سوزنِ باریک بود. آنها دیگر با هم نبودند. فاصلهای که بینشان افتاده بود، با هیچ نامهای پر نمیشد. اما در آن لحظه، در آن کرختیِ بعد از ظهر، هیسونگ نخواست به واقعیتِ تلخِ رابطهشان فکر کند. او فقط بدونِ اینکه خیلی روی کارهایش فکر کند یا به عواقبش بیندیشد، صفحهی چتِ سونگهون را باز کرد.
با انگشتانی که حرکتشان شناور و بیصدا بود، کوتاهترین جملهی ممکن را تایپ کرد:
«تو نامه دوست داری؟»
دکمهی ارسال را زد. گوشی را دقیقاً کنارِ ظرفِ برنجش روی میز گذاشت و با همان حالتِ خنثی، دوباره چاپستیکها را برداشت تا به غذا خوردنش ادامه دهد. او پیام را فرستاده بود و حالا، مثلِ صیادی که قلابش را در اقیانوسی یخزده انداخته باشد، منتظرِ واکنش ماند.
فرسنگها دورتر، در سالنِ بزرگ و آینهکاریشدهی تمرین، صدای سایشِ کفشهای ورزشی روی پارکتِ واکسخورده و ضرباهنگِ تندِ موزیک، فضا را پر کرده بود. نورِ تندِ پروژکتورهای سقف روی عرقِ روی پیشانیِ اعضا میدرخشید.
گوشیِ سونگهون، کنارِ ساکِ ورزشیاش در دورترین گوشهی سالن، روی ویبره رفت. صدای «ززز... ززز...» ضعیفی که روی پارکتِ چوبی پیچید، در میانِ غرشِ اسپیکرها گم بود؛ اما قلبِ سونگهون، به طرزِ عجیب و ترسناکی، دقیقاً همزمان با آن لرزشِ دور، کوبید.
ضربانِ قلبش ناگهان در قفسهی سینهاش بالبال زد. انگار یک گیرندهی نامرئی در بدنش، سیگنالِ آن پیام را دریافت کرده باشد. با این حال، سونگهون حتی سرش را به آن سمت نچرخاند. نگاهِ یخی و بیتفاوتش را در آینهی روبرو قفل کرد، نفسِ داغش را بیرون داد و با قاطعیت به شمارشِ حرکاتِ رقص ادامه داد. او وانمود کرد که هیچچیز نشنیده است؛ وانمود کرد که قلبش به خاطرِ فشارِ تمرین است که اینطور دیوانهوار میکوبد، نه به خاطرِ احتمالی که در آن گوشهی سالن منتظرش بود.
در اتاقِ استراحت، هیسونگ کُندتر از قبل برنج میجوید. چشمش به صفحهی تاریکِ گوشی بود، اما ذهنش جای دیگری سیر میکرد. سونگهون هنوز جواب نداده بود، و همین سکوت، به هیسونگ فضای کافی داد تا در عالمِ خیال غرق شود.
«اگه قرار بود واقعاً یه نامهی عاشقانه بنویسم... چی میگفتم؟»
هیسونگ لبهایش را روی هم فشار داد تا خندهاش را کنترل کند. شروع کرد در ذهنِ خودش کلماتِ بسیار ادبی، شاعرانه، سنگین و اغراقآمیز را کنارِ هم چیدن. کلماتی که هیچوقت در حالتِ عادی از دهانِ او بیرون نمیآمدند:
«ای بانویِ یخها...» نه، این خیلی مسخره بود! بانو چیه!
«زیباترین مجسمهی مرمریِ دنیای من...»
تصورِ اینکه این کلمات را روی کاغذِ کاهی بنویسد و آن را با دستهای خودش بدهد دستِ سونگهون، و بعد واکنشِ سونگهون را ببیند—که احتمالاً ابروهایش را با انزجار بالا میکشید و میگفت "دیوونه شدی هیسونگ؟"—چنان نیشِ هیسونگ را باز کرد که نزدیک بود برنج در گلویش بپرد.
صدای خندهی خفه و آرامی از بینِ لبهایش بیرون پرید. شانههایش از ذوقِ این تصویرسازیِ کودکانه لرزید. دستش را جلوی دهانش گذاشت تا مینهو که کمی آنطرفتر با تلفن حرف میزد متوجه نشود.
هیسونگ فقط تصور میکرد. اگر دستهایش آزاد بودند، اگر قوانینِ دنیای واقعی اینقدر بیرحم نبودند، اگر میتوانست بدونِ ترس از پسزده شدن، تمامِ آن حسرتها، زیباییِ چهرهی سونگهون در خواب، و تاریکیِ چشمهایش را در کلماتی شاعرانه پیچوتاب دهد و برایش بنویسد...
یک ذوقِ شیرین، داغ و کمی دردناک در اعماقِ سینهاش پیچید. او همانطور که با تصورِ خودش خندهاش میگرفت و گونههایش کمی گرم میشدند، چشم از صفحهی گوشی برنمیداشت؛ منتظرِ اینکه ببیند شاهزادهی یخیِ داستانش، برای این سؤالِ بیمقدمه چه پاسخی خواهد داشت.
انگشتهای هیسونگ روی صفحهٔ روشن گوشی معلق مانده بود. بارها جملات مختلف را تایپ میکرد، پاک میکرد و دوباره مینوشت. بیشتر از آنکه به متن روی صفحه نگاه کند، در خیالاتش غرق شده بود؛ هر کلمه را در ذهن بالا و پایین میکرد تا ببیند چه چیزی را باید بنویسد و از گفتن چه حرفهایی باید پرهیز کند. مدام با خودش کلنجار میرفت که سونگهون دقیقاً از چه نوع لحنی خوشش میآید و چطور میتواند پیامی بفرستد که به دلش بنشیند.
در همان میان، سونگهون از فرصت کوتاه استراحتش بین تمرین استفاده کرد و جواب داد:
«نه، خوشم نمیآد... ترجیح میدم کلماتو بشنوم.»
هیسونگ با خواندن پیام، چند لحظه در سکوت به صفحهٔ گوشی زل زد. کلمات در ذهنش چرخ خوردند و عمیقاً در فکر فرو رفت. انگشتانش را با تردید روی صفحه حرکت داد و نوشتن را شروع کرد:
«مثلاً با یه آهنگ؟»
پاسخ سونگهون کوتاه و بیتکلف آمد:
«آهنگ یا گفتگوی عادی... فرق نمیکنه.»
سپس، بعد از مکثی چند ثانیهای—انگار که خواسته باشد مرز باریکی را یادآوری کند—پیام دیگری فرستاد:
«به خودت نگیر، لی هیسونگ...»
هیسونگ نگاهی به نام کاملش روی صفحه انداخت و لبخند کمرنگی گوشهٔ لبش نشست. کلمات را طولانی نکرد؛ فقط یک عبارت ساده و کوتاه نوشت:
«باشه.»
و بلافاصله، تنها دو استیکر خنده زیر آن فرستاد؛ خاموش، آرام، و پر از نگفتهها.
هیسونگ گوشیش را روی سینه گذاشت و بدنش را روی کاناپهی چرمیِ اتاقِ استراحت رها کرد. سنگینیِ چند شب بیخوابیِ مداوم، مثلِ یک لایهی ضخیم از غبارِ سربی روی شقیقهها و پلکهایش نشست. بدنش بیرمق در گودیِ کاناپه فرو رفت و صدای خفهی رفتوآمدِ استفها در راهرو، جایش را به یک زمزمهی دور و بیرنگ داد.
چشمهایش را کُند و سنگین روی هم گذاشت، سرش را به پشتیِ نرمِ کاناپه تکیه داد و با صدایی خشدار، خشخشی که از تهِ گلو بیرون میآمد، به مینهو گفت:
— «یکمی میخوابم... بیدارم کن اگه کاری بود.»
صدای همهمهی محیط خیلی زود عقب کشید. تاریکیِ پشتِ پلکهایش، تاریکیِ محض نبود؛ پر از سایههای شناور، نورهای خفه و گرمایی ماندگار بود. در آن مرزِ باریک و وهمآلودِ بینِ بیداری و خواب—جایی که منطق سست میشد و سرکوبِ احساسات دیگر دستوپاگیر نبود—ذوق و خیالی که از پیامِ سونگهون در وجودش جا مانده بود، شروع به ریشه دواندن کرد.
هیسونگ در ذهنِ نیمهخوابش، قلمی خیالی برداشت. کاغذی با بافتِ زبر و قدیمی، با بوی کمرنگِ باران و چوبِ کهنه، جلوی دیدگانِ بستهاش باز شد. او شروع کرد به نوشتن؛ نامهای کامل، کلمه به کلمه، از شروع تا پایان، جوری که انگار هر جمله را با تنفسش روی کاغذ حک میکرد.