"Ride Or Die"
teexioقدمهایی که آنها را از انتهای آن راهروی تاریک دورتر میکرد، شبیهِ گام برداشتن روی مرزِ باریک و سستِ یک کابوس بود. سنگینیِ نگاهِ سونگهون مثلِ زنجیری نامرئی به پشتِ گردنِ هیسونگ قلاب شده بود و با هر متر فاصله، پوست و استخوانش را میکشید. ردِ عطری که در فضا معلق مانده بود، ریههای هیسونگ را مسموم کرده بود؛ عطری که اصالتش در اعماقِ راهرو جا مانده بود اما طنینش هنوز روی پرزهای حیاتش چنگ میزد.
هیسونگ تمامِ ارادهاش را در عضلاتِ صورتش جمع کرده بود تا هیچ درزی برای نفوذِ فروپاشی باز نماند. اما در زیرِ این پوششِ صلب و غیرقابلنفوذ، بدنش در حالِ شورش بود. نفسهایش از اعماقِ سینه برمیآمدند—سنگین، گرم و لرزان. هر بار که دم میکشید، قفسهی سینهاش با فشاری مضاعف بالا میآمد و بازدمش با صدایی خفه و بریدهبریده از میانِ لبهای نیمهبازش بیرون میزد. اکسیژن در ریههایش کمیاب شده بود؛ انگار حضورِ چندثانیهایِ سونگهون، تمامِ هوای قابلِ تنفسِ راهرو را بلعیده بود.
ضربانِ قلبش با کوبشی ناشایست در پردهی گوشش میپیچید، اما فکش چنان محکم روی هم فشرده شده بود که ماهیچههای برجستهی گونهاش میلرزیدند. او با گامهایی منظم تظاهر به استواری میکرد، در حالی که نوکِ انگشتانش در جیبهای گرمکن کاملاً منجمد شده بودند و لرزشِ خفیفِ شانههایش تنها به لطفِ گشاد بودنِ لباسش پنهان میماند.
یورا که کلاهِ مشکیِ هودیاش چهرهاش را در سایه فرو برده بود، تمامِ این ریززلزلهها را حس میکرد. او تغییرِ ناگهانیِ فشارِ هوای پیرامونشان را به خوبی فهمیده بود—آن جریانِ الکتریکیِ کشنده و سوزانی که میانِ هیسونگ و آن قامتِ یخیِ کنارِ پنجره مبادله شده بود، آنقدر سنگین بود که حتی یک غریبه هم میتوانست سرمایش را روی پوستش حس کند. او صدای نفسهای سنگین و افتادهی هیسونگ را میشنید؛ ریتمی که دیگر هیچ ربطی به خستگیِ تمرین نداشت، بلکه حاصلِ یک فرارِ تمامعیارِ روانی بود.
یورا میدانست که طرحِ هرگونه پرسشِ مستقیم—حتی یک «حالت خوبه؟»ِ ساده—دیوارهای تظاهرِ هیسونگ را فرومیریخت و او را در برابرِ آوارِ افکارش بیدفاع میکرد. بنابراین، با درایتی محجوبانه و هوشمندانه، نقشِ یک پناهگاهِ صوتی را ایفا کرد.
دختر با لحنی که سعی میکرد بینهایت معمولی، سیال و رها از هرگونه تنش به نظر برسد، سکوتِ خفهکنندهی راهرو را شکست. صدایش ملایم و گرم در فضای خالی پیچید:
— «شنیدی میگن دستگاهِ قهوهسازِ این طبقه قهوه موکاش خیلی شیرینتر از طبقه سومه؟ همیشه برام سوال بود چرا فرمولِ دو تا دستگاه توی یه ساختمان باید فرق کنه...»
کلماتِ یورا شبیه به خطوطِ نامربوط اما آرامی بودند که روی بومِ پرآشوبِ ذهنِ هیسونگ کشیده میشدند. او بدونِ مکث، دربارهی موضوعاتِ کاملاً رندوم—از طعمِ تلخِ نوشیدنیها گرفته تا انعکاسِ نورِ مهتاب روی سقفِ فلزیِ راهروها—حرف میزد. او کلمات را پشتِ سرِ هم میبافت تا تنها به هیسونگ این فرصت را بدهد که پشتِ سدِ صدای او پنهان شود، بدونِ اینکه نیازی به پاسخ دادن داشته باشد.
هیسونگ با هر جمله، یک بار پلک میزد. صدای ملایمِ دختر مثلِ لنگری بود که او را در میانِ گردابِ خاطرات و حضورِ زهرآگینِ سونگهون، به واقعیتِ ملموسِ زمین وصل میکرد. او به سختی آبِ دهانش را قورت داد، ریتمِ نفسهایش را با فشاری زیاد مهار کرد و سرش را به نشانه تاییدِ حرفهای بیربطِ یورا به آرامی تکان داد.
سرانجام، در انتهای پیچِ راهرو، هالهی قرمزرنگ و صدای زمزمهوار و مکانیکیِ دستگاهِ قهوهساز در گوشهای از فضای تاریک پدیدار شد. بوی غلیظِ دانههای برشتهشدهی قهوه، هوای سنگینِ راهرو را شکست. آنجا، زیرِ نورِ موضعیِ دستگاه، مثلِ مرزی امن بود که آنها را از سایهی سنگینِ سونگهون و انتهای آن راهروی مرگبار جدا میکرد.
نورِ سرخرنگِ دستگاهِ قهوهساز، تنها نقطهی گرم در آن برزخِ تاریک و بیانتها بود. صدای زمزمهی مکانیکیِ دستگاه و ریخته شدنِ قطراتِ تیره و بخارآلودِ قهوه درونِ لیوانهای کاغذی، شبیه به موسیقیِ نجاتی بود که آنها را از سکوتِ مرگبارِ راهرو بیرون میکشید. بوی تلخ و برشتهی دانههای قهوه، سرانجام توانست آن رایحهی کشندهی سدر و وانیل را از ریههای هیسونگ پس بزند و به او یادآوری کند که هنوز روی زمین ایستاده است.
یورا دو لیوانِ داغ را از محفظه بیرون کشید. گرمای مقواییِ لیوانها، نوکِ انگشتانِ یخزدهاش را سوزاند، اما این سوزشِ مطبوع، دقیقاً همان چیزی بود که هر دوی آنها برای بازگشت به واقعیت نیاز داشتند. یکی از لیوانها را با احتیاط به سمتِ هیسونگ گرفت. هیسونگ لیوان را میانِ هر دو دستش فشرد؛ آنقدر محکم که بندِ انگشتانش زیرِ نورِ ضعیفِ دستگاه، به سفیدی میزد. او در سکوت به بخارِ محوی که از سطحِ قهوه بلند میشد خیره مانده بود و قفسهی سینهاش هنوز با ریتمی کند اما سنگین، بالا و پایین میرفت.
در دقایقِ نخست، یورا به همان استراتژیِ پناهگاهِ صوتیاش پایبند ماند. او لیوانش را نزدیکِ لبهایش برد، از گرمای بخارِ آن نفس کشید و با صدایی که سعی میکرد آرام و بیتنش باشد زمزمه کرد: «واقعاً به این نیاز داشتم... انگار پاییز امسال خیلی زودتر و بیرحمتر از پارسال شروع شده...»
هیسونگ فقط سرش را به نشانهی تایید تکانِ نامحسوسی داد. چشمانِ تاریکش هنوز روی سطحِ تیرهی قهوه قفل بود، گویی در بازتابِ آن مایعِ سیاه، همچنان نگاهِ سرد و بیرحمِ انتهای راهرو را میدید.
سکوت، دوباره میانشان قد علم کرد، اما این بار سکوتی از جنسِ تظاهر بود. یورا از لبهی لیوانش جرعهای نوشید و نگاهش را به نیمرخِ درهمشکستهی هیسونگ دوخت. او میتوانست ببیند که این مردِ قوی و مسلطِ استودیو، چطور در عرضِ چند ثانیه، تا مرزِ یک فروپاشیِ خاموش پیش رفته بود. یورا میدانست که ادامهی این تظاهر، شبیهِ نادیده گرفتنِ یک زخمِ عمیق و خونریزیکننده است. گاهی نگفتن، بیشتر از گفتن آدمها را ویران میکند.
دختر نفسِ عمیق و لرزانی کشید. لیوانِ قهوه را پایین آورد و با انگشتانش لبهی کاغذیِ آن را لمس کرد. لحنِ صدایش تغییر کرد؛ دیگر خبری از آن رندومگوییهای دستپاچه نبود. صدایش حالا شبیه به مخملی گرم، محتاط و لبریز از یک درکِ عمیق و زنانه بود.
— «هیسونگ-آ...»
نامش را با لطافتی صدا زد که شبیه به یک آغوشِ صوتی بود. هیسونگ پلکِ آرامی زد، اما سرش را بالا نیاورد. یورا کمی به او نزدیکتر شد تا نیازی نباشد صدایش را در وسعتِ راهرو بالا ببرد:
— «من... قصدِ فضولی یا رد شدن از مرزهای شخصیت رو ندارم. میدونم که بعضی زخمها اونقدر عمیقن که حتی لمس کردنشون با کلمات هم دردناکه...»
یورا مکث کرد. کلمات را مزهمزه میکرد تا کمترین خراش را به غرورِ مردِ روبرویش بیندازند. نگاهش را به بخارِ قهوهی هیسونگ دوخت و با صدایی که حالا رگههایی از یک اندوهِ ملایم در آن موج میزد، ادامه داد: — «راستش... همهی ما، هرکسی که تاحالا یک بار هنرِ شما رو دیده باشه، میدونه که بینِ شما دو نفر چه پیوندِ عجیبی بود. من همیشه از دور، اون هماهنگی و اون درخششِ کنارِ هم بودنتون رو تحسین میکردم...»
هیسونگ چشمانش را بست. ماهیچههای فکش دوباره منقبض شدند. شنیدنِ این واقعیتها از زبانِ دختری که بیشترین شباهت را به «او» داشت، شبیهِ چرخاندنِ چاقو در زخمی باز بود، اما همزمان، اعترافِ یورا بارِ سنگینِ تظاهر را از روی شانههایش برمیداشت.
یورا سرش را کمی پایین انداخت، انگار از بازگو کردنِ این حقیقتِ تلخ شرمگین بود: — «فقط... فقط هیچوقت فکر نمیکردم واقعیت اینقدر تاریک باشه. نمیدونستم اوضاع تا این حد ویران شده... که بعد از اون همه سال و اون همه خاطره، وقتی توی یه راهروی خلوت از کنارِ هم رد میشین، کار به جایی رسیده باشه که... که حتی نتونین به چشمهای هم نگاه کنین. که حتی یه سلامِ خشک و خالی هم بینتون رد و بدل نشه...»
صدای یورا در کلماتِ آخر به یک زمزمهی پر از بغضِ پنهان تقلیل یافت. او با چشمانی که حالا پر از یک همدردیِ خالصانه بود، به نیمرخِ هیسونگ نگاه کرد: — «دیدنِ اینکه چطور نفسهات سنگین شد و چطور مجبور شدی خودت رو پشتِ حرف زدن با من پنهان کنی... راستش، قلبِ من رو هم به درد آورد. تو نباید مجبور باشی اینقدر بیرحمانه با خودت و دلتنگیت بجنگی.»
این کلمات، بیپیرایه و عریان، در فضای تاریکِ کنارِ دستگاهِ قهوهساز معلق ماندند. یورا مرزِ سکوت را شکسته بود، نه برای کنجکاوی، بلکه برای اینکه به هیسونگ نشان دهد مجبور نیست همیشه بارِ این کوهِ یخ را به تنهایی به دوش بکشد و در برابرِ چشمانِ دیگران، ادای سنگ بودن دربیاورد.
هیسونگ نفس عمیقی کشید تا لرزش نامحسوس صدایش را مهار کند. دستش را میان موهایش برد و با حالتی که سعی میکرد تا جای ممکن بیتفاوت و آرام به نظر برسد، شانهای بالا انداخت.
«ببین... من واقعاً مشکلی ندارم.» لبخند کمرنگ و کنترلشدهای روی لبهایش نشست، هرچند چشمانش هنوز کمی بیقرار بودند. «هیچ کینه و دلخوریای در کار نیست. من و بچههای انهایپن با هم دشمن نیستیم، اونا هم قطعاً با من دشمنی ندارن. ما فقط... خب، راهمون از هم جدا شده.»
نگاهش را برای ثانیهای به گوشهی اتاق دوخت، اما خیلی زود دوباره تماس چشمیاش را حفظ کرد تا نشان دهد چقدر روی خودش مسلط است: «اگه یه روزی، یه جایی فرصتش پیش بیاد و اتفاقی همدیگه رو ببینیم، مسلماً مثل آدمای بالغ با هم سلام و احوالپرسی میکنیم. دلیلی نداره که بخوایم از هم فرار کنیم یا رفتار بچگانهای نشون بدیم.»
بعد، با خندهای کوتاه که بیشتر برای آرام کردن خودش بود تا عوض کردن فضا، دستش را پشت گردنش کشید و ادامه داد: «فقط... خب راستش اون لحظه یکم هول شدم. اصلاً انتظارشو نداشتم و یهو غافلگیر شدم، واسه همین شاید واکنشم یه کم عجیب به نظر رسید... ولی باور کن در کل همهچیز مرتبه.»
پشت این کلماتِ منطقی و ظاهرِ خونسرد، هنوز هم میشد آن تلاطم پنهان را حس کرد؛ تقلایی سخت برای اینکه هم به بقیه و هم به خودش ثابت کند که گذشته دیگر قرار نیست تعادلش را به هم بریزد.
یورا برای چند ثانیهی کشدار و عمیق، سکوت کرد. نگاهِ تاریک و هوشمندش روی چهرهی هیسونگ چرخید؛ روی ماهیچههای منقبضِ فکش و لبخندِ کوتاهی که بیشتر شبیهِ یک سپرِ دفاعی بود تا نشانهای از آرامش. در چشمانِ دختر، نوری از فهمِ خاموش میدرخشید—آگاهی از اینکه هیسونگ تمامِ آن دیوارهای توجیه و منطق را فقط برای سرپا ماندن چیده است. اما یورا دخترِ باهوشی بود؛ میدانست گاهی بزرگترین لطف در حقِ یک آدمِ زخمی، باور کردنِ دروغهای محترمانهی اوست.
لبخندی نرم، کج و بینهایت ملایم گوشهی لبهای یورا نشست. سرش را به آرامی تکان داد و زمزمه کرد: — «درسته... حق با توئه. گاهی فقط همهچیز زیادی ناگهانی اتفاق میفته.»
او بدونِ اینکه مکث کند یا بگذارد سنگینیِ آن موضوع دوباره برگردد، با مهارت و ظرافتی زنانه، مسیرِ گفتگو را عوض کرد. لبهی لیوانِ قهوهاش را لمس کرد و با لحنی ساده و کنجکاو پرسید: — «خب... برنامهی فردا چیه؟ فردا هم تمرین داریم؟ و اینکه... نکتهی خاصی هست که باید برای اجرای پسفردا روی استیجِ اصلی رعایت کنم؟ جزئیاتی توی حرکات، زاویهی بدن یا حسِ اجرا که امشب توی آینه دیدی، نیاز به اصلاح داره؟»
هیسونگ حس کرد طنابِ ضخیمی که دورِ گلویش پیچیده شده بود، ناگهان شل شد. موجی از لایههای پنهانِ قدردانی در سینهاش دوید؛ یورا دستِ او را خوانده بود و حالا به آرامترین شکلِ ممکن، او را از آن منجلابِ افکار بیرون میکشید.
هیسونگ جرعهای از قهوهی تلخش نوشید. گرمای مایع، بندِ آمدنِ نفسش را باز کرد. نگاهی به ساعتِ دیجیتالیِ قرمزرنگِ روی دیوار انداخت که عدد 0:45 بامداد را نشان میداد، و بعد به چهرهی خسته اما منتظرِ یورا خیره شد.
— «فردا استودیوی اصلی تعطیله تا دکورِ استیجِ پسفردا جمعوجور بشه... پس تمرینِ بدنی نداریم.»
هیسونگ لیوانش را در محفظهی زباله انداخت و دستهایش را توی جیبِ سوییشرتش برد. خستگیِ چند ساعتهی تمرین و شوکِ ناگهانیِ راهرو، هالهای از آخرِ شب را در دلش بیدار کرده بود. با لحنی که حالا ملایمتر، صمیمیتر و خالی از آن تنشهای سنگین بود، ادامه داد:
— «ولی اگه چند دقیقه وقت داری... چطوره بریم استراحتگاهِ طبقه منفی یک؟ اونجا یه گوشهی خلوت داره که معمولاً این ساعتِ شب کسی نیست. میتونیم دو تا رامنِ داغِ تند درست کنیم، بشینیم و تمامِ نکاتِ فنیِ پسفردا، زمانبندیِ نورها و ورود و خروجمون رو روی برگه چک کنیم. موافقی؟»
یورا با شنیدنِ کلمهی «رامن»، چشمهایش برق زد و کلاهِ هودیاش را کمی عقبتر کشید تا لبخندِ واقعیاش مشخص شود: — «یه رامنِ تند؟ اصلاً نمیتونم ردش کنم. بریم.»
آنها دوشادوشِ هم، به سمتِ آسانسورِ خروجی گام برداشتند؛ این بار با قدمهایی سبُکتر، دور از سایهی سنگینِ انتهای راهرو و در مسیرِ پناهگاهی که بوی رامنِ داغ و گفتگوهای کاری، قرار بود خاطراتِ زهرآگینِ شب را کمی کمرنگتر کند.
درهای استیل و براقِ آسانسور با صدایی نرم و متالیک بسته شدند و آنها را در مکعبی از نورِ سفید و سکوت حبس کردند. با پایین رفتنِ کابین، انگار سنگینیِ هوای طبقاتِ بالا هم کمکم از روی شانههایشان برداشته میشد. هیسونگ سرش را به دیوارهی خنکِ آسانسور تکیه داد و برای اولین بار در تمامِ آن شب، اجازه داد عضلاتِ صورتش واقعاً رها شوند. نگاهِ یورا روی اعدادِ دیجیتالیِ طبقات که یکییکی کم میشدند، ثابت مانده بود؛ او هم در سکوتی محترمانه، به هیسونگ فرصت میداد تا آخرین بقایای آن طوفانِ روانی را از سیستمش خارج کند.
با رسیدن به طبقهی منفیِ یک، صدای زنگِ ملایمی سکوت را شکست. استراحتگاهِ این طبقه، برخلافِ استودیوهای پرالتهابِ بالا، در یک خوابِ مصنوعی و آرام فرو رفته بود. ردیفی از صندلیهای مینیمال، چند میزِ چوبیِ گرد و نورپردازیِ گرم و زردرنگی که فضا را شبیهِ به یک کافهی متروکه در دلِ شب کرده بود.
یورا با قدمهایی که حالا رگههایی از هیجانِ دخترانه در آن بود، به سمتِ دستگاهِ آبجوش و قفسههای فروشِ خودکار رفت. هیسونگ پشتِ یکی از میزهای چوبی نشست و به تماشای او پرداخت. صدای پاره شدنِ روکشِ پلاستیکیِ رامنها و بعد، قلقلِ آبِ جوشی که روی رشتههای خشک میریخت، تنها صداهای زندهی آن فضای پهناور بودند. یورا آستینهای هودیِ مشکیاش را تا آرنج بالا زد، دو کاسهی بخارآلود را با احتیاطِ تمام برداشت و به سمتِ میز آمد.
— «بفرما. مخصوصِ آدمهایی که زیادی از خودشون کار میکشن.»
یورا این را با لبخندی گرم گفت و کاسهها را روی میز گذاشت. بخارِ داغ و معطرِ رامن که بوی ادویههای تند و کنجد میداد، در هوای خنکِ استراحتگاه پیچید و برای لحظاتی، آن رایحهی زهرآگینِ سدر و وانیل را در پسزمینهی ذهنِ هیسونگ کمرنگ کرد.
هیسونگ چوبغذاخوریاش را از هم جدا کرد. نگاهش از میانِ پردهی نازکِ بخاری که از کاسهها بلند میشد، روی چهرهی یورا سر خورد. دختر داشت با دقت رشتهها را فوت میکرد. در این نورِ ملایم و در این قابِ صمیمی، شباهتِ او به «آن غایبِ بزرگ» دوباره قلبِ هیسونگ را فشرد؛ اما این بار خبری از آن خفگیِ مرگبارِ راهرو نبود. این بار، حسی شیرین و زجرآور در سینهاش میجوشید.
چقدر عجیب بود که در ویرانترین شبهای زندگیاش، پناهگاهش دختری شده بود که آینهی تمامنمای زخمهایش بود.
هیسونگ جرعهای از آبِ تندِ رامن را چشید تا بهانهای برای بازگشت به واقعیت داشته باشد. گلویش از تندیِ مطبوعِ آن سوخت. خودکاری از جیبش درآورد، یک دستمالِ کاغذیِ تا شده را روی میز پهن کرد و با لحنی که حالا پر از اقتدارِ یک پرفورمرِ حرفهای بود، گفت: — «خب... بریم سراغِ پسفردا. استیج ما یه فرمِ هندسیِ تیز داره. سه تا نورپردازیِ اصلی داریم که کاملاً روی سایهروشنها کار میکنن.»
هیسونگ با خودکار چند خطِ ساده روی دستمال کشید و یورا هم رشتهها را پایین برد تا با دقت گوش کند. — «توی دو دقیقهی اول، همهچیز بر پایهی فاصلهست. ما به هم نزدیک میشیم ولی تماسِ فیزیکی نداریم. اما نقطهی اوجِ کار، پارتِ بریجِ آهنگه؛ ثانیهی سه دقیقه و هجده. همونجایی که ریتم میافته و فقط صدای پیانو میمونه...»
هیسونگ مکث کرد. نگاهش را از روی دستمال کاغذی بالا آورد و مستقیم به چشمانِ یورا دوخت. در آن لحظه، لحنش از یک توضیحِ فنیِ ساده، به یک در خواستِ عمیق و حسی تبدیل شد: — «توی اون ده ثانیه، تمامِ نورهای استیج خاموش میشن و فقط یه اسپاتلایتِ یخیِ متمرکز، درست روی ما دو تا میفته. اونجا، فاصلهی ما فقط چند سانتیمتره. نباید پلک بزنی یورا. نباید نگاهت رو بدزدی. توی اون ده ثانیه، کوریوگرافیِ ما حرکتِ بدن نیست؛ کوریوگرافیِ ما، 'نگاهِ' ماست. باید طوری توی چشمهای من نگاه کنی که تمامِ سالن حس کنه یه رازِ تاریک و ناگفته بینِ ماست. حس کنه ما سالهاست همدیگه رو میشناسیم ولی نمیتونیم به هم برسیم... میفهمی؟»
یورا در سکوت به چشمانِ هیسونگ خیره مانده بود. او به خوبی میفهمید که هیسونگ در حالِ توضیح دادنِ تکنیکِ رقص نیست؛ او داشت تمامِ درد، تمامِ حسرت و تمامِ دلتنگیِ سه سالهاش را در قالبِ یک دستورالعملِ صحنه، به یورا تزریق میکرد. او میخواست یورا روی استیج، نقشِ همان آینهای را بازی کند که هیسونگ بتواند آخرین کلماتِ ناگفتهاش را در آن فریاد بزند.
دختر به آرامی سر تکان داد. چشمانِ درشت و سیاهش در نورِ زردِ استراحتگاه برقی زد. با صدایی که به سختی از زمزمه بلندتر بود، پاسخ داد: — «نگاهم رو نمیدزدم... قول میدم.»
این جملهی کوتاه، در میانِ بخارِ رامن و سکوتِ سنگینِ طبقهی منفیِ یک، شبیهِ یک پیمانِ پنهانی بود؛ پیمانی میانِ مردی که در گذشتهاش حبس شده بود و دختری که حاضر بود برای چند دقیقه روی استیج، روحِ آن گذشتهی از دسترفته را در کالبدِ خودش احضار کند تا شاید، فقط شاید، این مردِ خسته بتواند برای یک بارِ دیگر، نفسِ راحتی بکشد.
بخارِ غلیظ و ادویهدارِ رامن، شبیه به پردهای نازک میانشان کشیده شده بود. هیسونگ رشتههای داغ را با چاپستیک بالا کشید و بدونِ اینکه آنها را به اندازهی کافی فوت کند، در دهان گذاشت. تندیِ کشنده و حرارتِ مایع، مسیرِ گلویش را سوزاند؛ اما این سوزش، یک دردِ فیزیکیِ دلچسب بود. دردی ملموس که برای چند دقیقه، حواسِ او رابخار گرم رامن بینشان میرقصید و فضای سرد اتاق را کمی تلطیف میکرد. یورا با آرامشی که به طرز عجیبی روی اعصاب میرفت، رشتههای نودل را دور چاپستیکش پیچید. انگار نه انگار که سکوت سنگینی بینشان خیمه زده بود. پیش از آنکه رشتهها را در دهانش بگذارد، نگاهی عمیق و موشکافانه به روبرویش انداخت؛ نگاهی که آدم را وادار میکرد حس کند تمام افکار پنهانش در حال خوانده شدن است.
«آدمها خیلی خندهدارن...» یورا این را با لحنی گفت که انگار روانشناسی است که پس از سالها به یک کشف بدیهی دربارهی طبیعت بشر رسیده است. نودل را به آرامی جوید و بعد از قورت دادنش، با یک دستمال کاغذی گوشه لبش را پاک کرد. «همیشه فکر میکنن اگه روی نقطهضعفهاشون رو با روزمرگی بپوشونن، اون ضعفها ناپدید میشن. مثل همین رامن خوردن... ناخودآگاه فکر میکنیم با پر کردن معدهمون، میتونیم اون فضای خالی و سردِ جای دیگه رو هم پر کنیم.»
لحنش بیش از حد پخته بود. از آن دست حرفهایی که کاملاً حقیقت داشتند، اما شنیدنشان از زبان کسی که با چنین خونسردیِ بینقصی بیانشان میکرد، به شدت کلافهکننده میشد. او طوری رفتار میکرد که گویی روی یک صندلی بالاتر نشسته و به دستوپا زدن بقیه در احساساتشان نگاه میکند و همه چیز را از قبل میداند.
یورا کمی از آب رامن را نوشید و کاسه را با صدایی خفه روی میز گذاشت. چشمانش را کمی ریز کرد و با لبخندی که بیشتر شبیه به یک ترحمِ دانا به نظر میرسید، ادامه داد: «تو هم دقیقاً همین کار رو میکنی. یه دیوار نامرئی دور خودت میکشی و فکر میکنی چون کسی نمیتونه ازش رد بشه، پس در امانی. ولی در واقع، تو فقط داری با سایههای خودت تو اون تاریکی زندگی میکنی. میدونی مشکلِ اصلیِ این انکار کردنها چیه؟»
بدون اینکه منتظر جوابی بماند، کمی به جلو خم شد. لحنش حالا نرمتر، اما به همان اندازه نفوذپذیر و آزاردهنده بود. «مشکلش اینه که هرچقدر هم تظاهر کنی همهچیز مرتبه، اون احساسات سرکوبشده از بین نمیرن. اونا فقط یه گوشه منتظر میمونن تا تو یه لحظهی کاملاً بیربط، یقهت رو بگیرن. تو نمیتونی گذشته رو فقط با نگاه نکردن بهش، یا تظاهر به اینکه فراموشش کردی، پاک کنی.»
او دوباره چاپستیکش را برداشت تا تکهای از سبزیجات داخل کاسه را جدا کند. در همین حین، با لحنی کاملاً گذرا، طوری که انگار دارد دربارهی بدیهیترین قانون جهان صحبت میکند، مسیر حرفش را چرخاند: «وقتی بهش فکر میکنم میبینم این همون مکانیزم دفاعیِ احمقانهای بود که باعث شد همهچیز تو اون روزها اونطوری پیش بره... حتی سونگهون هم نتونست از این قانون فرار کنه. مگه نه؟ اون هم فکر میکرد اگه همهچیز رو پشت اون بیتفاوتیش قایم کنه، میتونه کنترل اوضاع رو دستش نگه داره...»
یورا لقمهاش را در دهان گذاشت و با چشمانی که حالا مستقیماً و بیرحمانه روی چهرهی مخاطبش قفل شده بود، به آرامی مشغول جویدن شد و منتظر ماند تا وزن این حقیقت، مثل یک قطره جوهر در آب، تمام فضای گفتگو را در بر بگیرد.
هیسونگ چاپستیکها را با آرامشی تصنعی میان انگشتانش چرخاند. بخارِ تند و داغِ رامن مثل پردهای لرزان میان صورتهایشان آویزان بود و او از پشت این حریرِ معطر، به دختری نگاه میکرد که با خونسردیِ اعصابخردکنی داشت عمیقترین و مکتومترین زخمهای او را تشریح میکرد.
در پسِ چهرهی بیتفاوت و صامتِ هیسونگ، این تحلیلهای روانشناسانه و بلوغِ نمایشیِ یورا، مطلقاً غیرضروریترین، بیفایدهترین و کشندهترین گفتگوی تمامِ جهان به نظر میرسید. چرا یک نفر باید فکر میکرد پس از چند روز تمرینِ فشرده، اندکی خستگیِ مشترک و دو لیوان قهوهی نصفهشب، آنقدر به او نزدیک شده است که مجوزِ جراحیِ روانش را به دست آورده؟ چه چیزی به این دختر حق میداد با چنین طمأنینهی آزاردهندهای کلمات را ردیف کند و نامِ سونگهون را مثل یک حقیقتِ بدیهی روی میز بگذارد؟
اما هیسونگ هنرمندِ مهار کردنِ واکنشهای لحظهای بود. او تصمیم گرفت تمامِ این گستاخیِ ظریف و ادعای فهمیدن را بگذارد به حسابِ همین «صمیمیتِ احمقانه» و نوپایی که در طولِ این چند روزِ پرفشار میانشان شکل گرفته بود. خردهای از این جسارت، حاصلِ شباهتهای ناخواسته بود و خردهای دیگر، محصولِ حسِ امنیتی که خودش نادانسته به دختر داده بود. او نمیخواست با پرخاش یا دفاعِ گارددار، به یورا بفهماند که کلماتش چقدر به هدف خوردهاند؛ چرا که انکارِ پرخاشگرانه، خود نوعی اعتراف بود.
پس به جای هرگونه مقاومت، لبخندِ کمرنگ، بیروح و کاملاً مسلطی گوشهی لبهایش نشاند. سرش را با ریتمی بسیار آرام و خنثی تکان داد، طوری که انگار دارد به یک نظریهی عمومی دربارهی هواشناسی گوش میدهد.
— «آره... شاید حق با تو باشه. آدمها معمولاً توی قایم کردنِ خودشون خیلی ناشیانه عمل میکنن.»
صدایش کاملاً هموار بود؛ خالی از هرگونه لرزش، گرما یا اصطکاک. لیوانِ آبِ یخ را برداشت و جرعهای نوشید تا هم داغیِ ادویهها و هم طعمِ تلخِ این فضولیِ محترمانه را پایین بفرستد. با لحنی که در کمالِ ادب، فرسنگها فاصله را به رخ میکشید، ادامه داد:
— «تحلیلِ قشنگی بود یورا... راستش هیچ وقت از این زاویه بهش فکر نکرده بودم. شاید واقعاً همهمون طبقِ همین فرمولهای تو پیش میریم.»
او با تاییدِ الکی و همراهیِ سردش، دقیقاً شبیهِ دیواری صیقلی و یخی شده بود؛ ضربهی کلماتِ یورا به او میخورد و بدونِ اینکه کوچکترین خراشی ایجاد کند، کمانه میکرد. هیسونگ چوبهای غذاخوریاش را دوباره روی کاسه گذاشت و با آرامش به تکیهگاهِ صندلی تکیه داد. این نوع همراهیِ سطحی، هیچ دستگیرهای به یورا نمیداد تا بتواند مبحث را عمیقتر کند یا پا را از این فراتر بگذارد. هیسونگ با همین لبخندِ پوچ و تاییدهای بیمصرف، گفتگو را در نطفه عقیم کرد، در حالی که در اعماقِ ذهنِ تاریکش، فقط منتظرِ ثانیهای بود که این سیرکِ کوچکِ روانشناسی تمام شود و به سکوتِ امنِ خودش برگردد.
یورا طنینِ پوچ و بیروحِ پاسخِ هیسونگ را به خوبی شنید. آن لحنِ صیقلی، مودبانه و بیتفاوت، شبیه به تابلوی «ورود ممنوع» روی درِ یک اتاقِ تاریک بود. او متوجه شد که با جلو بردنِ تئوریهایش، هیسونگ را در گاردِ دفاعیِ مطلق فرو برده و فضا را شبیهِ یک اتاقِ بازجوییِ یکطرفه کرده است. اما یورا قصدِ بازجویی نداشت؛ او فقط نمیخواست تنها کسی باشد که در این اتمسفرِ مسموم، حقیقت را میبیند.
دختر مکثی کرد، لبخندِ کوتاهی که به خودش میزد گوشهی لبش نشست و به آرامی شبیهسازِ روانشناسِ دانای کل را کنار گذاشت. نگاهش را از چشمهای هیسونگ گرفت، به کاسهی نیمهخوردهی خودش دوخت و شانههایش را با خستگی پایین انداخت.
— «میدونی... من این حرفها رو از توی کتابهای روانشناسی درنیاوردم. دارم دقیقاً دربارهی گندی حرف میزنم که خودم چند سال پیش به زندگیم زدم.»
صدایش حالا پایینتر آمده بود، صمیمیتر، بدونِ هیچ ژستِ بالغانهای. دستهایش را دورِ لیوانِ آبِ یخ حلقه کرد و فرارِ خودش از گذشته را، بیپروا روی دایره ریخت:
— «وقتی شانزده سالم بود، توی آکادمیِ قبلیم، بهترین دوستم — کسی که از بچگی با هم میرقصیدیم — توی یه ارزیابیِ مهم از من جلو افتاد. من به جای اینکه دردم رو اعتراف کنم، دقیقاً همین کاری رو کردم که تو داری میکنی. یه دیوارِ یخیِ صیقلی کشیدم دورم. تظاهر کردم هیچی مهم نیست، تظاهر کردم ما هنوز با هم خوبیم و من چقدر با قضیه بالغانه برخورد کردم. توی تمامِ تمرینها بهش لبخند میزدم، حرفاش رو با تاییدهای الکی جواب میدادم و جوری رفتار میکردم که انگار اصلاً برام اهمیت نداره... ولی واقعیت چی بود؟ من داشتم از حسادت و خشم خفه میشدم.»
یورا چوبهای غذاخوریاش را روی میز گذاشت و نگاهِ شفاف و بیدفاعش را دوباره به هیسونگ دوخت. این بار، هیچ ادعایی در چشمهایش نبود؛ فقط ردی از زخمی کهنه و پذیرفتهشده به چشم میخورد.
— «اونقدر به این تظاهرِ احمقانه ادامه دادم تا اینکه اون دختر کلافه شد. از این رفتارهای صیقلی و بیتفاوتِ من خسته شد و کلاً راهش رو کج کرد و رفت. من موندم و یه غرورِ سالم، ولی با یه قلبِ کاملاً خالی و پوسیده. تازه اونجا فهمیدم که بیتفاوتیِ مصنوعی، آدمها رو درمان نمیکنه؛ فقط اونا رو توی تنهاییِ خودشون مومیایی میکنه.»
او با ریختنِ این بخش از آسیبپذیری و اشتباهاتِ واقعیِ زندگیاش روی میز، پروژکتور را از روی سرِ هیسونگ برداشت و روی خودش تابانید. حالا فضا دیگر اتاقِ استنطاق نبود؛ گفتگوی دو آدمِ زخمی در ساعتِ سه صبح بود.
هیسونگ در سکوت به صحبتهای یورا گوش میداد. تاییدهای الکیاش روی زبانش ماستید. نگاهش که تا چند لحظه پیش شبیه به دیواری سنگی بود، کمی نرمتر شد. او در چشمانِ یورا نه ترحم دید و نه تلاش برای مچگیری؛ فقط دختری را دید که داشت اعتراف میکرد چطور خودش روزی در همین تلهی غرور و تظاهر افتاده بود. دیوارِ یخیِ هیسونگ فرونریخت، اما ضخامتش برای چند میلیمتر کمتر شد.
سکوتِ استراحتگاه برای چند دقیقه تنها با صدای فنِ تهویهی هوا و برخوردِ آرامِ چاپستیکها به کاسههای سرامیکی پر میشد. اعترافِ یورا، فضا را تلطیف کرده بود و هیسونگ در حالِ هضمِ این آرامشِ موقت بود؛ غافل از اینکه آن اعتراف، تنها یک قدمِ عقبنشینی برای یک حملهی دقیقتر بود.
یورا با یک مکثِ طولانی، لیوانِ آبش را روی میز گذاشت. نگاهِ شفاف و بیدفاعش ناگهان تغییرِ حالت داد؛ آن ترحم و همدردیِ چند لحظه پیش، جای خود را به یک قطعیتِ موشکافانه و ترسناک داد. او کمی به جلو خم شد و با صدایی که حالا شبیه به زمزمهای تیز و برنده بود، گفت:
— «میدونی... من فکر نمیکنم تو به خواستِ خودت از گروه رفته باشی.»
هیسونگ خشکش زد. دستش که میخواست تکهای نودل را بالا بیاورد، در نیمهی راه متوقف شد.
یورا چشم از او برنداشت و با همان لحنِ نفوذپذیر ادامه داد: «مجبور شدی، مگه نه؟ یه چیزی یا یه موقعیتی بود که وادارت کرد همهچیز رو رها کنی. تو آدمی نیستی که وسطِ راه جا بزنه...»
شوکِ ناگهانی در چشمانِ هیسونگ دوید، اما او خیلی سریع خودش را جمعوجور کرد. اخمِ کمرنگی میانِ ابروهایش نشست و با صدایی که سعی میکرد سرد و بیاهمیت باشد، جواب داد: — «داری اشتباه میکنی. هیچ اجباری در کار نبود. تصمیمِ خودم بود... فقط به بنبست رسیدم و راهِ دیگهای رو انتخاب کردم. همین.»
یورا سرش را کمی کج کرد. لبخندِ محوی که حالا رگههایی از یک اندوهِ فیلسوفانه داشت، روی لبهایش نقش بست. — «اگه تصمیمِ خودت بود... پس آخه چجوری امکان داره؟ چجوری ممکنه کسی که با تمامِ وجود عاشقش بودی رو همینجوری به امونِ خدا ول کنی و بری؟»
کلماتِ یورا مثلِ یک پتکِ نامرئی به قفسهی سینهی هیسونگ برخورد کردند. مغزش برای چند ثانیه کاملاً از کار افتاد. او گیج و منگ، درحالیکه نمیتوانست منظورِ دقیقِ یورا را در آن لحظه پردازش کند، با صدایی که رگههایی از ناباوری در آن بود پرسید: — «چی؟»
یورا نفسِ عمیقی کشید. او بدونِ اینکه کوچکترین لرزشی در صدایش باشد، با آرامشی مطلق و ویرانگر، بمبِ اصلی را وسطِ میز رها کرد: — «تو و سونگهون. با هم بودین، مگه نه؟»
هیسونگ حس کرد کفِ استراحتگاهِ طبقهی منفیِ یک زیرِ پاهایش خالی شد. خون با چنان شدتی در گوشهایش پمپاژ شد که صدای فنِ تهویه را دیگر نمیشنید.
یورا با همان خونسردیِ اعصابخردکن ادامه داد: «ازت توضیح نمیخوام هیسونگ. نمیخوام جزئیاتش رو بدونم... فقط تاییدش کن. فقط بگو که حدسم درسته.»
دیوارهای دفاعیِ هیسونگ که تا آن لحظه با چنگ و دندان حفظ شده بودند، حالا جای خود را به یک خشمِ سرکوبشده و دفاعی دادند. او هنوز آنقدر عصبانی نبود که صدایش را بالا ببرد، اما لحنش به طرزِ خطرناکی گزنده و تاریک شد. چاپستیکها را با صدایی تند روی میز کوبید. — «تمومش کن یورا.»
چشمانِ هیسونگ حالا شبیه به دو تکه زغالِ گداخته شده بودند. فکش به شدت منقبض شده بود: «هیچچیزی... میفهمی؟ هیچچیزی بین من و سونگهون نیست و نبوده. این داستانبافیهای مسخرهت رو همینجا چال کن.»
اما یورا کسی نبود که با یک تهدیدِ سرد عقب بکشد. او دستبهسینه شد و شروع به ردیف کردنِ شواهدی کرد که در تمامِ این مدت مثلِ قطعاتِ یک پازل کنارِ هم چیده بود: — «هیچچیزی نبود؟ پس اون خفگیِ توی راهرو چی بود؟ چرا وقتی از کنارش رد شدیم، نفسکشیدن یادت رفت؟ چرا حتی جرأت نکردی سرت رو بالا بیاری؟ هیسونگ، اون عطری که من میزنم... همونی که میگفتی بوش برات آرامشبخشه... من احمق نیستم. وقتی سونگهون از کنارم رد شد، دقیقاً همون رایحه تو کلِ راهرو پیچیده بود! تو دختری رو انتخاب کردی که شبیهِ اونه، بوی همون عطری رو میده که اون میزنه، و بعد جوری توی راهرو ازش فرار میکنی که انگار روح دیدی. اون نگاهی که سونگهون به من کرد... اون نگاهِ یه همگروهیِ سابق نبود. نگاهِ کسی بود که مالکیتش دزدیده شده.»
کلماتِ یورا مثلِ سوزنهایی بودند که مستقیماً در مردمکِ چشمهای هیسونگ فرو میرفتند. هر جملهاش یک حقیقتِ عریان بود که هیسونگ برای پنهان کردنشان خونِ دل خورده بود. قفسهی سینهی هیسونگ با ریتمی تند بالا و پایین میرفت. دستانش را روی میز مشت کرد و کمی به سمتِ یورا خم شد.
او قاطع، سرد و با لحنی که در آن هیچ جای بحثی باقی نمیماند، تمامِ شواهدِ غیرقابلِ انکارِ یورا را برید: — «تو اصلا گوش نمیکنی نه؟ چیزی بینِ ما نبود. اون عطر فقط یه تشابهِ تصادفیه و تنشِ راهرو هم فقط بخاطرِ برخوردِ ناگهانیِ بعد از هفت ماه بود. تو داری از چند تا اتفاقِ بیربط، یه فانتزیِ احمقانه میسازی. دیگه هیچوقت... هیچوقت این بحث رو پیش نکش.»
هیسونگ با چشمانی که حالا تماماً از یخ پوشیده شده بودند به یورا خیره ماند، درحالیکه در زیرِ این پوستهی قاطع و منجمد، قلبش از وحشتِ لو رفتنِ عمیقترین رازش، دیوانهوار به قفسهی سینهاش میکوبید.
یورا برای چند ثانیه در سکوتی آزاردهنده به چشمانِ یخزدهی هیسونگ خیره ماند. هیچ اثری از عقبنشینی یا پشیمانی در نگاهش نبود. انگار که دقیقاً منتظرِ همین دیوارِ انکار بود تا سلاحِ برندهتری را بیرون بکشد. او سرش را به آرامی تکان داد؛ حرکتی کُند، نمایشی و به شدت اعصابخردکن.
— «آها... پس اشتباه فهمیدم.»
صدایش حالا به طرزِ جنونآمیزی آرام، لطیف و بیتفاوت شده بود. چاپستیکش را برداشت و با خونسردیِ یک قاتل، رشتههای رامنِ کاسهاش را زیر و رو کرد. — «شما با هم نبودین. همهچیز فقط یه سوتفاهمِ بزرگ بوده.»
بعد، چاپستیک را رها کرد. چانهاش را روی کفِ دستش گذاشت و کمی روی میز به سمتِ هیسونگ خم شد. نگاهش حالا از آن حالتِ موشکافانه خارج شده بود و جای خود را به یک عشوهی سرد، مصنوعی و به شدت زهرآگین داده بود. — «پس... نظرت دربارهی من چیه؟»
هیسونگ پلک زد. گیج از این تغییرِ مسیرِ ناگهانی، فقط با اخمی عمیق به او نگاه کرد. اما یورا متوقف نشد. کلماتش را مثلِ قطراتِ اسید، آرام و پیوسته روی روانِ هیسونگ میچکاند: — «تو همیشه خیلی خوب نگاهم میکنی هیسونگ. بهم لبخند میزنی... حواست بهم هست. منم قیافهی خوبی دارم، مگه نه؟ ازم خوشت میاد؟»
او لحنش را پایینتر آورد، شبیه به نجوایی وسوسهانگیز اما آغشته به زهر: — «میتونیم با هم باشیم... میتونی منو دقیقاً همونجوری ببوسی که سونگهون رو میبوسیدی...»
چشمانِ هیسونگ از شدتِ شوک و خشم گشاد شد، اما قبل از اینکه بتواند راهِ نفسِ خودش را پیدا کند، یورا ضربهی بعدی را عمیقتر کوبید: — «تازه... من از اون خیلی خوشگلترم، اینطور نیست؟ و مهمتر از همه... من یه دخترم.»
ناگهان یورا مکث کرد. دستِ آزادش را با حالتی کاملاً نمایشی و پر از تمسخر روی دهانش گذاشت و چشمانش را گرد کرد: — «آخ... ببخشید. حواسم نبود. خودت همین الان گفتی با سونگهون توی رابطه نبودی و چیزی بینتون نبوده...»
دستش را پایین انداخت و با لبخندی که حالا چیزی جز یک گستاخیِ مطلق نبود، شانه بالا انداخت: — «بیخیال... بیا با هم باشیم هیسونگ. من دوستت دارم.»
این جملهی آخر، دیگر ربطی به روانشناسی یا کنجکاوی نداشت؛ این یک تجاوزِ آشکار به مقدسترین، دردناکترین و دستنیافتنیترین حریمِ زندگیِ هیسونگ بود. یورا با کلماتش، خاطرهی سونگهون را به لجن کشیده بود.
رشتهی کنترلِ هیسونگ با صدای مهیبی در ذهنش پاره شد. تمامِ آن تظاهر، آن خونسردیِ صیقلی و آن لبخندهای کنترلشده در کسری از ثانیه تبخیر شدند. او با چنان شدتی از جا پرید که صندلیِ چوبیِ زیرِ پایش با صدای گوشخراشی روی کفپوشِ سالن کشیده شد و به عقب پرت شد. میز لرزید و مقداری از آبِ رامن روی چوب ریخت.
— «حدِ خودتو بدون!»
صدای هیسونگ دیگر آن زمزمهی سرد نبود؛ فریادی خفهشده، بم و لبریز از خشمی ویرانگر بود که در فضای ساکتِ طبقهی منفیِ یک پژواک یافت. قفسهی سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت و رگِ گردنش زیرِ نورِ زردِ استراحتگاه به وضوح بیرون زده بود. چشمانش حالا آینهی تمامنمای نفرتی بود که از شنیدنِ آن مقایسهی کثیف در وجودش شعلهور شده بود.
او حتی یک ثانیهی دیگر هم نتوانست در آن هوا نفس بکشد. بدونِ اینکه منتظرِ واکنشی از سوی یورا باشد، بدونِ اینکه حتی نگاهِ دومی به چهرهی ازخودراضی و در عین حال جاخوردهی دختر بیندازد، چرخید. با قدمهایی بلند، محکم و پر از خشمِ کور، استراحتگاه را ترک کرد و یورا را با دو کاسهی بخارآلود و سکوتی که حالا بوی باروت میداد، تنها گذاشت.