"Ride Or Die"
teexioپس از پایانِ آن اجرای پرحرارت، ریتمِ تندِ قطعه به آرامی خاموش شد و تنها صدای نفسهای سنگین و کشدارِ آن دو در خلوتِ تاریکروشنِ استودیو طنین انداخت. هیسونگ دستش را روی زانوهایش گذاشت، کمی خم شد و قطراتِ عرق را از روی پیشانیاش پاک کرد. سپس با لبخندی آرام و صدایی که خستگیِ شیرینی در آن موج میزد، رو به یورا کرد: — «برای الان کافیه... بیا یکم استراحت کنیم و ببینیم دوربین چی ضبط کرده.»
هیسونگ به سمتِ گوشهی سالن رفت، تبلتِ بزرگِ کارش را برداشت و به مرکزِ استودیو برگشت. همانجا، روی پارکتِ سرد و چوبی، تکیهاش را به دیوارِ آینهای داد و روی زمین نشست. یورا با تردیدی محسوس اما محترمانه، جلو آمد و با فاصلهای اندک کنارِ او روی زمین نشست.
چراغهای اصلیِ سقف خاموش بودند و تنها هالوژنهای ضعیفِ حاشیهای روشن میماندند. با روشن شدنِ صفحهی تبلت، هالهی نورِ سرد و آبیرنگی روی صورتهایشان تابید و فضای حولِ آنها را از تاریکیِ اطراف جدا کرد. بوی عمیقِ چوبِ واکسخورده، عطرِ تلخ و ملایمِ هیسونگ و سرمای مطبوعی که از تهویه میآمد، اتمسفرِ خلوتِ شبانهشان را پر کرده بود. در آینهی بزرگِ روبرو، سایهی دو نفرشان کنارِ هم، زیرِ نورِ صفحهی تبلت، شبیهِ یک تابلوی نقاشیِ مینیمال به نظر میرسید.
هیسونگ ویدیو را پخش کرد. صدای کمحجم و خفهی موسیقی از اسپیکرِ تبلت شنیده میشد. یورا برای بهتر دیدنِ ویدیو، کمی به سمتِ هیسونگ خم شد. با این حرکت، فاصلهشان کمتر شد؛ آنقدر نزدیک که هیسونگ میتوانست گرمای خفیفِ ناشی از تحرکِ بدنِ یورا و ریتمِ منظمِ دم و بازدمش را حس کند. نورِ آبیِ صفحه، مجدداً خطوطِ ظریفِ چهرهی یورا را برجسته میکرد؛ خالِ کوچک روی پلِ بینیاش و آن خالِ محوِ زیرِ چشمِ راستش در این نورِ سرد، خلوصی استثنایی به صورتش میبخشیدند.
هیسونگ انگشتش را روی صفحه گذاشت و ویدیو را روی سه دقیقه و هجده ثانیه متوقف کرد؛ درست همان منطقهای که یورا مثلِ یک سایه از پشتِ سر به او نزدیک میشد.
— «اینجا رو نگاه کن، یورا...»
صدای هیسونگ بم، آرام و پر از تمرکز بود. انگشتِ کشیدهاش روی تصویرِ یورا در صفحه حرکت کرد: — «ورودت فوقالعادهست. اما وقتی دستت رو بالا میاری تا به شونهی من برسی، زاویه کمی میافته. تو یک شبحی... نباید هیچ وزنی داشته باشی. اگه دستت رو چند سانتیمتر بالاتر بگیری و با انگشتهای بازتر حرکت کنی، حسِ تعلیق و نرسیدن خیلی قویتر منتقل میشه.»
یورا چشمانِ مشکی و درشتش را روی ویدیو قفل کرده بود. او به کلماتِ هیسونگ گوش میداد، اما در اعماقِ وجودش، از اینکه الگوی هنریاش با این دقت و بینیازی از تکبر، تمامِ جزئیاتِ بدنش را تحلیل میکرد، حسِ امنیتی بینظیر میگرفت. یورا کمی سرش را کج کرد تا زاویهی دستش را در تصویر دقیقتر ببیند: — «فهمیدم... من نگرانِ این بودم که دستم واقعا به شونهتون بخوره، برای همین ناخودآگاه آرنجم رو میکشیدم عقب.»
هیسونگ لبخندِ کمرنگی زد. نگاهش برای ثانیهای از تبلت گرفته شد و روی چهرهی یورا نشست؛ چهرهای که در این زاویهی نزدیک، هنوز برای هیسونگ تداعیکنندهی آن زیباییِ سرد، اشرافی و دلتنگیِ کهنهاش برای سونگهون بود. اما هیسونگ این حسِ شخصی را پشتِ نقابِ نگاهِ حرفهایاش پنهان کرد.
— «از برخورد نترس.» هیسونگ ویدیو را چند ثانیه عقب برد و دوباره پخش کرد: «اصلِ این رقص توی همون نترسیدنه. ترسِ تو از لمس، نباید تو حرکت مشخص بشه؛ فرارِ من از اون لمس، باید دراماتیک باشه. تو فقط باید بدونِ تردید پیش بیای.»
یورا سرش را به نشانهی تایید تکان داد. تارهای رهاشدهی موهای سیاهرنگش روی گونههای سپیدش تاب خوردند. او با لحنی صمیمیتر و رها از استرسهای اولیه گفت: «وقتی از اون زاویه پایین زانو زدید و سرتون رو بالا آوردید... ناگهانی بود. ولی حسِ خیلی متفاوتی داشت. انگار واقعاً استیج خالی شد و فقط ما دوتا بودیم.»
هیسونگ سکوت کرد. همان ثانیهای را یادش آمد که چشمانش به خالهای چهرهی یورا افتاده بود و قلبش ایستاده بود. جرعهای از آبِ یخِ کنارش نوشید، تبلت را روی زمین گذاشت و تکیهاش را دوباره به آینه داد.
روشناییِ تبلت خاموش شد و استودیو دوباره در تاریکیِ آرامِ خودش غرق شد. هیسونگ در حالی که به سقفِ بلندِ سالن خیره شده بود، با لحنی که رگههایی از قدردانیِ واقعی در آن بود، زمزمه کرد: — «تو خیلی خوب موزیک رو میفهمی، یورا. استیج سپتامبر با حضورِ تو قرار نیست فقط یه رقصِ معمولی باشن... قراره یه داستان باشن.»
یورا در تاریکی لبخندِ درخشانی زد. سکوتِ عمیق و مطبوعی بینشان برقرار شد؛ سکوتی که دیگر بوی غریبگی نمیداد، بلکه آغازِ یک هماهنگیِ بیکلام و عمیق در مسیرِ آلبومِ جدیدِ هیسونگ بود.
تاریکیِ نسبیِ استودیو پس از خاموش شدنِ صفحهی تبلت، شبیهِ لایهای از مخملِ نرم روی سالن نشست. خنکیِ هوای تهویه بر پوستِ تبدارشان مینشست و عطرِ محوِ چوبِ واکسخورده با بوی تلخِ قهوهی سردشده در هم میآمیخت. انعکاسِ مبهمِ دو سایه روی آینههای بزرگِ روبرو، تنهایی و خلوتِ امنِ آن شبِ استودیو را پررنگتر میکرد.
هیسونگ پاهایش را روی پارکتِ چوبی دراز کرد، تکیهاش را راحتتر به دیوارِ آینهای داد و دستهایش را با بیقیدیِ مطبوعی پشتِ سرش قلاب کرد. نگاهش را از سقفِ بلندِ سالن گرفت و با لحنی گرم، بم و لبریز از مهربانیِ ذاتیاش به چهرهی یورا دوخت. دیگر خبری از آن بررسیهای وسواسگونهی فنی نبود؛ تنها حسِ یک همکلامیِ صمیمی در هوای اتاق جریان داشت.
— «راستی یورا... چی شد که اصلاً سمتِ رقص رفتی؟»
سوالِ هیسونگ شبیهِ باز کردنِ پنجرهای رو به هوای تازه در آن سالنِ خلوت بود. یورا که حالا یخِ اضطرابش کاملاً شکسته بود و جایش را به راحتیِ دلنشینی داده بود، نگاهش را از آینه برداشت و به دستهایش که روی زانوهایش گره خورده بودند داد. لبخندِ محو و خجالتی اما شیرینی گوشهی لبهای خوشتراشش نشست.
با اینکه احترامِ طبیعیاش نسبت به هیسونگ همچنان در لحنش حفظ شده بود، اما دیگر خبری از آن لرزشِ دستپاچهکننده در صدایش نبود. با صدایی آرام و زلال گفت:
— «من بچگیها خیلی دخترِ ساکت و گوشهگیری بودم. همیشه بیان کردنِ احساساتم با کلمات برام سختترین کارِ دنیا بود. انگار کلمهها وقتی به گلوم میرسیدن، زبر میشدن و بیرون نمیاومدن...»
یورا مکثی کرد، تارهای رهاشدهی موهای سیاهش را پشتِ گوشش زد و ادامه داد: — «تا اینکه توی دوازدهسالگی، برای اولینبار یک اجرای رقصِ معاصر رو از نزدیک دیدم. اونجا فهمیدم بدونِ اینکه نیازی به حرف زدن باشه، میشه با زاویهی شانهها، با ریتمِ نفسها و حتی با حرکتِ انگشتها، تمامِ اون دردهایی که توی سینه انباشته شده رو داد زد. از همون روز... رقصیدن برای من دیگه یک سرگرمی یا شغل نبود؛ تنها راهی بود که میتونستم باهاش خودم رو تو این دنیا ثابت کنم و نفس بکشم.»
هیسونگ در سکوتِ کامل گوش میداد. چشمهای تاریکش روی چهرهی یورا ثابت مانده بود و تکتکِ واژههای دختر روی روحش مینشست. او حسِ یورا را با تمامِ وجودش درک میکرد؛ خودِ او هم بارها و بارها موسیقی را پناهگاهی برای فرار از کلماتِ بیرحمِ دنیا یافته بود.
یورا نگاهش را بالا آورد، مستقیماً به چشمهای هیسونگ خیره شد و با لحنی صادقانه که گرمای عجیبی داشت، ادامه داد: — «برای همین بود که کارهای شما... همیشه برام یه الهامبخشِ بزرگ بود، هیسونگ-آ. توی رقصِ شما یه نوع خلوص و بیپروا بودن هست که آدم حس میکنه داری روحِ خودت رو روی استیج پهن میکنی. وقتی شنیدم قرار بود برای آلبومِ جدیدتون تست بدم، فقط میخواستم از نزدیک ببینم چطور میشه اینقدر واقعی رقصید.»
هیسونگ نفسِ عمیقی کشید. لبخندِ واقعی و پر از قدردانیای روی صورتش نقش بست. صدای دختر آنقدر صمیمی و بیادعا بود که تمامِ خستگیِ تمرینِ سنگینِ امشب را از تنش میشست.
— «مرسی که اینو گفتی، یورا...» هیسونگ صدایش را پایینتر آورد، طوری که شبیه به یک رازِ مشترک در استودیو پیچید: «ولی راستش رو بخوای، امشب توی اون پارتِ بریج... وقتی اونطور بالای سرم ایستادی و بهم نگاه کردی، منم دقیقاً همون خلوص رو توی چشمات دیدم. تو فقط با بدنت نمیرقصی، با قلبت میرقصی. و این چیزیه که هیچ مربیای نمیتونه به کسی یاد بده.»
گونههای سپیدِ یورا در آن نورِ کم، سرخیِ ملایمی گرفت، اما این بار سرش را پایین نینداخت. هر دو برای چند لحظه در سکوتی مطبوع و لبریز از فهمِ متقابل غرق شدند. فاصلهی بینِ یک «ستارهی بزرگ» و یک «طرفدارِ تازهکار» در آن گوشهی تاریکِ استودیو کاملاً فروریخته بود؛ حالا فقط دو هنرمند بودند که در میانهی مسیرِ سختِ خلقِ یک اثر، پناهگاهِ کوچکی برای آرامشِ خاطرِ یکدیگر پیدا کرده بودند.
سنگینیِ سکوتِ مطبوعی فضای استودیو را پر کرده بود. تنها منبعِ نور، هالوژنهای کمفروغِ حاشیهی سقف بود که سایههای کشیده و آرامی را روی پارکتِ چوبی میانداخت. بوی عطرِ تلخِ هیسونگ با رایحهی خنک و ملایمِ تمرین در هم آمیخته بود و عرقِ روی پیشانیشان، گواهی بر ساعتها تلاشِ بیوقفه میداد.
هیسونگ بطریِ آبش را روی میزِ کوچکِ گوشهی سالن گذاشت، نفسِ عمیقی کشید و به سمتِ کیفش رفت. نگاهی به ساعت انداخت؛ عقربهها از نیمهشب گذشته بودند، اما در آن حبابِ خلوت، زمان معنای خود را از دست داده بود.
برگشت و نگاهش به یورا افتاد که داشت با انگشتانِ باریکش بندِ کولهپشتیاش را مرتب میکرد. خستگی در تمامِ اجزای صورتش دیده میشد، اما درخششِ عجیبی از رضایت و آرامش هنوز در چشمهای درشت و مشکیاش موج میزد. آن خالِ کوچک روی پلِ بینیاش و سایهی محوِ زیرِ چشمش، زیرِ آن نورِ موضعی، بیش از پیش به چشم میآمدند.
هیسونگ چند قدمی به سمتش برداشت. صدایش در فضای خالیِ سالن، بم، گرم و نزدیک پیچید: — «برای امشب دیگه کافیه..»
یورا سرش را بلند کرد، نگاهی به چشمهای مطمئنِ هیسونگ انداخت و با لبخندی که رنگِ حجب و حیا داشت، سر تکان داد: — «ممنونم... تمرینِ امشب خیلی کمکم کرد. احساس میکنم تازه دارم میفهمم ریتمِ اصلیِ کار چطور باید باشه.»
هیسونگ لبخندی زد؛ لبخندی که رگههایی از یک تحسینِ واقعی در آن جریان داشت. دستش را توی جیبِ گرمکناش برد و با لحنی ملایم برنامهی روزهای بعد را مرور کرد: — «تمرینِ بعدیمون... جلسهی بعدی رو میذاریم سهشنبهی همین هفته، ساعتِ پنج عصر. موافقی؟»
— «بله، حتماً. سهشنبه میبینمتون.»
یورا ادای احترامِ کوتاهی کرد و به سمتِ درِ خروجی رفت. دستگیره را پایین کشید. با باز شدنِ در، هوای خنک و پاییزیِ راهروی بیرونی به درونِ استودیو خزید و بوی چوب و عرق را شکست. یورا پیش از آنکه بیرون برود، برای آخرین بار برگشت، نگاهی قدرشناسانه به هیسونگ انداخت و با زمزمهی «خسته نباشید» درِ سنگین را پشتِ سرش بست.
صدای کلیکِ آرامِ قفلِ در در سکوتِ سالن پیچید و هیسونگ را در تنهاییِ عمیق و افکارِ خودش رها کرد.
او حالا تنها مانده بود. به آینهی قدیِ روبهرو خیره شد؛ جایی که تا چند لحظه پیش، بازتابِ سایهها و رقصِ مشترکشان در آن تکثیر میشد. دستش را بالا آورد، روی شانهاش کشید — همان جایی که قرار بود لمسِ آن شبحِ خیالانگیز بنشیند — و با قلبی که هنوز ریتمِ مبهم و تیرهمزاجِ خاطراتِ گذشته و چهرهی یورا در آن میتپید، آرام سوی درِ خروجی قدم برداشت.
شب، سنگین و خنک بر دیوارهای صامت خیمه زده است؛ جایی که هوایش هنوز آبستنِ عطری آشناست. عطری با اصالتِ برف و کاج که انگار همین چند ساعت پیش از میانِ همین راهروهای خالی عبور کرده است. چه پارادوکسِ تلخی است زیستن در فضایی که روزگاری دو سایه در آن در هم میتنیدند و هر روز، نفس به نفس گره میخورد، اما حالا حتی شانسِ یک تلاقیِ اتفاقی، یک برخوردِ چند ثانیهای را هم از تو دریغ میکند. او رفته است، اما ردِ پایش بر ریههای این بنا هنوز باقیست.
و در میانِ این قحطیِ مطلقِ حضور، تماشای تداعیِ محوِ او در چهرهای دیگر، همزمان مرهم و خنجر است. نگاه کردن به رخسارهای تازه که تضادِ سپیدی و تیرگیاش یادآورِ همان پناهگاهِ قدیمی و یخزده است، حسِ عجیبی از تسکین به همراه دارد. انگار پس از ماهها حبس کردنِ نفس در سینهای آوارشده، ناگهان روزنهای کوچک باز میشود تا هوایی برای دم کشیدن فراهم گردد. برای یک لحظه، بودن در حضورِ این «شباهت»، التهابِ روح را آرام میکند؛ انگار آن تاریکیِ بیانتها، بازتابی بیرمق اما تسلیبخش از خود به جای گذاشته است.
اما این تسکین، فریبکارانهترین رنجِ جهان است. سهمگینتر از هر چیز، همان حقیقتی است که روح را میخراشد: این چهره، هرچقدر هم بینقص و پر از امضاهای ظریفِ یادآوری باشد، «او» نیست. تماشای انعکاسی که فقط طنینی محو از یک حقیقتِ دستنیافتنی است، آتشِ حسرت را تیزتر میکند. این حضورِ تازه، فقط یک مدیوم است، سایهای عبوری که کمی از خنکیِ آن نگاهِ اصلی امانت گرفته، اما جانِ آن را در سینه ندارد. و این دانستگی که هیچکس در این جهان نمیتواند جای خالیِ آن حقیقتِ بیبدیل را پر کند، استخوانهای صبر را خرد میکند.
دلتنگی، شبیه به طوفانی زیرپوستی، ریشهها را میسوزاند؛ طوفانی که تشنهی سوگواری است، تشنهی آنکه گوشهای تاریک پیدا کند و تمامِ این بارِ سنگین را از چشمها فروبریزد. اما بیرحمیِ زمان و شتابِ بیوقفهی زندگی، حتی حقِ این سوختنِ آرام را هم سلب کرده است. مهلتی برای اشک نیست، زمانی برای مکث در میانِ غبارِ خاطرات وجود ندارد. باید روی پا ایستاد، ریتم گرفت و در برابرِ نورها نقش آفرینش زد، در حالی که در باطن، قلبی تیر میکشد که حتی فرصت ندارد برای ویرانیِ خودش عزاداری کند.
زیستن در این میان، راه رفتن روی تیغهی باریکِ یک خوابِ اشتباه است: استشمامِ عطری جامانده در راهروهای خالی، چشم دوختن به نگاهی که تنها نقشی از اوست، و دویدن در مسیری که هر قدمش، بیرحمیِ فاصلهها را به رخ میکشد.
فقط دو روز تا اجرای نهایی باقی مانده بود. استودیوی تمرین، برخلافِ روزهای پرالتهاب و سنگینِ گذشته، حالا در آرامشی عمیق و ملایم فرو رفته بود. همهچیز بوی تکامل میداد؛ نورها تنظیم شده بودند و رقص به حافظهی عضلانیِ هر دو نفرشان نفوذ کرده بود.
هیسونگ در مرکزِ سالن روی زمین نشسته بود و داشت بندِ کتانیهایش را میبست که صدای کلیکِ دستگیرهی در، سکوتِ سالن را شکست.
همراه با باز شدنِ در و ورودِ یورا، جریانی از هوای راهرو به داخلِ استودیو خزید. هیسونگ هنوز سرش را بالا نیاورده بود که رایحهای نامرئی اما به شدت سنگین، مستقیماً به قفسهی سینهاش کوبید.
بوی تلخ و سردِ چوبِ سدر که با خنکیِ یخیِ وانیل و رگههایی از فلفلِ صورتی در هم آمیخته بود.
قلبِ هیسونگ برای یک میکروثانیهی کشدار از حرکت ایستاد. ریههایش منقبض شدند و خون در رگهایش یخ زد. این یک تشابهِ تصادفی در دنیای عطرها نبود؛ این دقیقاً، مو به مو و نت به نت، همان عطری بود که خودش ماهها پیش برای سونگهون خریده بود. عطری که در تمامِ آن روزهای پیش از جداییشان، روی لباسها، روی شالگردن و در آغوشِ سونگهون جا خوش کرده بود. برخوردِ این رایحهی مطلقاً آشنا با حضورِ دختری که خودش شبحِ محوی از چهرهی سونگهون بود، ضربهای بیرحمانه و ویرانگر به روانِ هیسونگ وارد کرد.
برای لحظهای کوتاه، زمان متوقف شد. هیسونگ حس کرد استودیو دورِ سرش میچرخد. چطور ممکن بود جهان اینگونه با بیرحمی، تمامِ تکههای پازلِ دلتنگیاش را در قالبِ این دختر جمع کند؟
اما هیسونگ یک هنرمندِ بالغ و استادِ مهار کردنِ ویرانیهای درونی بود. پیش از آنکه یورا قدمِ سوم را به داخلِ استودیو بردارد، هیسونگ تمامِ آن طوفانِ سهمگین را پشتِ یک نقابِ حرفهای دفن کرد. آبِ دهانش را به سختی قورت داد، پلکِ آرامی زد و با چهرهای کاملاً ریلکس و لبخندی گرم از روی زمین بلند شد.
— «سلام یورا. به موقع رسیدی.»
یورا با لبخندی که حالا خیلی راحتتر و صمیمیتر از روزهای اول بود، تعظیمِ کوتاهی کرد. وقتی نزدیکتر شد، هیسونگ بدونِ اینکه اجازه دهد ذرهای لرزش در صدایش نفوذ کند، با لحنی کاملاً طبیعی و مهربان گفت: — «عطرِ خیلی خوشبویی زدی... خیلی بهت میاد.»
گونههای یورا از این تعریفِ ناگهانی و محترمانه کمی رنگ گرفت. با خوشحالیِ پنهانی لبخند زد و تشکر کرد، کاملاً بیخبر از اینکه این چند قطره عطر، چه آتشی در خاطراتِ پسری که روبرویش ایستاده به پا کرده است.
هیسونگ برای اینکه ذهنش را از آن رایحهی کشنده منحرف کند، دستش را یک بار محکم به هم کوبید و با انرژیِ یک لیدرِ واقعی گفت: — «خب... فقط ۴۸ ساعت تا استیجِ اصلی مونده. امروز قرار نیست هیچکدوممون عرق بریزیم یا خودمون رو خسته کنیم. همهچیز بینقصه.»
هیسونگ به سمتِ سیستمِ صوتی رفت تا موزیک را با ولومِ پایینتر پلی کند و ادامه داد: — «فقط میخوایم یه مرورِ خیلی سبک داشته باشیم. پوزیشنها، نقطهی تلاقیِ نگاهمون توی پارتِ بریج، و زاویههای نور رو برای آخرین بار چک میکنیم. انرژیِ اصلیِ بدنت رو برای پسفردا نگه دار تا روی استیج منفجرش کنیم. آمادهای؟»
یورا با اطمینان سر تکان داد و در جایگاهش مستقر شد. موسیقی پخش شد، اما هیسونگ میدانست که در تمامِ طولِ این تمرینِ سبک، باید با هر دم و بازدم، با عطری بجنگد که او را به روزهای از دسترفتهاش پرتاب میکرد.
موزیک با ولومِ پایین، مثلِ نهری از نتهای کشدار و کریستالی در فضای آرامِ استودیو میلغزید. دیگر خبری از فشارِ تمرینهای سنگین یا شتابِ روزهای اول نبود؛ آنها فقط داشتند حرکات را به آراستگی «مارک» میکردند. همین ملایمتِ بیشتاب، فضایی بینهایت سیال و روان میانشان ساخته بود. یورا روی پنجهها میچرخید و هیسونگ با هر ریتم، مثلِ پارتنری که سالهاست شناور بودن در کنارِ او را تمرین کرده، زاویهی بدنش را هماهنگ میکرد. حسِ غریبگی کاملاً تبخیر شده بود و جای خود را به یک صمیمیتِ بیکلام و امنیتِ عمیق داده بود. نگاههایشان در آینهی قدی بدونِ هیچ لرزش یا اضطرابی تلاقی میکرد و تماشای این هماهنگیِ بینقص، خلوتِ دو روز مانده تا اجرا را گرم میکرد.
اما با هر چرخشِ یورا، با هر بار که دختر از چند سانتیمتریِ هیسونگ رد میشد، موجی خنک و سنگین از آن عطرِ کذایی در هوا آزاد میگشت. بوی چوبِ سدرِ تلخ و وانیلِ یخی، مثلِ دستهایی نامرئی به قفسهی سینهی هیسونگ چنگ میزدند. این رایحه، فقط یک عطرِ معمولی نبود؛ یک ماشینِ زمانِ بیرحم بود که هیسونگ را وسطِ تاریکترین و عزیزترین خاطراتش پرتاب میکرد. عطری که خودش با دستهای خودش برای سونگهون خریده بود، حالا در هوای استودیو میپیچید و ریههایش را پر میکرد. با هر دم، تصویرِ آغوشهای قدیمی، سرمای کاپشنهای زمستانی و نگاهِ اشرافیِ سونگهون در ذهنش زنده میشد.
هرچه تمرین جلوتر میرفت، این رایحهی لعنتی با خطوطِ چهرهی یورا در هم میآمیخت. تضادِ پوستِ بینهایت سپیدِ دختر، سیاهیِ موهایش و آن خالهای مینیاتوری روی پلِ بینی و زیرِ چشمش، با ردِ عطری که هوای استودیو را مسموم کرده بود، ترکیبی دیوانهکننده میساخت. یورا رفتهرفته در چشمِ هیسونگ، از یک پارتنرِ رقص فراتر میرفت؛ او داشت به زنده ترين تناسخ از چیزی تبدیل میشد که هیسونگ با تمامِ وجود عاشقانه و عمیق دلتنگش بود. وسوسهای تاریک و دردناک در رگهایش میدوید که قدمی جلوتر برود، فاصله را بشکند و خودش را در این رایحه و در این شباهتِ تسکیندهنده غرق کند.
در نیمهی پارتِ بریج، وقتی یورا طبقِ کریوگرافی چرخید و با فاصلهای نفسگیر درست روبروی هیسونگ ایستاد، سیستمِ عصبیِ هیسونگ رسماً از کار افتاد. مغزش ارور داد. زمان باز هم از حرکت ایستاد. نگاهِ یورا در نورِ ملایمِ استودیو میدرخشید و آن عطرِ تلخ، مثلِ طوفانی گردنش را طواف میکرد. هیسونگ در میانهی حرکت به کلی منجمد شد؛ دستش در هوا معلق ماند و قفسهی سینهاش از شدتِ این هجومِ حسیِ سنگین به شماره افتاد. او دیگر نمیتوانست مرزِ میانِ یورا، سونگهون و دلتنگیِ خفهکنندهاش را تشخیص دهد. خیرگیِ چشمانش روی چهرهی دختر آنقدر طولانی و پر از رنجِ پنهان شد که یورا برای لحظهای نفسش را حبس کرد؛ خیرگیِ پسری که در آشوبِ ذهنش، روی پلِ باریکی میانِ زمانِ حال و یک خاطرهی جاودانه معلق مانده بود.
سکوتِ استودیو با پلکزدنِ سنگین و نفسِ حبسشدهی هیسونگ شکسته شد. او در تقلایی نفسگیر برای مهارِ طوفانِ درونش، به سختی نگاهش را از روی چهرهی یورا کند. دستش را با حرکتی که سعی داشت بیتفاوت جلوه کند، میان موهای نمدارش کشید. — «فوقالعاده بود... واقعاً عالی بود یورا. دیگه برای امشب کافیه.» صدایش هنوز رگههایی از آن انجمادِ حسی را در خود داشت، اما لبخندی که به زور گوشهی لبش نشاند، فضا را تلطیف کرد. هیسونگ برای فرار از آن اتمسفرِ خفهکننده، پیشنهاد داد تا دستگاههای قهوهسازِ خروجیِ جنوبیِ کمپانی قدم بزنند.
راهروهای کمپانی در ساعتِ دو بامداد، شبیه به تونلهایی از جنسِ خلاء و سایه بودند. صدای برخوردِ ریتمیکِ کفشهایشان با پارکتهای صیقلی، تنها چیزی بود که در این وسعتِ بیانتها پژواک مییافت. با هر قدم، قفسهی سینهی هیسونگ بازتر میشد و نفسهایش نظمِ طبیعیِ خود را پیدا میکردند. یورا با صدایی که حالا لبریز از آرامش و خندههای ریز بود، از سرمای ناگهانیِ پاییز میگفت و هیسونگ با تکانهای سر، او را همراهی میکرد.
اما درست زمانی که به تقاطعِ راهروی غربی رسیدند، همهچیز متوقف شد. هیسونگ هنوز نپیچیده بود که جریانی از هوا، شبیه به یک سیلیِ نامرئی اما به شدت سنگین، مستقیماً به صورتش کوبید.
یک رایحه. بوی تلخِ چوبِ سدر که در سرمای وهمانگیزِ وانیلِ یخی و فلفلِ صورتی غوطهور بود. اما این بار، این عطر از تنِ یورا که در سمتِ راستش قدم برمیداشت، متصاعد نمیشد. این رایحه، چگالتر، اصیلتر و متعلق به خاستگاهِ اصلیاش بود.
قلبِ هیسونگ یک تپش را به طور کامل جا انداخت. خون در دهلیزهایش متوقف شد و سرمایی گزنده از نوکِ انگشتانِ پایش تا زیرِ پوستِ سرش دوید. نفسِ بعدیاش در نیمهی راهِ گلو خفه شد. ناخودآگاه نگاهش را در امتدادِ راهرو بالا کشید.
آنجا، در انتهای راهرو، جایی که نورِ سردِ ماهتاب از پنجرهی قدی به داخل میریخت و با هالوژنهای کمجونِ سقف تلاقی میکرد، سونگهون ایستاده بود.
قامتِ بلند و کشیدهاش، تکیه داده به دیوارِ سنگی، شبیه به تندیسی از جنسِ مرمرِ تاریک بود. دستهایش در جیبِ پالتوی بلند و مشکیاش فرو رفته بود. نورِ سردِ پنجره، زاویهی تیز و بینقصِ فکِ او را میتراشید و روی پوستِ رنگپریدهاش سایهروشنهای وهمانگیزی میساخت. چشمانش، آن دو گویِ شیشهای و تاریک، رو به جلو خیره بودند؛ خنثی، بیرحم، و لبریز از یک سرمای کشنده که حتی از این فاصله هم استخوانهای هیسونگ را میسوزاند. سونگهون آنجا بود، با همان ابهتِ دستنیافتنی، با همان حضورِ سنگینی که جاذبهی زمین را در اطرافش تغییر میداد.
یورا ناگهان لرزید. موجِ سرمایی که از حضورِ سونگهون و هوای آن بخشِ راهرو میآمد، باعث شد دستهایش را بالا بیاورد و کلاهِ هودیِ مشکی و اورسایزش را روی سرش بکشد. با این کار، چهرهاش در سایهی کلاه پنهان شد.
هیسونگ حس کرد زانوهایش در حالِ متلاشی شدن هستند. صدای تپشهای قلبش حالا شبیه به کوبشِ پتک روی سندان، در پردهی گوشش میکوبید: بوم... بوم... بوم... غریزهی بقا در هیسونگ بیدار شد. اگر یک ثانیه به چشمانِ سونگهون خیره میشد، همانجا در هم میشکست و تمامِ این ماهها تظاهر به استقلال، به خاکستر تبدیل میشد.
سرش را با شتابی کنترلشده پایین انداخت. بدنش را کاملاً به سمتِ یورا متمایل کرد، طوری که شانه به شانهی دختر شد. دستهایش را در هوا به حرکت درآورد و با صدایی که تمامِ تلاشش را میکرد تا نلرزد، شروع به بافتنِ یک دیالوگِ کاملاً دروغین کرد: — «یورا، اون انتقالِ وزن توی ثانیهی پنجاه باید خیلی نرمتر باشه. فردا به وو-جین میگم بیسِ اون قسمت رو بالاتر ببره تا... تا راحتتر بتونی روی ضرب، فرود بیای...»
کلمات از دهانش خارج میشدند، اما خودش هیچکدام را نمیشنید. تمامِ حواسِ هیسونگ در پوستش جمع شده بود؛ پوستی که هر میلیمتر نزدیک شدن به سونگهون را حس میکرد.
فاصلهشان به سه متر رسید... دو متر... یک متر. نفسِ هیسونگ قطع شد. آنها دقیقاً از کنارِ سونگهون عبور کردند. در آن کسری از ثانیه، هیسونگ میتوانست گرمای بدنِ سونگهون را از زیرِ پالتوی مشکیاش حس کند. میتوانست صدای نفسکشیدنِ آرام و بیصدای او را بشنود. بوی عطرِ سونگهون مثلِ طنابی دورِ گردنِ هیسونگ پیچید و او را تا مرزِ خفگی برد، اما هیسونگ حتی یک میلیمتر سرش را نچرخاند. چشمهایش را روی کتانیهای یورا قفل کرده بود و با قدمهایی که از فرطِ فشار سنگین شده بودند، از آن نقطهی مرگبار گذشت.
در سمتِ دیگر، سونگهون در ثانیههای اولِ این تقاطع، مثلِ یک دیوارِ یخی، مطلقاً بیحرکت بود. حتی پلک هم نزد. اما درست زمانی که موجِ هوای ناشی از عبورِ هیسونگ و یورا به او خورد، ماهیچههای گردنش منقبض شدند.
سونگهون سرش را چرخاند. حرکتی بسیار کُند، حسابشده و سنگین.
چشمانِ تاریکش به پشتِ سرِ هیسونگ که در حالِ دور شدن بود، نگاه نکرد. نگاهِ سونگهون، شبیه به لیزری برنده، مستقیماً روی قامتِ دختری قفل شد که کلاهِ هودیِ مشکی را روی سر کشیده بود و دوشادوشِ هیسونگ قدم برمیداشت.
در همان لحظه، بوی عطری که از میانِ بافتِ لباسِ یورا به هوا بلند شده بود، به مشامِ سونگهون رسید. سونگهون نفسِ عمیقی کشید. انتظار داشت بوی عرق، بوی قهوه یا عطرِ تلخِ همیشگیِ هیسونگ را حس کند، اما چیزی که ریههایش را پر کرد... عطرِ خودش بود.
همان رایحهای که هیسونگ در آن زمستانِ کذایی برایش خریده بود. نگاهِ سونگهون روی سایهی دختر ثابت ماند. مردمکهایش کمی گشاد شدند و سپس به آرامی تنگ و برندهتر گشتند. یک سکوتِ مسموم در ذهنِ سونگهون شکل گرفت و افکاری تاریک، شبیه به مارهایی لزج، در سرمای مغزش شروع به خزیدن کردند. این دختر کیه؟
دندانهای سونگهون روی هم فشرده شدند؛ آنقدر محکم که خطِ فکش به وضوح بیرون زد. او در سکوتِ مطلقِ راهرو ایستاده بود، اما در اعماقِ چشمانش، طوفانی از حسادتِ تاریک، مالکیتِ سرکوبشده و جنونی که تازه بیدار شده بود، در حالِ شکلگیری بود. بوی عطر، مثلِ یک امضای دزدیدهشده در فضا معلق بود و سونگهون تا زمانی که قامتِ آن دو در انتهای راهرو در تاریکی فرو نرفت، چشم از آنها برنداشت.