"Ride Or Die"
teexioخاموشیِ نسبیِ راهروی خلوتِ کمپانی بعد از یک روزِ پرتنشِ تمرین، اتمسفرِ سنگین و لایهلایهای داشت. صدای گامهای آرامِ هیسونگ روی سرامیکهای صیقلی، با هومِ یکنواختِ سیستمِ تهویه و عطرِ تلخِ قهوهای که در دست داشت در هم میآمیخت. او در مرکزِ نگاههایی قرار داشت که هرکدام وزن، نیت و عمقِ متفاوتی داشتند.
خیلیها در اطرافش سکوت میکردند. بچههای گروهِ رقص، تیمِ جدیدِ استودیو و حتی کارمندانی که احترامش را نگه میداشتند، هرگز مرزهای این خلوتِ تازه را نمیشکستند. نامِ انهایپن شبیه به یک بلورِ ظریف و گرانبها در هوای میانشان معلق میماند؛ همهچیز را دربارهاش میدانستند، اما هیچکس انگشتش را روی آن موضوعِ حساس نمیگذاشت تا مبادا فضایی ترک بخورد.
اما همهچیز به این مراعاتِ ملایم ختم نمیشد. همیشه آدمهایی بودند — چه در لایههای اداریِ کمپانی و چه در رفتوآمدهای پشتِ صحنه — که فضولی و بیپروا بودنشان را پشتِ نقابِ "احوالپرسیِ حرفهای" پنهان میکردند. نگاههای مستقیم، صریح و پرویی که بیهیچ ملاحظهای سوالِ ممنوعه را پرتاب میکردند: — «واقعاً خودت خواستی بری؟ یا کمپانی مجبورت کرد و مسیرت رو جدا کرد؟»
هیسونگ هر بار بدونِ اینکه پلک بزند، خطی بر پیشانیاش بیافتد یا لحنش دگرگون شود، با همان صدای آرامی که شبیه به یک دیواِ دفاعیِ نرم بود، جواب میداد: «یک تصمیمِ دوطرفه بود. بعد از مشورتهای طولانی و صلاحدیدِ هر دو طرف به این نتیجه رسیدیم که این مسیر برای همهمون بهتره.»
کلماتش شستهرفته، قاطع و بینقص بودند. اما نکتهی عمیقتر این بود که این جملات فقط یک دیپلماسیِ رسانهای برای بستنِ دهانِ دیگران نبود؛ خودِ هیسونگ هم کمکم باور کرده بود که همهچیز کاملاً با خواست و ارادهی خودش رخ داده است.
وقتی او از فاصلهای دورتر، شبیه به یک ناظرِ شخصی و بیطرف به این پروسه نگاه میکرد، واقعاً همهچیز همینطور به نظر میرسید. جلساتِ رسمی، گفتگوهای طولانی در اتاقهای کنفرانسِ شیشهای، امضاهای نهایی روی کاغذهای سفید و بیانیههایی که با لحنی سرد اما محترمانه تنظیم شده بودند. در زاویهی دیدِ هر آدمِ غریبهای، این یک جداییِ بالغانه، منطقی و خودخواسته بود.
او ترجیح میداد به همین نسخه از داستان ایمان داشته باشد. پنهان کردنِ پیچیدگیها یا اجبارهای ناخواسته در زیرِ این واقعیتِ خودساخته، به روحش اجازه میداد تنفس کند.
هیسونگ کنارِ پنجرهی بزرگِ راهرو ایستاد. جرعهای از قهوهی سردش نوشید و به شیشهای خیره شد که بازتابِ چهرهی خودش و تاریکیِ رویابافِ انتهای آگوست را در هم میآمیخت. شاید در اعماقِ ذهنِ او، تکههای ناگفتهای وجود داشت، اما باور کردنِ اینکه "این انتخابِ خودم بود"، امنترین پناهگاهی بود که برای خودش ساخته بود. این حقیقتِ بازسازیشده به او اجازه میداد هر روز بدونِ کینه بیدار شود، روی کفپوشِ استودیو پا بکوبد و با غرور، مسیرِ مستقلش را جلو ببرد.
اتاقِ جلساتِ تیمِ هنری در گرگومیشِ غروب، هوایی آرام و لبریز از عطرِ عمیقِ اسپرسو داشت. روی میزِ کنفرانسِ بزرگ، لپتاپهای روشن، نمونهرنگهای چاپشده و استوریبوردهای مربوط به برنامههای تبلیغاتیِ پس از انتشارِ آلبوم در سپتامبر پهن شده بود. نورِ زرد و موضعیِ چراغهای سقفی، روی تصاویری از استیجها و نورپردازیهای پیشنهادی میتافت.
هیسونگ تکیهاش را به صندلیِ چرمی داده بود. یک دستش زیرِ چانهاش بود و با دستِ دیگر ماگِ گرمش را نگه داشته بود. تمامِ حواسش به توضیحاتِ کارگردانِ هنریِ پروژه بود — مردی جوان، خوشذوق و بااستعداد که مسئولیتِ خلقِ اتمسفرِ بصریِ اجراهای زنده را بر عهده داشت.
کارگردانِ هنری در حالی که با انگشت روی یکی از اسلایدهای استوریبورد زوم میکرد، سرش را بالا آورد و مستقیم به هیسونگ نگاه کرد:
— «هیسونگ-آ، به این چیدمان نگاه کن. معمولاً برای آرتیستهای مردِ سولو، الگوی استاندارد و امن اینه که تمامِ تیمِ رقصندههای پشتِ سر هم مرد باشن. یه حرکتِ یکدست، قوی و مردانه که تصویرِ همیشگی رو میسازه. اما برای این تراک... میخوام یه ریسکِ قشنگ بکنیم.»
او تبلت را کمی به سمتِ هیسونگ چرخاند. طرحهای خطیِ اولیه، زوایای بدنِ دو رقصنده را در میانِ نورپردازیِ موضعی نشان میداد.
— «تصور کن برای این استیجِ خاص، از یه رقصندهی زن استفاده کنیم. نه به عنوانِ یه کریوگرافیِ سادهی دونفره، بلکه به عنوانِ نقشی که بتونه تضادِ حرکت، ظرافت و آناتومی متفاوتی رو روی استیج خلق کنه. این حضور میتونه فضایی خیلی پویاتر و پر از تعلیقِ دراماتیک به اجرا بده؛ چیزی که مخاطب اصلاً در اجراهای سولو انتظارش رو نداره.»
سکوتِ کوتاهی در اتاق افتاد. یکی دو نفر از اعضای تیمِ ایدهپردازی با کمی تردید به هم نگاه کردند؛ تغییرِ الگوی همیشگیِ استیجها همیشه حساسیتهای خودش را داشت. همه منتظرِ واکنشِ هیسونگ بودند.
در گذشته، شاید هیسونگ در برابرِ چنین پیشنهادی کمی محتاطانه رفتار میکرد، یا مدام نگرانِ بازخوردهای بیرونی و قضاوتهای چارچوبدار میشد. اما حالا، هیسونگِ جدید، هنر را از زاویهی دیگری میدید. او نگاهی دقیق به طرحهای روی صفحه انداخت. ذهنش بلافاصله ریتمِ آهنگ، لحنِ موسیقی و حرکاتی که میتوانست با این ترکیب شکل بگیرد را بازسازی کرد.
هیسونگ ماگش را روی میز گذاشت، کمی به جلو خم شد و با صدایی آرام و منطقی گفت: — «اگه کریوگرافی حسِ تصنعی نداشته باشه و واقعاً در خدمتِ فرم و فضاسازیِ قطعه باشه... من مشکلی باهاش ندارم. اتفاقاً میتونه بافتِ حرکتیِ قشنگی بسازه.»
کارگردانِ هنری لبخندِ رضایتبخشی زد. هیسونگ ادامه داد: — «مهم اینه که برمیگرده به روانِ حرکتها و شیمیِ بینِ رقصندهها. اگه بتونیم روایتی رو در بیاریم که توش حضورِ او نقشِ مکملِ موزیک باشه، به نظرم ایدهی شجاعانه و متفاوتیه. تمریناتش رو شروع کنیم ببینیم چطور از آب درمیاد.»
هیچ مخالفتِ سخت یا گاردِ دفاعی در کار نبود. هیسونگ حالا با آرامش و اعتمادبهنفسِ کاملی که از استقلالِ تازهاش سرچشمه میگرفت، ایدهها را بر اساسِ ارزشِ هنریشان میسنجید. او آماده بود تا مرزهای تکراریِ گذشته را بشکند و روی استیجهای سپتامبر، ابعادِ تازهای از خودش را به نمایش بگذارد.
پس از تاییدِ آرام و بیحاشیهی هیسونگ، موجی از رضایتِ پنهان در اتاقِ کنفرانس جریان پیدا کرد. صدای فنِ خنککنندهی لپتاپها و برخوردِ نرمِ قطراتِ بارانِ پاییزی به شیشههای ضخیمِ اتاق، تنها موسیقیِ متنِ آن لحظات بود.
کارگردانِ هنری با تهِ خودکارِ فلزیاش ضربهی آرامی به لبهی میزِ چوبی زد و در حالی که نگاهش را از روی استوریبوردها به چشمهای هیسونگ میدوخت، با لحنی سنجیده پرسید: — «حالا که با اصلِ ایده موافقی، کسی توی ذهنت هست؟ برای استیجی با این سطح از ظرافت، شیمیِ بینِ تو و اون رقصنده باید بینقص باشه. حضورِ فیزیکیِ راحتی میطلبه. کسی هست که قبلاً باهاش کار کرده باشی، یا حداقل از لحاظِ انرژی باهاش احساسِ راحتی و امنیتِ روی استیج رو داشته باشی؟»
سوالِ او در هوای نیمهتاریکِ اتاق معلق ماند. هیسونگ نگاهش را از صفحهی روشنِ تبلت گرفت و به بخارِ محوی که از قهوهی نیمهگرمش بلند میشد خیره شد. سکوتِ او طولانی نبود، اما در همان چند ثانیه، ذهنش در میانِ خاطرات و چهرههای آشنا جستجو کرد.
واقعیت این بود که در تمامِ آن سالهای گذشته، جهانِ حرفهایِ او در یک چارچوبِ مشخص، درونِ حبابِ انهایپن و میانِ همتیمیهای پسر خلاصه شده بود. فرصتِ چندانی برای ایجادِ ارتباطاتِ حرفهایِ نزدیک و صمیمی خارج از آن دایرهی امن وجود نداشت. حالا که در نقطهی شروعِ مستقلِ خودش ایستاده بود، نامِ هیچ رقصندهی زنی که بتواند آن سطح از راحتی و پیوندِ هنریِ بیدردسر را برایش تداعی کند، در ذهنش جرقه نزد.
او نفسِ عمیقی کشید. بوی اسپرسوی تلخ و کاغذهای چاپشده در ریههایش نشست. با آرامشی که حالا به بخشِ جداییناپذیری از شخصیتِ جدیدش تبدیل شده بود، سرش را به آرامی تکان داد و گفت: — «راستش رو بخواید... در حالِ حاضر اسم شخصِ خاصی به ذهنم نمیرسه. دایرهی آدمهایی که تا الان باهاشون روی استیج تا این حد نزدیک بودم، محدود بوده و کسی نیست که بتونم با قاطعیت بگم برای این نقش بینقصه.»
کارگردانِ هنری و یکی دیگر از اعضای تیم با درکِ متقابل سر تکان دادند. این مسئلهای نبود که بنبست ایجاد کند؛ فقط یک قدمِ دیگر در پروسهی تولید بود.
هیسونگ کمی در صندلیِ چرمیاش جابهجا شد. نورِ زردِ چراغِ مطالعه روی خطِ فکِ زاویهدارش سایه انداخته بود. او با یادآوریِ فضای گرم و بیریای تمریناتِ اخیرش، لبخندِ کمرنگی زد و راهِحلِ منطقیاش را پیشنهاد داد: — «اما نیازی نیست نگرانِ این بخش باشیم. من به بچههای گروهِ رقصمون خیلی اعتماد دارم. رقصندههای مردی که الان باهاشون کار میکنم، سالهاست تو این صنعت نفس میکشن و دایرهی ارتباطاتشون خیلی وسیعتر از منه. اونا دقیقاً وایبِ کارِ من و فرمِ حرکتهام رو تو این چند وقت شناختن.»
هیسونگ ماگش را روی میز گذاشت و با صدایی که رگههایی از یک رهبریِ منعطف و بالغ در آن موج میزد، ادامه داد: — «فردا تو استودیو باهاشون صحبت میکنم. ازشون میخوام که با توجه به ریتمِ آهنگ و فضایی که مدنظرمونه، یکی دو نفر رو که هم از نظر تکنیک قوی باشن و هم انرژیِ خوبی برای همکاری داشته باشن، پیشنهاد بدن. وقتی پیداش کردیم، برای چند جلسه تمرینِ تستی دعوتش میکنیم تا ببینیم هماهنگیِ حرکتیمون چطور پیش میره.
هروقت روندش مشخص شد و به نتیجه رسیدیم، سریعاً بهتون خبر میدم که طراحیِ لباس و نورپردازیهاش رو فیکس کنید.»
کارگردانِ هنری با لبخندی حاکی از رضایت، خودکارش را چرخاند و کنارِ طرحِ روی میز تیکِ کوچکی زد: «عالیه. پس این بخش رو میسپریم به خودت و تیمت.»
همهچیز در این جلساتِ عصرگاهی به دور از هرگونه تنش یا پیچیدگیِ فرساینده پیش میرفت. هیسونگ به صندلیاش تکیه داد و نگاهش را به بارانِ بیدلیلِ پشتِ پنجره دوخت. او حالا نه تنها مسیرِ خودش را انتخاب میکرد، بلکه با اعتمادی که به آدمهای جدیدِ زندگیاش داشت، قطعاتِ این پازلِ بزرگ را با صبر و زیبایی کنارِ هم میچید. هیچ ترسی از تجربههای جدید نبود؛ تنها یک انتظارِ شیرین برای خلقِ هنری بود که تماماً متعلق به خودش به نظر میرسید.
هوای داخلِ استودیوی بزرگِ تمرین در آن عصرِ پاییزی، آمیخته به حسِ گنگ و مطبوعی از انتظار بود. نورِ نرمِ خورشید که از پنجرههای مرتفعِ سقفی به داخل مورب میتابید، ذرههای ریزِ گرد و غبارِ معلق در هوا را مثلِ پولکهای طلایی درخشان میکرد. بوی عمیقِ چوبِ واکسخوردهی کفپوش با عطرِ ملایمِ قهوههای سردِ روی پیشخوان در هم آمیخته بود و انعکاسِ گامها روی آینههای سرتاسری، فضای سالن را وسیعتر و رازآلودتر جلوه میداد.
هیسونگ گوشهای از سالن روی کاناپهی چرمیِ سیاه نشسته بود، تکیه داده و گرمکنِ خاکستریاش را تا زانو بالا کشیده بود. با صدای باز شدنِ درِ سنگینِ استودیو، صدای خنده و گپزدنهای چند نفر در سکوتِ سالن پیچید. سه نفر از بچههای اصلیِ گروهِ رقصِ او، همراه با سه دخترِ جوان وارد شدند. حضورِ آنها ناگهان اتمسفرِ مردانه و یکنواختِ سالن را دگرگون کرد و موجی از انرژیِ تازه را با خود به داخل کشاند.
هیسونگ لبخندی زد و از روی کاناپه بلند شد. یکی از رقصندهها که پسری قدبلند به نام «ته-مین» بود، جلوتر آمد و دختری با موهای کوتاه و بلوندِ خاکستری را که استایلِ ورزشیِ جسورانهای داشت، به سمتِ جلو هدایت کرد. — «هیسونگ، این "جیا" ست. قبلاً تو چندتا پروژهی هیپهاپ با هم کار کردیم. کنترلِ بدنش روی بیتهای سنگین عالیه.» جیا با اعتمادبهنفسِ کامل تعظیمِ کوتاهی کرد و با صدایی رسا گفت: «سلام سانبهنیم! خیلی خوشحالم که اینجام.»
رقصندهی دوم، دختری قدبلند با پوستی برنزه و نگاهی تیز را معرفی کرد: — «و ایشون هم "سوجین". انعطافپذیریش تو سبکِ معاصر بینظیره. فکر کردم برای اون بخشِ دراماتیکِ کریوگرافی فوقالعاده بشه.» سوجین هم با لبخندی حرفهای و گرم ادای احترام کرد. هیسونگ با آرامش سر تکان داد و گفت: «خوش اومدید بچهها. مرسی که وقت گذاشتید بیاید اینجا.»
اما نگاهِ هیسونگ ناخودآگاه روی نفرِ سوم متوقف شد. او کمی عقبتر از معرفِ خودش — پسری به نام «وو-جین» — ایستاده بود. دختری با پوستی بسیار سفید و بیآلایش، و چشم و ابروانی مشکی و کشیده که تضادِ بصریِ فوقالعاده زیبا و خیرهکنندهای روی چهرهاش ساخته بود. موهای سیاه و لختش پشتِ سرش بسته شده بود، اما چند تارِ باریک دورِ صورتش رها بود و با هر نفسِ نامنظمی که میکشید، تکان میخورد. برعکسِ دو دخترِ دیگر، او کاملاً در استرس غرق بود. انگشتانِ باریکش مدام لبهی آستینِ تیشرتِ مشکیِ گشادش را میفشردند و نگاهش مدام روی کفپوشِ چوبی میچرخید.
وو-جین با شیطنت خندید، دستش را پشتِ شانهی دختر گذاشت و او را کمی جلو آورد: — «و اما این جواهرِ تازهکار... اسمش "یورا" ست. شاید تجربهی استیجهای خیلی بزرگ رو نداشته باشه، اما وقتی میرقصه کلاً یه آدمِ دیگه میشه.» وو-جین مکثی کرد و با نیشخند ادامه داد: «البته الان یه مقدار دستوپاشو گم کرده... چون یکی از طرفدارای قدیمیه توئه هیسونگ. تو راه که میاومدیم داشت از استرس میمرد!»
رنگِ نگاهِ هیسونگ با شنیدنِ این حرف نرمتر شد. یورا که حالا از خجالت گونههای سپیدش کاملاً گلگون شده بود، با دستپاچگی تعظیمِ عمیقِ نود درجهای کرد و صدایش کمی لرزید: — «سلام! باعثِ افتخاره که از نزدیک میبینمتون... من تمامِ کارهاتون رو دنبال میکنم.»
هیسونگ با همان درایت و لحنِ بالغی که حالا جزئی از شخصیتش شده بود، قدمی به جلو برداشت تا فاصلهی رسمی را بشکند. با صدایی آرام و اطمینانبخش گفت: — «نیازی به این همه استرس نیست یورا. اینجا هیچکس قرار نیست قضاوت بشه. ما فقط میخوایم ببینیم ریتمِ آهنگ با کدوم یکی از شما همخوانیِ بهتری داره. نفسِ عمیق بکش و فقط از موزیک لذت ببر.»
یورا نگاهِ قدردانی به هیسونگ انداخت و زیرِ لب «چشم» آرامی گفت.
هیسونگ به سمتِ سیستمِ صوتی رفت: «خب بچهها، فرمالیته بسه. وو-جین، ته-مین... شماها کریوگرافی رو بلدید. کنارِ پارتنرهاتون بایستید و فعلاً با ریتمِ کند، حرکاتِ پایه رو باهاشون مرور کنید تا فضا دستشون بیاد.»
با پخش شدنِ اولین نتهای ملایمِ آهنگ از اسپیکرهای استودیو، فضای سالن تغییر کرد. صدای کشیده شدنِ نرمِ کفشها روی چوب و شمارشِ «یک، دو، سه، چهارِ» پسرها که دختران را هدایت میکردند، در هم آمیخت. هیسونگ به دیوارِ آینهای تکیه داد و با دقت تماشا کرد.
جیا پرقدرت بود و سوجین انعطافِ بینقصی داشت. اما وقتی نگاهش به یورا افتاد، متوجهِ معجزهی کوچکی شد. وو-جین داشت زاویهی چرخشِ شانه را به او نشان میداد. با آغازِ حرکت، آن دخترِ مضطرب و خجالتی ناپدید شد. اضطرابِ یورا با اینکه کاملاً نابود نشده بود، اما در دلِ ریتمِ آهنگ به یک ظرافتِ شکننده و حیاتی تبدیل شد. خطوطِ حرکتیاش فوقالعاده تمیز و روان بودند. انگار آن حسِ فنبودن و احترامِ عمیقی که به هیسونگ داشت، باعث میشد حرکاتش با یک نوع حسِ پرستش و لطافتِ خاص همراه شود.
در آن نورِ مایلِ بعدازظهر، تضادِ میانِ حجب و حیای ذاتیِ یورا و زیباییِ اصیل و متمایزش وقتی در موسیقی غرق میشد، تصویری خلق کرده بود که هیسونگ نمیتوانست چشم از آن بردارد. این دقیقاً همان حسِ دراماتیک و زندهای بود که برای استیجِ آلبومِ جدیدش به دنبالش میگشت؛ چیزی که هیچگاه مصنوعی به نظر نمیرسید.
موزیکِ با آن بیسِ سنگین و ریتمِ عمیقش، چند بارِ دیگر در فضای وسیعِ استودیو طنینانداز شد. صدای سایشِ ریتمیکِ کفشهای ورزشی روی چوب، با شمارشِ هماهنگِ پسرها ترکیب شده بود. نورِ طلاییِ خورشید حالا مایلتر شده و سایههای بلندی از بدنهای در حالِ حرکت روی آینههای قدی میساخت.
هیسونگ مدتی در سکوت تماشا کرد، اما او دیگر آن آیدلی نبود که از دور با نگاهی سرد و قضاوتگر به همهچیز نظارت کند. موسیقی در رگهایش میکوبید و انرژیِ روان در سالن او را به سمتِ خودش میکشید. لبخندِ محوی زد، از دیوارِ آینهای فاصله گرفت و با قدمهایی سبک به میانِ استودیو رفت.
— «بسیار خب بچهها، بیاید این بار با هم بریم. نیازی به کمالگرایی نیست، فقط میخوام جریانِ حرکت بینمون رو حس کنم.»
حضورِ او در مرکزِ سالن، بلافاصله لایهای از صمیمیتِ گرم و حرفهای را به فضا تزریق کرد. هیسونگ ابتدا کنارِ «جیا» و «ته-مین» قرار گرفت؛ با انرژیِ تند و جسورانهی آنها همراه شد و با یک هایفایوِ پرصدا در میانهی حرکت، خنده را به لبهایشان آورد. سپس به سمتِ «سوجین» چرخید و با انعطافِ نرمِ او در یک حرکتِ چرخشی هماهنگ شد. او با هر قدم، فاصلهی نامرئیِ میانِ «ستاره» و «رقصندههای آزمایشی» را میشکست و خودش را به عنوانِ قطعهای از همین پازلِ تیمی نشان میداد.
وقتی نوبت به بخشِ پایانیِ کریوگرافی رسید، هیسونگ به آرامی جای «وو-جین» را گرفت و درست روبروی «یورا» ایستاد. یورا که با دیدنِ نزدیک شدنِ هیسونگ دوباره موجی از استرس در قفسهی سینهاش دویده بود، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت و نگاهش به سرعت روی کفپوشِ چوبی قفل شد. لرزشِ بسیار خفیفی در شانههایش پیداست و انگار تمامِ آن ظرافتِ شجاعانهای که چند لحظه پیش داشت، زیرِ سایهی حضورِ مستقیمِ الگوی هنریاش در حالِ محو شدن بود.
هیسونگ اما عجلهای نکرد. ریتمِ حرکتش را کندتر کرد، با مهربانی و ملایمتی که از یک درکِ عمیق سرچشمه میگرفت، کمی به جلو خم شد تا در زاویهی دیدِ دختر قرار بگیرد. با صدایی که از میانِ بیسِ موزیک شبیه به یک زمزمهی امن و حمایتگر به گوش میرسید، گفت: — «یورا... به پاهات نگاه نکن. اونا راهشون رو بلدن. به من نگاه کن.»
یورا آبِ دهانش را به سختی قورت داد و پلکهای لرزانش را بالا کشید. تلاقیِ نگاهِ تاریک و مضطربِ او با چشمانِ آرام، مطمئن و گرمِ هیسونگ، مثلِ آبی بود که روی آتشِ اضطرابش ریخته شد.
هیسونگ بعد از اینکه نگاهِ یورا را گرفت؛ از روی احترام به حریمِ دخترِ تازهکار نگاهش را از او گرفت و به کف زمین نگاه انداخت تا دختر احساس راحتی را در حرکات رقصش جریان دهد.
— «عالیه.» هیسونگ با لبخندی اطمینانبخش ادامه داد: «فقط فرض کن من وو-جینم. همونقدر رها، همونقدر راحت. باشه؟»
یورا با تردید سر تکان داد. موزیک به اوجِ نرمِ خود رسید. هیسونگ دستش را با فاصلهای محترمانه اما هدایتگر در امتدادِ بازوی یورا حرکت داد. این بار، با آن کلماتِ مهربانانه و آن نگاهِ پر از پذیرش، دیوارِ ترسِ یورا فروریخت. او متوجه شد پسری که روبرویش ایستاده، یک بتِ دستنیافتنی نیست؛ هنرمندی است که میخواهد با او یک تصویرِ زیبا خلق کند.
وقتی حرکتِ دونفرهشان آغاز شد، تضادِ عجیبی در سالن شکل گرفت. قدرتِ مهارشده و خطوطِ مردانهی هیسونگ، در کنارِ ظرافتِ شکننده، خطوطِ نرم و صورتِ رنگپریده و زیبای یورا، شیمیِ بینظیری ایجاد کرد. یورا حالا با جسارتِ بیشتری میچرخید؛ موهای سیاه و لختش در هوا تاب میخورد و تارهای رها شدهاش روی گونههای سپیدش مینشست.
در انتهای حرکت، وقتی هیسونگ در ژستی نمادین ایستاد و یورا با تعادلی بینقص حرکتش را تکمیل کرد، استودیو برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. هیسونگ با چشمانی براق از رضایت، نگاهش را به چهرهی نفسنفسزده اما حالا درخشانِ یورا دوخت.
لبخندِ وسیعی روی لبهای هیسونگ نشست. دستش را بالا آورد، چند قطره عرقِ روی پیشانیاش را پاک کرد و با لحنی که تمامِ استرسهای باقیماندهی یورا را میشست و میبرد، گفت: — «دیدی؟ گفتم که راهش رو بلدی.»
صمیمیتِ گرمی در استودیو پیچید. بچهها شروع به دست زدن کردند و یورا، با گونههایی که حالا از شوق و رهایی گلگون شده بود، لبخندِ درخشانی زد. در آن عصرِ پاییزی، هیسونگ نه تنها رقصندهی استیجِ آلبومِ جدیدش را پیدا کرده بود، بلکه تکهای از آن آرامش و امنیتی که به تازگی در وجودِ خودش ساخته بود را به قلبِ لرزانِ یک دخترِ جوان نیز بخشیده بود.
سالنِ تمرین با رفتنِ بقیهی بچهها، در سکوتی عمیقتر و خلوتی سنگینتر فرو رفته بود. نورِ طلاییِ بعدازظهر حالا جای خود را به گرگومیشِ کبود و سایهدارِ غروب داده بود و تنها چند ردیف از هالوژنهای سقفی، نورِ سفید و ملایمی را روی مرکزِ کفپوشِ چوبی میپاشیدند.
جلسهی تستی تمام شده بود، اما هیسونگ هنوز تصمیمِ نهاییاش را روی کاغذ نیاورده بود. با این حال، نگه داشتنِ یورا و وو-جین در استودیو، نشانهای بیصدا اما قدرتمند بود که ذهنِ هیسونگ درگیرِ این ترکیب شده است. یورا روی زمین نشسته بود، زانوهایش را در بغل گرفته بود و در حالی که هنوز رگههایی از ناباوری و هیجان در چشمانِ درشت و مشکیاش میدوید، به صحبتهای مربیِ رقص گوش میداد.
مربیِ ارشدِ کریوگرافی — مردی میانسال با استایلی آوانگارد و نگاهی به شدت جزئینگر — وسطِ سالن ایستاده بود. او موزیک را روی ولومِ پایین گذاشته بود؛ بیسِ آهنگ مثلِ یک نبضِ کند در فضای استودیو میتپید و بوی قهوهی سردشده و عرقِ روی چوب، اتمسفرِ کار را غلیظتر میکرد.
مربی چرخی زد، دستهایش را در هوا تکان داد تا فرمِ فضا را برای یورا ترسیم کند و با لحنی که پر از شورِ هنری بود، گفت: — «ببین یورا... چهرهی تو، این تضادِ پوستِ سفید و موهای مشکیت، دقیقاً همون چیزیه که این کانسپت نیاز داره. تو توی این استیج، فقط یه پارتنرِ رقص نیستی. من میخوام تو مثلِ یه شبح باشی. یه سایهی تاریک و نرم که روی ذهن و روحِ هیسونگ افتاده و اونو تسخیر کرده.»
یورا بدونِ اینکه پلک بزند، با دقتی مسحورکننده به مربی خیره شده بود و تکتکِ کلماتش را میبلعید.
مربی قدمی به سمتِ هیسونگ برداشت که با حولهای دورِ گردنش، در سکوت و با لبخندی محو به دیوارِ آینهای تکیه داده بود. — «در نیمهی اولِ اجرا، شما هیچ تماسِ فیزیکیای ندارید. تو مثلِ یه خاطرهی دور، مثلِ یه توهم فقط در پسزمینهی حرکاتِ هیسونگ حضور داری. کریوگرافی همون فرمِ همیشگی و مستقلِ خودش رو داره. اما...» مربی مکثِ دراماتیکی کرد، انگشتش را بالا آورد و چشمانش برق زد: «اما میخوام برای پارتِ بریجِ آهنگ، یه بخشِ کوچیک و دیوانهکننده بهش اضافه کنم.»
او به وو-جین اشاره کرد که کنار برود، و خودش روبروی هیسونگ ایستاد. — «دقت کن یورا... تو از تاریکیِ استیج جدا میشی و قدمبهقدم بهش نزدیک میشی. حرکاتت باید بینهایت نرم، بیصدا و روان باشه؛ انگار روی زمین شناوری. وقتی بهش میرسی، دستت رو آروم بالا میاری و میخوای روی شونهاش بذاری... تو یه سایهی مهربونی، انگار میخوای بهش بگی: نترس، من اینجام.»
مربی ناگهان حرکت را اجرا کرد. با ظرافتی عجیب نسبت به جثهاش، دستش را به سمتِ شانهی هیسونگ دراز کرد.
— «اما تو، هیسونگ!» صدای مربی بالا رفت. «تو از این لمس میترسی! سایهات داره بهت میرسه و تو آمادگیش رو نداری. پس عقب میکشی.»
در همان لحظه، هیسونگ که کاملاً با اتمسفرِ مربی هماهنگ شده بود، با یک حرکتِ موجی و سیالِ بدن، قدمی به عقب برداشت. مربی جلوتر رفت و دستش را در هوا معلق نگه داشت، و هیسونگ با هر قدمِ او، در حالی که ریتمِ رقص را در تکتکِ عضلاتش حفظ کرده بود، به نرمی و با یک کشمکشِ دردناکِ درونی، به عقب میلغزید.
فضای استودیو در آن لحظه به یک تابلوی نقاشیِ زنده تبدیل شد. کششِ دستِ مربی که نمادِ یورا بود، و پس زدنهای هماهنگ و ریتمیکِ هیسونگ، تضادی از خواستن و فرار کردن را به تصویر میکشید. عقب رفتنهای هیسونگ یک عقبنشینیِ ساده نبود؛ یک رقصِ پر از تعلیق بود که در آن، شانهها، قفسهی سینه و پاهایش، نت به نتِ فرار از این «شبح» را اجرا میکردند.
مربی متوقف شد، نفسِ عمیقی کشید و به سمتِ یورا چرخید: — «دیدی؟ اون ازت فرار میکنه، اما تو نباید دست بکشی. تو سایهی اونی، بخشی از وجودشی. این فاصلهی چند سانتیمتری بینِ دستِ تو و شونهی در حالِ فرارِ هیسونگ، قراره نفسِ تماشاچی رو تو سینه حبس کنه.»
یورا که حالا چشمانش از درکِ عمقِ این سناریو میدرخشید، به آرامی از روی زمین بلند شد. قلبش با ریتمِ تندتری میکوبید، هیسونگ و یورا در دو سوی این دایرهی نوری ایستادند. با اولین ضرباهنگِ قطعه، جهانِ بیرون کاملاً محو شد و هر دو در خلسهی عمیقِ موسیقی فرو رفتند. در نیمهی اولِ رقص، کریوگرافیِ هیسونگ پر از قدرت، انقباضهای ناگهانی و خطوطِ تیز و مردانه بود. او بینقص میرقصید، در حالی که یورا — درست همانطور که مربی خواسته بود — مثلِ یک شبحِ سرگردان، با فاصلهای امن اما محسوس، در پسزمینهی حرکاتِ او شناور بود. یورا روی پنجهها میلغزید، نرم، بیصدا و با ظرافتی که انگار هیچ وزنی روی زمین نداشت.
فضای استودیو در تسخیرِ این دو نفر بود. مربی و وو-جین در گوشهای در سکوتِ مطلق خیره مانده بودند و حتی نفسهایشان را حبس کرده بودند.
آهنگ به پارتِ بریج رسید؛ همان نقطهی اوج که ریتمِ کوبنده ناگهان به یک ملودیِ کشدار، تاریک و پر از تعلیق تغییر میکرد. هیسونگ طبقِ طراحیِ حرکت، با یک چرخشِ کنترلشده و سنگین، پایین رفت. بدنِ منعطفش به زمین نزدیک شد و او تقریباً روی یک زانو فرود آمد. سرش پایین بود، دستهایش با فاصلهی کمی از کفپوشِ چوبی در هوا معلق مانده بود و قفسهی سینهاش از شدتِ تحرک به سرعت بالا و پایین میرفت.
در همین لحظه، یورا از تاریکیِ حاشیهی نور به مرکز آمد. او مثلِ سایهای که از دلِ زمین جان گرفته باشد، بالای سرِ هیسونگ ایستاد. با حرکتی که بینهایت لطیف و در عینِ حال مسلط بود، کمی به جلو خم شد و دستِ باریک و سفیدش را به سمتِ شانهی هیسونگ دراز کرد؛ دعوتی برای آرامش در میانِ طوفانِ موسیقی.
هیسونگ میدانست که باید در همین نقطه سرش را بالا بیاورد، نگاهش را با او تلاقی دهد و در حالی که به آرامی از روی زمین بلند میشود، با یک حرکتِ موجی به عقب بلغزد تا از این لمس فرار کند.
او حرکت را آغاز کرد. در حالی که بدنش با تسلطِ کاملِ عضلانی به سمتِ بالا کشیده میشد، سرش را چرخاند و نگاهش در زاویهای از پایین به بالا، روی صورتِ یورا قفل شد.
نورِ هالوژنِ سقفی، در همان ثانیه دقیقاً روی چهرهی یورا افتاد و سایهروشنِ دراماتیکی ساخت. تا پیش از این، هیسونگ فقط یک تصویرِ کلی از چهرهی سفید و چشمانِ مشکیِ او در ذهن داشت؛ اما در این زاویهی نزدیک، در این فاصلهی نفسگیر که صدای دم و بازدمِ یورا را میشنید، زمان برای هیسونگ از حرکت ایستاد.
نگاهش روی دو نشانهی کوچک و مسحورکننده میخکوب شد؛ یک خالِ کوچک و تیرهرنگ درست روی پلِ بینیِ خوشتراشِ یورا، و یک خالِ دیگر، بسیار کمرنگتر و محوتر، که دقیقاً زیرِ چشمِ سمتِ راستش پنهان شده بود.
این دو نقطهی کوچک، شبیهِ امضاهایی ظریف روی یک بومِ نقاشیِ بینقص بودند. تضادِ آن خالهای مینیاتوری با سفیدیِ مطلقِ پوستش و سیاهیِ عمیقِ چشمانی که حالا با خلوصی عجیب و هنرمندانه به هیسونگ خیره شده بودند، ضربهای ناگهانی به مدارِ منطقیِ ذهنِ هیسونگ وارد کرد.
برای یک میکروثانیهی کشدار، هیسونگ کریوگرافی، مربی، استودیو و حتی خودش را فراموش کرد. بدنش در میانهی حرکتِ برخاستن، به شکلِ نامحسوسی خشک شد. پلکهایش از هم فاصله گرفتند و نفسش در گلو حبس شد. آن شبحِ تاریک و بیوزن، ناگهان در چشمِ او به واقعیترین، انسانیترین و زیباترین دختری تبدیل شد که تا به حال دیده بود.
اما حافظهی عضلانیِ سالها تمرین، او را نجات داد. پیش از آنکه مربی متوجهِ این وقفهی ذهنی شود، هیسونگ خودش را جمعوجور کرد. او با یک حرکتِ سیال، درست قبل از اینکه انگشتانِ یورا به پارچهی تیشرتش برسد، به عقب لغزید. نگاهش را با سختی از چشمانِ یورا دزدید و ادامهی کریوگرافیِ فرار را با شدتی بیشتر و پرحرارتتر اجرا کرد.
یورا با همان ریتمِ نرم به دنبالش کشیده میشد، و هیسونگ با هر قدم که به عقب میرفت، حرکاتش را بینقصتر و کوبندهتر به نمایش میگذاشت.
آهنگ با یک ضربهی نهاییِ درام به پایان رسید. هر دو در پوزیشنِ پایانی ثابت ماندند. هیسونگ ایستاده بود و سرش را به سمتِ مخالف چرخانده بود، در حالی که یورا با فاصلهی چند قدمی، دستش را همچنان به سمتِ او دراز کرده و در همان حالتِ تسخیرکننده منجمد شده بود.
صدای دست زدنِ مربی و وو-جین در سالن پیچید: «فوقالعاده بود!»
هیسونگ پوزیشن را رها کرد. سرش را پایین انداخت و دستش را روی زانوهایش گذاشت تا نفس بگیرد. قطراتِ عرق از شقیقهاش روی چوبِ زمین چکید. مربی داشت با هیجان چیزی دربارهی زاویهی نورپردازی میگفت، اما هیسونگ چیزی نمیشنید. تمامِ تمرکزش روی قفسهی سینهاش بود؛ جایی که قلبش با ریتمی وحشیانه، تندتر و محکمتر از تمامِ تمرینهای سنگینِ این چند ماه میکوبید.
او سعی کرد با چند نفسِ عمیق این تپشِ دیوانهوار را مهار کند، اما تصویرِ آن نگاهِ از بالا، آن پوستِ رنگپریده و آن دو خالِ کوچک روی پلِ بینی و زیرِ چشمِ راستِ یورا، مثلِ فریمی از یک فیلمِ سینمایی، در تاریکخانهی ذهنش حک شده بود و خیالِ محو شدن نداشت.
هیسونگ چرخید؛ حرکت ناگهانیاش سکوتِ موقتِ اتاق را شکست. بدون هیچ تردیدی، با صدایی که انعکاسش در دیوارهای آینهکاریشدهی استودیو پیچید، گفت: «بهنظرم یورا بهترین گزینهست... هم خیلی زود یاد میگیره، هم چهرهی زیبایی داره.»
کلماتش مثل یک نت قاطع، در فضای وسیع و روشن اتاقِ تمرین نشست. نور زرد و سردِ هالوژنها روی زاویهی فک هیسونگ سایه انداخته بود و نگاهش روی یورا ثابت ماند. نگاهها بین اعضای تیم رد و بدل شد و در نهایت، صدای همهمهی تایید در فضا پیچید.
قرار بر رفتن شد. صدای کشیده شدن کفشها روی پارکت چوبی و زیپِ کولهپشتیها، فضای اتاق را پر کرد. هوای اتاق که تا چند لحظه پیش از نفسها و انرژی آدمها سنگین بود، با باز شدن درِ خروجی به جریان افتاد و بوی خنکیِ راهرو به داخل خزید.
یورا اما کنار دیوار شیشهای ایستاده بود. سرمای نامحسوس شیشه را از روی لباسش حس میکرد. وقتی بقیه به سمت در رفتند، صدای ظریف اما مصممش، جریانِ خروج را متوقف کرد: «شما برید... من میخوام یکم بیشتر تمرین کنم. هنوز روی اون حرکتِ آخر تسلط ندارم.»
درِ استودیو با صدای آرامی بسته شد. یورا نفس عمیقی کشید تا از خلوتِ فضا استفاده کند، اما متوجه سایهی بلندی شد که هنوز روی کفپوشِ براقِ اتاق افتاده بود. برگشت و هیسونگ را دید که کیفش را گوشهی اتاق، کنار باند بزرگ موسیقی رها کرد.
هیسونگ دستش را میان موهایش کشید و با قدمهایی آرام، به مرکز اتاق برگشت. «پس منم میمونم.» صدایش در فضای حالا خالیِ استودیو، بمتر و نزدیکتر به گوش میرسید. در میان آن همه آینه، انگار صدای او از همهطرف میآمد. «نمیذارم تنهایی تمرین کنی.»
فضا تغییر کرده بود؛ حالا وسعتِ اتاق، مرزهایش را از دست داده و همهچیز به حضورِ پررنگِ این دو نفر در مرکزِ هندسیِ استودیو خلاصه شده بود. هیسونگ نورپردازی اتاق را کم کرد، طوری که فقط هالوژنهای حاشیهی سقف روشن ماندند و فضایی سایهروشن، مینیمال و صمیمی ساختند.
او موسیقی را دوباره پخش کرد؛ یک ملودی و آرام با بیسِ سنگین که ریتمش در کف چوبی استودیو میلرزید و از طریق کفشها به پاهایشان منتقل میشد. در آینهی قدی روبهرو، تصویر دو نفرشان در میان تاریکیِ وهمانگیزِ اطراف قاب شده بود.
هیسونگ کنار یورا ایستاد؛ آنقدر نزدیک که یورا میتوانست گرمای حضورش و بوی محو عطر تلخش را که با بوی چوبِ پارکت آمیخته بود، حس کند. هیسونگ حرکت را شروع کرد. ریتم نفسهایشان با هم یکی میشد. انعکاس تصویرشان در آینههای دورتادور اتاق، تا بینهایت تکثیر میشد؛ انگار در آن فضای بیانتها و در حصارِ سایهها، فقط همان دو نفر میرقصیدند و صدای کشیده شدنِ ریتمیکِ کفشهایشان روی زمین، تنها حقیقتِ آن شب بود.
موسیقی با ریتمی کند، کشدار و آمیخته به بیسی نرم در فضای نیمهتاریکِ استودیو جریان داشت. در حصارِ سایهها و زیرِ نورِ ملایمِ هالوژنهای حاشیهای، انعکاسِ تصویرشان در آینههای قدی دورتادورِ اتاق تا بینهایت تکثیر میشد. صدای سایشِ کفشهایشان روی پارکت، تنها حقیقتِ ملموسِ آن خلوتِ شبانه بود.
هیسونگ پشتِ سرِ یورا ایستاده بود تا فرمِ حرکتِ دستهایش را در آینه اصلاح کند. اما هرچه ریتم جلوتر میرفت، نگاهِ هیسونگ بیشتر روی خطوطِ چهرهی دختر در آینه قفل میشد. او بیش از حدِ انتظارش مسحورِ این زیبایی شده بود؛ نگاهی که از مرزِ یک بررسیِ حرفهای فراتر رفته و به خیرگیِ دردناکی تبدیل شده بود.
پوستِ بینهایت سفید و رنگپریده، تارهای موی کاملاً سیاه که روی گردن و گونههایش میلغزیدند، و آن دو خالِ کوچک روی پلِ بینی و زیرِ چشم که شبیه به امضاهای ظریفِ طبیعت بودند. یورا در آن نورِ کم، مثلِ یک مجسمهی یخی و بینقص به نظر میرسید که با هر نتِ موسیقی نفس میکشید.
هیسونگ به سختی آبِ دهانش را قورت داد. لرزشی نامحسوس در قفسهی سینهاش پیچید. او مردِ باهوشی بود و خوب میدانست چرا اینگونه بیدفاع در برابرِ انعکاسِ این دختر خلعسلاح شده است. این تپشِ قلب، این مسخ شدن، هیچ ربطی به یک کششِ عاشقانهی ناگهانی یا جادوی زنانهی یورا نداشت.
پردهی ذهنِ هیسونگ کنار رفت و حقیقتی برهنهتر از همیشه خودش را نشان داد: او دلتنگ بود. دیوانهوار و تا مرزِ جنون، دلتنگِ پارک سونگهون بود.
یورا در آن لحظه، شبیه به یک تناسخِ مبهم، یک بازتابِ محو از پسری بود که هیسونگ کیلومترها و ماهها از او فاصله گرفته بود. آن تضادِ خیرهکنندهی سفیدیِ پوست و سیاهیِ موها، آن زیباییِ سرد، دستنیافتنی و اشرافی که حالا در قالبِ این دخترِ جوان روبرویش ایستاده بود، نزدیکترین موجودِ این جهان به سونگهون بود.
یورا حداقلترین شباهتهای بصریِ آن «شاهزادهی یخی» را در خود داشت و همین شباهتِ اندک کافی بود تا تمامِ زخمهای نیمهبستهی هیسونگ دوباره دهان باز کنند.
مربی به یورا گفته بود که در این رقص باید شبیهِ یک «شبح» باشد که هیسونگ را تسخیر میکند؛ اما چه طنزِ تلخی. یورا شبح نبود، او فقط ناخواسته همزاد شده بود تا شبحِ واقعی — شبحِ سونگهون — تا از تاریکترین زوایای ذهنِ هیسونگ احضار شود و قلبش را در مشت بگیرد.
در آینه، هیسونگ حرکتش را متوقف کرد. دستش که در فاصلهی چند سانتیمتریِ بازوی یورا معلق مانده بود، کمی پایین افتاد. چشمانِ تاریکش روی چهرهی یورا ثابت ماند، اما چیزی که میدید دیگر آن دخترِ تازهکار نبود. او داشت به سرمای نگاهِ سونگهون، به خطوطِ فکِ او، به آن روزهای از دسترفتهای نگاه میکرد که در آنها، نیازی نبود دنبالِ شباهتِ کسی در چهرهی غریبهها بگردد.
یورا که متوجهِ توقفِ هیسونگ شده بود، با تردید حرکتش را قطع کرد. از توی آینه به او خیره شد و با صدای آرامی که در بیسِ موسیقی حل میشد پرسید: — «اشتباه رفتم؟»
هیسونگ پلک زد. طلسم برای ثانیهای شکست و او به استودیوی تاریک، بوی چوب و واقعیتِ حالِ حاضر پرتاب شد. اما آن حفرهی دردناک در سینهاش هنوز میسوخت. لبخندِ بسیار محو و تلخی گوشهی لبش نشست. نگاهش را از آینه گرفت، سرش را پایین انداخت و با صدایی که به خاطرِ هجومِ خاطرات کمی دورگه و خشدار شده بود، زمزمه کرد: — «نه... تو هیچ اشتباهی نکردی. همهچیز دقیقاً همونجوریه که باید باشه.»
هیسونگ نفسِ عمیق و لرزانی کشید تا بوی عطرِ سونگهون را که به اشتباه در ذهنش پیچیده بود، از ریههایش بیرون کند. دوباره سرش را بالا آورد، قدمی جلوتر رفت و این بار با قلبی که از سنگینیِ یک عشقِ قدیمی و ناتمام تیر میکشید، به یورا اشاره کرد: — «بیا از اول بریم. این بار... نذار فرار کنم.»