"Ride Or Die"
teexioاما هیسونگ منتظرِ واکنش نماند و نگاهش را بالا نیاورد تا تزلزل یا مقاومتِ احتمالیِ سونگهون را ببیند. دستش را عقب کشید، لیوانِ شیشهایِ کوچکش را برداشت و سرمای تلخ و گسِ سوجو را یکنفس در گلویش ریخت. سوزشِ الکل مسیرِ مریاش را داغ کرد و کمی از آن بغضِ سفتشده را شست و پایین برد.
لیوانِ خالی را با صدایی خفه روی چوبِ میز گذاشت. سپس تکهی کوچکی از غذای خودش را برداشت، در دهان گذاشت و در سکوتی مطلق، چشمدوخته به میزِ چوبی، مشغولِ جویدن شد.
زیرِ هورهی آن نورِ زرد و موضعی، هیچ حرفی برای شکستنِ این فضای چگال نیاز نبود. بخارِ ملایمِ غذا بین چهرههایشان میرقصید و در آن سکوتِ ممتد، تنها چیزی که رد و بدل میشد، طعمِ گسِ الکل، بوی ادویهها و سنگینیِ هزاران کلمهی ناگفتهای بود که هیسونگ آنها را درونِ ظرفِ سونگهون میگذاشت و سونگهون مجبور بود همراه با بغضش، آنها را ببلعد.
سونگهون چوبهای غذاخوریاش را برای ثانیهای در هوا معلق نگه داشت. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با صدایی که زیرِ بخارِ ملایمِ غذا کمرنگ و کمی بم به نظر میرسید، سکوت را شکست:
— «فردا... میخوای اجرا کنی؟»
هیسونگ دستش را از روی بطریِ سوجو برداشت. نگاهش روی نقطهای نامشخص از بشقابش چرخید و با لحنی صاف و آرام، بدون هیچ خودنمایی یا اصراری جواب داد:
— «آره... حالم خوبه، پس میتونم اجرا کنم.»
سونگهون سرش را به نشانهی فهمیدن تکانِ بسیار آرامی داد. کلمهی بعدیاش کوتاه و خونسرد بود، اما وزنی سنگین داشت:
— «موفق باشی.»
دوباره سکوت مثلِ لایهای از غبارِ سنگین روی میز نشست. صدای جابهجا شدنِ تکههای غذا در بشقابها و شستهشدنِ تلخیِ گسِ سوجو در گلوی هیسونگ، تنها نشانههای حیات در آن حبابِ نورانیِ زیرِ چراغ بودند. هیسونگ استکانِ کوچکِ شیشهای را برای بار چندم پر کرد و الکلِ سرد را سر کشید. سوزشِ آن تا اعماقِ سینهاش پایین رفت. سنگینیِ ناگفتههای میانشان آنقدر زیاد شده بود که خودِ این سکوت، صدای کرکنندهای در گوشهایشان تولید میکرد.
نیاز به شکستنِ این فضای خفهکننده، دیگر از سرِ منطق یا حرفی برای گفتن نبود؛ یک اضطرارِ فیزیکی بود. احتیاجِ محض به اینکه فقط بشنوند طرفِ مقابل هنوز در این اتاق نفس میکشد و هنوز صدایی دارد.
سونگهون نگاهش را به سمتِ راهروی تاریکِ منتهی به درِ ورودی چرخاند و به لکهی کوچکی روی دیوار یا جاکفشی خیره شد. بدون هیچ مقدمهای، فقط برای اینکه خطِ هوای بینشان خاموش نماند، با صدایی یکنواخت گفت:
— «چراغِ راهرو چشمک میزنه... عوضش کن.»
هیسونگ حتی سرش را به سمتِ راهرو برنگرداند. احتیاجی به دیدنِ آن لامپِ نیمسوز نبود؛ همین که صدای سونگهون، بیدلیل و بیهوا در فضای خانه پیچیده بود، برایش کافی بود. دستش روی استکانِ خالیِ سوجو شل شد و با لحنی که کمی از الکل و خستگی گرم شده بود، جواب داد:
— «چند باری خواستم عوضش کنم... یا یادم میرفت، یا وقت نمیشد. دیگه به این نورِ عادت کردم.»
— «رو اعصابه.» سونگهون زمزمه کرد.
کلامش کاملاً بیاهمیت بود، موضوعی پوچ و پیشپاافتاده در قلبِ یک شبِ ویرانگر؛ اما همین جملهی کوتاه، مثلِ یک نخِ باریک اما محکم، صداهایشان را به هم گره زده بود تا تنها بودن در آن آشپزخانه را کمی قابلِ تحملتر کند.
هیسونگ استکانِ خالی را میان انگشتانش چرخاند. نگاهش را از بطریِ سبزرنگِ سوجو گرفت و در سکوت، روی نیمرخِ تاریکروشنِ سونگهون ثابت ماند. هیچ ردی از طعنه یا شوخی در صدایش نبود وقتی با لحنی که الکل کمی زبریِ آن را گرفته و نرمترش کرده بود، زمزمه کرد:
— «اون رو اعصاب نیست...»
چشمانش در آن نورِ زرد و موضعی، با اطمینانی ویرانگر به چشمهای سونگهون قفل شد: — «ما مضطربیم.»
این کلمهی ساده، مثلِ سنگی بود که درست در میانِ مردابِ سکوتشان پرتاب شد و تمامِ آن آرامشِ شکنندهی چند دقیقهی گذشته را در هم شکست.
حرکتِ دستِ سونگهون متوقف شد. چاپستیکهای چوبی در یک قدمیِ بشقاب بیحرکت ماندند. ماهیچههای فکش به وضوح منقبض شدند و آن گاردِ دفاعیِ همیشگی، مثلِ یک زرهِ نامرئیِ یخی دوباره دورش کشیده شد. او نمیتوانست بپذیرد که هیسونگ اینطور راحت به درونِ ذهنش نفوذ کرده و لرزشِ پنهانش را میبیند.
نگاهش را با سرعت و تیزیِ یک تیغ بالا آورد، مستقیم به هیسونگ خیره شد و با لحنی که سعی میکرد بینهایت سرد و قاطع باشد—اما در پسزمینهاش دستپاچگیِ یک فرار حس میشد—تکذیب کرد: — «به خاطر چی باید مضطرب باشم؟»
چاپستیکها را با صدایی خشنتر از قبل روی میزِ چوبی انداخت و کمی به پشتیِ صندلی تکیه داد تا از آن حریمِ نزدیک فرار کند: — «اضطرابِ خودتو گردنِ من ننداز.»
خندهی کوتاهی از گلوی هیسونگ فرار کرد؛ خندهای که بیشتر شبیهِ یک بازدمِ خسته و بیرمق بود تا یک واکنشِ واقعی. او به خوبی میدانست که سونگهون فقط دارد پشتِ این دیوارِ انکار پنهان میشود، اما تصمیم گرفت این بار پا روی دمش نگذارد. شانههایش را با حالتی تسلیمشده بالا انداخت، استکانش را روی میز چرخاند و با لحنی نرم گفت: — «باشه... چراغها رو اعصابن و لی هیسونگ مضطربه.»
سونگهون که انتظارِ این عقبنشینیِ سریع را نداشت، برای لحظهای جا خورد. نگاهش را روی انگشتهای هیسونگ دوخت و ناخواسته، در دامی که خودش پهن کرده بود افتاد: — «چرا مضطربی؟»
هیسونگ سرش را بالا آورد. حالتِ چهرهاش در یک ثانیه تغییر کرد و نقابِ یک جدیتِ اغراقآمیز و کاملاً دروغین به خود گرفت. با لحنی که از فرطِ طعنه و کنایه شبیهِ یک شوخیِ بیمزه شده بود، به چشمانِ منتظرِ سونگهون خیره شد و گفت: — «مضطربم چون... به شدت نگرانم فردا وسطِ اجرام، سفینهی فضاییها بشینه روی سقفِ سالن و تصمیم بگیرن منو با خودشون ببرن مریخ، و خب من هنوز چمدونامو نبستم.»
اخمِ ظریف و کودکانهای که یادگارِ روزهای گذشته بود، بیاختیار بینِ ابروهای سونگهون نشست. آن گاردِ سرد و یخی برای یک لحظه شکست و کلافگیِ واقعیاش بیرون زد: — «هی... منو مسخره نکن.»
به محضِ شنیدنِ این جمله، تمامِ آن شیطنتِ طعنهآمیز مثلِ غباری که با باد برود، از روی صورتِ هیسونگ پاک شد. فضای بینشان ناگهان از هرگونه شوخی خالی شد و سنگینیِ کشندهی حقیقت دوباره روی میز آوار شد. هیسونگ کمی به جلو متمایل شد؛ آنقدر که میتوانست بازتابِ ضعیفِ نورِ زردِ چراغ را در مردمکهای تاریکِ سونگهون ببیند.
صدایش را پایین آورد. لحنش حالا دیگر نه خسته بود و نه کنایهآمیز؛ بلکه به یک زمزمهی بم، بمتر از همیشه، و به شدت ملتهب تبدیل شده بود که مستقیماً در فاصلهی چند سانتیمتریِ صورتِ سونگهون ارتعاش پیدا میکرد: — «وقتی میدونی چرا مضطربم... برای چی میپرسی؟»
این سوال نبود؛ یک ضربهی کاری به آخرین لایههای دفاعیِ سونگهون بود. هیسونگ داشت میگفت «میدونی که حضورِ تو، عطرِ تو و این فاصلهی لعنتی که روی میز بینمون افتاده داره دیوونهم میکنه.»
سونگهون دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما هیچ کلمهای از حنجرهاش خارج نشد. فکش روی هم قفل شد و دوباره در آن سکوتِ وهمآور و فلجکننده فرو رفت.
در آن جزیرهی کوچکِ نورانیِ آشپزخانه، تنها چیزی که بینشان حرکت میکرد، بخارِ محو و رو به زوالِ غذاها بود. سونگهون نگاهش را از چشمهای هیسونگ که حالا بیرحمانه و عریان به او زل زده بودند، ندزدید، اما جوابی هم برای دادن نداشت. او فقط در آن سکوتِ سنگین حبس شده بود و صدای کوبشِ قلبِ خودش را در قفسهی سینهاش میشنید؛ کوبشی که به وضوح نشان میداد او هم دستکمی از اضطرابِ ویرانگرِ هیسونگ ندارد.
هیسونگ دستش را زیر چانهاش ستون کرد. با نگاهی که حالا از آن اضطرابِ برهنه فاصله گرفته بود، روی خطِ فکِ سونگهون و سایههایی که نورِ زردِ چراغ روی پوستش میانداخت، لغزید. با لحنی که شیطنتی نرم و عامدانه در آن پنهان بود—فقط برای اینکه آن پوستهی یخی و بینقصِ سونگهون را کمی قلقلک بدهد—گفت: — «البته... یه فایدههایی هم داره. زیرش خوشگلتری... نورِ چراغ رو میگم.»
این لاسِ ناگهانی و غیرمستقیم، در میانهی آن سکوتِ ملتهب، مثلِ یک جرقهی بیهوا بود. سونگهون که تازه داشت کنترلِ نفسهایش را به دست میآورد، جا خورد. اخمِ ظریفی روی پیشانیاش نشست، نگاهش را با کلافگی بالا آورد و غرید: — «باهام لاس نزن.»
هیسونگ بدونِ اینکه نگاهش را بدزدد، لبخندِ محوی زد و شانههایش را با بیخیالی بالا انداخت: — «فقط حقیقتو گفتم.»
سونگهون چاپستیکهایش را میانِ انگشتانش فشرد. این بازیِ پینگپنگیِ کلمات، این رفتوآمدهای مداوم بینِ خشم، دلتنگی و حالا این شیطنتِ آشنا، داشت تمامِ دیوارهایش را فرومیریخت. او سرش را کمی پایین انداخت و این بار، به جای طعنه یا دفاع، با صدایی که از فرطِ آرامی شبیه به زمزمهای شکننده و خسته بود، پرسید: — «چرا یه جوری رفتار میکنی... انگار تمومش نکردیم؟»
لبخندِ روی لبهای هیسونگ در کسری از ثانیه محو شد. انگار کسی با دستکشِ یخی قلبش را فشرده باشد. نگاهش روی موهای تیرهی سونگهون ثابت ماند. مکثِ طولانی و سنگینی کرد، نفسش را بیرون داد و با صدایی بم پرسید: — «راستشو بگم یا دروغشو؟»
سونگهون در همان حالت، با چشمهایی که به میز دوخته شده بود، به نرمی جواب داد: — «هرکدوم قشنگتره.»
هیسونگ آبِ دهانش را قورت داد. کلمات روی زبانش سنگینی میکردند، اما حالا که سونگهون اینطور بیدفاع روبهرویش نشسته بود، هیچ جایی برای پنهانکاری نبود. با تردیدی که در هر هجای صدایش میلرزید، اعتراف کرد: — «حالا که با پای خودت اومدی اینجا... میخوام تظاهر کنم هنوز تموم نشده.»
جمله در تاریکروشنِ آشپزخانه معلق ماند. هیسونگ منتظر بود سونگهون از جا بپرد، صندلی را به عقب هل دهد یا با جملهای بیرحمانه این توهمِ شیرین را در هم بشکند. اما سونگهون هیچچیز نگفت.
نه موافقتی کرد که به این رویای ممنوعه دامن بزند، و نه مخالفتی که آن را نابود کند. او فقط در سکوت، چاپستیکهایش را دوباره حرکت داد و این بار با اشتهای بیشتری، تکهی بزرگی از غذایی که هیسونگ در بشقابش گذاشته بود را در دهان گذاشت.
سپس، در حرکتی که هیسونگ را کاملاً غافلگیر کرد، بطریِ سبزرنگِ سوجو را برداشت. استکانِ شیشهایِ هیسونگ را که هنوز کمی رطوبتِ لبهای او را روی لبهاش داشت، برداشت و پر کرد. سونگهون که گفته بود الکل نمیخورد، استکان را بالا آورد و بدونِ هیچ مکثی، تمامِ آن را یکنفس سر کشید. سوزشِ ناگهانی و گسِ الکل باعث شد چشمانش برای ثانیهای محکم بسته شوند و چهرهاش در هم برود. استکان را با صدای تقِ خفهای روی میز گذاشت.
فقط همان یک لیوان. یک مرزشکنیِ کوچک در میانِ هفت ماه پرهیز.
هیسونگ که با ناباوری و چشمهای گردشده به چهرهی مچالهشدهی سونگهون از طعمِ تندِ سوجو نگاه میکرد، ناگهان نتوانست جلوی خودش را بگیرد. خندهای نرم، کوتاه و از تهِ دل از گلویش فرار کرد؛ خندهای که مثلِ نسیمی خنک، سنگینیِ خفهکنندهی اتاق را با خود برد.
او در حالی که هنوز میخندید و دستش را روی میز تکیه داده بود، گفت: — «خدای من... قیافهت... یادِ اون شبی افتادم که تو اوزاکا یواشکی سوجو آوردیم تو اتاق هتل. دقیقاً همینجوری قیافهت جمع شد و بعدش تا نیمساعت داشتی به سطلِ زبالهی هتل التماس میکردی که بالا نیاری!»
خاطرهی اوزاکا و تصویرِ آن شبِ مضحک، مثلِ یک کلیدِ قدیمی و زنگزده، بالاخره در قفلِ سنگینِ لبهای سونگهون چرخید. او ابتدا تمامِ تلاشش را کرد تا مقاومت کند؛ فکش را منقبض کرد و نگاهش را به سطحِ چوبی و تاریکِ میز دوخت تا آن لرزشِ آشنا و مهارناپذیر را حاشا کند، اما سوزشِ گسِ سوجو و هجومِ بیهوای آن خاطره، راهِ نَفَسش را بست.
دیوارِ یخیِ هفتماهه، نه با یک طوفان، که با یک جرقهی کوچک و بیصدا ترک برداشت.
سونگهون سرش را کمی گرداند. صدای یک تکخندهی کوتاه و خفه از عمقِ حنجرهاش بیرون جهید؛ صدایی بیهوا، سریع و گذرا، اما چنان خالص که فضای خفقانآورِ آشپزخانه را در یک لحظه شکافت. در همان کسری از ثانیه، لبهای محکم و منجمدش از هم باز شدند و انحنای بَرّنده و سفیدِ دندانهای نیشش زیرِ نورِ کمجانِ چراغ درخشید—همان امضای ظریف و آشنایی که فقط در لحظاتِ واقعیِ رهاییاش ظاهر میشد.
خنده همانقدر سریع که آمده بود، در گلویش خاموش شد. سونگهون دوباره لبهایش را روی هم فشرد، انگار که بخواهد آن لغزشِ غیرمنتظره را پس بگیرد، اما ضربه خورده بود.
در همان کسری از ثانیه، هیسونگ حس کرد که تمامِ دنیا متوقف شد. قلبش... برای یک تپشِ کشدار و دردناک، به تمامی در قفسهی سینهاش ایستاد.
تماشای آن تکخندهی خاموش و درخششِ ناگهانیِ دندانهای نیشِ سونگهون، شبیه به باز شدنِ یک پنجره در اتاقی کاملاً تاریک و خفهکننده بود. آن دندانهای نیش، اعتبارِ تمامِ دیوارهای دفاعیِ سونگهون را باطل میکردند؛ آنها یادآورِ بیرحمِ تمامِ شبهایی بودند که سونگهون بدون هیچ زرهی، سرش را روی شانهی هیسونگ میگذاشت. تمامِ حسرتها، دلتنگیها و دردِ این هفت ماه، در همان یک فریمِ کوتاه متراکم شد و به سینه هیسونگ کوبید.
هیسونگ حتی پلک نزد. هوای درونِ ریههایش حبس شده بود و چشمهایش، مسخشده و خیره روی چهرهی سونگهون قفل مانده بود.
با صدایی که از فرطِ هیجان و تسلیمی تلخ میلرزید و به زمزمهای بم در سکوتِ خانه تبدیل شده بود، لب زد:
— «هنوز بلدی بخندی.»
سونگهون سرش را پایین انداخت و این بار، تکخندهی دیگری از بین لبهایش فرار کرد؛ خندهای که کمی رهاتر از قبلی بود و زرهِ نفوذناپذیرش را بیشتر کنار میزد. او چاپستیکها را با آرامش کنارِ بشقاب گذاشت. نگاهش را که حالا رگههایی از یک تلافیِ شیطنتآمیز و آشنا در آن میرقصید، بالا آورد و به هیسونگ دوخت.
— «تو که خیلی به حافظهت مینازی...» صدایش هنوز کمی خشدار بود، اما لحنش رنگِ گذشتهها را داشت. «یادت رفته تو لسآنجلس... ساعت دو نصفهشب میخواستی شبیهِ شخصیتای مافیایی با عینک آفتابی از هتل بری بیرون، ولی با تمامِ سرعت رفتی تو درِ شیشهایِ لابی؟»
هیسونگ برای یک ثانیه جا خورد. بعد، انگار که تصویرِ مضحکِ آن شب دقیقاً جلوی چشمش جان گرفته باشد، سرش را پایین انداخت و خندهی کوتاه و بیریایی کرد. دستش را با کلافگیِ ساختگی لای موهای نامرتبش کشید تا گونههایش که کمی از یادآوریِ آن گافِ احمقانه گرم شده بود را پنهان کند.
— «یاا...» هیسونگ در حالی که هنوز میخندید، با لحنی حقبهجانب اما نامطمئن از خودش دفاع کرد. «شیشهی اون در رو تازه تمیز کرده بودن، اصلاً نامرئی بود! بعدشم... من خیلی خونسرد جمعش کردم. کسی جز تو ندید.»
سونگهون گوشهی ابرویش را بالا داد و با صدایی که به نرمیِ یک زمزمه بود، جواب داد: — «آره... انقدر خوب جمعش کردی که تا نیمساعت تو ماشین داشتی پیشونیت رو میمالیدی و فکر میکردی ضربه مغزی شدی.»
هیسونگ دوباره کوتاه خندید و سرش را به نشانهی تسلیم تکان داد. هیچ کلمهی دیگری برای دفاع از خودش پیدا نکرد.
گفتگو همانجا، روی مرزِ باریکِ آن خاطرهی مشترک متوقف شد. کلماتِ بینشان ته کشیدند، اما این بار، سکوتی که دوباره به آشپزخانهی نیمهتاریک بازگشت، دیگر آن هیولای خفهکننده و تاریکِ دقایقِ قبل نبود. این سکوت، نرم، سبک و به شدت آسیبپذیر بود.
هیچکدام سعی نکردند با جملهای جدید این آرامشِ شکننده را بر هم بزنند. زیرِ هورهی ملایمِ نورِ زردِ چراغ، هر دو در فاصلهی چند وجبی از یکدیگر نشسته بودند. نگاهشان روی میزِ چوبی و لیوانهای نیمهخالی قفل شده بود، در حالی که در میانِ آن همه ویرانی و دلتنگیِ هفت ماهه، لبخندِ کوچکی—کمرنگ، خسته، اما کاملاً واقعی—گوشهی لبهای هر دویشان جا مانده بود.
لبخندِ کمرنگ و خستهای که گوشهی لبهایشان جا مانده بود، مثلِ غباری نرم در هوای سنگینِ آشپزخانه حل شد. هیسونگ نفسِ عمیقی کشید؛ نفسی که دیگر بوی اضطراب نمیداد. بدونِ اینکه حرفی بزند، آرام از روی صندلی بلند شد. صدای کشیده شدنِ پایههای چوبیِ صندلی روی پارکت، سکوت را شکست. با حرکاتی کند و بیعجله، شروع به جمع کردنِ بشقابهای نیمهخالی و استکانهای سوجو کرد. صدای برخوردِ نرمِ سرامیکها و شرشرِ آبی که لحظاتی بعد از شیرِ ظرفشویی باز شد، فضای خانه را به یک حالتِ عادی و روزمرهی غریب برگرداند؛ یک آرامشِ خانگیِ دروغین، اما به شدت خواستنی.
سونگهون هم از جا بلند شد. دیگر دلیلی برای نشستن پشتِ آن میزِ کوچک نداشت. دستهایش را در جیبِ شلوارش فرو برد و در حالی که صدای برخوردِ قطراتِ آب و برخوردِ ظروف از آشپزخانه میآمد، شروع به قدم زدن در فضای ناشناختهی آپارتمانِ جدیدِ هیسونگ کرد.
خانه، مثلِ خودِ صاحبش در این هفت ماه، خالی از اضافات، سرد و تا حدودی منزوی به نظر میرسید. دیوارها به رنگِ خاکستریِ مات بودند و نورِ ماه که از پنجرهی بزرگِ سالن به داخل میتابید، سایههای بلندی روی کفپوشهای چوبی میانداخت. چند کارتنِ بازنشده هنوز گوشهی دیوارِ پذیرایی به چشم میخوردند؛ انگار هیسونگ هنوز کاملاً نپذیرفته بود که اینجا خانهی اوست.
سونگهون نگاهش را روی مبلمانِ مینیمال و پردههای تیرهرنگ چرخاند و با صدایی که به زحمت از صدای آبِ سینک بلندتر بود، گفت: — «هفت ماه گذشته... ولی هنوز نصفِ جعبههاتو باز نکردی. آپارتمان خودت قشنگتر بود، چرا فروختیش؟ اینجا شبیه ایستگاه قطاره.»
هیسونگ از همانجا، بدونِ اینکه به عقب برگردد، با لحنی که صدای خندهی محوی در آن پیچیده بود جواب داد: — «منتظرم قطارِ بعدی بیاد و از اینجا برم. آپارتمان خودم لو رفته بود. این آخرا گروهی میومدن دم در خونه.»
سونگهون جوابی نداد. قدمهایش او را به سمتِ یک کنسولِ چوبیِ کوچک کشاند که زیرِ پنجره، در تاریکروشنِ سالن قرار داشت. روی کنسول، چند کتابِ نامرتب، یک ساعتِ مچیِ رهاشده و یک ظرفِ کوچکِ سفالی قرار داشت که هیسونگ خرتوپرتهای جیبش را در آن میریخت. سونگهون نگاهِ بیتفاوتی به درونِ ظرف انداخت، اما ناگهان حرکتِ چشمهایش متوقف شد.
نفسش برای صدمِ ثانیهای در سینه حبس شد.
آنجا، زیرِ یک دستهکلید و چند سکهی بیارزش، چیزی افتاده بود که هیچ ربطی به این آپارتمانِ جدید و سرد نداشت. یک پیکِ گیتارِ فلزیِ سیاهرنگ که لبههایش از فرطِ استفاده ساییده شده و رنگِ نقرهایِ زیرش بیرون زده بود. روی آن، با یک خطخشِ عمیق، علامتِ محوی حک شده بود؛ علامتی که خودِ سونگهون سالها پیش، در یک شبِ بارانی، با نوکِ چاقوی جیبی روی آن انداخته بود.
این پیک، متعلق به همان شبی بود... متعلق به همان لحظهای که هیسونگ برای اولین بار آن کلماتِ ممنوعه را به زبان آورد.
سونگهون دستش را از جیبش بیرون کشید. نوکِ انگشتانش با تردیدی فلجکننده جلو رفتند و پیکِ سردِ فلزی را لمس کردند. هیچ حرفی نزد. به هیسونگ نگفت «این اینجا چه کار میکنه؟»، فقط آن را میانِ انگشتِ اشاره و شستش فشرد. زبریِ فلزِ ساییدهشده، مثلِ یک تونلِ زمان عمل کرد. بوی تمیز و نوسازِ آپارتمانِ هیسونگ در یک لحظه محو شد و جای خودش را به بوی تندِ عرق، چوبِ واکسخورده و هوای خفهی اتاقِ تمرینِ کمپانی داد.
صدای آبِ ظرفشویی در گوشش محو شد و به جای آن، صدای کشیده شدنِ تختِ کفشهای ورزشی روی پارکت و ریتمِ سنگینِ یک آهنگِ بیسدار در سرش اکو شد. فلشبک، مثلِ یک موجِ تاریک و عظیم، او را به گذشته پرت کرد.
یک سال و هفت ماه پیش.
در ابتدا، همهچیز به طرزِ احمقانهای ساده بود. برای سونگهونی که تمامِ نوجوانیاش را در انزوای سردِ پیستِ اسکیت گذرانده بود، هیسونگ فقط یک «هیونگِ» قابلِ اتکا بود. کسی که در روزهای پرالتهاب و فشارهای خردکنندهی قبل از دبیو، مثلِ یک سایهی محافظ، حواسش به همهچیز بود.
سونگهون به یاد میآورد که چطور بعد از ساعتها تمرینِ طاقتفرسا، وقتی ریههایش از شدتِ سوختن سوت میکشید و روی زمینِ سردِ سالن ولو میشد، همیشه این هیسونگ بود که یک حولهی تمیز و یک بطری آبِ یخِ عرقکرده را بیسروصدا کنارِ سرش میگذاشت. هیسونگ بزرگتر بود؛ پختهتر، قویتر و همیشه یک قدم جلوتر.
آن روزها، خندههای سونگهون نادر بود، اما هیسونگ دقیقاً میدانست چطور با یک شوخیِ بیمزه در اوجِ خستگی، یا تقلیدِ صدای مسخرهی یکی از مربیها، آن حصارِ یخی را بشکند. سونگهون به این حضورِ گرم عادت کرده بود. برای او، هیسونگ مترادف بود با امنیت؛ کسی که میشد پشتِ شانههای پهنش پنهان شد.
اما این سادگی دوام نیاورد. کمکم، در لابهلای همان روزمرگیهای خستهکننده، نگاهِ سونگهون شروع به تغییر کرد. او دیگر فقط به شوخیهای هیسونگ نمیخندید؛ بلکه به خودِ هیسونگ خیره میشد. متوجهِ تضادهای دیوانهکنندهی او شده بود. متوجه شده بود که چطور همان پسری که تا یک دقیقه پیش با صدای بلند میخندید و سربهسرِ اعضا میگذاشت، ناگهان در گوشهای از اتاق تمرین، در خودش فرو میرفت. نگاهش روی نقطهای نامعلوم قفل میشد و هالهای از یک غمِ عمیق و ناشناخته، تمامِ وجودش را فرا میگرفت.
هیسونگ برای سونگهون، دیگر فقط یک هیونگِ حامی نبود. او تبدیل شده بود به یک علامتِ سوالِ بزرگ.
یک معمای پیچیده و چندلایه که هرچه سونگهون بیشتر سعی میکرد آن را رمزگشایی کند، بیشتر در آن غرق میشد. سونگهون شبها، وقتی روی تختش در خوابگاهِ شلوغ دراز میکشید، به سقف خیره میشد و تمامِ حرکاتِ آن روزِ هیسونگ را مرور میکرد. چرا امروز موقعِ خوندنِ اون پارت صداش لرزید؟ چرا وقتی بهش نگاه کردم، سریع چشماشو دزدید؟ این آدم پشتِ اون خندههای بینقصش چی قایم کرده؟
این کنجکاوی، مثلِ یک پیچکِ سبز و وحشی، دورِ قلبِ یخیِ سونگهون پیچید و شروع به رشد کرد. او عاشقِ این علامتِ سوال شده بود. عاشقِ این بود که تنها کسی باشد که متوجهِ لرزشهای نامحسوسِ دستِ هیسونگ میشود.
در ابتدا، تمامِ تلاشِ سونگهون این بود که جوابِ این معما را پیدا کند؛ که بفهمد در سرِ هیسونگ چه میگذرد. اما از یک جایی به بعد... از یک نقطهی بیبازگشت در دلِ شبهای تاریکِ سئول، همهچیز تغییر کرد.
سونگهون دیگر نمیخواست جواب را پیدا کند. او از پیدا کردنِ جواب وحشت داشت؛ چون میترسید اگر معما حل شود، اگر هیسونگ تمامِ رازهایش را فاش کند، آن کششِ دیوانهوار از بین برود. او در سکوت، دعا میکرد که این علامتِ سوال تا ابد بیجواب بماند. میخواست تا آخرِ عمر، مستِ کشف کردنِ این آدم باشد. مستِ نگاه کردن به نیمرخِ او زیرِ نورِ نئونهای خیابان، مستِ شنیدنِ صدای نفسهایش وقتی در استودیو خوابش میبرد.
برای سونگهون هیچ حدِ وسطی وجود نداشت؛ او قانونِ «صفر یا صد» بود. و لی هیسونگ... بیآنکه هیچکدامشان متوجه شوند، به آرامی، به ویرانگرترین شکلِ ممکن، تبدیل شده بود به صدِ مطلقِ سونگهون.
اگر عشق برای سونگهون مثلِ حل کردنِ یک معمای تاریک و پناه گرفتن در سایهی یک علامتِ سوال بود، برای لی هیسونگ... ماجرا به مراتب کشندهتر و بیسروصداتر اتفاق افتاد.
هیسونگ هرگز نفهمید از کِی و چطور در این ورطه سقوط کرد. برای او هیچ نقطهی شروعِ مشخصی وجود نداشت؛ هیچ تقویمی نبود که روی یک روزِ خاص علامت بزند و بگوید «این همان روزی بود که دلم لرزید». عشق برای او شبیهِ یک صاعقهی ناگهانی نبود که آسمانِ ذهنش را روشن کند؛ بلکه مثلِ بالا آمدنِ تدریجی و خاموشِ آبِ دریا در یک شبِ تاریک بود. وقتی به خودش آمد، آب از سرش گذشته بود و داشت در اقیانوسی از جنون دستوپا میزد.
همهچیز از جزئیاتِ حقیر و نامرئی شروع شد. از همان لحظاتی که منطق، در برابرِ غریزه سپر میانداخت.
هیسونگ یک روز، در میانهی ریتمِ کرکنندهی آهنگ در سالنِ تمرین، در حالی که انعکاسِ نورِ سفیدِ مهتابیها روی کفپوشهای چوبی چشم را میزد، ناگهان متوجهِ یک حقیقتِ ترسناک شد: او دیگر خودش را در آینه نگاه نمیکرد. در میانِ هفت تصویرِ متحرک در آن آینهی قدیِ سراسری، مردمکهای هیسونگ مثلِ یک قطبنمای طلسمشده، تنها به سمتِ یک قطبِ مغناطیسی کشیده میشدند؛ پیکرِ کشیده و رنگپریدهی پارک سونگهون.
به خودش آمد و دید که دارد با ولعی بیمارگونه و پنهانی، به خطوطِ تیزِ شانههای سونگهون، به قطرهی عرقی که از روی گردنِ مرمرینش میلغزید و در یقهی تیشرتِ سیاهش گم میشد، خیره میشود. دید که چطور ساعتها در سکوت، محوِ تماشای حرکتِ نرمِ انگشتانِ سونگهون هنگامِ باز کردنِ درِ بطریِ آب میشود. نگاهش دیگر نگاهِ یک برادرِ بزرگتر یا یک همگروهیِ دلسوز نبود؛ نگاهِ مردی بود که داشت در جزئیاتِ صورتِ یک آدمِ دیگر، خدای خودش را میتراشید.
عفونتِ این احساس، به چشمهایش ختم نشد؛ گوشهایش را هم تسخیر کرد. در ونِ تاریک و در حالِ حرکت، وقتی پنج نفرِ دیگر با همهمه و صدای بلند در حالِ بحث و خنده بودند و صدای ترافیکِ شبانهی سئول از شیشههای نیمهباز به داخل میخزید، سیستمِ شنواییِ هیسونگ تمامِ فرکانسهای جهان را فیلتر میکرد تا فقط روی یک نُت تنظیم شود: صدای بم، خسته و آرامِ سونگهون. او به خودش آمد و دید که دارد کلماتِ سونگهون را میبلعد. حتی اگر سونگهون فقط دربارهی سرمای هوای فردا یا بینمک بودنِ غذای ظهر حرف میزد، هیسونگ طوری به آن آواها گوش میداد که انگار در حالِ شنیدنِ مقدسترین ملودی جهان است.
اما ویرانگرترین بخشِ این جنونِ تدریجی، اعتیادش به خندههای سونگهون بود. سونگهون پسرِ ساکت و سردی بود؛ شاهزادهی یخیِ پیستِ اسکیت که خندههایش را مثلِ گوهری نایاب، از دیگران دریغ میکرد. و هیسونگ... هیسونگ تبدیل شده بود به گدای این گوهر. او متوجه شد که تمامِ رفتارهایش، تمامِ جوکهای احمقانهای که وسطِ خستگیهای تمرین میپراند، تمامِ تقلیدِ صداها و اداهای مضحکش، فقط و فقط یک مخاطبِ هدف دارد. هیسونگ این نمایشها را بازی میکرد و چشمش از گوشهی سالن، تنها به گوشهی لبهای سونگهون قفل میماند. و وقتی آن لبهای خطشده بالاخره از هم باز میشدند، وقتی دندانهای نیشِ سونگهون در یک خندهی بیدفاع و درخشان بیرون میریختند... خدای من... هیسونگ حس میکرد تمامِ خونِ بدنش در یک ثانیه به جوش میآید و ریههایش پر از هوای تازه میشود.
هیچ روشنایی و مکاشفهای در کار نبود. هیسونگ فقط یک شب، روی کاناپهی چرمیِ خوابگاه نشسته بود. سونگهون در فاصلهی چند سانتیمتریاش، با موهای خیس از حمام و بوی تمیزِ صابون و آب، در حالِ خشک کردنِ موهایش بود. فاصلهشان آنقدر کم بود که هیسونگ میتوانست حرارتِ ملایمِ بدنِ او را حس کند.
سونگهون سرش را چرخاند، حوله را دورِ گردنش انداخت و با آن چشمهای تاریک و عمیق، مستقیم به چشمهای هیسونگ نگاه کرد. فقط یک نگاهِ ساده.
در همان ثانیه، هیسونگ صدای کوبشِ کرکنندهای را در گوشهایش شنید. طوری قفسهی سینهاش به لرزه افتاد که ناخودآگاه دستش را روی قلبش گذاشت. قلبش... آن تکهگوشتِ یاغی، داشت با چنان خشونت و وحشتی به دندههایش میکوبید که هیسونگ مطمئن بود سونگهون هم میتواند صدای شکستنِ استخوانهایش را بشنود. تپشها آنقدر محکم و دردناک بودند که نفسش را بریدند.
در آن لحظهی ساکتِ نیمهشب، هیسونگ بالاخره در برابرِ خودش تسلیم شد. نگاهش را از سونگهون دزدید و به دستهای لرزانِ خودش روی زانوهایش خیره شد. فهمید که کار از کار گذشته است. فهمید که دیگر هیچ راهِ نجاتی ندارد و این احساسِ ممنوعه، این هیولای باشکوه و ترسناکی که در سینهاش بیدار شده، قرار است تا ابد او را در خودش ببلعد. هیسونگ فهمیده بود که عاشق شده است؛ عشقی به وسعتِ یک خودویرانگریِ مطلق.
این رازِ متورم و سوزان، ماهها در قفسهی سینهی هیسونگ تپید بدونِ آنکه راهی به بیرون پیدا کند. او استادِ پنهانکاری شده بود؛ یک بازیگرِ بینقص که روزها با لبخندهای پهن نقشِ یک برادرِ بزرگترِ مهربان را بازی میکرد و شبها، در تاریکیِ مطلقِ تختخوابش، از سنگینیِ این عشقِ خفهکننده به مرزِ جنون میرسید. او هیچ قصدی برای اعتراف نداشت. قرار نبود همهچیز اینگونه عریان و بیپروا روی دایره بریزد.
اما سرنوشت، همیشه برای فرو ریختنِ دیوارهای سنگی، به دنبالِ یک بهانهی کوچک میگردد.
آن شب، بارانِ پاییزی با خشونتی بیرحمانه شیشههای قدیِ ساختمان کمپانی را شلاق میزد. هوای سئول آغشته به بوی خاکِ نمخورده، آسفالتِ خیس و آدماها بود. ساعت از سه نیمهشب گذشته بود و سالنهای تمرین غرق در تاریکی بودند. هیسونگ و سونگهون، خسته از یک روزِ فرساینده، به خرپشتهی کوچکِ منتهی به بامِ ساختمان پناه برده بودند.
نورِ ضعیف و چشمکزنِ یک لامپِ نئونِ قرمز از خیابانِ پایین، از لای درِ نیمهبازِ بام به داخل میخزید و روی صورتهای خستهشان سایهروشنِ وهمآلودی میانداخت. هیسونگ روی پلهی سیمانی نشسته بود و زانوهایش را در بغل گرفته بود. سونگهون، با فاصلهی خطرناکی نزدیک به او، به نردهی فلزی تکیه داده بود.
همهچیز از یک شیءِ حقیر شروع شد؛ همان پیکِ گیتارِ فلزیِ سیاهرنگ. هیسونگ پیک را میان انگشتانش میچرخاند؛ یک عادتِ عصبی برای تخلیهی اضطرابی که همیشه در حضورِ سونگهون به جانش میافتاد. سونگهون که تا آن لحظه در سکوت به صدای برخوردِ قطراتِ باران روی سقفِ حلبی گوش میداد، ناگهان سرش را چرخاند. بدونِ هیچ حرفی، دستش را جلو آورد و پیک را از میانِ انگشتانِ یخزدهی هیسونگ بیرون کشید.
تماسِ کوتاه و گذریِ نوکِ انگشتانِ سونگهون با پوستِ هیسونگ، مثلِ کشیدنِ کبریت در یک انبارِ باروت بود.
سونگهون دستش را در جیبِ شلوارِ ورزشیاش برد، چاقوی جیبیِ کوچکی که معمولا برای بریدنِ چسبِ کفشهای اسکیتش همراه داشت را بیرون آورد و با تمرکزی کودکانه و عمیق، شروع به خط انداختن روی فلزِ سیاهرنگ کرد. سرش پایین بود. موهای سیاهش که کمی از رطوبتِ هوا نمدار شده بودند، روی پیشانیاش ریخته بودند و خطِ فکِ تیز و مرمرینش در نورِ قرمزِ نئون میدرخشید.
هیسونگ به این منظره خیره شد. به صدای خراشیده شدنِ فلز، به بوی سدر و وانیلی که به صورت عجیب و غیر نرمالی از تنِ سونگهون در هوای سردِ خرپشته میپیچید، به آن مژههای بلند که روی گونههای رنگپریدهاش سایه انداخته بودند. در آن لحظه، یک اتفاقِ شوم و در عینِ حال باشکوه در ذهنِ هیسونگ رخ داد.
خستگیِ مفرط، تاریکیِ شب و نزدیکیِ بیشازحدِ سونگهون، آخرین رشتههای عقل و منطقِ او را پاره کرد. یک جسارتِ احمقانه، کور و مستکننده، مثلِ زهر در رگهایش دوید.
او دیگر نمیتوانست این وزن را تحمل کند. نمیتوانست تا آخرِ عمر فقط تماشاگرِ این زیباییِ مرگبار باشد.
سونگهون با رضایت پوفی کرد تا برادههای نامرئیِ فلز را از روی پیک فوت کند. سرش را بالا آورد، پیکِ خطخطیشده را با نیشخندی محو به سمتِ هیسونگ گرفت و خواست چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش خفه شدند.
هیسونگ پیک را نگرفت. به جای آن، نگاهِ تاریک، طوفانی و بهشدت ملتهبش را مستقیم به چشمهای سونگهون دوخت. سینهاش با سرعت و شدت بالا و پایین میرفت، انگار کیلومترها دویده باشد.
پیش از آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، پیش از آنکه فیلترهای ذهنش عمل کنند، کلمات مثلِ قطرههای خون از روی لبهایش چکیدند. صدایش خشدار، بم و بهطرزِ ویرانگری بیدفاع بود:
— «چقدر خوشگلی... من بیشتر از چیزی که باید، دوستت دارم.»
زمان ایستاد. صدای باران قطع نشد، اما در گوشهای هر دویشان، دنیا در یک سکوتِ کرکننده و مطلق فرو رفت.
دستِ سونگهون که پیک را نگه داشته بود، در میانهی هوا خشک شد. مردمکهای چشمش با ناباوری و شوک گشاد شدند و نیشخندِ روی لبهایش در کسری از ثانیه ماسید. او انتظارِ هر چیزی را داشت—یک شوخیِ مسخره، یک سرزنش برای خراب کردنِ پیکِ گیتارش—اما نه این. نه این اعترافِ عریان، بیرحمانه و خلعسلاحکننده.
در عرضِ چند ثانیه، تمامِ آن فضای امن، صمیمی و آرامِ میانشان متلاشی شد. هیسونگ به محضِ ادا شدنِ کلمات، متوجهِ فاجعهای که به بار آورده بود شد. جسارتِ احمقانهاش مثلِ یک حباب ترکید و جای خود را به آواری از خجالت، پشیمانی و وحشت داد. داغیِ شرم تا پشتِ گوشهایش دوید. نفسش در گلویش گیر کرد و نگاهش را با ترسی فلجکننده از سونگهون دزدید و به زمین دوخت.
فضا پر از لکنت و معذب بودن شد. هیچکدام نمیتوانستند نفس بکشند. اتمسفرِ خرپشته آنقدر سنگین و چسبناک شده بود که میشد آن را با چاقو برید.
هیچکس نگفت «منظورت به عنوان یه دوسته، مگه نه؟» هیچکدام سعی نکردند آن را به یک شوخیِ دوستانه تقلیل دهند. در آن تاریکروشنِ وهمآلود، هر دوِ آنها با تمامِ سلولهایشان فهمیدند که چه اتفاقی افتاده است. فهمیدند که آن کلمات، یک اعترافِ برهنهی عاشقانه بود؛ اعترافی که با بیرحمی، مرزها را پاره کرده و آنها را در لبهی یک پرتگاهِ بیبازگشت رها کرده بود.
آن شب روی خرپشته، هیچ جملهی دیگری رد و بدل نشد. هیسونگ نتوانست تاب بیاورد. وحشتِ از دست دادن، وحشتِ ویران کردنِ آن پناهگاهِ امنِ برادری، مثلِ زهر در گلویش پیچید. او با دستپاچگی و لکنتی دردناک، بهانهای بیسروته آورد، نگاهش را از پیکِ گیتار و چشمهای بهتزدهی سونگهون دزدید و با قدمهایی که روی پلههای سیمانی میلغزیدند، به سمتِ تاریکیِ راهرو فرار کرد. سونگهون در خرپشتهی سرد ماند، در حالی که صدای برخوردِ قطراتِ باران با سقفِ حلبی، تنها مرثیهخوانِ آن سکوتِ مرگبار بود و پیکِ فلزیِ خطخورده، در مشتِ گرهکردهاش میسوخت.
روزهای بعد از آن اعترافِ ناتمام، شبیهِ قدم زدن در یک میدانِ مینِ نامرئی بود.
هیسونگ خودش را در پیلهای ضخیم از شرم، عذابوجدان و وحشت حبس کرد. او از سونگهون میگریخت؛ نه با قدمهای فیزیکی، بلکه با نامرئی کردنِ خودش. در سالنِ تمرین، همیشه در دورترین نقطهی ممکن از سونگهون میایستاد. سر میزِ غذا، نگاهش را به کاسهی سوپ میدوخت تا مبادا چشمهایشان با هم تلاقی کند. دیگر خبری از آن شوخیهای بیمزه و خندههای بلند نبود. هیسونگِ پرحرارت و حامی، تبدیل به سایهای لال و محتاط شده بود که از ترسِ دیدنِ رگههایی از ترحم یا چندش در چشمهای سونگهون، خودش را از او دریغ میکرد.
او فکر میکرد با این عقبنشینیِ بزدلانه، میتواند همهچیز را به حالتِ عادی برگرداند. فکر میکرد اگر به اندازهی کافی دور بماند، سونگهون آن جملهی ویرانگر را به حسابِ خستگیِ شبانه میگذارد و فراموش میکند.
اما هیسونگ، پارک سونگهون را نشناخته بود.
سونگهون اهلِ فرار نبود. او تمامِ عمرش را روی تیغههای نازکِ اسکیت، روی یخهای شکننده و در لبهی خطر زندگی کرده بود. اعترافِ برهنهی هیسونگ، نه تنها او را نترسانده بود، بلکه آخرین تکهی پازلِ آن «علامتِ سوالِ بزرگ» را سرِ جایش کوبیده بود. سونگهون حالا میدانست. میدانست که این آتش، یکطرفه نیست. و وقتی دید هیسونگ چطور زیرِ بارِ این اعتراف در حالِ مچاله شدن است، وقتی دید مردی که تا دیروز نقطهی امنش بود، حالا از ترسِ پس زده شدن در حالِ غرق شدن در انزواست... تصمیم گرفت قوانینِ بازی را عوض کند.
سونگهون اجازه نمیداد هیسونگ به خاطرِ کلماتی که زیباترین حقیقتِ زندگیِ هر دویشان بود، معذب بماند.
پس، پروژهی نزدیک شدنِ خاموش و دیوانهکنندهی سونگهون آغاز شد. او عقب نکشید؛ بلکه با دقتی مرگبار و تعمدی، شروع به تجاوز به حریمِ جدیدی کرد که هیسونگ دورِ خودش کشیده بود.
اولین بار در ونِ تاریکِ کمپانی اتفاق افتاد. هیسونگ خودش را به شیشهی سردِ ماشین چسبانده بود تا کمترین تماسِ فیزیکی را با فضای اطراف داشته باشد. سونگهون، به جای اینکه در صندلیِ خالیِ ردیفِ جلو بنشیند، مستقیم به ردیفِ عقب رفت. خودش را در فضای تنگِ کنارِ هیسونگ جا داد. شانه به شانهی او. فاصلهی بینشان صفر شد. هیسونگ از شدتِ شوک، نفسش در سینه حبس شد. گرمای تنِ سونگهون از روی پارچهی تیشرتش به پوستِ او نفوذ میکرد. هیسونگ سعی کرد خودش را بیشتر به شیشه بچسباند، اما سونگهون با خونسردیِ تمام، پایش را دراز کرد و زانویش را عمداً به زانوی هیسونگ چسباند. یک تماسِ فیزیکیِ طولانی، ممتد و سوزان. بوی سدر و وانیلِ تنِ سونگهون که تا قبل از این اعتراف وجود نداشت در فضای بستهی ون پیچید و ریههای هیسونگ را به تسخیر درآورد.
این تازه شروعِ ماجرا بود. سونگهون در سالنِ تمرین، دیگر حوله و آب را کنارِ سرِ هیسونگ نمیگذاشت؛ او بطری را باز میکرد، مستقیم روبهروی هیسونگ مینشست، بطری را به دستش میداد و موقعِ گرفتنِ آن، انگشتانش را با مکثی عامدانه و کشدار روی انگشتهای یخزدهی هیسونگ میکشید. نگاهِ تاریکِ سونگهون، دیگر محتاط و گنگ نبود؛ حالا مستقیماً به چشمهای فراریِ هیسونگ زل میزد و او را به چالش میکشید.
این نزدیک شدنهای بیرحمانه و مداوم، فضای بینشان را از شرم و خجالت، به یک تنشِ الکتریکیِ غلیظ و غیرقابلتحمل تبدیل کرد. هیسونگ در حالِ دیوانه شدن بود. او نمیفهمید چرا سونگهون این کار را میکند. آیا داشت او را شکنجه میداد؟ آیا این یک انتقامِ بیرحمانه بود؟