"Ride Or Die"
teexioصدای زنگ نیامد. به جایش، دو تقهی کوتاه، منظم و خونسرد روی چوبِ در نشست.
هیسونگ نفسش را حبس کرد، از جا بلند شد و با قدمهایی سنگین به سمتِ ورودی رفت. وقتی دستگیره را چرخاند و در را باز کرد، جریانِ هوای خنکِ راهرو همراه با قامتِ سیاهپوشِ سونگهون به داخل کشیده شد.
سونگهون آنجا ایستاده بود؛ بدون کوچکترین اثری از تردید، ترس یا حتی گرمای یک لبخند. چهرهاش هیچ گاردِ دفاعی یا تهاجمی نداشت. نگاهش شبیه به لحنِ یک کارمندِ ارشد یا استفی بود که برای تحویل دادنِ یک فرمِ اداری به یک اتاق سر زده است—کاملاً عادی، مسلط و صیقلی. انگار نه به خلوتگاهِ شخصیِ کسی که ماهها پیش قلبش را شکافته بود پا میگذاشت، و نه چند ساعت پیش آن کلماتِ سنگین را در راهرو شلیک کرده بود.
بدون آنکه منتظرِ تعارف یا دعوتِ هیسونگ بماند، از آستانهی در گذشت. صدای آرامِ درآوردنِ کفشهایش در فضای ساکتِ خانه پیچید. همراه با ورودش، رایحهی سرد و چگالِ سدر و وانیل فضای تاریکِ آپارتمان را تسخیر کرد.
سونگهون نگاهِ کوتاهی به پذیراییِ نیمهتاریک و مبلهای دستنخورده انداخت، سپس کتش را با آرامشی اعصابخردکن روی آویزِ کنارِ در گذاشت و گفت:
— «چرا چراغها رو روشن نکردی؟»
صدایش بینهایت معمولی بود؛ خالی از هرگونه لحنِ دراماتیک یا تنشِ آشکار. انگار دربارهی یک استاکرِ خطرناک یا عکسهای ده ماه پیش حرف نمیزدند.
هیسونگ در را بست و به چوبِ سردِ آن تکیه داد. دستهایش را در جیبِ سوییشرتش فرو برد و با صدایی که سعی میکرد خشداریاش را پنهان کند، جواب داد: «واقعا نیاز بود لطف کنی تا اینجا بیای؟»
سونگهون چرخید. دستهایش را در جیبِ شلوارش فرو برد و چند گام به هیسونگ نزدیکتر شد. در آن تاریکروشنِ خانه، چشمانِ منجمدش تمامِ خستگی و آشفتگیِ چهرهی هیسونگ را اسکَن کردند.
— «نیاز بود.» سونگهون کمی سرش را کج کرد، با همان لحنِ خشک و حرفهای که انگار داشت جزئیاتِ یک اجرا را با تیمِ فنی چک میکرد. «من گزارشِ اون دختر رو به حراست دادم چون وظیفهم بود، نه برای اینکه تو امشب بشینی اینجا و با فکر کردن به حرفهای یه دیوونه، تمرکزت رو برای اجرایی که با گروهِ رقصت داری از دست بدی.»
این بیتفاوتیِ ظاهری، شبیه به لایهی نازکی از یخ روی یک دریاچهی عمیق بود. سونگهون طوری رفتار میکرد که انگار این دیدار فقط یک بازرسیِ ساده برای اطمینان از آمادگیِ فرداست، اما دقیقاً همین رفتارِ عادی و بیپروا نشان میداد که هیچ ترسی از مواجهه با هیسونگ و خاطراتِ کثیفِ گذشته ندارد.
سونگهون نگاهش را از هیسونگ گرفت. دستش را به داخلِ جیبِ داخلیِ کتش برد و پوشهای شامل چند برگهی متراکم و حدود ده قطعه عکسِ تاریک و بیکیفیت را بیرون کشید. با خونسردیِ مطلق، آنها را روی میزِ کوچکِ چوبیِ کنارِ مبل انداخت. صدای برخوردِ برگه و عکسها با سطحِ چوبی، سکوتِ خفهکنندهی آپارتمان را خراشید.
سونگهون با همان لحنِ یکنواخت و حرفهای ادامه داد: — «مراقبِ اینا باش... قبل از اینکه بیام اینجا، از بخشِ حراست خواستم پروندهی بقیهی افرادِ مشکوک و ساسنگهای خطرسازی که این چند وقت دور و برِ استودیو و خوابگاهها دیده شدن رو بهم بده. نزدیکِ ده نفرن. عکسها، شمارههای لاگین، آیدیهای فیک و الگوهای رفتاریشون توی این کاغذها هست. یورا پروندهش بسته شد، اما دلیل نمیشه دور و بر ما امن شده باشه.»
هیسونگ که حس میکرد زانوهایش دیگر توانِ تحملِ وزنِ بدنش را ندارند، از درِ ورودی فاصله گرفت. با قدمهایی کند به سمتِ مبل رفت و روی لبهی آن، درست در چند سانتیمتریِ برگهها نشست. هوای اطرافِ میز کاملاً به بوی سدر و وانیلِ سونگهون آغشته بود.
نگاهِ هیسونگ روی آن ده چهرهی ناشناس و ردیفِ اعدادِ تایپشده قفل شد، اما مغزش تواناییِ خواندن یا پردازشِ هیچکدام را نداشت. دستهای سرد و بیحسش جلو رفتند و یکی از کاغذها را گرفتند. او فقط برای فرار از تماسِ چشمی با سونگهون و مهار کردنِ اضطرابی که مثلِ اسید در رگهایش میدوید، شروع به جابهجا کردن و ور رفتن با آن ده پرونده کرد.
انگشتانِ هیسونگ بیهدف عکسها را یکییکی زیر و رو میکردند، لبهی کاغذها را تا میزدند و دوباره صاف میکردند. صدای خشخشِ مداومِ کاغذها زیرِ دستِ لرزانِ او، تنها ریتمی بود که در فضای نیمهتاریکِ خانه جریان داشت؛ تلاشی حقیرانه و بیفایده برای کانالیزه کردنِ لرزشِ درونیاش و پنهان شدن پشتِ آن پروندهها.
سونگهون اما نه حرفِ دیگری زد، نه روی مبلِ روبهرو نشست و نه نگاهش را از او گرفت.
او همانجا، با فاصلهی یک قدم از میز ایستاد. دستهایش را در جیبِ شلوارش فرو برده بود و با چشمهایی که در تاریکی شبیهِ دو گوی سرد بودند، در سکوتی مطلق و سنگین به چهرهی هیسونگ خیره ماند. نگاهش هیچگونه خجالت یا تردیدی نداشت؛ او با دقتی بیرحمانه تمامِ جزئیات را میبلعید. از لرزشِ نامحسوسِ انگشتانِ هیسونگ روی کاغذها گرفته، تا خطِ فکِ منقبضشدهاش، پایین افتادنِ مژههای بلندش روی گونههای رنگپریده، و سایههای عمیقِ خستگی که زیرِ چشمانش جا خوش کرده بودند. سونگهون بیپلک زدن تماشا میکرد، بیآنکه کلمهای بگوید، انگار داشت ترکهای روی یک مجسمهی مرمریِ آشنا را پس از ماهها غیبت، موشکافی میکرد.
صدای خشخشِ مداومِ کاغذها زیر انگشتانِ هیسونگ ناگهان متوقف شد. او هنوز سرش را بالا نیاورده بود. نگاهش روی حاشیهی یکی از عکسهای تاریک قفل مانده بود، اما ذهنش دیگر روی میزِ چوبی نبود. رایحهی سدر و وانیلی که در تمامِ این چند روز روانش را مثلِ کاغذِ سمباده خراشیده بود، حالا از منبعِ اصلیاش—خالص، اصیل و کشنده—در ریههایش میچرخید و قلبش را مچاله میکرد.
هیسونگ بدون اینکه نگاهش را از روی میز بگیرد، با صدایی که به سختی از گلوی خشکیدهاش بیرون آمد، سکوتِ سنگینِ اتاق را برید: — «عطر خوشبویی زدی...»
نفسِ لرزانی کشید و لبهی کاغذ را زیرِ انگشتِ شستش فشرد. — «هنوز استفادهاش میکنی.»
سونگهون حتی پلک هم نزد. هیچ تغییری در حالتِ ایستادنش ایجاد نشد. فقط با همان لحنِ صاف و خونسرد، که هیچ ردی از غافلگیری در آن نبود، جواب داد: — «آره... خیلی وقته دارمش.»
فضای بینشان دوباره برای چند تپشِ قلب در سکوت فرو رفت. هیسونگ کاغذ را رها کرد. سرش هنوز پایین بود، اما عضلاتِ شانهاش به وضوح منقبضتر شده بودند. کلمهای که تمامِ این مدت روی سینهاش سنگینی میکرد، بالاخره روی زبانش لغزید: — «چرا؟»
جوابِ سونگهون بدونِ حتی یک ثانیه مکث، مثلِ بازگشتِ بیرحمانهی یک توپ به زمینِ هیسونگ پرتاب شد: — «چرا نه؟»
هیسونگ بالاخره دست از بازی با آن پروندههای کذایی کشید. دستهایش را روی زانوهایش مشت کرد. قفسهی سینهاش بالا رفت و با صدایی که حالا رگههایی از یک دردِ کهنه و خفهشده در آن شنیده میشد، گفت: — «چون من خریدمش؟»
این بار، سکوتِ سونگهون کمی طولانیتر شد. اما وقتی به حرف آمد، لحنش به طرزِ مشکوک و آزاردهندهای تغییر کرده بود. آن انجمادِ مطلق و حرفهای، جای خود را به یک بیتفاوتیِ ساختگی و زهرآگین داد؛ نمایشی بینقص برای خرد کردنِ باقیماندهی دیوارهای دفاعیِ هیسونگ.
سونگهون سرش را کمی کج کرد. نگاهِ تاریکش روی موهای آشفتهی هیسونگ ثابت ماند و با صدایی که در آن رگههایی از یک تمسخرِ پنهان و فراموشیِ بیرحمانه موج میزد، گفت: — «واقعاً تو خریده بودیش؟... اصلاً یادم نبود.»
کلماتِ سونگهون مثلِ یک سطل آبِ یخ روی شعلههای خشمِ فروخوردهی هیسونگ خالی شد. دهانش برای لحظهای باز ماند تا با تلخی جواب بدهد، تا ثابت کند که آن شیشهی عطر چقدر برایش مهم بوده، اما ناگهان خاطرهای گنگ و غبارگرفته در ذهنش جرقه زد و زبانش را پشتِ دندانهایش فلج کرد.
ژاپن. دسامبر.
تصویرِ آن کتِ قهوهایرنگ که هیسونگ در ژاپن پوشید، مقابلِ چشمانش جان گرفت. وقتی استایلیستِ آن روز پرسیده بود آن کتِ خوشدوخت را از کجا خریده، هیسونگ با بیخیالی و اطمینان گفته بود خودش از یک بوتیک در توکیو گرفته است... در حالی که آن کت، از طرف سونگهون بود و هیسونگ واقعاً، با تمامِ وجودش، این حقیقت را فراموش کرده بود. این یادآوریِ بیرحمانه، راهِ گلویش را بست. اگر خودش توانسته بود منبعِ گرمترین لباس را به همین سادگی از حافظهاش پاک کند، پس هیچ بعید نبود که سونگهون هم واقعاً ماجرای خریدنِ این عطر را از یاد برده باشد.
هیسونگ هیچ دفاعی نداشت. او باختِ خودش را در این بازیِ فرسایشیِ حافظه پذیرفت، سرش را پایینتر انداخت و در سکوتی تسلیمشده فرو رفت.
اما سونگهون به جای اینکه پس از این ضربهی کلامی بلند شود و به سمتِ در خروجی برود، جلوتر آمد. با حرکتی که ترکیبی از خستگیِ مطلق و تسلطی عجیب بود، روی مبلِ تکنفرهی چرمیِ روبهروی هیسونگ نشست. صدای فشردگیِ چرمِ مبل زیرِ وزنِ او، تنها صدایی بود که تاریکروشنِ اتاق را خراشید.
سونگهون آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت. انگشتانِ بلند و کشیدهاش را در موهای سیاهش فرو برد و برای چند ثانیه، چشمهایش را محکم بست. وقتی پلکهایش را باز کرد، آن انجمادِ صیقلیِ همیشگی، برای کسری از ثانیه جایش را به یک کلافگیِ فیزیکی و عمیق داد. خطوطِ ریزی از دردِ عصبی کنارِ شقیقههایش شکل گرفته بود. با صدایی که حالا به وضوح خشدارتر و خستهتر از قبل به نظر میرسید، سکوت را شکست:
— «قرصِ سردرد داری؟»
این درخواستِ ناگهانی و به شدت عادی، هیسونگ را از خلسهی تاریکِ افکارش بیرون کشید. او انتظارِ هر چیزی را داشت، جز اینکه سونگهون در قلبِ آپارتمانِ او بنشیند و در میانِ پروندههای یک استاکر و آوارهای گذشته، از او طلبِ مسکن کند.
بدونِ اینکه کلمهای بگوید، از روی لبهی مبل بلند شد. پاهایش هنوز کمی کرخت بودند، اما مسیرِ کوتاه تا آشپزخانهی کوچکِ انتهای سالن را طی کرد. نورِ ضعیفِ هودِ آشپزخانه را روشن کرد تا در آن تاریکیِ مطلق غرق نشوند. صدای باز شدنِ دربِ کابینت و برخوردِ خشدارِ ورقهی آلومینیومیِ قرص با ناخنهایش، در فضای ساکتِ خانه پژواک پیدا کرد.
هیسونگ یک لیوانِ شیشهای را از آبِ سرد پر کرد. رطوبتِ خنکِ لیوان را در دستش حس کرد، مسکنِ سفیدرنگ را در کفِ دستِ دیگرش گرفت و به سمتِ پذیرایی برگشت. با قدمهایی بیصدا به میزِ چوبی نزدیک شد و خم شد. لیوانِ آبِ عرقکرده و قرص را درست کنارِ عکسهای تاریکِ استاکرها، دقیقاً روبروی سونگهون روی میز گذاشت. قطرهای آب از دیوارهی لیوان روی چوب چکید، اما سونگهون همچنان در سکوت، با چشمهایی نیمهباز، مسیرِ حرکاتِ دستِ هیسونگ را دنبال میکرد.
سونگهون قرص مسکن را از روی میز برداشت و بدون هیچ حرفی، آن را با یک قلپِ بزرگ از آبِ سرد قورت داد. حرکتِ تندِ سیبِ گلویش در آن نورِ تاریکروشن، تنها چیزی بود که سکوتِ سنگینِ بینشان را میشکست. او لیوانِ نیمهپر را دوباره روی میزِ چوبی گذاشت و نفسِ عمیقی کشید تا اثرِ قرص در رگهای خستهاش جریان پیدا کند.
هیسونگ دست دراز کرد و لیوانِ شیشهای را برداشت تا آن را به آشپزخانه برگرداند. در همان لحظهی کوتاه که خم شده بود، نگاهش روی خطوطِ تیزترِ صورتِ سونگهون، زاویهی فکِ برندهاش و استخوانهای ترقوهای که از زیرِ یقهی پیراهنش بیرون زده بودند، لغزید. بدنِ سونگهون همیشه ورزیده بود، اما حالا یک نوع تراشخوردگیِ عصبی و بیرحمانه در فرمِ هیکلش دیده میشد.
هیسونگ در حالی که به سمتِ آشپزخانه میچرخید، بدون اینکه مستقیماً نگاهش کند، با صدایی پایین و زمزمهوار که انگار فقط با خودش حرف میزد، گفت: — «لاغر شدی...»
صدای سونگهون از پشتِ سرش آمد؛ صاف، بیتفاوت و مثلِ همیشه کنترلشده، انگار که داشت یک گزارشِ روزمره میداد: — «دارم بیشتر ورزش میکنم.»
هیسونگ لیوان را داخلِ سینکِ فلزی گذاشت. صدای برخوردِ شیشه با استیل در فضای خلوتِ خانه پژواک پیدا کرد. او چند ثانیه همانجا ایستاد، دستهایش را روی لبهی سردِ کابینت تکیه داد و چشمانش را بست تا بر ضربانِ قلبش مسلط شود. سپس چرخید و با قدمهایی بیصدا به پذیرایی برگشت.
دوباره روی لبهی مبل نشست، درست در فاصلهی چند وجبیِ سونگهون. سنگینیِ نگاهِ تاریکِ سونگهون که همچنان روی او قفل بود، باعث شد دستهای هیسونگ دوباره بهانهای برای فرار پیدا کنند. انگشتانش بیاختیار به سمتِ پروندهها و عکسهای تاریکِ روی میز رفتند و شروع به مرتب کردنِ بیهدفِ کاغذهایی کرد که اصلاً نیازی به مرتب شدن نداشتند. صدای خشخشِ کاغذها دوباره زیرِ دستِ لرزانش بلند شد.
سونگهون که تا آن لحظه در سکوت حرکتِ آشفتهی دستهای هیسونگ را تماشا میکرد، سرش را کمی به عقب برد و به پشتیِ چرمیِ مبل تکیه داد. چشمهای تاریکش برقی از یک طعنهی ناگهانی زد. او در کمالِ خونسردی، با لحنی که انگار داشت دربارهی رنگِ دکورِ یک استیج نظر میداد، سکوتِ خفهکنندهی اتاق را برید:
— «دخترِ خوشگلی بود...»
انگشتِ هیسونگ روی لبهی یکی از عکسها متوقف شد.
سونگهون بدونِ اینکه نگاهش را از چهرهی یخزدهی هیسونگ بگیرد، جملهاش را با یک خنجرِ کلامیِ زهرآگین تمام کرد: — «حیف که روانی بود.»
حرکتِ بیهدفِ انگشتانِ هیسونگ روی لبهی پروندهها متوقف شد. نگاهش هنوز به سطحِ چوبیِ میز دوخته بود وقتی با صدایی خفه و بیرمق، طعنهی سونگهون را پس زد: — «زیادم خوشگل نبود...»
سونگهون پوزخندِ کمرنگی زد که حتی به چشمهایش نرسید. با لحنی که بوی تمسخری سرد میداد، بلافاصله جواب داد: — «آها... پس حتماً خیلی خوب میرقصید.»
هیسونگ مکثِ طولانی و سنگینی کرد. گیرهی فلزیِ روی پروندهها را لمس کرد و نفسِ حبسشدهاش را با لرزشی نامحسوس بیرون داد. — «نه... حتی اونقدرام خوب نمیرقصید.»
نگاهِ پرسشگر و تاریکِ سونگهون، مثلِ وزنهای روی پوستِ صورتش سنگینی میکرد. هیسونگ برای فرار از این فشارِ بیصدا، با لحنی که سعی میکرد منطقی و توجیهپذیر به نظر برسد، زمزمه کرد: — «فقط... حس میکردم باید به یه تازهکار فرصت بدم.»
— «یه تازهکارِ خوشگل.»
کلماتِ سونگهون مثلِ یک ضربهی شلاقِ کوتاه و بیرحمانه در اتاق پیچید.
این کنایههای قطرهچکانی داشت هیسونگ را به مرزِ جنون و کلافگی میکشاند. سونگهون او را قضاوت میکرد؛ داشت تمامِ این فاجعه را به پای هوسبازی یا خوشگذرانیِ سطحیِ هیسونگ میگذاشت. در نگاهِ تاریکِ سونگهون، او حالا فقط یک آدمِ بیقید بود که دنبالِ وقتگذرانی با یک دخترِ جذاب بوده و حالا تاوانِ هوسهایش را پس میداد.
این تحقیرِ خاموش و ناعادلانه، آخرین رشتههای تحملِ هیسونگ را پاره کرد.
هیسونگ بالاخره سرش را بالا آورد. نگاهش را از روی میز و کاغذهای کذایی کند و با تمامِ خشم، خستگی و دردِ رسوبکردهاش، مستقیماً به چشمانِ منجمدِ سونگهون دوخت. او فقط یک چیز میخواست: اینکه سونگهون را در جای خودش بنشاند، این نگاهِ بالا به پایین را بشکند و او را بابتِ این قضاوتِ سطحی شرمنده کند. او میخواست سونگهون هم سهمش را از این درد بردارد.
با صدایی که شبیهِ کشیده شدنِ لبهی چاقو روی استخوان بود، زلزده در چشمهای سونگهون گفت: — «یه تازهکار... که شبیه تو بود.»
کلمات مثلِ قطراتِ سربِ داغ در هوای نیمهتاریکِ اتاق چکیدند و سکوتی مرگبار همهچیز را بلعید.
به محضِ اینکه این جمله از خطِ لبهای هیسونگ عبور کرد، موجی از پشیمانیِ سوزان در قفسهی سینهاش پیچید. او ناخواسته مشتش را باز کرده بود و برهنهترین، رقتانگیزترین رازِ این چند روزش را وسطِ میز، درست زیرِ نگاهِ مردی گذاشته بود که چندین ماه از او فرار میکرد.
اما همزمان، در میانِ آن پشیمانیِ خفهکننده و حسِ عریانی، وقتی دید که چطور هجومِ این کلماتِ غیرمنتظره، انجمادِ صیقلیِ صورتِ سونگهون را متلاشی کرد و نفسش را برای کسری از ثانیه برید، حسِ تاریک و مسمومی از رضایت در اعماقِ وجودِ هیسونگ دوید.
شوکِ اولیه تنها برای کسری از ثانیه در چهرهی سونگهون دوام آورد و خیلی زود زیرِ لایهی ضخیمِ غرور و دفاعِ همیشگیاش دفن شد. او مردی نبود که به این راحتی در برابرِ یک اعترافِ برهنه خلعسلاح شود. پوزخندی که این بار روی لبهایش نشست، طعمِ تلخِ تمسخر داشت. کمی سرش را به عقب متمایل کرد و با لحنی که سعی میکرد برندهتر و بیتفاوتتر از همیشه باشد، گفت:
— «الان داری میگی... دلت برام تنگ شده بود؟»
هیسونگ هیچ واکنشی به این طعنه نشان نداد. نگاهش را نگرفت. پلک نزد. فقط با همان چشمهای تاریک، خسته و تبدارش، مستقیم و بیپرده به اعماقِ چشمهای سونگهون خیره ماند.
یک ثانیه... دو ثانیه...
در برابرِ این خیرگیِ سنگین و عاری از هرگونه پنهانکاری، سپرِ تمسخرِ سونگهون ترک برداشت. او که همیشه با آن نگاهِ منجمدش دیگران را به زانو درمیآورد، حالا در برابرِ این صداقتِ ویرانگر و خاموشِ هیسونگ، تاب نیاورد. در ثانیهی سوم، نگاهش لغزید. سونگهون مردمکهایش را دزدید و به نقطهای نامعلوم روی میز خیره شد تا از زیرِ آوارِ آن نگاه فرار کند.
در همان سه ثانیهی طلایی و نفسگیر، تمامِ توهماتِ هیسونگ فرو ریخت. شباهتِ یورا به سونگهون—آن سرابِ مسمومی که در این چند روز روانش را به بازی گرفته بود—مثلِ یک نقاشیِ ارزانقیمت زیرِ باران، کاملاً شسته شد و از بین رفت.
حالا که هیسونگ پس از ماهها اینطور بیواسطه و نزدیک به خطوطِ چهرهی او نگاه میکرد، میدید که یورا هرگز، حتی در تاریکترین سایهها هم نمیتوانست جای سونگهون را بگیرد. سونگهون به شکلی بیرحمانه و غیرقابلقیاس، زیباتر بود؛ زیباییِ اصیلی که کپیبرداری از آن غیرممکن به نظر میرسید.
خالِ زیرِ چشمِ سونگهون—آن نقطهی محزون و آشنا که یورا سعی کرده بود با مدادِ آرایشی جعلش کند—بسیار کوچکتر، ظریفتر و کمرنگتر بود و با کمی فاصله در همسایگیِ خطِ مژههایش جا خوش کرده بود؛ مثلِ قطرهی اشکی که پیش از چکیدن روی پوست، تا ابد طلسم شده باشد. ابروهای سونگهون پرتر، طبیعیتر و خوشتراشتر بودند و به چهرهاش صلابتی مردانه و مغرور میدادند.
اما تفاوتِ اصلی و مهلک، در چشمها بود. چشمهای یورا در تمامِ آن لحظاتِ نزدیک و نفسگیر در استراحتگاه، مثلِ دو تکه سنگِ تراشخورده و تاریک بودند؛ سخت، کدر و به شکلی ترسناک، بیروح و خالی از تپش. اما در چشمهای سونگهون، حتی در همین لحظه که نگاهش را دزدیده بود، حتی در اوجِ کینه و خستگی، اقیانوسی از حیات موج میزد. چشمهای سونگهون برق میزدند؛ برقی از یک روحِ زخمخورده اما زنده، که هیچ جاعلِ روانیای در دنیا نمیتوانست آن را تقلید کند.
هیسونگ نفسِ حبسشدهاش را با لرزشی نامحسوس بیرون داد. حالا دیگر هیچچیز برای از دست دادن یا پنهان کردن نداشت. او از پشتِ تمامِ دیوارهایی که در این چند ماه دورِ خودش کشیده بود، بیرون آمد.
سکوتِ خفهکنندهی اتاق را با صدایی شکست که خالی از غرور، خالی از خشم و سرشار از یک پذیرشِ تلخ و تسلیمشده بود:
— «آره...»
سونگهون با شنیدنِ این تککلمه، دوباره با ناباوری سرش را بالا آورد، اما پیش از آنکه بتواند گاردِ جدیدی بگیرد، هیسونگ بیآنکه بلرزد یا نگاهش را بدزدد، تیرِ آخر را رها کرد:
— «که چی... دلم برات تنگ شده بود.»
اعترافِ عریان و بیپردهی هیسونگ، تمامِ معادلاتِ سونگهون را به هم ریخت. برای چند ثانیهی طولانی، سکوتی مطلق و کرکننده بینشان حکمفرما شد. سونگهون به وضوح در حالِ تقلا بود؛ ذهنش با سرعتی دیوانهوار میچرخید تا از میانِ زرادخانهی کلماتِ تلخش، طعنه یا کنایهای پیدا کند که این اعترافِ خلعسلاحکننده را پس بزند. او نمیخواست باور کند که این جملهی ساده، توانسته به این راحتی دیوارهایش را بلرزاند.
سرانجام، فکش را روی هم سایید. نگاهش را دوباره بالا آورد و با لحنی که سعی میکرد سردیِ گذشته را حفظ کند، اما در واقع آغشته به یک تلخیِ دفاعی بود، گفت: — «الان که پاشدم اومدم اینجا یادت افتاده؟... تو آدمها رو فقط وقتی دوست داری که نزدیکت باشن.»
هیسونگ پلک زد. این ضربه، غیرمنصفانه اما آشنا بود. انگار سونگهون داشت تمامِ گناهِ آن فاصلهی هفت ماهه را یکجا روی شانههای او میگذاشت. هیسونگ بدونِ اینکه صدایش را بالا ببرد، با آرامشی که از شدتِ درد، بُرنده شده بود، جواب داد: — «منم دقیقاً همین فکرو دربارهی اون پنج نفر میکنم.»
فضای اتاق در یک کسری از ثانیه تغییر کرد. نام بردنِ غیرمستقیم از اعضای گروه—آن پنج نفری که هیسونگ پشتِ سر گذاشته بود و سونگهون با چنگ و دندان کنارشان مانده بود—مثلِ کشیدنِ ضامنِ یک نارنجک بود. انجمادِ صورتِ سونگهون ناگهان در هم شکست. کلافگی و خشمی سوزان در چشمهایش دوید. او روی مبل نیمخیز شد، انگار که بخواهد روی سرِ هیسونگ آوار شود، و با صدایی که از شدتِ غیظ و تعصب میلرزید، غرید: — «حق نداری اینجوری دربارهشون فکر کنی... تو هیچی نمیدونی!»
خشمِ سونگهون واقعی و ترسناک بود؛ خشمِ کسی که هفت ماه تمام، بدون هیسونگ و با تمام انرژی اجرا کرده بود. حالا نمیتوانست بپذیرد کسی که زودتر از همه میدان را خالی کرده، آنها را به بیوفایی متهم کند.
هیسونگ اما گارد نگرفت. او دیگر توانی برای جنگیدن، اثباتِ حقانیت یا باز کردنِ زخمهای عفونتکرده نداشت. وقتی آن شعلهی سوزانِ دفاع را در چشمانِ سونگهون دید، تمامِ خشمِ خودش فروکش کرد. او به پشتیِ مبل تکیه داد، شانههایش افتاد و نگاهش را پایین انداخت. با لحنی که به طرزِ دردناکی رام و تسلیمشده بود، زمزمه کرد: — «درسته...»
نفسِ عمیق و خستهای کشید. — «ببخشید.»
این عذرخواهیِ سریع و بیچونوچرا، مثلِ ریختن آب روی آتشِ خشمِ سونگهون بود. سونگهون که انتظارِ یک دعوای طولانی، پرخاش و پرتابِ کلماتِ زهرآگین را داشت، در جای خود خشک شد. او با ناباوری به چهرهی رامشدهی هیسونگ نگاه میکرد. هیسونگ هیچوقت در گذشته به این سرعت کوتاه نمیآمد. این تسلیم شدنِ بیقیدوشرط، بیشتر از هر فریادی سونگهون را خلعسلاح کرد و او را دوباره روی مبل نشاند.
هیسونگ دستهایش را روی زانوهایش در هم قفل کرد. نگاهش را از روی میز برداشت و دوباره به چشمهای گیج و هنوز ملتهبِ سونگهون دوخت. دیگر هیچ طعنهای در کار نبود، فقط یک تمنای خالص برای عبور از این دیوارهای شیشهای:
— «برام بگو...» صدایش به نرمیِ یک زمزمه در هوای تاریکِ اتاق پیچید. «میخوام بدونم اوضاع چجوریه.»
سکوتِ طولانیِ اتاق دوباره جان گرفت، اما این بار دیگر سنگینیِ آن ناشی از کنایه یا خشم نبود؛ بوی واقعیتی تلخ و ملموس میداد.
سونگهون کمی روی مبل جابهجا شد. نگاهش را به انتهای راهروی نیمهتاریکِ آپارتمان دوخت، جایی که سایهها آرام در هم میپیچیدند. خشمش کاملاً خوابیده بود و چهرهاش به همان حالتِ خسته اما پذیرندهاش برگشته بود. وقتی به حرف آمد، لحنش نه زیادی خوشبینانه و ساختگی بود و نه شبیه به رثاخوانی؛ خونسرد و واقعی از ده ماهی میگفت که پس از جداییِ هیسونگ، بر آنها گذشته بود:
— «نه خوبِ خوبیم... نه انقد داغون که نتونیم رو پامون بایستیم. فقط زندگی داره ادامه پیدا میکنه.»
سونگهون دستش را بالا آورد و بیهدف با حلقه سادهی روی انگشتش بازی کرد.
— «سونو... اوایل خیلی بیقراری میکرد. ولی الان وضعیتش بهتره. به روالِ جدید عادت کرده.»
مکثی کرد و با یادآوریِ روزهای اول، خطِ باریکی بین ابروهایش نشست: — «نیکی تمامِ تلاشش رو میکنه که نشون بده بزرگ شده و با همهچیز کنار اومده... اما اون اوایل سرِ تو با جی یه بحثِ تند کرد. همهچیز داشت از کنترل خارج میشد و تا چند روز جوِ خوابگاه به شدت خراب بود، ولی خب... جمعش کردیم.»
هیسونگ فقط ساکت گوش میداد. حبابِ انزوایی که این هفت ماه دورِ خودش کشیده بود، حالا با هر کلمهی سونگهون میترکید و دردی آشنا را در سینهاش بیدار میکرد.
— «جیک هم طبقِ معمول سعی میکنه بالغانه رفتار کنه. حواسش به بچهها هست و تلاش میکنه همهچیز رو جمعوجور کنه. جونگوون هم... حالش خوبه. در واقع حالِ همهمون خوبه، چون سعی میکنیم حالمون خوب باشه تا لیدر رو زیرِ فشار نذاریم.»
گوشهی لبِ سونگهون بالارفت، بدون اینکه لبخندی واقعی شکل بگیرد. — «جی هم بیشتر برامون آشپزی میکنه. انگار هروقت کلافه میشه یا کارهای گروه فشار میاره، خودشو توی آشپزخونه حبس میکنه و غذا میپزه... درست مثلِ قدیما.»
توصیفاتِ سونگهون شبیه به کشیدنِ یک پرده از روی یک اتاقِ پر از گردوغبار بود. هیچکدام از آنها نابود نشده بودند، اما جای خالیِ هیسونگ مثل یک جای زخمِ ترمیمشده بر تنِ تمامِ آن هفت ماه مانده بود.
هیسونگ تمامِ مدت، بدونِ اینکه حتی یک بار پلک بزند، به او خیره مانده بود. بعد از هفت ماهِ تمام، این نزدیکترین فاصلهای بود که به یکدیگر داشتند؛ آنقدر نزدیک که هیسونگ میتوانست بالا و پایین رفتنِ قفسهی سینهی سونگهون را با هر کلمهای که ادا میکرد، به وضوح ببیند.
دلش میخواست زمان را در همین نقطهی تاریک از شب متوقف کند و از تکتکِ ثانیههای این حضورِ غیرمنتظره تا قطرهی آخر استفاده کند. با تمامِ توجهش، مثلِ تشنهای که پس از ماهها سرگردانی به آب رسیده باشد، غرقِ تماشای حرکاتِ لبهای سونگهون، لرزشِ نامحسوسِ مژههایش و آن لحنِ بم و کنترلشدهاش شده بود. او کلماتی که سونگهون دربارهی بقیه میگفت را میشنید، اما در آن لحظه، فقط و فقط خودِ راوی برایش اهمیت داشت.
وقتی جملهی آخرِ سونگهون در فضای تاریکروشنِ آپارتمان محو شد و دوباره سکوت بینشان نشست، هیسونگ واکنش خاصی به وضعیتِ سونو، نیکی یا بقیهی اعضا نشان نداد. او فقط کمی به جلو متمایل شد و ساعدهایش را روی زانوهایش گذاشت.
آن حالتِ مغموم و تسلیمشدهی دقایقِ قبل، ناگهان جایش را به یک جسارتِ تلخ و شیطنتی پنهان داد. هیسونگ گوشهی لبش را به شکلِ نامحسوسی بالا برد و با لحنی که به طرزِ آزاردهندهای کنایهآمیز و مسخره بود—انگار که داشت دربارهی یک شخصیتِ غریبه در یک داستانِ خیالی میپرسید—سرش را کمی کج کرد، مستقیم در چشمهای سونگهون زل زد و گفت:
— «سونگهون چطور؟... از سونگهون بگو برام.»
سونگهون نگاهِ کوتاه و گذرایی به او انداخت. از آن نگاههایی که انگار میخواست جلوی نفوذِ بیشترِ هیسونگ را بگیرد تا مبادا تعادلِ ساختگیاش به هم بخورد. دوباره چشمهایش را به نقطهای نامعلوم روی فرشِ تاریکِ اتاق دوخت و با لحنی که سعی میکرد خالی از هرگونه احساسِ اضافهای باشد، گفت:
— «سونگهون خوبه... فکر کنم داره کمکم عادت میکنه.»
کلمهی «عادت» مثلِ یک تکه شیشهی شکسته در رگهای هیسونگ کشیده شد و مستقیم در قفسهی سینهاش فرو رفت. قلبش به طرزِ دردناک و ملموسی فشرده شد؛ دردی که فقط ناشی از یک دلتنگیِ خام نبود، بلکه برخاسته از وحشتِ مطلق بود. وحشتِ از دست دادنِ همیشگیِ جایگاهش در دنیای تاریک و روشنِ سونگهون.
اینکه مردِ روبهرویش داشت یاد میگرفت چطور بدونِ حضورِ او نفس بکشد، ترسناکترین حقیقتی بود که هیسونگ در تمامِ این ده ماه با آن روبهرو میشد.
تمامِ آن جسارتِ کنایهآمیز و شیطنتِ تلخی که تا چند ثانیه پیش در نگاهِ هیسونگ بود، در یک لحظه تبخیر شد و فرو ریخت. چهرهاش در هم شکست و دیگر نتوانست آن نقابِ تسلط را نگه دارد. کمی جلوتر آمد، آنقدر که سایههایشان در تاریکروشنِ اتاق با هم تلاقی پیدا کرد. با صدایی که حالا از فرطِ یک استیصالِ عمیق و بغضی مهارشده میلرزید، کلمات را مستقیماً به قلبِ دیوارهای دفاعیِ سونگهون کوبید:
— «به چی عادت میکنی؟»
سونگهون پلک زد، اما پیش از آنکه بتواند جوابی بدهد یا گاردِ جدیدی بگیرد، هیسونگ بیرحمانهترین و برهنهترین حقایقِ گذشتهشان را روی میز ریخت:
— «به شش نفره بودنِ گروه؟... یا به اینکه دیگه از من 'دوستت دارم' نمیشنوی؟»
نفسِ هیسونگ برای ثانیهای به شماره افتاد، اما چشم از چشمانِ منجمدِ سونگهون برنداشت. خطِ نگاهش مثلِ یک طنابِ نامرئی دورِ گردنِ هردوی آنها پیچیده شده بود. صدایش در انتهای جمله به زمزمهای ملتهب و پر از درد تبدیل شد: — «به اینکه دیگه بغلِ همو نداریم؟... دقیقاً به کدومش داری عادت میکنی، سونگهون؟»
سکوتِ پس از این کلمات، دیگر سرد و خفهکننده نبود؛ ملتهب، تبدار و به شدت ویرانگر بود. عطرِ سدر و وانیلِ سونگهون با هوای سنگینِ آپارتمان درآمیخته بود، و حالا در میانِ پروندههای یک استاکرِ روانی و سایههای کشدارِ نیمهشب، هیچکدام راهِ فراری از این حقیقتِ عریان نداشتند.
سونگهون نگاهش را ندزدید. چشمهایش در آن نور نیمهجان و زردِ استودیوی تمرین، شبیه به دریچهای تاریک بود که تمام خستگیها را میبلعید. صدای خشخش ممتد دستگاه تهویهی سالن، روی سکوتِ سردی که بینشان دیوار کشیده بود، خراش میانداخت.
گفت: «به اینکه بعد تمرینا... وقتی هوای خفه و بوی تند عرق کل فضا رو پر کرده و سینهام از نفسنفس زدن میسوزه، دیگه کسی نیست که اون بطری آبِ یخ رو بیهوا بذاره روی پوستِ داغِ گردنم...»
انعکاسِ نور بیروح مهتابی روی قطرهی عرقی که از خط فکش پایین میچکید، درخشید. بوی پارکتهای چوبیِ واکسخورده و سرمای آینههای قدی که سرتاسر دیوار را پوشانده بودند، فضای استودیو را به شکل خفهکنندهای بزرگ و خالی نشان میداد.
«یا روی استیج... وقتی نورافکنهای داغِ سالن بالاخره خاموش میشن و تکههای براقِ کنفتی و کاغذ رنگی روی سرم آوار میشه...» سیب گلویش با یک مکث دردناک بالا و پایین رفت. «دیگه کسی نیست که دستای خنکش رو بکشه لای موهام تا اونا رو دونهدونه برداره... و شایدم...»
صدایش افت کرد و در آن وسعتِ آینهکاریشده پژواکِ ضعیفی ساخت. نگاهِ سنگینش بالاخره از نقطهی تلاقی چشمهای روبهرویش پایین لغزید و روی سایههای کشیدهشان روی زمین ثابت ماند.
«...شایدم یکم بیشتر به همین بهانه دستشو همونجا نگه داره.»
حالا سالن تمرین دیگر شبیه یک مکان آشنا نبود؛ شبیه یک محفظهی خلأ بود. سرمای کفپوشها از نوک کفشهای ورزشیاش بالا میخزید و حسرتِ آن لمسهای چندثانیهای، مانند یک درد فیزیکی در نقطهنقطهی بدنش تیر میکشید. جای خالیِ آن دستها روی موهایش، وزنی داشت که شانههایش را بیشتر از تمام اجراهای طاقتفرسای این مدت خم میکرد.
سنگینیِ این اعتراف، مثلِ یک وزنهی سربین بر سقفِ آپارتمان آوار شد. هیسونگ دیگر نتوانست تاب بیاورد. پلکهایش لرزیدند و گویی ارتباطِ بصریِ میانشان با یک جراحیِ دردناک قطع شد. او نگاهش را از چشمهای منجمدِ سونگهون دزدید و به لکهی محوِ روی میز دوخت. در آن سکوتِ کشدار و ملتهب، به نظر میرسید پانزده دقیقهی تمام است که بدونِ یک پلک زدنِ ساده، در آن ابدیتِ دو نفره قفل شدهاند؛ نگاهی که هر ثانیهاش استخوانهای هر دو را میسایید.
در همان ثانیهای که هیسونگ در حالِ خفه شدن در میانِ عطرِ سدر و وانیل و هجومِ این خاطراتِ کهنه بود، صدای تند و ریتمیکِ ویبرهی یک گوشی در سکوتِ فضا پیچید.
آوای نجاتبخشِ صفحه، روی صفحهی تلفنِ همراهِ سونگهون لرزید. هیسونگ در دلش به همان ثانیههای لعنتیِ پیشرو و به آن پیامِ کوتاه و کماهمیت از سوی خواهرِ سونگهون پناه برد. همانقدر بیاهمیت، اما برای پاره کردنِ این پردهی کشنده کافی بود.
سونگهون نگاهِ کوتاهی به صفحه انداخت، نفسِ عمیقی کشید و از روی مبل بلند شد. با همان خونسردیِ ساختگی، کتش را از روی جالباسی برداشت و در حالی که آستینش را مرتب میکرد، با صدایی که هنوز لرزشِ نامحسوسِ اعترافِ قبلیاش در آن موج میزد، گفت: — «من دیگه میرم...»
اما هیسونگ سرش را بلند کرد. نگاهِ خسته و طوفانیاش را به قامتِ او دوخت و با صدایی که رگههایی از یک لجبازیِ قدیمی و دلتنگیِ مهارناپذیر در آن دویده بود، مانعش شد: — «کِی من کسی رو تشنه و گشنه راهی کردم که تو دومیش باشی؟»
پیش از آنکه سونگهون فرصتی برای مخالفت داشته باشد، هیسونگ از جا برخاست. پاهایش کمی سست بودند، اما مسیرِ آشپزخانه را پیش گرفت. ظرفهای غذایی که ساعاتی پیش، قبل از آمدنِ سونگهون سفارش داده بود و حالا یخ کرده بودند را از روی پیشخوان برداشت. شعلهی اجاق با صدای فندک روشن شد و بوی تندِ غذای گرم فضای خفقانآورِ خانه را پر کرد. از کابینتِ بالایی دو بطری سوجو بیرون آورد و همراه با بشقابها روی میزِ کوچکِ غذاخوری گذاشت.
سونگهون نگاهی به بطریها انداخت و گوشهی ابرویش بالا رفت: — «من نمیخورم.»
هیسونگ بدون اینکه نگاهش کند، بطریِ خودش را باز کرد و در حالی که بشقابِ گرم را روبهروی صندلیِ خالی هدایت میکرد، زمزمه کرد: — «فقط گذاشتمشون... لازم نیست بخوری. بشین.»
سونگهون چند ثانیهی کشدار، بیحرکت همانجا ایستاد. انگار نیرویی نامرئی او را بینِ فرار کردن از این اتمسفرِ خفهکننده و ماندن در این نقطهی تسلیم، میخکوب کرده بود. سرانجام، با تردیدی که در تکتکِ حرکاتِ کند و محتاطش مشهود بود، کتش را دوباره روی پشتیِ صندلیِ مجاور رها کرد و خودش روی صندلیِ چوبیِ روبهروی هیسونگ نشست. صدای کشیده شدنِ پایههای صندلی روی پارکت، تنها نُتی بود که در آن سکوتِ وهمآور نواخته شد.
نورِ زرد و موضعیِ چراغِ آویزِ بالای میزِ کوچکِ ناهارخوری، تنها منبعِ روشناییِ آن بخش از خانه بود. اطرافشان را سایههای غلیظ و چسبناکِ نیمهشب بلعیده بود و این جزیرهی کوچکِ نورانی، آنها را در فاصلهای به شدت نزدیکتر، درست در تیررسِ نفسهای یکدیگر قرار میداد.
سونگهون چاپستیکهای چوبی را برداشت. انگشتانِ کشیده و رنگپریدهاش دورِ چوبها حلقه زدند، اما هیچ رغبتی در حرکاتش دیده نمیشد. بخارِ گرمی که از روی بشقابِ غذا بلند میشد، بوی ادویهها و گوشتِ گرم را به هوا میفرستاد و با رایحهی سردِ سدر و وانیلِ تنِ سونگهون میآمیخت؛ تضادی گیجکننده و ملتهب از گرمای یک خانهی پناهگاه و سرمای مردی که سعی میکرد فاصلهاش را حفظ کند.
او سرش را پایین انداخت. نگاهِ تاریکش را روی تکههای غذا ثابت نگه داشت تا مجبور نشود دوباره با چشمهای هیسونگ تلاقی پیدا کند. با بیاشتهاییِ مطلق، تکهی بسیار کوچکی از غذا را برداشت و بینِ لبهایش گذاشت. جویدنش کند، ماشینی و کاملاً از سرِ اجبار بود؛ انگار فقط میخواست این تشریفاتِ نفسگیرِ غذا خوردن را به عنوانِ بهانهای برای ماندن—یا شاید بلیطی برای زودتر رفتن—ادا کند.
صدای برخوردِ بسیار ضعیفِ نوکِ چاپستیکها با لبهی سرامیکیِ بشقاب، تنها صدایی بود که در فضای خلوتِ آشپزخانه میپیچید. هیسونگ هم حرفی نمیزد. او لیوانِ شیشهایِ کوچکش را از سوجوی شفاف پر کرده بود و بدونِ اینکه چیزی بخورد، در سکوتِ مطلق به مردی خیره شده بود که روبهرویش نشسته بود و با دستهایی که هنوز درگیرِ تنشِ آن اعترافاتِ سنگین بود، سعی میکرد لقمهی کوچکش را قورت دهد.
فضا آنقدر چگال، صمیمی و در عین حال آغشته به یک غریبیِ دردناک بود که حتی صدای دم و بازدمهایشان هم در سکوتِ اتاق اکو میشد. سونگهون هیچ کلمهای به زبان نیاورد. هیچ طعنهای نزد و هیچ گلایهای نکرد. او فقط آنجا، زیرِ آن نورِ زردِ کمجان نشسته بود و در حالی که گلویش از بغضهای فروخورده و کلماتِ ناگفته میسوخت، لقمههای کوچکش را بیصدا میبلعید.
سکوتِ سنگینِ آشپزخانه، تنها با صدای محتاطِ جویدنِ سونگهون و برخوردِ گهگاهِ چاپستیکش با لبهی سرامیکیِ بشقاب شکسته میشد. هیسونگ که تا آن لحظه دست به غذایش نزده بود و تنها به تماشای این تقِلای خاموش نشسته بود، چاپستیکهای خودش را برداشت.
بدونِ اینکه کلمهای به زبان بیاورد، با حرکتی نرم و آکنده از یک غریزهی قدیمی—عادتی که هفت ماه زیرِ خروارها فاصله و کینه دفن شده بود—بهترین و گرمترین تکهی گوشت را از ظرفِ وسطِ میز برداشت. دستش از مرزِ نامرئیِ میانشان عبور کرد و با دقتی محتاطانه، آن را درست در مرکزِ بشقابِ سونگهون، کنارِ برنجهای دستنخوردهاش گذاشت.
صدای تقِ ملایمِ چوب روی سرامیک، برای ثانیهای حرکتِ فکِ سونگهون را متوقف کرد. نگاهِ تاریکِ سونگهون روی آن تکه غذا ثابت ماند. این حرکتِ کوچک، فراتر از یک پذیراییِ ساده بود؛ این عریانترین شکلِ از یک مراقبتِ آشنا بود، تکهای از صمیمیتِ روزمره و گمشدهشان که هیسونگ با لجاجتی خاموش، آن را وسطِ این شبِ طوفانی روی میز گذاشته بود تا بگوید: «بهانهت هرچی که هست، حداقل درست غذا بخور.»