"Ride Or Die"

"Ride Or Die"

teexio

نورِ سفید و بی‌رحمِ حلقه‌های نوریِ اتاقِ گریم، هیچ شباهتی به سایه‌های وهم‌انگیزِ شبِ گذشته نداشت. اینجا همه‌چیز عریان، شفاف و به طرزِ خفه‌کننده‌ای واقعی بود. بوی تندِ اسپریِ مو، پارچه‌های نو و ادکلن‌های سردِ آرایشگرها در هوا جریان داشت؛ فضایی که هیسونگ با کمالِ میل آن را به عنوانِ پناهگاهِ جدیدش پذیرفته بود تا بوی سدر و وانیلِ دیشب را از حافظه‌ی بویایی‌اش پاک کند.

هیسونگ روبروی آینه‌ی قدی ایستاده بود. خیره به انعکاسِ خودش، به مردی نگاه می‌کرد که هیچ نشانی از آن فروپاشیِ کنترل‌نشده‌ی ساعت 1 بامداد در او دیده نمی‌شد. استایلیست با دقتِ تمام در حالِ تنظیمِ یقه‌ی کتِ نامتقارن و مشکی‌رنگی بود که قرار بود فردا شب روی استیج بپوشد. برش‌های تیزِ لباس، پارچه‌ی سنگین و ساختارِ مینیمالِ آن، شبیه به یک زرهِ بی‌نقص بود؛ زرهی که قرار بود آخرین لایه‌ی دفاعیِ او در برابرِ هزاران چشمی باشد که فردا به او خیره می‌شدند.

پشتِ سرش، منیجرِ ارشدِ برنامه‌هایش، مردی میان‌سال با عینکی فریم‌فلزی، آی‌پد به دست ایستاده بود و با صدایی یکنواخت، لیستِ بی‌انتهای تاییدیه‌های نهایی را می‌خواند.

— «تستِ صدای سالن فردا ساعت نُه صبح انجام می‌شه، هیسونگ. تا ساعت یازده وقت داری برای بلاکینگِ دوربین‌ها. کارگردانِ استیج گفت زاویه‌ی دوربینِ شماره سه توی پارتِ سولو تغییر کرده؛ وقتی از پله‌ها میای پایین، باید سرت رو زاویه چهل‌وپنج درجه به راست نگه‌داری تا نورِ اصلی روی خطِ فکت بیفته.»

هیسونگ بدونِ اینکه نگاهش را از آینه بگیرد، سرش را تکان داد. صدایش به همان سردی و صیقلی بودنِ دکمه‌های فلزیِ کتش بود: — «دوربینِ سه... باشه، حواسم هست. راجع به نورپردازیِ پارتِ بریج چی؟ به وو-جین گفتی اسپات‌لایتِ یخی فقط باید سه ثانیه بعد از قطع شدنِ صدای بیس روشن بشه؟ دیشب متوجه شدم تایمینگش یه ثانیه تاخیر داره.»

منیجر صفحه‌ی آی‌پدش را اسکرول کرد. «آره، درستش کردن. خیالت راحت باشه.» بعد کمی مکث کرد و نگاهی از توی آینه به چهره‌ی بی‌روحِ هیسونگ انداخت. زیرِ چشم‌های هیسونگ، با وجودِ لایه‌ی نازکِ کانسیلر، هنوز هاله‌ای از خستگیِ یک شب پر از تنش دیده می‌شد. «مطمئنی خوبی؟ دیشب کی برگشتی خوابگاه؟ امروز صبح که دیدمت، انگار اصلا نخوابیدی.»

استایلیست زنجیرِ نقره‌ای و ظریفی را روی سینه‌ی هیسونگ تنظیم کرد و عقب رفت. هیسونگ نفسِ عمیقی کشید. قفسه‌ی سینه‌اش زیرِ پارچه‌ی سفتِ کت بالا آمد. دیشب، بعد از آنکه میزِ استراحتگاه را با خشم ترک کرده بود، تا دمِ صبح در خیابان‌های سرد و مه‌گرفته‌ی سئول رانندگی کرده بود تا صدای اکو شده‌ی یورا را از سرش بیرون کند: «می‌تونی منو دقیقاً همون‌جوری ببوسی...»

حتی به یاد آوردنِ آن کلمات، باعث می‌شد اسیدِ معده‌اش بجوشد و ماهیچه‌های فکش دوباره منقبض شوند. اما او استادِ مهار کردنِ این زلزله‌های درونی بود. دستش را بالا آورد، یقه‌ی کتش را کمی آزادتر کرد و در آینه، مستقیماً به چشم‌های منیجرش خیره شد.

— «من خوبم هیونگ. فقط یه کم ذهنم درگیرِ جزئیاتِ اجراست.» صدایش کاملاً مکانیکی و خالی از هرگونه لرزش بود. «یورا کجاست؟ اون هم استایل نهاییش رو چک کرده؟»

منیجر تایید کرد: «آره» کارنور سفید و سرد لامپ‌های اتاق پرو، سایه‌های عمیقی روی صورت خسته اما متمرکز لی هیسونگ می‌انداخت. او در سکوت روبروی آینه‌ی قدی ایستاده بود و به انعکاس خودش خیره می‌شد. استایل فردا، ترکیبی از یک کمال‌گرایی تاریک و جذابیتِ سرد بود؛ یک کت مشکی با برش‌های تیز، مینیمال و نامتقارن که به شکلی بی‌نقص روی شانه‌هایش نشسته بود، همراه با زنجیرهای ظریف و نقره‌ای که در تضاد با تیرگی مطلق لباس، زیر نور برق می‌زدند.

صدای کلیک‌های مداوم روی صفحه‌ی تبلت، سکوت سنگین اتاق را می‌شکست. منیجر با چهره‌ای که ترکیبی از خستگی و استرسِ پنهان پیش از اجرا بود، کمی پشت سر او ایستاده بود و با وسواس تمام جزئیات را از روی لیست خط می‌زد.

منیجر بدون اینکه نگاهش را از صفحه بگیرد، با لحنی جدی گفت: «ماشین ساعت پنج و نیم صبح دقیقاً دم دره. اول میریم سالن برای مو و میکاپ، بعد مستقیم به سمت استادیوم برای ساندچک. برنامه‌ی فردا به شدت فشردست، هیسونگ.» او بالاخره سرش را بلند کرد و از توی آینه به چشمان هیسونگ نگاه کرد. «تیم استایل لباس رو برای اجرای اول همینطوری که هست تایید کردن، فقط... تو حرکت‌های تند و پرش‌ها، این یقه‌ اذیتت نمی‌کنه؟»

هیسونگ بدون اینکه فوراً جوابی بدهد، شانه‌هایش را کمی تکان داد. دست‌هایش را بالا آورد و در سکوت، چند ثانیه به صورت فرضی یکی از حرکات پیچیده‌ی رقصِ فردا را در هوا مارک کرد تا کشش پارچه و وزن لباس را روی بدنش بسنجد. نگاهش در آینه عمیق، تاریک و غیرقابل خواندن بود. دستش را که پایین آورد، صدای برخورد ضعیف زنجیرهای نقره‌ای در اتاق پیچید.

با صدایی آرام که رگه‌هایی از یک هیجان کنترل‌شده در آن پنهان بود جواب داد: «نه، خوبه. فقط به استایلیست بگو اون گیره‌ی فلزی سمت چپ رو یکم محکم‌تر کنه که موقع چرخش‌های تند باز نشه. بقیه‌ی چیزها خوبه.»

منیجر تیک نهایی را روی تبلتش زد و نفس عمیقی کشید. فردا. این کلمه مثل یک هاله‌ی سنگین و پر از انتظار، فضای بین آن‌ها را احاطه کرده بود. فردا قرار نبود فقط یک روز معمولی باشد؛ فردا نقطه‌ی برخورد تمام بی‌خوابی‌ها، تمرین‌های طاقت‌فرسای نیمه‌شب و احساساتِ سرکوب‌شده‌ی این مدت بود.

«بسیار خب. همه چیز چک شد و آماده‌ست.» منیجر تبلت را خاموش کرد و دستش را دوستانه روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت. «فشار فردا زیاده و همه منتظرن ببینن چی برای ارائه داری. استیج فردا مال توئه. پس امشب سعی کن حداقل چند ساعت ذهنت رو خاموش کنی و واقعاً بخوابی، باشه؟»

هیسونگ دکمه‌های نقره‌ای آستینش را باز کرد تا لباس را با احتیاط درآورد. نگاهش برای آخرین بار در آینه به خودش گره خورد؛ به چشم‌هایی که انگار از همین حالا برای بلعیدن تاریکیِ استیجِ فردا بی‌تاب بودند. پوزخند محوی گوشه‌ی لب‌هایش نشست و با اطمینانی سرد زمزمه کرد: «نگران نباش هیونگ... فردا دقیقاً همون چیزی می‌شه که باید باشه.»

پس از درآوردنِ کُتِ سنگین و سپردنِ زنجیرهای نقره‌ای به دستِ استایلیست، هیسونگ بالاخره حس کرد سنگینیِ عجیبِ آن پارچه از روی شانه‌هایش برداشته شده است. لباس‌های معمولیِ خودش را پوشید، آستین‌های سویی‌شرتِ مشکی‌اش را تا روی مچ دست‌های یخ‌زده‌اش پایین کشید و سرش را کمی چرخاند تا خشک‌شدگیِ گردنش را آزاد کند. ذهن و بدنش به یک اندازه التماسِ چند ساعت خوابِ مطلق را می‌کردند؛ فرار به خوابگاه و گم شدن در سکوت، تنها چیزی بود که می‌توانست او را از هجومِ کلماتِ زهرآگینِ دیشبِ یورا و فشارِ بی‌رحمانه‌ی اجرای فردا نجات دهد.

اما درست زمانی که کیفش را روی شانه انداخت و دستش را به سمت دستگیره‌ی در برد، صدای تق‌تقِ کوتاهی روی در پیچید. یکی از دستیارانِ بخش، سرش را داخل آورد و با لحنی کاملاً عادی گفت: «هیسونگ-آ... منیجر هیونگ گفت قبل از اینکه بری خوابگاه، یه سر بری اتاق شماره چهارِ راهروی غربی. گفت فقط چند دقیقه کارت داره، یه جابه‌جاییِ کوچک توی برنامه‌ست.»

آن اتاق، یک سالنِ کنفرانسِ بزرگ یا از آن اتاق‌های جلساتِ رسمی و استرس‌زا نبود؛ فقط یک فضای کوچک، خلوت و معمولی بود که معمولاً برای گفتگوهای کوتاه، چک کردنِ قراردادهای سرسری یا استراحتِ میان‌برنامه‌ای استفاده می‌شد. هیسونگ نفسِ عمیقی کشید، بی‌آنکه خطری را احساس کند، سرش را به نشانه تایید تکان داد و راه افتاد.

راهروی طبقه‌ی همکف، نیمه‌تاریک و خلوت بود. گام‌های هیسونگ بر روی کف‌پوش خنک سالن، صدایی آرام و ریتمیک تولید می‌کرد. به درِ چوبیِ شماره چهار رسید. دستگیره‌ی سردِ فلزی را پایین کشید و در را به آرامی به داخل فشار داد.

اما در همان کسری از ثانیه که شکافِ در باز شد، هوای داخل اتاق به ریه‌هایش کوبید—و خون در رگ‌های هیسونگ منجمد شد.

یک رایحه‌ی آشنا، چگال و بی‌نهایت اصیل، مثل پرده‌ای نامرئی فضای کوچک اتاق را پر کرده بود.

هیسونگ در آستانه‌ی در متوقف شد. چشمانش روی دو قامتی که داخل اتاق بودند قفل گشت. نورِ زرد و موضعیِ چراغِ دیواری، روی دو مبلِ چرمیِ تیره‌رنگ می‌تافت. منیجر ارشد روی مبلِ سمت چپ نشسته بود و فنجانِ چای در دست داشت؛ و درست روبروی او، تکیه‌داده به پشتیِ مبل با همان انجماد و وقارِ همیشگی‌اش... سونگهون آنجا بود.

آن دو تا همین ثانیه پیش داشتند با صداهایی پایین و لحنی کاملاً جدی با هم صحبت می‌کردند. اما با صدای چرخشِ دستگیره، هر دو سرشان را به سمت در چرخاندند. گفتگویشان در دم قطع شد و سکوتی چندلایه، سنگین و خفه‌کننده مانند غباری سمی در فضای اتاق نشست.

نگاهِ سونگهون—آن دو گوی شیشه‌ای، تاریک و عمیق—مستقیماً روی صورتِ هیسونگ قفل شد. هیچ تغییری در چهره‌اش ایجاد نشد، نه اخمی، نه لبخندی؛ فقط همان سرمای دست‌نیافتنی که تواناییِ متوقف کردنِ تپش‌های قلبِ هیسونگ را داشت.

پای هیسونگ روی آستانه‌ی در لرزید. غریزه‌اش فریاد می‌زد که بچرخد و فرار کند، اما غرور و دیوارهای دفاعیِ کهنه‌اش او را سر پا نگه داشتند. ترسی گنگ و تردیدی جانکاه در وجودش لکه‌دوانی کرد. آن‌ها درباره چه چیزی حرف می‌زدند؟ چرا سونگهون اینجا بود؟

هیسونگ فکش را منقبض کرد. تمامِ اراده‌اش را به کار گرفت تا لرزشِ شانه‌هایش یا بالا و پایین رفتنِ تندِ قفسه‌ی سینه‌اش را مهار کند. با گام‌هایی تردیدآمیز اما استوار، قدم به داخلِ اتاق گذاشت. در پشتِ سرش با صدای تقِ خفه‌ای بسته شد.

سرش را به کوتاهی خم کرد و با صدایی که سعی می‌کرد تا حد ممکن هموار، سرد و کنترل‌شده باشد، زمزمه کرد: — «سلام هیونگ... سلام سونگهون-آ.»

کلمه‌ی «سونگهون» روی زبانش مثل یک تکه یخِ تیز سوزش ایجاد کرد. هیسونگ بدون اینکه منتظرِ پاسخی باشد یا جرأت کند به عمقِ چشمانِ سونگهون خیره شود، نگاهش را به کف‌پوشِ چوبی دوخت و روی مبلِ تک‌نفره‌ای که با فاصله‌ای اندک از آن دو قرار داشت، نشست. بدنش کاملاً صلب و منقبض بود، و با هر نفسی که در آن اتاقِ کوچک می‌کشید، بوی سدر و وانیلِ عطرِ سونگهون، ریه‌هایش را مثل اسید می‌سوزاند.

هیسونگ روی لبه‌ی مبلِ چرمی نشست. بدنش هنوز در حالتِ دفاعی بود و سرمای عجیبی از نوکِ انگشتانش به سمتِ بازوهایش می‌خزید. در گوشه‌ی تاریک‌ترِ اتاق، یکی از منیجرهای اجراییِ جوان با چهره‌ای رنگ‌پریده و آی‌پدی که محکم در بغل فشرده بود، ایستاده بود و از استرس، وزنِ بدنش را روی پاهایش جابه‌جا می‌کرد.

اتاق در سکوتی وهم‌انگیز فرو رفته بود؛ سکوتی که تنها با صدای برخوردِ نامنظمِ نفس‌های عصبیِ افراد شکسته می‌شد. هیسونگ نگاهش را از روی میزِ شیشه‌ایِ وسطِ اتاق برداشت، از تماسِ چشمی با سونگهون به شدت پرهیز کرد و مستقیماً به چهره‌ی درهم‌کشیده‌ی منیجر ارشد خیره شد.

— «می‌شه بدونم چه مشکلی پیش اومده؟»

صدای هیسونگ آرام بود، اما رگه‌هایی از تنش در آن موج می‌زد.

سونگهون پیش از آنکه منیجر بتواند دهان باز کند، با پوزخندی سرد و صدایی که شبیهِ کشیده شدنِ تیغ روی شیشه بود، سکوت را برید. او نگاهِ تاریکش را روی فنجانِ چایِ منیجر قفل کرد و بدونِ اینکه حتی سرش را یک میلی‌متر به سمتِ هیسونگ بچرخاند یا او را مخاطب قرار دهد، با کنایه‌ای زهرآگین گفت: — «مشکل؟ چیزِ خاصی نشده. فقط فهمیدم کمپانیِ به این بزرگی، ظاهراً هیچ ارزشی برای امنیتِ روانی و حریمِ خصوصیِ من قائل نیست. همه‌چیز در امن‌وامان‌ترین حالتِ ممکنه.»

کلماتِ سونگهون مثلِ قطعاتِ یخ در فضا پرتاب می‌شدند. منیجر ارشد دستش را با کلافگی روی پیشانی‌اش کشید، نفسِ سنگینی بیرون داد و با لحنی ملتمسانه رو به سونگهون گفت: — «سونگهون، خواهش می‌کنم شلوغش نکن. من که ازت عذرخواهی کردم. داریم همه‌چیز رو کنترل می‌کنیم، فقط بهمون فرصت بده...»

— «حتما.» صدای سونگهون یک درجه بالاتر رفت، هرچند هنوز هم از انجمادِ مطلق خارج نشده بود.

هیسونگ که میانِ این پینگ‌پنگِ کلامیِ مسموم و حضورِ خفه‌کننده‌ی سونگهون در حالِ له شدن بود، دیگر نتوانست تحمل کند. اخمِ عمیقی میانِ ابروهایش نشست و با صدایی که حالا رگه‌هایی از کلافگی و عصبانیت در آن مشهود بود، حرفِ منیجر را قطع کرد: — «میشه یکی واضح به من بگه اینجا چه خبره؟ این وقتِ روز من نباید اینجا باشم و به معماهای شما گوش بدم. فردا اجرا دارم.»

منیجر ارشد دست‌هایش را روی میزِ شیشه‌ای در هم گره کرد. نگاهش را با شرمساریِ عمیقی به چشمانِ هیسونگ دوخت. چند ثانیه طول کشید تا کلماتِ درست را پیدا کند. — «فردا... اجرایی با یورا در کار نیست هیسونگ.»

هیسونگ پلک زد. برای یک ثانیه حس کرد کلمات را اشتباه شنیده است. «چی؟ منظورت چیه که در کار نیست؟ دکور چیده شده...»

— «یورا یه استاکره.»

این سه کلمه، مثلِ یک پتکِ سنگین، مستقیماً روی قفسه‌ی سینه‌ی هیسونگ فرود آمد. نفسِ هیسونگ در گلویش برید. چشم‌هایش با ناباوری گشاد شدند.

منیجر ارشد با صدایی لرزان و پر از پشیمانی ادامه داد: «من واقعاً متاسفم هیسونگ... از صمیمِ قلبم عذر می‌خوام که متوجه نشدیم و گذاشتم همچین آدمی انقدر بهتون نزدیک بشه. اون هیچ‌کدوم از رزومه‌هایی که به ما داده بود نبود. همه‌چیزش جعلی و برنامه‌ریزی‌شده بوده.»

شوکِ ناگهانی، مغزِ هیسونگ را فلج کرد. ناگهان تمامِ قطعاتِ نامربوطِ دیشب با سرعتی جنون‌آمیز در ذهنش کنارِ هم چیده شدند: بوی عطرِ سونگهون روی لباسِ یورا، اطلاعاتِ دقیقش از روان‌شناسیِ آن‌ها، نگاهِ وقیحانه‌اش وقتی می‌گفت «می‌تونم دقیقاً مثلِ اون ببوسمت»، و آن اعتماد‌به‌نفسِ ترسناکی که با آن از خصوصی‌ترین رازِ زندگیِ او پرده برداشته بود. یورا حدس نزده بود؛ او می‌دانست.

هیسونگ با دستانی که حالا به وضوح می‌لرزیدند، لبه‌ی مبل را چنگ زد و کمی به جلو خم شد. صدایش از فرطِ وحشت و ناباوری، خش‌دار شده بود: — «اون کیه؟»

منیجر ارشد نگاهِ مضطربی به منیجرِ جوانِ گوشه‌ی اتاق انداخت. با حرکتِ تندِ سر به در اشاره کرد و با تحکم گفت: «برو بیرون.» منیجرِ جوان سریعاً تعظیم کرد و با قدم‌هایی تند از اتاق خارج شد. صدای کلیکِ قفل شدنِ در، آخرین چیزی بود که پیش از شروعِ طوفان در اتاق پیچید.

منیجر ارشد کمی به سمتِ هیسونگ خم شد. چهره‌اش در هم شکسته بود و صدایش را تا حدِ یک زمزمه‌ی رازآلود پایین آورد: — «دپارتمانِ امنیتِ کمپانی، امروز صبح وقتی داشت سوابقِ حراستیِ استیجِ فردا رو چک می‌کرد، متوجهِ یه آی‌پیِ مشکوک روی سیستمِ نورپردازی شد که به گوشیِ یورا وصل بود. وقتی بک‌گراندِ واقعی‌ش رو درآوردن... هیسونگ، اون دختری که این چند روز باهات توی استودیو تمرین می‌کرده، همون استاکریه که ده ماه پیش از شما دو تا عکس گرفته بود... همونی که...»

نفسِ هیسونگ با صدایی خفه قطع شد. زمان در اتاق از حرکت ایستاد و تنها چیزی که هیسونگ در آن لحظه حس می‌کرد، نگاهِ سنگین، تاریک و برنده‌ی سونگهون بود که حالا مستقیماً از آن سوی میز، روی صورتِ رنگ‌پریده‌ی او قفل شده بود.

کلماتِ منیجر مثل خنجری زنگ‌زده در شقیقه‌های هیسونگ فرو رفتند و همان‌جا شکستند. «ده ماه پیش... همون عکس‌ها...»

زمان در اتاقِ شماره چهار از حرکت ایستاد. اکسیژن جای خود را به ترکیبی از فلز، عرقِ سرد و آن رایحه‌ی کشنده‌ی سدر و وانیل داد که حالا شبیه به بو دادنِ یک جسدِ کهنه بود. تمامِ قطعاتِ کابوس‌وارِ دیشب، با صدایی مهیب در جمجمه‌ی هیسونگ روی هم افتادند و تصویرِ کاملی از یک شکنجه‌ی روانیِ برنامه‌ریزی‌شده را ساختند.

نگاه‌های وقیحانه‌ی یورا در استراحتگاه... آرامشِ مسلط و اعصاب‌خردکنش... چرخاندنِ خونسردانه‌ی نودل روی چاپستیک... و آن کلماتِ زهرآلود که با لحنی شباهت‌یافته به زمزمه‌های عاشقانه ادا شده بود: «می‌تونی منو دقیقاً همون‌جوری ببوسی که سونگهون رو می‌بوسیدی... من خوشگل‌ترم... من یه دخترم...»

یورا حدس نزده بود. یورا یک روان‌شناسِ تیزبین نبود. او شتافته بود تا زخم را لمس کند، چون خودش آن زخم را با تیغِ دوربینش ایجاد کرده بود. او ماه‌ها به آن عکس‌های پنهانی، به آن لحظاتِ عریان و دزدیده‌شده‌ی میانِ هیسونگ و سونگهون خیره شده بود، حرکاتشان را حفظ کرده بود، عطرِ سونگهون را خریده بود و قدم به قدم، خودش را به تاریک‌ترین حریمِ تنهاییِ هیسونگ رسانده بود تا او را از درون متلاشی کند.

تهوعی سنگین و بی‌رحم به معده‌ی هیسونگ چنگ زد. حسِ کثیفِ هُتک حرمت، شبیه به خزیدنِ ده‌ها حشره روی پوستش بود. او تمامِ این چند هفته، با قاتلِ ارامشِ زندگی‌اش در یک اتاقِ تاریک تن به تن رقصیده بود؛ به چشم‌هایش نگاه کرده بود، برایش از زمان‌بندیِ نورها گفته بود و با او رامن خورده بود.

دستانِ هیسونگ روی پارچه‌ی مبل مشت شدند؛ آن‌قدر محکم که ناخن‌هایش در چرمِ سرد فرو رفتند. لرزشِ شلاق‌گونه‌ای از ستونِ فقراتش بالا کشید، اما او حادتر از آن بود که بتواند صدایی از گلویش خارج کند. چشمانش تار شده بودند و نوری که از سقف می‌تافت، مثل یک لکه‌ی زرد و چسبناک روی چهره‌ی سونگهون می‌لغزید.

سونگهون.

هیسونگ جرأت نکرد مستقیماً به او نگاه کند، اما سنگینیِ خیره‌کننده و منجمدکننده‌ی سونگهون را روی تمامِ بدنِ خودش حس می‌کرد. سونگهون غافلگیر نشده بود. خشمِ سردی که از ابتدای ورودِ هیسونگ در وجودِ او می‌جوشید، حالا معنا پیدا می‌کرد. سونگهون زودتر از او فهمیده بود. او قبل از هیسونگ به این اتاق احضار شده بود و حالا ناظرِ بی‌رحمِ فروپاشیِ مجددِ هیسونگ بود.

منیجر ارشد با صدایی خفه که انگار از زیرِ خروارها خاک می‌آمد، ادامه داد: — «تیمِ امنیتی تمامِ فایل‌های شخصی‌ش رو تو سیستم‌های کمپانی مسدود کرده. دیشب وقتی تو باهاش توی استراحتگاه بودی، اون داشته از طریقِ سیستمِ متصل به استیج، هاردِ پروژکتورها رو دستکاری می‌کرده. هدفش این بوده که فردا شب، وسطِ پخشِ زنده، اون عکس‌های ده ماه پیش رو روی ال‌ای‌دی بنشونه...»

منیجر مکث کرد، دستش را روی صورتش کشید و با لحنی شکسته زمزمه کرد: «این دختر یه بیمارِ روانیِ کمال‌گراست. پلیس همین بیست دقیقه پیش دمِ درِ خوابگاهش بازداشتش کرد. ما پرونده رو کاملاً مخفی نگه می‌داریم، اما... فردا هیچ بیانیه‌ای داده نمیشه جز یک بدهیِ فنی یا بیماریِ ناگهانی.»

سکوت دوباره اتاق را بلعید.

در میانِ این انهدامِ خاموش، ناگهان صدای سونگهون بلند شد. صدایش بلند نبود، اما چنان برشی داشت که انگار شیشه‌ای ضخیم در اتاق ترک برداشت. او بالاخره از پشتیِ مبل فاصله گرفت، به جلو خم شد و آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت. چشمانِ تاریکش، خالی از هرگونه ترحم، مستقیم در چشمانِ هیسونگ که حالا شبیه به دو تکه شیشه‌ی شکسته‌شده بود، قفل شد.

— «بهت گفته بودم...»

لحنِ سونگهون عاری از هرگونه گرمای انسانی بود؛ یک انجمادِ خالص که از اعماقِ یک کینه‌ی هفت ماهه می‌آمد.

— «بهت گفته بودم وقتی درِ بقیه رو به روی خودت باز می‌کنی و ادای آدم‌های پاک‌شده رو درمیاری، کثافتِ پشتِ سرت پاک نمیشه. تو بذار بقیه بهت بگن حرفه‌ای... بذار فکر کنن همه‌چیز رو پشتِ سر گذاشتی. ولی واقعیت اینه که تو فقط بلدی آدم‌ها رو تا لبه‌ی پرتگاه ببری و بعد...»

کلماتِ سونگهون مخاطبش منیجر نبود؛ این یک تصفیه‌حسابِ مستقیم و بی‌پرده با هیسونگ بود. او داشت تمامِ خشمِ نابودکننده‌ی 7 ماه پیش را صاف توی صورتِ هیسونگ می‌کوبید.

هیسونگ پلک زد. قطره‌ای عرق از خطِ فکِ منقبض‌شده‌اش پایین چکید. فکش چنان سفت شده بود که صدای سایشِ دندان‌هایش را در گوش‌هایش می‌شنید. او می‌خواست بگوید «من نمی‌دونستم»، می‌خواست بگوید «منم دارم می‌سوزم»، اما غرورِ لهیده و زخم‌های کهنه‌اش، گلویش را مسدود کرده بودند.

چشم‌های هیسونگ برای نخستین بار در تمامِ این مدت، مستقیماً به مردمک‌های یخ‌زده‌ی سونگهون گره خورد. در میانِ آن تاریکی و سرما، هیسونگ نه فقط خشم، بلکه انعکاسی از همان درد و ترسِ عمیقی را دید که ده ماه پیش هر دویشان را مومیایی کرده بود. آن‌ها همچنان قربانیِ یک سوراخِ سیاه بودند؛ سوراخی که فکر می‌کردند با فرار کردن از هم پر شده است، اما حالا یورا با یک پرده‌برداریِ کثیف، نشان داده بود که هردوی آن‌ها هنوز درست در وسطِ همان فاضلاب ایستاده‌اند.

سکوتِ اتاق با صدای دوباره‌ی منیجر ارشد خرد شد. او که تلاطمِ زهرآگین و تنشِ رو به انفجارِ میانِ هیسونگ و سونگهون را حس کرده بود، گلویش را صاف کرد تا مسیرِ این گفتگو را از لبه‌ی پرتگاه به سمتِ واقعیت‌های فنی و حراستی بکشد.

«راستش... دپارتمانِ امنیت به خودیِ خود به این زودی متوجهِ هویتِ واقعیِ یورا نمی‌شد.» منیجر به آراستگی نگاهش را میان هر دو چرخاند، اما کلماتش ناخودآگاه وزنِ سنگینی روی دوشِ سونگهون گذاشت: «اگه گزارشِ اولیه و شکِ خودِ سونگهون نبود، پرونده‌ی یورا به این سرعت رو نمی‌شد و شاید فردا شب فاجعه‌ی واقعی به بار می‌اومد.»

هیسونگ سرش را به آرامی بالا آورد. پلک‌های سنگینش را گشود و با نگاهی تیره‌وتار و گیج به منیجر چشم دوخت.

منیجر ادامه داد: «چند هفته پیش... توی اون سفری که بچه‌ها برای برنامه‌های انفرادی داشتن، سونگهون گزارش داده بود که یک نفر شبانه تا دمِ درِ اتاقِ هتلش توی طبقاتِ اختصاصی اومده. بعد از چند بار در زدنِ مشکوک، وقتی سونگهون از چشمیِ در چک کرده بود، سایه‌ی دختری رو دیده بود که با حالتِ غیرعادی و کلاهِ هودی کشیده‌شده روی صورتش اونجا وایستاده بوده. اون شب نگهبانای هتل فکر کردن یه فنِ و قضیه رو سرپوش گذاشتن... اما سونگهون فرمِ صورت و نگاهِ اون دختر توی چشمیِ در رو کاملاً یادش مونده بود.»

منیجر به سونگهون اشاره کرد که همچنان بی‌حرکت، مثل مجسمه‌ای تراشیده از یخ، به نقطه‌ای نامعلوم روی فرشِ تیره خیره شده بود.

«سونگهون وقتی این هفته یورا رو با استایلِ جدیدش توی راهروهای کمپانی دید، به چهره‌ش شک کرد. مطمئن نبود، ولی رسماً به حراستِ ارشد گزارش داد که این صورت براش زیادی آشناست و احتمال میده با اون دخترِ تو هتل مطابقت داشته باشه. همین گزارشِ شک‌برانگیز باعث شد بچه‌های امنیت عکس‌های ده ماه پیشِ استاکر رو با فرمِ فک و چشم‌های یورا تطبیق بدن و... همه‌چیز درست باشه.»

کلماتِ منیجر مثل لایه‌ای از یخِ خردشده روی سرِ هیسونگ بارید.

چند هفته پیش... درست زمانی که هیسونگ در انزوای خودش فکر می‌کرد تمامِ کابوس‌ها ته کشیده‌اند، یورا تا چند سانتی‌متریِ خلوتگاهِ سونگهون پیش رفته بود. او پشتِ درِ اتاقِ سونگهون ایستاده بود، صورتش را در عدسیِ چشمیِ در به یادگار گذاشته بود و بعد، وقتی نتوانسته بود از دیوارهای منجمدِ سونگهون بگذرد، مسیرش را عوض کرده بود؛ خودش را در قالبِ یک پارتنرِ رقص به هیسونگ نزدیک کرده بود تا از طریقِ او انتقامش را بگیرد.

هیسونگ حس کرد تهوعی سنگین‌تر از قبل در گلویش می‌پیچد. او در تمامِ این چند روز، حرف‌های دختری را باور کرده بود که سونگهون از همان نگاهِ اول به او شک کرده بود. سونگهون او را شناخته بود؛ حافظه‌ی بصریِ بی‌رحم و هوشیاریِ زننده‌ی سونگهون، سایه‌ی پشتِ درِ هتل را فراموش نکرده بود.

سونگهون سرش را به تکیه‌گاهِ چرمیِ مبل تکیه داد و با صدایی که از تهِ چاهی یخ‌زده بیرون می‌آمد، زمزمه کرد: — «از چشماش معلوم بود آدم نرمالی نیست.»

نگاهِ سونگهون چرخید و این بار، شبیهِ لبه‌ی کندِ یک تیغِ جراحی، مستقیماً روی صورتِ رنگ‌پریده‌ی هیسونگ نشست. — «من وقتی دیدمش، حسم بهم گفت یه جای کار می‌لنگه. مثل تو نبودم که راهش بدم توی حریمم، باهاش بشینم و به تئوری‌های مسخره‌ش گوش بدم... من از همون ثانیه‌ی اول می‌دونستم اون سایه، بوی کثافت میده.»

هیسونگ هیچ دفاعی نداشت. کلماتِ سونگهون، اگرچه لبریز از کینه‌ای کهنه و بی‌رحمانه بودند، اما حقیقتِ عریانی را به رخش می‌کشیدند. هیسونگ در تمامِ این مدت بازی خورده بود. یورا نه تنها با عطرِ سونگهون، بلکه با آگاهیِ کامل از خطری که سونگهون حس کرده بود، آمده بود تا هیسونگ را دقیقاً در همان نقطه‌ای که احساساتی و خسته بود، از پا درآورد. و حالا، تنها چیزی که در آن اتاقِ خفه بر جای می‌ماند، دو مردِ محاصره‌شده در گذشته بودند؛ یکی که با پارانویای محضش خطر را ردیابی کرده بود، و دیگری که در سادگی و فرسودگیِ روانی‌اش، قاتلِ حریمِ خصوصی‌شان را به یک کاسه رامنِ گرم مهمان کرده بود.

هیسونگ هیچ نگفت. سکوتش شبیهِ یک وزنه، روی هوای مسمومِ اتاق سنگینی می‌کرد. نه سرش را بالا آورد تا نیشِ کلماتِ سونگهون را تلافی کند و نه دفاعی از خودش به زبان آورد. فکش چنان سفت شده بود که نوارِ منقبضِ عضلاتش روی صورتِ رنگ‌پریده‌اش پیدا بود.

او تمامِ تحقیر و خشمِ سونگهون را در خودش هضم کرد؛ چرا که در اعماقِ وجودش، بخشی از او حس می‌کرد شایسته‌ی این سرزنش است.

منیجر ارشد که دیگر نتوانست سنگینیِ زهرآگینِ این موقعیت را تحمل کند، با لحنی قاطع و صریح وارد بحث شد: — «این‌طوری باهاش حرف نزن سونگهون. هیسونگ هیچ تقصیری توی این جریان نداره. یورا یه آدمِ بیمار و حرفه‌ای بود که تمامِ سوابقش رو جعل کرده بود. ما به عنوانِ کمپانی توی حراست کوتاهی کردیم و هیسونگ هم مثلِ تو، قربانیِ این کثافت‌کاری شده. اون فقط سعی داشته کارش رو حرفه‌ای انجام بده.»

سونگهون سرش را چرخاند، اما هیچ پاسخی به منیجر نداد. همان‌طور در سکوتِ منجمدِ خودش فرو رفته بود، انگار که حرف‌های منیجر برایش ادعاهایی پوچ و بی‌ارزش بودند.

در این میان، هیسونگ نفسِ عمیق و کش‌داری کشید. گرمای خفه‌کننده‌ی اتاق را برید و بالاخره سرش را بلند کرد. چشمانش، اگرچه آغشته به خستگی و شوک بودند، اما نوری از تصمیم و صلابتِ دوباره در آن‌ها می‌درخشید. او پشتِ تظاهر قایم نشد؛ تصمیمش را گرفته بود.

— «من فردا اجرا می‌کنم.»

صدای هیسونگ پایین، اما به طرزِ عجیبی استوار و غیرقابلِ انعطاف بود.

منیجر ارشد با تعجب به او نگاه کرد: «هیسونگ، تو مجبور نیستی...»

— «مجبورم هیونگ.» هیسونگ حرفِ او را برید. دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و صاف نشست. «من فردا شب روی اون استیج می‌رم... اما با بچه‌های گروهِ رقص خودمون. آهنگ رو برای یه اجرای گروهی تنظیم می‌کنیم. نمی‌ذارم تلاش‌های این چند وقت به خاطرِ بازیِ یه روانی هدر بره.»

او مکثی کرد، نگاهش را برای ثانیه‌ای کوتاه روی میزِ شیشه‌ای چرخاند و با لحنی که بوی یک خطِ قرمزِ ابدی می‌داد، ادامه داد: — «و این آخرین بار بود. دیگه هیچ‌وقت... تحت هیچ شرایطی، با تازه‌کارها یا آدم‌های ناشناس همکاری نمی‌کنم.»

منیجر ارشد چند لحظه به چهره‌ی مصممِ هیسونگ خیره ماند. سپس، با تسهیل و آسودگیِ خاطر سر تکان داد: — «باشه. همین کار رو می‌کنیم. من فوراً با تیمِ برنامه هماهنگ می‌کنم تا بخشِ سولو به اجرای گروهیِ پسرا تغییر کنه.»

آخرین هماهنگی‌ها و هشدارهای حراستی در چند جمله‌ی کوتاه و سریع تبادل شد تا همه‌چیز پیش از سپیده‌دمِ فردا شکلِ قانونی و امن به خود بگیرد. موقعِ رفتن رسیده بود.

منیجر ارشد از جا بلند شد و هیسونگ هم به آرامی ایستاد. بدنش سنگین بود، اما ذهنِ آشفته‌اش کمی فروکش کرده بود. قبل از اینکه دستش را به سمتِ دستگیره‌ی در ببرد، متوقف شد. چرخید و نگاهش را مستقیم به چهره‌ی سفت و بی‌روحِ سونگهون دوخت.

هیچ حسِ خصومت یا گاردِ دفاعی‌ای در رفتارش نبود. فقط یک ادای دینِ ساده و محترمانه.

— «ممنونم سونگهون-آ... که گزارش دادی. اگه تو نبودی، فردا همه‌چیز خراب‌تر می‌شد.»

کلماتِ هیسونگ، کوتاه، شفاف و خالی از هرگونه صمیمیتِ مصنوعی بودند. سونگهون هیچ پاسخی نداد؛ فقط برای کسرِ کوچکی از ثانیه، پلک‌هایش را به نشانه‌ی شنیدن روی هم گذاشت.

هیسونگ دستگیره را پایین کشید و از اتاقِ شماره چهار بیرون رفت. هوای سردِ راهروی نیمه‌تاریک به صورتش خورد و برای یک ثانیه، حس کرد می‌تواند دوباره اکسیژنِ واقعی را به ریه‌هایش بفرستد. چشمانش را بست تا خستگیِ این برخوردِ ویرانگر را از پلک‌هایش بتکاند و به سمتِ خروجی راه بیفتد.

اما پیش از آنکه قدمِ اول را بردارد، صدای باز و بسته شدنِ مجددِ درِ پشتِ سرش و به دنبالِ آن، صدای قدم‌هایی آشنا، او را در جایش میخکوب کرد.

رایحه‌ی تلخِ سدر و وانیل دوباره در هوای راکدِ راهرو پیچید؛ این بار بدونِ واسطه، خالص و کشنده. سونگهون از اتاق خارج شده بود. قدم‌هایش آرام بود و برخلافِ همیشه که بی‌تفاوت از کنارِ هیسونگ عبور می‌کرد، این بار دقیقاً در فاصله‌ی یک قدمیِ او متوقف شد.

فضای بینشان برای چند ثانیه فقط با صدای تهویه‌ی مطبوعِ سالن پر شد. هیسونگ سرش را برنگرداند، اما حضورِ سنگین و نفس‌های حبس‌شده‌ی سونگهون را در کنارش حس می‌کرد.

وقتی سونگهون بالاخره به حرف آمد، دیگر خبری از آن پوزخندِ یخی و کنایه‌های زهرآگینِ داخلِ اتاق نبود. صدایش به طرزِ عجیبی پایین، خسته و آغشته به یک غیظِ سرکوب‌شده بود؛ شبیهِ زمزمه‌ای که به سختی از میانِ دندان‌های چفت‌شده‌اش بیرون می‌آمد:

— «بیشتر باید مراقبِ خودت باشی...»

هیسونگ خشکش زد. اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، سونگهون با لحنی که ناگهان رگه‌هایی از یک ناباوریِ تلخ در آن دوید، جمله‌ی دوم را رها کرد:

— «واسه چی انقد بهش نزدیک شدی؟»

این یک سوال نبود. هیچ علامتِ پرسشی در انتهای لحنِ سونگهون وجود نداشت. او منتظرِ جواب نماند؛ اصلاً جوابی نمی‌خواست.

لحنش فقط بازتابِ یک فروپاشیِ درونی بود؛ انگار نمی‌توانست هضم کند هیسونگی که هفت ماه تمام درها را به روی دنیا و حتی به روی او بسته بود، چطور اجازه داده بود یک غریبه—یک استاکرِ روانی—آن‌قدر به حریمِ امنش نفوذ کند و با او زیرِ یک سقف، روی یک استیج و پشتِ یک میز بنشیند.

قبل از اینکه هیسونگ بتواند حتی سرش را بچرخاند یا کلمه‌ای برای دفاع از آن تنهاییِ احمقانه‌اش پیدا کند، سونگهون فاصله‌شان را شکست. با قدم‌هایی بلند و محکم، راهروی تاریک را به سمتِ خروجیِ شرقی طی کرد و قامتِ سیاه‌پوشش خیلی زود در سایه‌های انتهای سالن محو شد.

هیسونگ همان‌جا ایستاد. در سکوتِ مطلقِ راهرو، تنها ماند. کلماتِ سونگهون مثلِ یک مشتِ سنگین به قفسه‌ی سینه‌اش کوبیده شده بودند و حالا، در میانِ بوی محوشونده‌ی سدر و وانیل، هیسونگ با طوفانی از افکارِ متناقض، پشیمانیِ زجردِنده و این حقیقتِ تاریک رها شده بود که فردا شب روی استیج، او تنها کسی نیست که روحش از زخم‌های هفت ماه پیش خون‌ریزی می‌کند.

راهروی خلوت، حالا دیگر فقط سرد نبود، بلکه خفه‌کننده شده بود. هیسونگ چند لحظه همان‌جا، خشک‌شده در جای پای خودش ماند و به نقطه‌ای در تاریکیِ انتهای سالن—جایی که سونگهون در آن ناپدید شده بود—خیره ماند. کلماتِ او در سرش اکو می‌شدند و با هر تکرار، وزنِ بیشتری پیدا می‌کردند.

سرانجام، با یک دمِ عمیق و لرزان، بندِ کوله‌پشتی‌اش را روی شانه‌اش محکم کرد و به سمتِ درِ خروجیِ کمپانی راه افتاد. هوای نیمه‌شبِ بیرونِ ساختمان، مثل یک سیلیِ بیدارکننده به صورتش خورد، اما حتی سرمای هوا هم نمی‌توانست آتشی که در سینه‌اش به پا شده بود را خاموش کند.

او سوار ماشینِ ونِ سیاه‌رنگی شد که همیشه برای رفت‌وآمد آماده بود. راننده بدون هیچ حرفی حرکت کرد و هیسونگ در تمام طول مسیر، سرش را به شیشه‌ی سردِ ماشین تکیه داده بود. نورِ چراغ‌های خیابان‌های سئول یکی پس از دیگری از روی صورتش رد می‌شدند، اما ذهن او کیلومترها دورتر، در گذشته‌ای گیر کرده بود که انگار هرگز قصدِ رها کردنش را نداشت.

یک ساعت بعد، ون جلوی ساختمانِ خوابگاه متوقف شد. هیسونگ پیاده شد و با قدم‌هایی سنگین، راهروی آشنا و ساکتِ خوابگاه را طی کرد. وقتی کلید را در قفل چرخاند و درِ واحدِ خودش را باز کرد، تاریکیِ آشنای آپارتمانش او را در آغوش گرفت.

هیچ چراغی را روشن نکرد. فقط کوله‌پشتی‌اش را گوشه‌ی راهرو انداخت و کفش‌هایش را درآورد. فضای آپارتمانش مثل همیشه تمیز، بی‌روح و خالی از هرگونه نشانه‌ای از زندگیِ پرهیاهو بود. او مستقیم به سمتِ اتاق خوابش رفت. کتش را روی لبه‌ی تخت انداخت و خودش را با همان لباس‌های بیرون، روی تشک رها کرد.

دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. سقفِ تاریکِ اتاق، به بومِ سفیدی برای افکارِ آشفته‌اش تبدیل شده بود.

«واسه چی انقد بهش نزدیک شدی؟»

چرا واقعاً؟ هیسونگ سعی کرد بهانه‌هایی برای خودش بتراشد. یورا باهوش بود، ماهرانه رفتار می‌کرد، بوی عطری را می‌داد که به او آرامش می‌داد... اما هیچ‌کدام از این‌ها جوابِ اصلی نبودند. جوابِ اصلی، همان حفره‌ی تاریک و عمیقی بود که در سینه‌اش دهان باز کرده بود. او به طرزِ وحشتناکی احساس تنهایی می‌کرد و یورا، با آن درکِ دروغین و توجهِ بیمارگونه‌اش، دقیقاً همان چیزی را به او داده بود که هیسونگ در ناخودآگاهش به دنبالش می‌گشت: کسی که او را ببیند، کسی که دردش را بفهمد و از همه مهلک‌تر... کسی که بوی گذشته‌ی ازدست‌رفته‌اش را بدهد.

او غلت زد و صورتش را در بالش فرو برد. فردا روزِ بزرگی بود. اجرای فردا حالا کاملاً بر دوشِ خودش و گروهِ رقصنده‌های مردِ تیمش بود. تیمی از رقصنده‌های حرفه‌ایِ خودش که حالا باید در کمتر از بیست‌وچهار ساعت، جای خالیِ یورا را با یک تنظیمِ جدید و کوریوگرافیِ گروهی پر می‌کردند.

استیج فردا، دیگر فقط یک اجرا نبود. میدانِ نبردی بود که هیسونگ باید در آن ثابت می‌کرد فرو نریخته است. او باید رهبریِ تیمِ رقصش را بر عهده می‌گرفت و اجرایی بی‌نقص ارائه می‌داد؛ در حالی که به خوبی می‌دانست سونگهون، از جایی در همان استادیوم، به او نگاه خواهد کرد. او باید روی پاهای خودش می‌ایستاد تا به همه—و بیش از همه به خودش—نشان دهد که هیچ استاکرِ روانی و هیچ خاطره‌ی زهرآگینی نمی‌تواند او را از پا درآورد.

تاریکیِ مطلقِ اتاق کاملاً بر فضا مسلط شده بود که ناگهان صدای ویبره‌ی مداومِ تلفن همراه روی سکوی چوبیِ کنارِ تخت، سکوتِ خفه‌کننده را شکافت. نورِ آبی‌رنگ و بی‌رحمِ صفحه، سقفِ تاریک را روشن کرد. هیسونگ دستش را با کندی و خستگیِ بی‌حدی بالا آورد، نگاهی به نامی که روی صفحه می‌درخشید انداخت و برای ثانیه‌ای نفس در سینه‌اش حبس شد: سونگهون.

چند لحظه فقط به زنگ خوردنِ گوشی و لرزش‌های منظمش خیره ماند. بالاخره تماس را وصل کرد و تلفن را روی گوشش گذاشت.

صدای سونگهون از پشتِ خط آمد؛ کوتاه، مستقیم و بدونِ هیچ مقدمه‌ای. صدایش خشن و مهارشده بود، اما آن انجمادِ همیشگی‌اش از خلالِ امواجِ الکترونیکی هم حس می‌شد:

— «سلام. کجای کمپانی‌ای؟ هر جا که هستی، بیا طبقه منفی یک. کارت دارم.»

هیسونگ چشم‌هایش را بست. دستِ آزادش را روی پلک‌های داغش فشرد و با صدایی که از فرطِ خستگی خش‌دار، بم و بی‌رمق بود، جواب داد:

— «من اونجا نیستم... یک ساعته اومدم خوابگاهم. داشتم استراحت می‌کردم.»

سکوتِ کوتاهی پشتِ خط افتاد. صدای نفس کشیدنِ آرام اما سنگینِ سونگهون شنیده می‌شد؛ انگار در حالِ کلنجار رفتن با تردیدی بود که نباید به آن پا می‌داد. لحظه‌ای مکث کرد، انگار داشت مسیرِ قدم‌هایش را مهار می‌کرد، اما خیلی زود آن تردید جایش را به یک قطعیتِ سرد و لجبازانه داد.

— «آدرستو بفرست. خودم میام اونجا.»

هیسونگ روی تخت نیم‌خیز شد. کلافگی، گیجی و حسِ ناامنیِ دوباره، مثلِ کلافی درهم‌پیچیده در ذهنش پیچید. — «آدرسم؟ واسه چی؟... موضوع درباره چیه؟»

سونگهون مکثی نکرد. صدایش این بار شبیه به تیغی بود که مستقیماً روی عصبی لخت کشیده می‌شد؛ پر از کنایه، تلخی و آن حسادتِ زیرپوستی و زهرآگینی که سال‌ها بود مهارش کرده بود:

— «درباره اینکه یاد بگیری دیگه هیچ استاکری رو راه ندی روی تختت.»

کلماتِ سونگهون مثلِ یک تکه سربِ داغ در گوشِ هیسونگ فرود آمدند. کلافگیِ هیسونگ سر رفت. کلماتش بالاخره از آن لاکِ صبورانه و دفاعیِ همیشگی خارج شدند و با لحنی معترض، خسته و برآشفته بیرون ریختند:

— «مزخرف نگو سونگهون! من همچین کاری نکردم. یورا هیچ‌وقت قرار نبود انقد نزدیک بشه... اون اصلاً قرار نبود—»

— «به هر حال دارم میام.»

سونگهون حتی اجازه نداد هیسونگ جمله‌اش را تمام کند. کلامش قاطع، بی‌رحم و خالی از هرگونه حقِ بحث بود. قبل از اینکه هیسونگ بتواند اعتراضِ دیگری کند یا مانعش شود، صدای بوقِ ممتدِ قطعِ تماس در گوشش پیچید.

هیسونگ گوشی را از گوشش فاصله داد و به صفحه‌ی سیاه شده‌اش خیره شد. قفسه‌ی سینه‌اش با ریتمی تند و نامنظم بالا و پایین می‌رفت. سونگهون در راه بود؛ و این بار هیچ منیجری، هیچ تمرینِ رسمی، هیچ دوربینی و هیچ دیوارِ کمپانی‌ای برای پنهان شدن پشتِ آن، وجود نداشت.

سکوتِ خوابگاه پس از قطع شدنِ تماس، سنگین‌تر و چسبناک‌تر از قبل روی در و دیوارِ اتاق آویزان شد. هیسونگ در همان تاریکیِ موضعی روی لبه‌ی تخت نشست، دست‌هایش را لای موهایش فرو برد و به صدای تپش‌های نامنظمِ قلبش گوش داد. حدود سی دقیقه در سکون گذشت؛ همان‌قدر زمانی که برای طی کردنِ فاصله‌ی کمپانی تا این خیابانِ خلوت و ایستادن جلوی این در لازم بود.

Report Page