"Ride Or Die"

"Ride Or Die"

teexio

جونگوون خودش را زیر پتو جمع کرد و بینی‌اش را در بافتِ نرمِ آن فرو برد. می‌دانست که فردا صبح، وقتی با سردردِ ناشی از مستی بیدار شود، احتمالاً چند پیامِ نگران و شاید کمی شاکی و دستوری از جی روی گوشی‌اش خواهد داشت که می‌پرسد چرا شب به خوابگاه برنگشته و کجاست. تصورِ خطِ اخمِ جی هنگام تایپ کردنِ آن پیام‌ها، لبخندِ محوی روی لب‌های خواب‌آلودِ جونگوون آورد.

اما امشب، زیرِ سقفِ امنِ خانه‌ی دوستِ قدیمی‌اش، در حالی که صدای نفس‌های آرام و منظمِ تایونگ و ای‌جو در تاریکیِ اتاق می‌پیچید، او فقط یک پسرِ بیست و دو ساله‌ی رها بود. پسری که رازِ کوچکش را در امن‌ترین جای ممکن جا گذاشته بود و حالا با خیالی آسوده، در موسیقیِ باران به خوابی عمیق فرو می‌رفت.

در همان لحظاتی که جونگوون در پناهِ امنِ خانه‌ی ای‌جو، غرق در خوابی عمیق و خلسه‌آور شده بود، خوابگاهِ انهایپن در آن سوی سئول، ریتمِ کاملاً متفاوتی داشت.

صدای شلاق خوردنِ باران به شیشه‌های بزرگِ سالنِ نشیمن، سکوتِ وهم‌آلودِ ساعت سه صبح را می‌شکست. تنها منبعِ نور در تاریکیِ سالن، نورِ سفید و سردِ صفحه‌ی موبایلی بود که روی صورتِ جی سایه انداخته بود.

جی روی لبه‌ی کاناپه نشسته بود. آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود و گوشی را محکم بینِ انگشتانِ بزرگش — همان انگشتانی که جونگوون چند ساعت پیش با آن لحنِ رویایی توصیفشان کرده بود — می‌فشرد. تماس برای پنجمین بار متوالی، بعد از چند بوقِ آزاد و ممتد، روی پیغام‌گیرِ صوتی رفت.

جی با صدایی خفه‌ زیرِ لب غرید و گوشی را پایین آورد. خطِ اخمِ عمیق و لجبازی که بینِ ابروهایش جا خوش کرده بود، در آن نورِ ضعیف کاملاً به چشم می‌آمد. او وحشت‌زده نبود؛ دست‌هایش نمی‌لرزید و در اتاق رژه نمی‌رفت. او می‌دانست جونگوون پسرِ عاقل و بالغی است و سئول هم شهرِ ناامنی نیست. اما یک کلافگیِ گزنده، یک نگرانیِ کنترل‌شده و روی اعصاب، مثلِ موریانه به جانِ قفسه‌ی سینه‌اش افتاده بود. جونگوون همیشه محتاط بود. همیشه حواسش به همه‌چیز بود، امکان نداشت بدونِ هیچ خبری غیبش بزند.

در همین لحظه، صدای باز شدنِ درِ یکی از اتاق‌ها شنیده شد. سونگهون، با موهای به‌هم‌ریخته که روی پیشانی‌اش ریخته بود و یک تیشرتِ مشکیِ گشاد، در حالی که چشم‌هایش را از خواب‌آلودگی می‌مالید، واردِ سالن شد. مسیرش به سمتِ آشپزخانه بود تا آب بخورد، اما با دیدنِ شبحِ بیدارِ جی در تاریکی، قدم‌هایش متوقف شد.

— «چرا نخوابیدی؟ ساعت چنده اصلاً؟» صدای سونگهون خش‌دار و خواب‌آلود بود. او لیوانی را از کابینت برداشت و زیرِ دستگاهِ تصفیه‌ی آب گرفت.

جی نفسِ عمیق و صداداری کشید، دستش را پشتِ گردنش کشید و با لحنی که سعی می‌کرد کلافگی‌اش را پنهان کند گفت: — «جونگوون هنوز برنگشته. از بعدازظهر که رفت بیرون دیگه خبری ازش نیست. هرچی هم زنگ می‌زنم، بوق می‌خوره ولی جواب نمی‌ده. حتی یه پیام هم سین نکرده.»

سونگهون لیوانِ آبِ خنک را سر کشید. با همان خونسردیِ ذاتی و منطقِ همیشگی‌اش، به پیشخوانِ مرمریِ آشپزخانه تکیه داد و در تاریکی به جی نگاه کرد: — «جی... جونگوون بچه که نیست. بیست و دو سالشه، حتماً رفته پیشِ یکی از دوستاش یا یه جایی. الکی خودت رو پیر نکن، برو بخواب.»

جی سرش را بالا آورد. نورِ گوشی که خاموش شد، سالن در تاریکیِ مطلق فرو رفت، اما صدای جی، محکم، جدی و پر از یک تعصبِ برادرانه، در فضا پیچید: — «معلومه که می‌تونه از پسِ خودش بربیاد. بحث اینه که ما با هم زندگی می‌کنیم. وقتی تو این هوای بارونی پا می‌شی می‌ری بیرون و تا نصفه‌شب برنمی‌گردی، حداقل یه پیام تو گروه می‌ذاری که بقیه نگران نشن! می‌گی من فلان جام، شب نمیام.»

جی مکثِ کوتاهی کرد، فکِ زاویه‌دارش منقبض شد و با حرصِ بیشتری ادامه داد: — «یا حداقل... حداقل گوشیت رو رو حالتِ بی‌صدا نمی‌ذاری وقتی می‌دونی پنج نفر دیگه ممکنه منتظرت باشن!»

سونگهون که می‌دانست بحث کردن با جیِ نگران و دلسوز بی‌فایده است، شانه‌ای بالا انداخت. لیوان را در سینک گذاشت و با قدم‌های کُند به سمتِ راهرو برگشت. — «خودت که می‌دونی اون از همه‌مون مسئولیت‌پذیرتره. حتماً یادش رفته یا گوشیش تو جیبِ کتش مونده و صداش رو نمی‌شنوه. حرص نخور. فردا صبح خودش با یه قیافه‌ی پشیمون پیداش می‌شه.»

صدای بسته شدنِ درِ اتاقِ سونگهون، جی را دوباره در سکوتِ سالن تنها گذاشت.

جی پوفِ کلافه‌ای کشید. می‌دانست حق با سونگهون است، اما غریزه‌ی محافظت‌ خاموش نمی‌شد. او نمی‌توانست با خیالِ راحت برود روی تختش دراز بکشد وقتی نمی‌دانست جونگوون زیرِ این بارانِ بی دلیل تابستانی و سرد کجاست.

نیم‌ساعت دیگر در سکوتِ سنگینِ سالن گذشت. جی کلافه پوفی کشید، انگشتش را روی صفحه کشید و تصمیم گرفت برای آخرین بار شانسش را امتحان کند.

در همان لحظه، در آن سوی شهر و در خانه‌ی نیمه‌تاریکِ ای‌جو، نورِ سفیدِ گوشیِ جونگوون روی میزِ چوبی افتاد و فضای اطرافش را روشن کرد. گوشی روی حالت بی‌صدا بود، اما لرزشِ خفیفِ آن روی چوب، ای‌جو را که هنوز کاملاً به خواب نرفته بود، متوجه خود کرد. او لای چشم‌هایش را باز کرد. نگاهی به جونگوون انداخت که زیر پتو مچاله شده و به خوابِ عمیقی فرو رفته بود. دستش را دراز کرد، گوشی را برداشت و وقتی اسم "جی" را روی صفحه دید، برای اینکه صدای لرزش جونگوون را بیدار نکند، تماس را وصل کرد و با صدایی خواب‌آلود و آرام گفت: — «بله؟»

در خوابگاه، جی با شنیدنِ این صدا، روی کاناپه نیم‌خیز شد. این صدای نرم و کمی بم، به هیچ‌وجه شبیهِ صدای جونگوون نبود. ضربانِ قلبش برای یک ثانیه تند شد و خطِ اخمش عمیق‌تر. با لحنی که حالا رگه‌هایی از هشدار و نگرانیِ کاملاً جدی در آن موج می‌زد، تند و کلافه پرسید: — «شما؟ گوشیِ جونگوون دستِ شما چیکار می‌کنه؟ خودش کجاست؟»

صدای خنده‌ی کوتاهی از پشتِ خط شنیده شد و بعد، همان صدای آرام جواب داد: — «آروم باش جی... منم، ای‌جو. بیون ای‌جو.»

عضلاتِ منقبض‌شده‌ی فکِ جی با شنیدنِ این اسم کمی شل شد. نفسِ حبس‌شده‌اش را با صدا بیرون داد و دوباره روی کاناپه نشست. ای‌جو یکی از دوستانِ قدیمی و قابل‌اعتماد جونگوون بود. نگرانیِ اولیه‌اش فروکش کرد، اما بلافاصله جایش را به یک کلافگیِ حق‌به‌جانب داد: — «ببخشید تند رفتم. جونگوون اونجاست؟ حالش خوبه؟ چرا جواب نمی‌داد؟»

ای‌جو در حالی که پتو را بیشتر روی شانه‌ی خودش می‌کشید، با صدایی که سعی می‌کرد پایین نگهش دارد گفت: — «آره، اینجاست. حالش خوبه، نگران نباش. گوشیش سایلنت بود و خودش هم از خستگی همون لحظه‌ای که سرش رسید به بالشت، بیهوش شد.»

جی دستِ آزادش را روی پیشانی‌اش کشید. صدای باران هنوز هم روی اعصابش رژه می‌رفت. با حرصِ کنترل‌شده‌ای گفت: — «خب اگه قرار بود تا این وقتِ شب بمونه، چرا نگفت راننده‌ی کمپانی بیاد سراغش؟ یا حداقل یه زنگ می‌زد می‌گفت کجاست!»

ای‌جو لبخندی زد. از لحنِ جی کاملاً مشخص بود که چقدر نگرانِ لیدرِ جوانشان بوده است. با لحنی اطمینان‌بخش و دوستانه گفت: — «خیلی بهش سخت نگیر جی. ما بعد از مدت‌ها دور هم جمع شدیم. جونگوون... خب، راستش یکمی مسته. الانم خوابش برده. بذار امشب رو همین‌جا بمونه، فردا صبحِ زود حتماً برمی‌گرده.»

جی چند ثانیه سکوت کرد. تصویرِ جونگوونِ مست که روی کاناپه‌ی خانه‌ی کسِ دیگری خوابیده بود، با غریزه‌ی او جور درنمی‌آمد. او نمی‌توانست تا صبح صبر کند و فقط منتظر بماند. همان خطِ اخمِ لجباز دوباره به صورتش برگشت. با صدایی قاطع و بدونِ هیچ جای بحثی گفت:

— «نه. فردا تمرین داریم، نباید با اون وضعیت بیدار بشه و خودش تنهایی برگرده. آدرسِ آپارتمانت رو برام پیامک کن هیونگ.»

ای‌جو متعجب شد: «چی؟ الان؟ تو این بارون می‌خوای پاشی بیای این‌جا؟»

جی میانِ حرفش پرید و با همان لحنِ جدی و دستوری که فقط وقتی پای اعضای گروه — و به خصوص جونگوون — در میان بود از آن استفاده می‌کرد، حرفش را تمام کرد: — «آدرس رو بفرست. خودم میام دنبالش. تا بیست دقیقه‌ی دیگه اونجام.»

جی تلفن را قطع کرد و بلافاصله شماره‌ی مدیرِ برنامه‌های شیفتِ شبِ کمپانی را گرفت. صدای بوق‌های متمادی در گوشش پیچید تا بالاخره کسی آن سوی خط پاسخ داد. — «سلام هیونگ... راننده هست؟ می‌خوام برم دنبالِ جونگوون.»

پاسخِ پشتِ خط آن‌چیزی نبود که جی می‌خواست بشنود. راننده‌ی کمپانی در حالِ حاضر در مسیرِ بازگشت از یک ماموریتِ دیگر بود و حداقل سی دقیقه طول می‌کشید تا به خوابگاه برسد. جی لب‌هایش را روی هم فشار داد، آدرسِ آپارتمانِ ای‌جو را کلمه به کلمه برای مدیر خواند و با لحنی قاطع گفت: «باشه، هروقت راننده آزاد شد، مستقیم بفرستش اونجا.»

گوشی را در جیبش چپاند و سویشرتِ مشکی‌اش را از روی صندلی چنگ زد. سی دقیقه منتظر ماندن؟ برای او که حسِ نگران‌کننده و بی‌قراریِ تندی در رگ‌هایش می‌دوید، این نیم‌ساعت شبیهِ یک قرن بود.

درِ سنگینِ خوابگاه بسته شد و جی واردِ خلوتیِ خیابان شد. بارانِ ناگهانی و بی‌منطقِ تابستان تمامِ شهر را شسته بود؛ از آن باران‌های عجیبی که وسطِ گرمای فصل، بی‌هیچ هشداری آسمانِ شب را می‌شکافتند و خیابان‌ها را غرق در آب می‌کردند. قطره‌های درشت و تندِ باران روی سر و شانه‌هایش فرود آمدند و پارچه‌ی سویشرتش را در عرضِ چند ثانیه سنگین کردند. جی کلاهِ سویشرت را روی سرش کشید، دست‌هایش را تا ته‌ِ جیب‌هایش فرو برد و با قدم‌های بلند و سریع به سمتِ آدرسِ ای‌جو راه افتاد.

صدای شلاقِ باران روی آسفالت و برخوردِ آب با کفش‌هایش تنها صدایی بود که در تاریکیِ شب شنیده می‌شد. همان‌طور که قطراتِ آب از روی پیشانی‌اش سرازیر می‌شد، ناگهان انگار به خودش آمد. شبیهِ آدمی که وسطِ یک خوابِ عمیق بیدار شده باشد، یک لحظه ایستاد.

«چرا فقط راننده رو نفرستادم دنبال جونگوون.»

این سوال شبیهِ یک سیلیِ سرد در هوای بارانی روی صورتش نشست. جی همیشه آدمی منطقی و چارچوب‌مند بود. او کسی نبود که ساعتِ سه و نیمِ شب، زیرِ رگبارِ تندِ یک بارانِ بی‌موقعِ تابستانی، پیاده راه بیفتد تا فقط پسری را که با دوستانش کمی نوشیده و خوابش برده، به خانه برگرداند. او هیچ‌ وقت تو تمامِ زندگیش برای هیچ‌کس چنین کاری نکرده بود؛ نه برای هیچ دوستی، نه هیچ همکاری و نه هیچ آدمِ دیگری در این دنیا.

حسِ کلافگیِ عمیقی مثلِ دودِ سنگین در سینه‌اش پیچید. فکِ زاویه‌دارش منقبض شد و خطِ اخمِ لجبازش میانِ ابروهایش فرو رفت. جی پوفِ کلافه‌ای کشید و قطره‌های باران را از روی مژه‌هایش تکاند. این کلافگی از باران یا خیس شدنِ لباس‌هایش نبود؛ او از دستِ جونگوون کلافه بود. از دستِ پسری که بدونِ اینکه خودش بداند، تمامِ دیوارهای منطقِ جی را فروریخته بود و او را به آدمی تبدیل کرده بود که چنین رفتارهای بی‌حسابی از خودش نشان دهد. با این حال، با همان کلافگی و عصبانیتِ پنهان، جی کلاهش را جلوتر کشید، قدم‌هایش را محکم‌تر برداشت و در دلِ تاریکی و باران به مسیرش ادامه داد.

قطراتِ درشتِ بارانِ تابستانی شبیه به سوزن‌های باریک و سرد روی پوستِ داغِ صورتش می‌نشستند. پارچه‌ی سنگینِ سویشرتِ مشکی‌اش کاملاً آب کشیده بود و به شانه‌های پهنش می‌چسبید. خیابان‌ها در این ساعت از بامداد کاملاً خالی بودند؛ تنها نورهای نئونیِ قرمزرنگ و تارِ یک سوپرمارکتِ شبانه‌روزی روی چاله‌های آبِ آسفالت می‌رقصیدند و انعکاسِ کشیده‌ای در تاریکی می‌ساختند.

صدای شلپ‌شلپِ منظمِ کفش‌هایش روی آسفالتِ خیس، تنها ریتمی بود که در گوشش می‌پیچید. جی دست‌هایش را عمیق‌تر در جیب‌های نم‌زده‌اش فرو برد و فکش را محکم روی هم فشار داد. ذهنش مثلِ کلافی سردرگم بود که با هر قدم، پیچیده‌تر و سنگین‌تر می‌شد.

«چرا انقد سختش کردم؟»

این سوال مدام در مغزش می‌پیچید و با صدای برخوردِ شلاق‌وارِ باران به خیابان یکی می‌شد. او هیچ‌ وقت برای هیچ‌کس چنین کاری نکرده بود. هیچ‌کس در دنیا آن‌قدر قدرت نداشت که او را وسطِ یک شبِ بارانی، از راحتیِ خوابگاه بیرون بکشد و ترغیبش کند کیلومترها پیاده زیرِ رگبار برود تا فقط از سلامتِ یک نفر مطمئن شود. اما وقتی پای جونگوون در میان بود، تمامِ منطق‌های ساخته‌وبافته‌اش، تمامِ آن غرور و فاصله‌گذاریِ ذاتی‌اش شبیه به یک حبابِ شیشه‌ای می‌ترکید.

این کلافگی و حسِ بی‌دفاع بودن در برابرِ احساساتش، او را خشمگین می‌کرد. اما هرچه به مجتمعِ آپارتمانیِ ای‌جو نزدیک‌تر می‌شد، سعی می‌کرد ریتمِ نفس‌هایش را آرام‌تر کند. بخارِ ملایم و گرمی با هر دم و بازدم از بینی و دهانش بیرون می‌زد و در هوای مرطوبِ شب پخش می‌شد.

دستش را بالا آورد، کلاهِ سویشرت را کمی عقب زد و با آستینِ خیسش قطراتِ باران را از روی مژه‌ها و پیشانی‌اش پاک کرد. خطِ اخمِ عمیق و لجبازش میانِ ابروهایش کمی از هم باز شد.

با خودش زیرِ لب تکرار کرد: «وقتی رسیدی اونجا... عصبی نشو. اصلاً وقتِ داد و بیداد نیست.»

او جونگوون را بهتر از هر کسِ دیگری می‌شناخت. می‌دانست اگر با قیافه‌ی درهم، چشم‌های نگران و لحنی تند وارد شود، جونگوون حتی با همان حالتِ مستی و خستگی، خودش را جمع‌وجور خواهد کرد، نقابِ محکمش را دوباره به صورت خواهد زد و دورِ خودش دیواری دفاعی می‌کشد. جی این را نمی‌خواست. او نمی‌خواست جونگوون در حضورِ او احساسِ گناه، ضعف یا ناامنی کند.

«فقط ببرش خونه. دستشو بگیر و برگردونش.»

نگاهش را بالا کشید. ورودیِ مجتمعِ آپارتمانیِ ای‌جو درست در انتهای خیابان، زیرِ نورِ زرد و ملایمِ چراغ‌های پایه‌دار قد علم کرده بود. جی نفسِ عمیق و خنکی کشید؛ سرمای باران تا اعماقِ سینه‌اش نشست، اما گرمای پنهانی که برای حفاظت از جونگوون در قلبش می‌سوخت، او را جلو می‌راند. او آماده بود؛ نه برای جنگ یا بازجویی، بلکه برای اینکه همان پناهگاهِ امن و بی‌صدایی باشد که جونگوون، حتی بدونِ اینکه خودش بداند، همیشه به آن تکیه می‌کرد.

ای‌جو در را بی‌صدا باز کرد و کنار کشید. جی سویشرتِ خیس از بارانش را در ورودی درآورد و قطراتِ آب از تارهای مویش روی سرامیکِ سرد چکید. هوای داخل آپارتمان گرم، سنگین و لبریز از عطرِ ماندگارِ سوجو و پتوهای نرم بود.

جی با قدم‌هایی بی‌صدا واردِ سالنِ نیمه‌تاریک شد. نورِ کم‌رمقِ چراغ‌های خیابان از لای پرده روی کف‌پوش می‌تابید. نگاهِ دقیق و تیزِ جی در تاریکی چرخید و روی پسری که روی فرش خوابیده بود قفل شد: کیم تایونگ.

انگشتانِ جی در جیبِ شلوارش کمی منقبض شد. او هیچ‌ وقت از تایونگ خوشش نمی‌آمد؛ هیچ دلیلِ منطقی، خصومتِ مشخص یا اتفاقِ بدی بینشان در کار نبود، فقط جنسِ حضورش و آن نگاه‌های بیش‌از‌حد عمیقش حسِ خوبی به جی نمی‌داد. دیدنِ او در این جمعِ کوچک، کلافگیِ امشبش را تکمیل کرد. پوفِ خاموشی کشید، نگاهش را از تایونگ گرفت و مستقیم به سمتِ کاناپه رفت.

جونگوون زیرِ پتوی طوسی‌رنگ مچاله شده بود. صورتش از گرمای الکل و خواب سرخ شده بود و خطوطِ چهره‌اش در آرامشی مطلق غرق بود. جی کنارِ کاناپه روی دو پا زانو زد. سرمای دستش را با آستینِ تیشرتش گرفت تا جونگوون شوکه نشود، سپس دستش را به آرامی روی شانه‌ی او گذاشت و تکانش داد.

— «جونگوونا... جونگوون-آ... بیدار شو.»

صدای جی پایین، خفه و لبریز از تحکمی نرم بود. جونگوون پلک‌های سنگینش را با تاخیر باز کرد. چشم‌های درشتش در تاریکی خمار، بی‌تمرکز و به شدت گیج به نظر می‌رسیدند. عطرِ آشنای چوبی و تلخِ جی که با بوی نمِ باران آمیخته شده بود، تو بینی‌اش پیچید.

جونگوون من‌من‌کنان و با صدایی که از تهِ گلو بیرون می‌آمد زمزمه کرد: «...هیونگ؟»

جی خطِ اخمِ لجبازش را پایین‌تر کشید. سرش را نزدیک‌تر برد و با لحنی سرزنش‌آمیز اما به شدت آرام — طوری که فقط خودِ جونگوون بشنود — گفت: — «گوشیت چرا رو سایلنته؟ نمی‌گی نگرانت می‌شم؟»

جونگوون که ترکیبِ الکل و خوابِ سنگین مغزش را کاملاً کند کرده بود، با گیجی به چهره‌ی نزدیکِ جی زل زد. دستِ بی‌جانش را از زیر پتو بیرون آورد، انگشتانش را به سمتِ یقه و شانه‌ی خیسِ جی دراز کرد و تیشرتِ او را چنگ زد. کلماتش کش‌دار، نیمه‌کاره و شبیهِ هذیون‌های شیرینِ یک پسربچه‌ی تب‌دار بود:

— «بارون... داره می‌باره... هیونگ، تو چرا کلاهت رو نذاشتی؟... من فقط... داشتم استعاره می‌ساختم... دستات... دستات چرا انقدر خیسه؟»

جی نفسش را با صدای کوتاهی بیرون داد. تمامِ آن کلافگیِ راه، خیس شدن زیر باران و حتی حسِ ناخوشایندش از دیدنِ تایونگ، با تماشای این حالتِ بی‌دفاع و هذیون‌های بی‌ربطِ جونگوون فروکش کرد. جونگوون حالش بد نبود، فقط بیش از حد سبک، رها و گیج بود. جی دستِ سردِ جونگوون را گرفت، آن را به آرامی زیر پتو برگرداند و با صدایی که تمامِ سرزنش‌هایش در آن آب شده بود، زمزمه کرد: — «باشه، باشه... بلند شو بریم خوابگاه. دیگه بسّه هرچقدر استعاره بافتی.»

گوشیِ جی در جیبِ شلوارش شروع به ویبره خوردن کرد. تکان‌های منظم و بی‌صدای آن، تنها واکنشی که ایجاد کرد، فشردنِ مجددِ فکِ جی بود. دستش را وارد جیبش کرد، تماسِ راننده را وصل نمود و با صدایی کوتاه و بسیار خفه گفت: «رسیدی؟... باشه، دمِ ورودی بمون. الان میایم پایین.»

تلفن را که قطع کرد، نگاهش را دوباره به جونگوون دوخت. جونگوون هنوز پتو را دورِ خودش پیچیده بود و پلک‌هایش سنگین روی هم افتاده بودند، طوری که انگار هیچ‌کدام از کلماتِ جی را نشنیده است.

جی پوفِ متمرکزی کشید، جلوتر رفت و دو زانو کنارِ کاناپه نشست. با دستانی محکم اما فوق‌العاده صبور، لبه‌های پتوی طوسی‌رنگ را عقب زد. سرمای نسبیِ هوای اتاق که به بدنش خورد، جونگوون کمی خودش را جمع کرد و ناله‌ی محوی از تهِ گلویش بیرون داد.

— «بیا جونگوونا... پاشو.»

جی بازوی بلند و قوی‌اش را پشتِ کمرِ جونگوون برد و دستِ دیگرش را زیرِ شانه‌اش قرار داد. با یک حرکتِ حساب‌شده و آرام، جسمِ سنگین و بی‌رمقِ جونگوون را به حالتِ نشسته درآورد. جونگوون که تعادلِ سرش را نداشت، تکیه‌اش را کاملاً به سینه‌ی جی داد. پیشانی‌اش روی شانه‌ی نم‌دارِ جی نشست و بوی خنکِ باران و عطرِ چوبیِ تندِ جی، مستقیماً زیرِ بینی‌اش پیچید.

— «سرم... سنگینه هیونگ...» جونگوون من‌من‌کنان زمزمه کرد، کلماتش در میانِ پارچه‌ی تیشرتِ جی خفه می‌شد.

— «معلومه که سنگینه. از بس خرافات و سوجو قاطی کردی.» جی با لحنی کوتاه داد، اما دستش به آرامی پشتِ گردنِ جونگوون را لمس کرد تا مانع از عقب افتادنِ سرش شود.

ای‌جو کاپشنِ ضخیمِ جونگوون را از روی چوب‌لباسی برداشته بود و جلو آمد. در سکوت، با نگاهی پر از عذرخواهی و هم‌دردی، کاپشن را به جی داد. جی با مهارت و بی‌آنکه جونگوون را آزاد کند، آستین‌های کاپشن را تنِ او کرد و زیپش را تا نیمه بالا کشید. تایونگ روی فرش، همچنان غرق در خوابی سنگین بود و ای‌جو به آرامی زمزمه کرد: «ببخشید جی... نمی‌خواستم این‌طوری تا این وقتِ شب معطل بشی.»

جی سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. کینه‌ای در کار نبود؛ فقط کلافگیِ امشبش کمی ریتمِ نفس‌هایش را تندتر کرده بود. «تقصیرِ تو نیست هیونگ. مراقبِ خودت باش. من می‌برمش.»

جی دستِ راستِ جونگوون را دورِ گردنِ خودش انداخت و با دستِ دیگرش، کمرِ جونگوون را محکم چنگ زد. با یک تکان، او را از روی کاناپه بلند کرد. پاهای جونگوون روی زمین کمی سست بودند و تکیه‌اش تقریباً نود درصد روی بدنِ پهن و دژمانندِ جی افتاده بود. جونگوون فقط به آرامی نفس می‌کشید، چشم‌هایش نیمه‌باز بود و تنها صدایی که از خودش درمی‌آورد، زمزمه‌های گنگ و بی‌معنی بود.

راهروی آپارتمان در آن وقتِ شب، غرق در یک سکوتِ زرد و موهوم بود. صدای کشیده شدنِ آرامِ کفش‌هایشان روی سنگ‌های راهرو و هومِ یکنواختِ آسانسور که بالا می‌آمد، اتمسفر را سنگین‌تر می‌کرد. در تمامِ مدتِ انتظار برای آسانسور، جی جونگوون را محکم به خودش چسبانده بود، طوری که گرمای تنِ جونگوون از روی پارچه‌ی خیسِ لباسش حس می‌شد.

دکمه‌ی طبقه همکف زده شد. دیوارهای استیلِ آسانسور چهره‌ی دو پسر را منعکس می‌کردند؛ جی با همان خطِ اخمِ جدی، مژه‌های هنوز نم‌دار و فکی که از فشارِ خستگی منقبض شده بود، و جونگوون با چهره‌ای معصوم، لپ‌های سرخ‌شده از الکل و سری که بی‌درنگ روی شانه و گردنِ جی سنگینی می‌کرد.

آسانسور با یک تکانِ خفیف در طبقه همکف ایستاد. در که باز شد، اولین چیزی که به استقبالشان آمد، هجومِ ناگهانیِ بوی خاکِ نم‌خورده، هوای سردِ مرطوب و صدای شلاق‌وارِ رگبارِ تابستانی بود که به فضای شیشه‌ایِ لابی می‌کوبید.

ماشینِ مشکی و بزرگِ کمپانی درست جلوی درِ ورودی پارک شده بود و چراغ‌های خطرش، نورِ زرد و متناوبی روی سنگفرشِ خیسِ خیابان می‌انداختند. راننده به محضِ دیدنِ آن‌ها، سریع چترِ بزرگی را باز کرد و درِ عقبِ ماشین را کشید.

سرمای ناگهانیِ بیرون، جونگوون را کمی تکان داد. با لرزشِ کوتاهی شریح‌پوش به جی چسبید: «سرده... هیونگ... داره بارون میاد...»

— «آره، داره بارون میاد. مراقب باش.» صدای جی این‌بار آن‌قدر پایین و نرم بود که در صدای باران گم می‌شد.

جی جونگوون را از میانِ چند قطره بارانی که از زیرِ چتر فرار می‌کردند رد کرد و ابتدا او را به داخلِ صندلیِ عقبِ ماشین هدایت کرد. جونگوون شبیه به عروسکی بی‌اراده، روی صندلیِ چرمیِ گرم افتاد و خودش را گوشه‌ای مچاله کرد. جی بلافاصله بعد از او وارد شد، درِ ماشین با صدای خفه‌ای بسته شد و ناگهان تمامِ صدای طوفانیِ بیرون، جای خود را به یک سکوتِ مطلق و ایزوله داد.

ماشین حرکت کرد. چراغ‌های نئونیِ خیابان‌های سئول، قطراتِ آبِ روی شیشه‌ی ماشین را به کره‌های درخشانِ رنگی تبدیل می‌کردند.

جونگوون، که با گرمای داخلِ ماشین دوباره مستی و خواب به سرش دویده بود، بی‌اختیار سرش را روی صندلی چرخاند و پیشانی‌اش را روی بازوی جی گذاشت. دستِ بی‌جانش را بالا آورد و ناخودآگاه، انگشتانِ بزرگِ جی را که روی زانویش قفل شده بود، چنگ زد. انگار فقط می‌خواست مطمئن شود که آن تکیه‌گاهِ محکم، هنوز همان‌جاست.

جی نگاهی به دستِ جونگوون که انگشتانش را قفل کرده بود انداخت. خطِ اخمِ لجبازش بالافاصله نرم شد. نفسِ عمیقی کشید، تکیه‌اش را به صندلی داد و شستش را به آرامی روی پشتِ دستِ گرمِ جونگوون کشید. ماشین در دلِ شبِ بارانی پیش می‌رفت و رازِ اعترافاتِ امشب، همراه با نبضِ آرامِ جونگوون، در تاریکیِ ماشین می‌تپید.

فضای داخل ماشین گرم بود و تنها صدایی که سکوتِ ایزوله‌ی آن را می‌شکست، صدای خش‌خشِ ریتمیکِ برف‌پاک‌کن‌ها و هومِ یکنواختِ موتور بود. نورهای نارنجی و قرمزِ چراغ‌های خیابان، مثل سایه‌هایی لرزان از روی شیشه‌های باران‌خورده عبور می‌کردند و برای ثانیه‌هایی روی خطِ فکِ منقبضِ جی و صورتِ مچاله‌شده‌ی جونگوون می‌افتادند.

واقعیت این بود که جونگوون دیگر آن‌قدرها هم از خود بی‌خود نبود. اثرِ آن خلسه‌ی سنگینِ اولیه در سرمای بیرون کمی فروکش کرده بود و اگر اراده می‌کرد، کاملاً می‌توانست کمرش را روی صندلیِ چرمی صاف کند، چشم‌هایش را باز نگه دارد و مثل همیشه منطقی، مودب و محتاط رفتار کند. اما در آن لحظه، تکیه دادن به بازوی محکمِ جی، بوی تلخ و آشنای عطرِ او و تاریکیِ امنِ ماشین، وسوسه‌ای بود که جونگوون نمی‌خواست در برابرش مقاومت کند. او ترجیح داد پشتِ نقابِ مستی پنهان بماند؛ این‌گونه حداقل بهانه‌ای برای رها بودن و گفتنِ حرف‌هایی داشت که در روشناییِ روز روی زبانش قفل می‌شدند.

انگشتانش را که دورِ دستِ بزرگِ جی قفل شده بود، کمی فشار داد. پیشانی‌اش را بیشتر در پارچه‌ی سویشرتِ جی فرو برد و با صدایی کش‌دار، خواب‌آلود و عامدانه بی‌فیلتر، شروع به هذیان گفتن کرد: — «هیونگ...»

جی نگاهش را از پنجره‌ی بیرون گرفت و به سرِ جونگوون که روی بازویش افتاده بود دوخت: «هوم؟»

— «چرا من... چرا من نمی‌تونم مثلِ تایونگ هیونگ باشم؟» صدای جونگوون شبیهِ زمزمه‌ای بود که در پارچه‌ی لباسِ جی خفه می‌شد. «چرا اون‌قدر شجاع نیستم؟ اون اصلاً نمی‌ترسید... خیلی راحت گفت عاشق شده. خیلی راحت گفت حالش خوبه. چرا من نمی‌تونم این‌جوری باشم؟»

قلبِ جی برای یک ثانیه‌ی کوتاه از ریتم افتاد. کلمه‌ی "عشق" و لحنِ حسرت‌بارِ جونگوون، چیزی نبود که انتظار شنیدنش را در این ساعتِ شب داشته باشد. اما جی، استادِ پنهان کردنِ احساساتش بود. او بلافاصله دیوارهای دفاعی‌اش را بالا کشید تا با شوخ‌طبعی، سنگینیِ این مکالمه را بشکند و از منطقه‌ی خطر دور شود.

جی تک‌خنده‌ای کرد، سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داد و با لحنی تمسخرآمیز اما نرم گفت: — «چون تو کیم تایونگ نیستی، یانگ جونگوون. تو لیدرِ یه گروهِ کله‌گنده‌ای که اگه یه روز ماسکت رو کج بزنی، فرداش ترندِ اولِ توییتر می‌شی. شجاعتِ اون الان به دردِ تو نمی‌خوره بچه.»

اما جونگوون خیالِ کوتاه آمدن نداشت. مستی بهانه‌ی بی‌نقصی به او داده بود. بدونِ اینکه چشم‌هایش را باز کند، سرش را کمی چرخاند و این‌بار حرفی زد که مستقیم به هسته‌ی قلبِ خودش — و شاید جی — اصابت کرد: — «ولی منم دلم می‌خواد... دلم می‌خواد یکی عاشقم بشه. یکی که... از صفر تا صدِ قلبش مالِ من باشه. یکی که نترسه دستمو بگیره. چرا هیچ‌کس منو اون‌جوری دوست نداره؟»

هوای داخل ماشین ناگهان برای جی کم شد. کلماتِ جونگوون، با آن لحنِ مظلومانه و بی‌دفاع، مثلِ سوزن‌هایی بودند که مستقیماً در قفسه‌ی سینه‌ی جی فرو می‌رفتند. او آبِ دهانش را قورت داد تا خشکیِ گلویش را برطرف کند. نباید اجازه می‌داد این مکالمه به جاهای باریک کشیده شود.

جی پوزخندِ صداداری زد، شستش را به شوخی روی پیشانیِ جونگوون گذاشت و سرِ او را کمی به عقب هل داد تا از خودش دور کند. با لحنی که سعی می‌کرد کاملاً بی‌خیال و سرزنده به نظر برسد، گفت: — «یااا... داری واسه من فازِ افسردگیِ بعد از مستی می‌گیری؟ میلیون‌ها نفر تو دنیا هستن که برای یه نگاهت می‌میرن، بعد تو اینجا افتادی روی دستِ من و هذیون می‌گی که کسی دوستت نداره؟»

جی خندید، خنده‌ای که فقط روی لب‌هایش بود و به چشم‌هایش نرسید: — «آخه کی عاشقِ یه بچه‌گربه‌ی مست می‌شه که الان بوی سوجو می‌ده و حتی نمی‌تونه رو پای خودش وایسه؟ اول یاد بگیر وقتی می‌ری بیرون گوشیت رو سایلنت نکنی که بقیه رو تا مرزِ سکته نبری، بعد دنبالِ یه نفر بگرد که از صفر تا صد عاشقت بشه. مغزم رو خوردی!»

جونگوون سرش را دوباره به آرامی روی شانه‌ی خیسِ جی رها کرد و چشم‌هایش را بست. کلماتِ شوخ‌طبعانه و تندِ جی در هوای گرمِ ماشین معلق ماندند، اما هیچ زخمی بر دلِ جونگوون نینداختند.

او می‌دانست. جونگوون بهتر از هر کسِ دیگری می‌دانست که جی هیچ‌گاه آن‌طور که او در گذشته حس می‌کرد — یا آن شعله‌ی سوزانی که در نگاهِ دیگران می‌دید — به او نگاه نخواهد کرد. جی هرگز آن معشوقِ بی‌قرار یا مجنونِ داستان‌ها نمی‌شد. اما این نرسیدن، این مرزِ نادیدنی که بینشان کشیده شده بود، ذره‌ای از ارزشمندیِ این حضور کم نمی‌کرد.

عشقِ جونگوون به جی، شبیهِ آتشِ ویرانگرِ سونگهون یا ثقلِ سنگین و دردناکِ هیسونگ نبود؛ نیازی به سوزاندن یا خاکستر شدن نداشت. عشقِ او، نوعِ دیگری از پرستش بود — عشقی که در بسترِ امنیت ریشه داشت، نه توفان. عشقی که در آن، پناهگاه بودن مهم‌تر از تصاحب بود.

جونگوون لبخندِ تلخ و در عینِ حال شیرینی زیرِ لب زد. با خودش فکر کرد که انسان گاهی چقدر عجیب می‌شود؛ وقتی کسی را عاشقانه دوست داری، حتی تندترین رفتارهایش، حتی کنایه‌ها و بی‌رحمی‌های کوچکِ منطقش، جنسِ دیگری پیدا می‌کنند. چرا که حتی اگر سیلی باشد، وقتی از جانبِ دست‌های کسی فرود بیاید که تمامِ جهانت را ساخته، گرمای ناگهانی‌اش روی گونه، می‌تواند عمیقاً حسِ یک بوسه را داشته باشد.

جی شاید ناخواسته پسش می‌زد، شاید احساساتش را به شوخی می‌گرفت و با کلماتِ لجبازش روی آن‌ها خط می‌کشید، اما همین که انگشتانِ بزرگ و گرمش هنوز دورِ دستِ جونگوون قفل شده بود، همین که جسمِ خیسش را پناهِ سرگیجه‌های او کرده بود، برای جونگوون کفایت می‌کرد.

ماشین در میانِ شلاقِ باران و نورهای سرخِ خیابان پیش می‌رفت. جونگوون بینی‌اش را بیشتر در عطرِ چوبی و باران‌خورده‌ی سویشرتِ جی فرو برد. او هیچ‌گاه همه‌چیزِ جی را نداشت، اما این سهمِ کوچک، این حبسِ امن در آغوشِ عقابی که او را از تمامِ خطرهای دنیا محافظت می‌کرد، زیباترین و آرام‌ترین نوعِ عشقی بود که قلبِ کوچکِ لیدر می‌توانست در خود جای دهد.

اندوه، گاهی هیبتی وهم‌آلود و عظیم دارد؛ شبیه‌ به صخره‌ای تاریک که بر سرتاسرِ روزهایت سایه می‌اندازد و در لحظه‌ی اول فکر می‌کنی استخوان‌هایت زیر وزنِ این تاریکی خرد خواهد شد. اما حقیقتِ شگفت‌انگیزِ این کالبدِ خاکی و روحی که در آن دمیده شده، دقیقاً در همین نقطه‌ی تلاقیِ درد و تحمل پنهان است: ما برای التیام، برای عبور کردن و برای تاب آوردن طراحی شده‌ایم. تاروپودِ ما با غریزه‌ی سرسختِ زنده ماندن بافته شده است و قلب‌هایمان، هنرِ تپیدن در میانه‌ی ویرانه‌ها را از بَر هستند.

بله، طوفان‌ها همیشه ردی از خود به جا می‌گذارند. شاید تا ابد، در گوشه‌ای تاریک از قفسه‌ی سینه‌ات، جای خالیِ چیزی، کسی یا روزگاری را حس کنی. حفره‌ای کوچک، ساکت و سرد که گاهی با وزشِ ناگهانیِ بادِ خاطرات، به شکلِ محوی تیر می‌کشد. اما زیباییِ حزن‌انگیزِ انسان بودن در همین است؛ این جای خالی، هرگز به معنای پایانِ جهانِ تو نیست و قرار نیست چشم‌هایت را به روی معجزاتِ کوچکِ زندگی ببندد.

حتی با وجودِ همان حفره‌ی خاموش در قلبت، وقتی آسمان بغضش را می‌شکند و اولین قطراتِ باران روی صورتت می‌نشیند، بوی خاکِ نم‌خورده هنوز هم می‌تواند تو را به وجد بیاورد تا چشمانت را ببندی و ریه‌هایت را از شوق پر کنی. هنوز هم می‌توانی در گوشه‌ی یک پیاده‌رو بایستی، به دویدن‌های بی‌پروا و بازیِ کودکانه‌ی بچه‌ها خیره شوی و بی‌آنکه بخواهی، لبخندی گرم و واقعی روی لب‌هایت شکوفه بزند.

هزاران درد هم که در سینه‌ات رسوب کرده باشد، باز هم وقتی نت‌های یک موسیقی — صدای کوبشِ پرحرارتِ یک درام یا لمسِ لطیفِ کلاویه‌های یک پیانو — در گوشت می‌پیچد، خون در رگ‌هایت بیدار می‌شود. سلول‌هایت برای زندگی هیجان‌زده می‌شوند و ضربانِ قلبت با ریتمِ آهنگ کوک می‌شود.

ما موجوداتِ عجیبی هستیم؛ می‌توانیم سنگین‌ترین اندوه‌ها را در کوله‌پشتیِ روحمان حمل کنیم، اما هم‌زمان با دیدنِ رقصِ یک برگ در باد یا شنیدنِ یک ملودیِ آشنا، از نو متولد شویم. روحِ ما بندبازِ ماهری است؛ حتی وقتی روی باریک‌ترین طنابِ تاریکی راه می‌رود، با شنیدنِ صدای زندگی، تعادلش را پیدا می‌کند و دوباره به رقص درمی‌آید.

Report Page