"Ride Or Die"

"Ride Or Die"

teexio

هجدهم آگوست بود؛ یک سه‌شنبه‌ی ابری و به طرز عجیبی، کاملاً خالی. از آن روزهای نادری که در تقویمِ همیشه پر از خط‌خوردگیِ انهایپن، شبیهِ یک سرابِ شیرین بود. هیچ فیلم‌برداری، هیچ تمرینِ رقص و هیچ جلسه‌ای برای امروز تنظیم نشده بود. خوابگاه در سکوتی عمیق و خلسه‌آور فرو رفته بود؛ بقیه‌ی اعضا یا خواب بودند، یا برای قدم زدن و خرید از خوابگاه بیرون زده بودند.

در اتاقِ جونگوون، همه‌چیز در یک رخوتِ امن و خاکستری غرق بود. پرده‌های حریرِ سفید تا نیمه کشیده شده بودند و نورِ ملایم و بی‌رمقِ آسمانِ ابریِ سئول، روی تختِ نامرتبش افتاده بود. هوای اتاق خنک بود و بوی تمیزیِ ملحفه‌ها، ترکیبی از عطرِ نرم‌کننده‌ی لباس با رایحه‌ی لوندر، در فضا می‌چرخید. از اسپیکرِ بلوتوثیِ کوچکی که روی میزِ پاتختی بود، یک ترکِ آلترناتیو آراند‌بی با ریتمی کُند، بیسِ ملایم و صدای محوِ گیتارِ آکوستیک، با ولومِ بسیار پایین پخش می‌شد و فضای اتاق را به یک پناهگاهِ دنج تبدیل کرده بود.

جونگوون، با یک تیشرتِ سفیدِ گشاد و شلوارِ نخیِ راحتی، روی تخت دراز کشیده بود. دست‌هایش را زیرِ سرش قلاب کرده بود و به سقفِ اتاق خیره شده بود. هیچ کاری برای انجام دادن نداشت و این "بی‌کاریِ مطلق"، بعد از ماه‌ها دویدن و استرس، شبیهِ فرو رفتن در یک استخرِ آبِ گرم بود. وزنِ تمامِ مسئولیت‌ها، تمامِ تصمیم‌گیری‌ها و تمامِ آن نگاه‌های نگرانِ دوربین‌ها، برای یک روزِ کامل از روی شانه‌هایش برداشته شده بود. فقط جونگوون بود و نفس‌های عمیق و آرامی که قفسه‌ی سینه‌اش را بالا و پایین می‌برد.

ناگهان، لرزشِ ممتدِ گوشیِ موبایل روی تشکِ نرم، این سکوتِ شناور را شکست. نورِ صفحه‌ی گوشی، بخشِ کوچکی از ملحفه‌ی تاریک را روشن کرد. جونگوون بدونِ اینکه سرش را بلند کند، دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت. با دیدنِ اسمِ روی صفحه، چالِ کوچکی روی گونه‌اش ظاهر شد.

دکمه‌ی سبز را کشید و گوشی را کنارِ گوشش گذاشت: «بله؟» صدای گرم، آشنا و همیشه خندانِ ای‌جو از آن طرفِ خط پیچید: «خواب بودی؟»

جونگوون تک‌خنده‌ای کرد. صدای ای‌جو همیشه او را به روزهای دورتر می‌برد؛ به روزهایی که فقط دو تا کارآموزِ نوجوان بودند که رویاهایشان را در کمپانی با هم شریک می‌شدند. — «گزینه‌ی دوم. دارم از بی‌کاری تو تختم کپک می‌زنم. تو چی‌کار می‌کنی هیونگ؟»

صدای خش‌خشِ پلاستیک از پشتِ خط آمد و بعد صدای ای‌جو که انگار در حالِ راه رفتن بود: «من؟ تازه رفتم فروشگاه. هوا به شدت می‌طلبه که هیچ‌کارِ مفیدی نکنی. زنگ زدم بگم اگه برنامه‌ای نداری و هنوز با تختت یکی نشدی، پاشو بیا خونه‌ی من.»

جونگوون غلتی زد و به پهلو دراز کشید. خنکای بالشت زیرِ گونه‌اش حسِ خوبی داشت. — «بیام اونجا که دو نفری به سقف زل بزنیم؟»

ای‌جو بلند خندید: «نه! رفتم از اون توکبوکی‌های تندِ پنیری که دوست داری گرفتم. دو بطری سوجو و یه عالمه تنقلات هم خریدم. می‌خوایم بشینیم پای تلویزیون، یه فیلمِ چرت و بی‌معنی بذاریم که اصلاً بهش نگاه نکنیم، بنوشیم و فقط بدونِ اینکه به فردا فکر کنیم، وقت بگذرونیم.»

کلماتِ ای‌جو مثلِ یک طلسمِ آرام‌بخش بود. «فقط وقت بگذرونیم، بدون اینکه به فردا فکر کنیم.» این دقیقاً همان چیزی بود که جونگوونِ بیست و دو ساله در این روزِ بارانی به آن نیاز داشت. یک فضای کاملاً بی‌فیلتر، بدونِ نیاز به لیدر بودن، بدونِ نیاز به قوی بودن.

جونگوون چشم‌هایش را بست. تصویرِ نشستن روی فرشِ گرمِ خانه‌ی ای‌جو، صدای جلز و ولزِ گرم کردنِ توکبوکی، خنکای لیوانِ شیشه‌ایِ سوجو در دستش و حرف زدن‌های بی‌سروته تا نیمه‌شب، لبخندِ عمیقی روی لب‌هایش نشاند.

— «خیلی خب...» جونگوون با صدایی که حالا انرژیِ تازه‌ای در آن دویده بود، گفت: «تا نیم ساعت دیگه اونجام. فقط وای به حالت اگه پنیری که گرفتی از اون مدلای بی‌مزه باشه.»

— «منتظرم!» ای‌جو با خنده قطع کرد.

گوشی دوباره تاریک شد و روی تخت افتاد. جونگوون نفسِ عمیقی کشید و از جا بلند شد. پاهایش را روی کف‌پوشِ چوبی و خنکِ اتاق گذاشت. صدای باران حالا کمی تندتر شده بود، اما برای جونگوون، این روزِ خاکستری، روشن‌ترین و امن‌ترین روزِ ماهِ گذشته بود. او هودیِ مشکی‌اش را از روی صندلی چنگ زد و با قلبی که حالا سبک‌تر می‌تپید، آماده شد تا به پناهگاهِ امنِ رفاقتشان برود.

کلاه باکتِ مشکی‌اش را تا روی ابروها پایین کشید و ماسک را روی صورتش مرتب کرد. وقتی از درِ شیشه‌ایِ لابیِ خوابگاه بیرون زد، سئول در یک خاکستریِ خیس و ملایم فرو رفته بود. بوی آسفالتِ باران‌خورده و رطوبتِ سردی که به صورتش می‌خورد، ریه‌هایش را باز کرد. داخلِ تاکسی که نشست، سرش را به شیشه‌ی خنکِ پنجره تکیه داد. در این فاصله‌ی کوتاه، او فقط سایه‌ای ناشناس بود که در رگ‌های خیسِ شهر حرکت می‌کرد.

وقتی به طبقه‌ی هفتمِ آپارتمان رسید و زنگ را زد، در کمتر از چند ثانیه باز شد. ای‌جو با یک هودیِ اورسایزِ کرم‌رنگ و موهایی که به طرزِ خنده‌داری روی پیشانی‌اش ریخته بود، در چهارچوبِ در ظاهر شد. با باز شدنِ در، موجی از هوای گرم، ترکیبی از بوی تند و شیرینِ خمیر فلفل کره‌ای، پنیرِ آب‌شده و عطرِ چوبیِ ملایمی که همیشه در خانه‌ی ای‌جو می‌پیچید، به صورتِ جونگوون خورد.

ای‌جو با آن لبخندِ پهن و چشم‌هایی که از خوشحالی خط شده بودند، کنار کشید: «بیا تو، داشتم از گشنگی به میز گاز می‌زدم.»

جونگوون کلاه و ماسکش را درآورد، کفش‌هایش را در ورودی رها کرد و با خنده‌ای که تمامِ خطوطِ خستگیِ صورتش را می‌شست، وارد شد. خانه‌ی ای‌جو، برخلافِ خوابگاهِ همیشه شلوغِ انهایپن، یک پناهگاهِ دنج و مینیمال بود. نورِ زرد و ملایمِ آباژورِ گوشه‌ی سالن، روی فرشِ پرزدارِ طوسی‌رنگ می‌تابید. روی میزِ پایه‌کوتاهِ چوبیِ وسطِ سالن، یک تابه‌ی بزرگِ سفالی پر از توکبوکیِ قرمز و داغ که پنیرِ موزارلا روی آن حباب می‌زد، همراه با دو بطریِ سبزِ سوجو و چند ظرفِ کوچکِ تنقلات چیده شده بود.

تلویزیون روشن بود، اما صدای آن روی پایین‌ترین حدِ ممکن قرار داشت و یک فیلمِ قدیمی با رنگ‌های سرد و پاییزی را نشان می‌داد؛ دقیقاً همان‌طور که قول داده بود، فیلمی که قرار نبود کسی به آن نگاه کند.

جونگوون روی کوسنِ نرمِ کنارِ میز چهارزانو نشست و نفسِ عمیقی از سرِ راحتی کشید: «واو... بوش عالیه.»

ای‌جو دو لیوانِ کوچکِ شیشه‌ای را روی میز گذاشت. صدای باز شدنِ درِ فلزیِ بطریِ سوجو، با یک "تیکِ" ظریف در صدای بارانی که به پنجره می‌خورد، آمیخته شد. ای‌جو بطری را کج کرد و مایعِ شفاف را درونِ لیوانِ جونگوون ریخت. — «اول بنوش، بعد بخور. قانونِ روزای بارونی.»

جونگوون لیوان را برداشت. لبه‌ی سردِ شیشه را به لب‌هایش چسباند و با یک حرکت، آن را سر کشید. سوزشِ ملایم و گسِ الکل که از گلویش پایین رفت و در قفسه‌ی سینه‌اش به گرمایی مطبوع تبدیل شد، انگار آخرین گره‌های کورِ عضلاتش را هم باز کرد. او لیوانِ خالی را روی میز گذاشت و با رضایت چشم‌هایش را بست: «آخ... این واقعاً لازم بود.»

ای‌جو با چاپستیکِ فلزی‌اش، یک تکه توکبوکیِ آغشته به سس و پنیر را برداشت و در بشقابِ جونگوون گذاشت. — «بخور.» ای‌جو جرعه‌ای از لیوانش خورد و با نگاهی که پر از فهمِ بی‌صدا بود، به دوستِ قدیمی‌اش خیره شد. «خیلی بهتون سخت گذشت، نه؟ این چند ماهِ اخیر.»

ای‌جو از آن آدم‌هایی نبود که با سوال‌های ترحم‌آمیز کسی را خفه کند. او هم‌صنعت، هم‌درد و رفیقی بود که از دورانِ کارآموزی جونگوون را می‌شناخت. او می‌دانست رفتنِ هیسونگ و شروعِ تور با تمامِ آن حواشی، چه بارِ خردکننده‌ای روی شانه‌های این پسرِ بیست و دو ساله گذاشته است.

جونگوون لقمه‌اش را جوید. طعمِ تند و آتشینِ سس با شیرینیِ پنیر در دهانش پخش شد و به او حسِ زنده‌بودن داد. او سرش را پایین انداخت، به بطریِ سبزِ روی میز خیره شد و با صدایی که از رها شدنِ زرهِ "لیدری" نرم شده بود، گفت: — «سخت... کلمه‌ی کوچیکیه براش. بعضی شبا حس می‌کردم دارم زیرِ آب نفس می‌کشم. مجبور بودم جلوی بقیه، مخصوصاً سونو و نیکی، محکم باشم. جی هیونگ خیلی کمکم کرد... واقعاً خیلی... اما خب... یه وقتایی فقط دلم می‌خواست یه دکمه رو بزنم و برای چند روز نامرئی بشم.»

ای‌جو لبخندِ کمرنگ و غمگینی زد. بطری را برداشت و دوباره لیوانِ جونگوون را پر کرد. — «می‌فهمم. ولی اینو یادت نره جونگوون... تو ماشین نیستی. امروز حق داری نامرئی باشی. اینجا نه دوربینی هست، نه استیجی، نه منیجری که بخواد زمان بگیره.»

جونگوون لیوانِ دوم را برداشت. این بار به چشم‌های مهربانِ ای‌جو نگاه کرد. احساسِ سبکیِ عجیبی زیرِ پوستش می‌دوید. حق با ای‌جو بود. در این مکعبِ گرم و نیمه‌تاریک، با صدای باران و طعمِ گسِ سوجو، او نیازی نداشت کسی را هدایت کند یا قوی به نظر برسد.

دو لیوانِ شیشه‌ای با صدای "دینگِ" ظریفی به هم خوردند. جونگوون خندید؛ یک خنده‌ی بی‌پروا و واقعی که چالِ گونه‌اش را عمیق‌تر از همیشه کرد. — «به سلامتیِ نامرئی بودن.»

تا ساعت‌ها بعد، آن دو روی همان فرش نشستند. تلویزیون همچنان تصاویرِ بی‌صدا پخش می‌کرد، بطری‌های سوجو خالی شدند و جایشان را به قوطی‌های خنکِ آبجو دادند. بحث‌هایشان از سنگینیِ کار فاصله گرفت و به خاطراتِ خنده‌دارِ دورانِ کارآموزی، آهنگ‌های جدیدی که شنیده بودند و سوتی‌های خنده‌دارشان روی استیج رسید.

در میانِ آن خنده‌های رها و هوای گرمِ آپارتمان، جونگوون حس کرد قلبش دوباره سرِ جای اصلی‌اش برگشته است. او در پناهِ این دوستیِ عمیق و بی‌توقع، در حالِ شارژ کردنِ روحی بود که فردا دوباره باید برای مقابله با دنیا، زرهِ فولادی‌اش را به تن می‌کرد.

صدای خنده‌های بلندشان کم‌کم در صدای یکنواخت و ریتمیکِ باران حل شد. با خالی شدنِ دومین بطریِ سوجو، آن انرژیِ بی‌پروا و شوخی‌های پرسرصدا، جای خود را به یک سکوتِ مخملی و سنگین داد؛ از آن سکوت‌هایی که فقط بینِ دو نفر که سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند، بدونِ هیچ معذوریتی شکل می‌گیرد.

جونگوون به لبه‌ی کاناپه تکیه داده بود، زانوهایش را در بغل گرفته و با چشم‌هایی که حالا به خاطرِ خلسه‌ی ملایمِ الکل کمی خمار و براق شده بودند، به نورِ زردِ آباژور نگاه می‌کرد. فضای بینشان حالا آماده‌ی حرف‌هایی بود که در روشناییِ روز و هوای هوشیاری، راهی به بیرون پیدا نمی‌کردند.

ای‌جو در سکوت، با نوکِ انگشتِ اشاره‌اش قطراتِ آبِ روی بدنه‌ی لیوانِ شیشه‌ای را پاک می‌کرد. نگاهش به ته‌مانده‌ی شفافِ سوجو دوخته شده بود و خطِ فکش در یک تردیدِ خاموش منقبض می‌شد. انگار داشت کلمات را در ذهنش سبک‌سنگین می‌کرد تا ببیند چطور باید آن‌ها را به زبان بیاورد.

بالاخره، بعد از یک مکثِ طولانی، ای‌جو گلویش را صاف کرد. صدایش از همیشه پایین‌تر و خفه‌تر بود: — «راستش... دلیلِ دیگه‌ای هم داشت که گفتم امروز فقط خودمون دو تا باشیم.»

جونگوون سرش را به آرامی چرخاند و نگاهِ منتظرش را به نیم‌رخِ ای‌جو دوخت. ای‌جو پوزخندِ تلخی زد، لیوان را روی میز گذاشت و با لحنی که رگه‌هایی از پشیمانی و خستگی در آن بود، ادامه داد: — «هفته‌ی پیش... اینجا یه مهمونی گرفتم. با یه سری از بچه‌هایی که بیرون از کمپانی می‌شناختم و فکر می‌کردم رفیقمن. خیلی شلوغ شد... صدای موزیک اون‌قدر بالا بود که همسایه‌ها نزدیک بود پلیس خبر کنن.»

ای‌جو نفسِ عمیقی کشید و دستش را توی موهای نامرتبش کشید. نگاهش را از جونگوون دزدید و به صفحه‌ی تاریکِ تلویزیون خیره شد: — «ولی وسطِ اون‌همه شلوغی و خنده... یهو حس کردم هیچ‌کدومشون واقعی نیستن. می‌دونی؟ نگاه‌هاشون پر از یه کنجکاویِ مسموم بود. انگار فقط اومده بودن که ببینن خونه‌ی یه آیدل چه‌شکلیه، یا بتونن از دهنم حرفی بکشن که فردا تو جمعای دیگه‌شون تعریف کنن. حس کردم هیچ‌کدومشون... قابلِ اعتماد نیستن. وسطِ اون‌همه آدم و نور و صدا، قشنگ حس کردم چقدر تنهام. برای همین دلم می‌خواست امروز، این فضا رو با کسی پر کنم که می‌دونم نیازی نیست پیشش نقش بازی کنم. کسی که نگاهش امنه.»

جونگوون با دقت به حرف‌های ای‌جو گوش می‌داد. ابروهایش کمی در هم رفت. او ای‌جو را می‌شناخت؛ پسری که همیشه دایره‌ی دوستانِ کوچکی داشت و از شلوغی‌های بی‌معنی فراری بود. این اعتراف برای جونگوون عجیب بود.

لیوانش را روی میزِ چوبی گذاشت، کمی به سمتِ ای‌جو خم شد و با لحنی که در آن هم درکِ عمیقی موج می‌زد و هم یک کنجکاویِ برادرانه، پرسید: — «تو و مهمونی؟ اونم با آدمایی که خوب نمی‌شناختی‌شون؟ چی شده که یهو این‌قدر بریز و بپاش کردی هیونگ؟»

ای‌جو به چشم‌های درشت و دقیقِ جونگوون نگاه کرد. این همان دلیلی بود که او جونگوون را دوست داشت؛ جونگوون هیچ‌وقت از روی سطحِ کلمات رد نمی‌شد، او همیشه مستقیم به هسته‌ی ماجرا نفوذ می‌کرد.

ای‌جو شانه بالا انداخت. لبخندِ محوی زد که به چشم‌هایش نرسید: — «این روزا، وقتی از استیج میام پایین و درِ این خونه رو باز می‌کنم، سکوتش یه‌جوری تو گوشم زنگ می‌زنه که مغزم درد می‌گیره. گفتم شاید اگه اینجارو پر از آدم کنم، پر از صدای بلند و بطری‌های گرون‌قیمت... شاید اون حسِ پوچیِ بعد از اجرا از بین بره. ولی فقط بدتر شد. فهمیدم آدمای اشتباه، حتی اگه تمامِ فضای خالیِ دورت رو پر کنن، بازم نمی‌تونن اون حفره‌ی تو سینه‌ت رو ببندن.»

جونگوون با شنیدنِ این حرف، قلبش فشرده شد. کلماتِ ای‌جو، دقیقاً ترجمه‌ی همان احساساتی بود که خودش در ماه‌های گذشته با آن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کرد. تنهاییِ بعد از استیج، وقتی هزاران نفر اسمت را فریاد می‌زنند و بعد ناگهان در تاریکیِ اتاقِ خوابگاهت، تنها صدای نفس‌های خودت را می‌شنوی.

جونگوون دستش را دراز کرد و بطریِ آبجو را برداشت. با صدایی که حالا به شدت بم، آرام و لبریز از هم‌دردی شده بود، گفت: — «پس تنها نیستم. جدیدا واقعا اکسیژن کم شده.» جونگوون مکث کرد، نگاهش برای یک لحظه تاریک شد و دوباره با لبخندی مهربان به ای‌جو خیره شد: — «ولی خوب کاری کردی که امروز زنگ زدی. حداقل ما دو تا می‌تونیم هوای همدیگه رو داشته باشیم. مگه نه؟»

ای‌جو نگاهی به صورتِ آرامِ جونگوون انداخت. تمامِ آن پشیمانیِ هفته‌ی گذشته، با همین چند جمله‌ی ساده‌ی جونگوون شسته شد. بطری‌اش را به سمتِ جونگوون برد، صدای برخوردِ آرامِ شیشه‌ها در اتاق پیچید و با خنده‌ای که حالا دوباره به چشم‌هایش برگشته بود، گفت: — «آره... هوای همدیگه رو داریم.»

هنوز صدای زنگِ ظریفِ برخوردِ شیشه‌های آبجو در فضای نیمه‌تاریکِ سالن طنین‌انداز بود که صدای الکترونیکیِ کوتاهی از سمتِ درِ ورودی شنیده شد؛ صدای فشردنِ دکمه‌های رمزِ دیجیتالی.

جونگوون و ای‌جو هر دو متعجب سر چرخاندند. ای‌جو کد را فقط به دو سه نفرِ بسیار نزدیک داده بود. درِ زرهی به آرامی باز شد و موجی از هوای خنک و بارانی، همراه با بوی آسفالتِ نم‌خورده و رطوبتِ شبانه، به داخلِ سالنِ گرمِ آپارتمان دوید.

قامتِ بلندی با یک بارانیِ اورسایزِ سرمه‌ای و چترِ بسته‌ای که قطراتِ باران از لبه‌اش روی سرامیکِ ورودی می‌چکید، در چهارچوب در ظاهر شد. چتر را گوشه‌ای تکیه داد، کلاهِ هودی‌اش را عقب زد و با آستینش بخارِ خفیفی را که روی عینکِ گردِ مطالعه‌اش نشسته بود پاک کرد. وقتی چهره‌اش زیرِ نورِ زردِ آباژور مشخص شد، لایه به لایه خستگیِ روزمره پشتِ همان لبخندِ معصومانه و عمیقِ سال ۲۰۲۰ کنار رفت. کیم تایونگ بود.

پسری که بعد از آن روزهای پرتنشِ و ساختارِ بی‌رحمِ آی‌لند، مسیرش را از آیدل شدن جدا کرده بود، دانشگاهش را در رشته‌ی تئاتر و بازیگری ادامه داده بود و حالا یک زندگیِ آرام، مستقل و دور از هیاهوی استیج و دوربین‌های ۲۴ ساعته داشت.

جونگوون برای یک لحظه لیوانِ در دستش در هوا خشک شد. چالِ گونه‌اش از حسِ غافلگیری عمیق شد و بی‌اختیار از جا بلند شد: «تایونگ هیونگ؟»

تایونگ خنده‌ی کوتاهی کرد، کفش‌های خیسش را درآورد و مستقیم به سمتشان آمد. آغوشی که بینِ این سه نفر شکل گرفت، نه بوی مسابقه و رقابت می‌داد و نه بوی صنعتِ سنگین و نفس‌گیرِ کی‌پاپ. بوی همان روزهای شانزده‌سالگی را می‌داد؛ روزهایی که در زمین، زیرِ نورهای فلورسنتِ سردِ "گراوند"، تا صبح بیدار می‌ماندند و تن‌ها خستگی‌شان را روی شانه‌های هم خالی می‌کردند.

تایونگ کنارِ آن‌ها روی فرشِ پرزدار نشست، دست‌های سردش را دورِ لیوانِ گرمِ چای که ای‌جو برایش آورده بود پیچید و به سفره‌ی کوچکِ روی میز نگاه کرد: «اومدم که نذارم تنها از غصه کپک بزنید.»

جونگوون تکیه‌اش را به کاناپه داد. حضورِ تایونگ مثلِ باز شدنِ یک پنجره‌ی قدیمی در یک اتاقِ دم‌کرده بود. تایونگ حالا یک دانشجوی تئاتر بود؛ بدونِ استرسِ برنامه کاریِ فشرده، بدونِ ترس از پاپاراتزی‌ها و بدونِ بارِ سنگینِ مسئولیت‌های لیدری. وقتی تایونگ با خنده از روزمرگی‌های ساده‌اش می‌گفت — از تمرین‌های عجیبِ تئاتر تا پاسی از شب، از امتحان‌های دانشگاه و کافه‌گردی‌های بی‌دردسر در محله‌ی مپو بدونِ نیاز به ماسک و کلاه — جونگوون و ای‌جو با اشتیاقی عمیق گوش می‌دادند.

در آن شبِ بارانی، وسطِ بوی سوجو، باران و توکبوکیِ گرم، هیچ مرزی بینِ آیدل‌های بین‌المللی و یک پسربچه‌ی معمولی وجود نداشت. آن‌ها فقط سه دوست بودند که از طوفانِ پاجو جانِ سالم به در برده بودند و حالا در پناهِ یک سقفِ امن، یادشان می‌آمد که رفاقتِ واقعی، خیلی قوی‌تر از هر مسیرِ شغلی یا ساختارِ بی‌رحمِ دنیای سرگرمی است.

بخارِ باریک و پیچانِ چایِ داغِ تایونگ در نورِ زردِ آباژور می‌رقصید و بوی بابونه و نعناع به عطرِ تندِ سوجو و باران اضافه شد. هر سه نفر تکیه داده بودند؛ فاصله‌ی بینشان پر شده بود از قطعه‌های خردشده‌ی روزمرگی‌هایشان. ای‌جو از تمرین‌های استادیومی و حسِ گنگِ نگاه کردن به هزاران چراغِ قوه‌ی روشن در تاریکی می‌گفت، و جونگوون با صدای آرامش از جزئیاتِ کوچکِ زندگی در خوابگاه — اینکه چطور هنوز دوست دارد کسی باشد که ب بقیه یادآوری کند زودتر بخوابند.

تایونگ لیوانش را بین دو دستش فشرد و لبخندِ رهایی زد: «می‌دونید... وقتی از آی‌لند اومدم بیرون، فکر می‌کردم دنیا تموم شده. اما الان تو دانشکده‌ی تئاتر، وقتی روی چوب‌های کهنه‌ی سن راه می‌رم و نقش یک آدمِ دیگه رو بازی می‌کنم، حس می‌کنم تازه خودم رو پیدا کردم. راستی... دارم برای ماهِ آینده برنامه‌ی یه سفرِ دو هفته‌ای می‌چینم. می‌خوام برم تایلند.»

جونگوون، در حالی که مشتِ کوتاهی به بالشتکِ زیرِ پایش می‌زد، سرش را کج کرد: «تایلند؟ وسطِ ترم؟ با بچه‌های دانشگاه می‌ری؟»

تایونگ کمی مکث کرد، به ته‌مانده‌ی چای‌اش خیره شد و با لحنی که فوق‌العاده ساده، طبیعی و بی‌پروا بود گفت: «نه... می‌خوام با دوست‌پسرم برم.»

انگشتانِ جونگوون روی پارچه‌ی بالشتک قفل شد. چشم‌هایش به یک‌باره گرد شد و جمله‌ای که از دهانش بیرون پرید، تمامِ سکوتِ اتاق را شکافت: «دوست‌پسر؟!»

ای‌جو که داشت جرعه‌ای از آبجویش می‌خورد، نزدیک بود خفه شود. او و تایونگ نگاهی به هم انداختند و بعد ای‌جو با خنده‌ای کوتاه و ابروهای بالاافزوده به جونگوون نگاه کرد: «یااا، جونگوون! چرا این‌قدر تعجب کردی؟ انگار غول دیدی! تو سال ۲۰۲۶ این چیزا کاملاً عادیه.»

جونگوون صاف نشست، صورتش کمی داغ شد و گلویش را صاف کرد. دستش را پشتِ گردنش کشید و با لحنی که سعی می‌کرد خودش را جمع‌وجور کند گفت: «نه... منظورم این نبود... فقط... شوکه شدم! همین‌جوری بی‌مقدمه گفتی، اصلاً انتظارش رو نداشتم. از کی تا حالا؟»

تایونگ تکیه‌اش را به مبلمان داد، چشم‌هایش از نوری گرم و واقعی برق زد. هیچ اثری از شرم یا تردید در صورتش نبود: «تقریباً یک ساله. تو دانشکده‌ی تئاتر آشنا شدیم... اون پشتِ صحنه، بخشِ نورپردازی کار می‌کنه. ترمِ اول وقتی داشتم با استرس متنِ نمایشنامه رو حفظ می‌کردم، برام یه لیوان قهوه‌ی داغ آورد و گفت "خیلی سخت می‌گیری تایونگ، فقط نفس بکش".»

تایونگ لبخند عمیقی زد، از همان لبخندهایی که جونگوون سال‌ها بود روی صورتش ندیده بود؛ یک آرامشِ بی‌ماریچ و بی‌فیلتر. — «اولین باری بود بعد از اون همه فشارِ آی‌لند و کمپانی، که یک نفر من رو فقط به عنوان "کیم تایونگ" دید... نه به عنوانِ یه کارآموزِ ناموفق، نه یه پسری که نتونست آیدل بشه. اون هیچ‌وقت از گذشته‌م نپرسید. فقط کنارم نشست. باهم می‌ریم کافه‌های دورافتاده، کوهنوردی می‌ریم و نیازی نیست قایم بشیم. جونگوونا... اولین باره تو زندگیم که حس می‌کنم کاملاً حالم خوبه. قلبم دیگه نمی‌لرزه.»

جونگوون در سکوت به دوستِ قدیمی‌اش نگاه کرد. آن شوکِ اولیه کاملاً جایش را به یک حسِ شیرین و سنگین داد. او یادِ خودش افتاد؛ یادِ تمامِ ماه‌هایی که مجبور بود حس‌هایش را دفن کند، نگاه‌هایش را بدزدد و منطق را به جای عواطفش بنشاند. دیدنِ تایونگ که این‌طور رها و شجاعانه دوست می‌داشت و دوست داشته می‌شد، شبیهِ تماشای پرنده‌ای بود که از قفسِ فلزیِ صنعت بیرون پریده و در آسمانِ باز بال می‌زند.

جونگوون لیوانش را به سمتِ تایونگ دراز کرد، چالِ گونه‌اش دوباره پدیدار شد و با لحنی لبریز از لطافت و احترامِ خالصانه گفت: «بهت حسودیم میشه هیونگ... ولی بیشتر از اون، برات خوشحالم. واقعاً خوشحالم که حالِ قلبت خوبه.»

صدای موسیقی با آن بیسِ سنگین و درامِ ترپِ کُند، مثلِ نبضِ آرامی در پس‌زمینه‌ی صدای باران می‌تپید. تایونگ نگاهش را از لیوان چای گرفت و به نقطه‌ای نامعلوم در تاریکیِ بیرونِ پنجره دوخت. لبخندش حالا نرم‌تر و عمیق‌تر شده بود؛ از آن لبخندهایی که فقط وقتی آدم به یک نقطه‌ی امن در ذهنش می‌رسد، روی لب‌هایش می‌نشیند.

«می‌دونی جونگوون...» تایونگ با صدایی که به زمزمه شباهت داشت، سکوت را شکست. «من از همون اول... حتی همون روزایی که تو کمپانی باهم تمرین می‌کردیم، می‌دونستم گرایشم چیه. می‌دونستم که هیچ‌وقت قرار نیست قلبم برای یه دختر بلرزه. ولی تو اون سیستمِ بسته، این موضوع برام مثلِ یه بمبِ ساعتی بود که هر لحظه می‌ترسیدم منفجر بشه و همه‌چیزم رو نابود کنه. همیشه فکر می‌کردم سرنوشتم اینه که یه گوشه تو تاریکی، پنهانی و با ترس عاشق بشم.»

او نفسِ عمیقی کشید. بوی نمِ باران و چایِ بابونه در هم آمیخته بود. «ولی الان... وقتی اون کنارمه، حس می‌کنم هیچ‌وقت دیگه تو کلِ زندگیم نمی‌تونم این‌قدر خوب و واقعی زندگی کنم. اسمش مین‌هوائه. قدش از من بلندتره و دستاش همیشه بوی قهوه‌ی تلخ و چوب می‌ده. می‌دونی قشنگ‌ترین قسمتش چیه؟ اینکه نیازی نیست پیشش کلماتم رو سانسور کنم.»

جونگوون زانوهایش را بیشتر در بغل کشید. چشم‌هایش با دقت و اشتیاقی پنهان، روی خطوطِ صورتِ تایونگ می‌چرخید. او با صدایی که از کنجکاوی و یک حسرتِ بسیار محو می‌لرزید، پرسید: «دقیقاً چه حسی داره هیونگ؟ اینکه یکی تو رو همون‌طوری که هستی می‌بینه... اینکه مجبور نیستی چیزی رو قایم کنی... ترسناک نیست؟»

تایونگ تک‌خنده‌ای کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد. «اوایل چرا... خیلی ترسناک بود. وقتی زمستونِ پارسال برای اولین بار، وسطِ خیابونِ شلوغِ هونگده، بی‌هوا دستم رو گرفت و گذاشت تو جیبِ پالتوش، قلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد. تمامِ بدنم یخ کرد و ناخودآگاه می‌خواستم دستم رو بکشم بیرون. با اون ذهنیتِ قدیمیم فکر می‌کردم الان همه دارن نگاهمون می‌کنن، الان یکی عکس می‌گیره، الان دنیا به آخر می‌رسه. ولی اون فقط خیلی محکم‌تر انگشتام رو فشار داد و با خنده گفت "یخ زدی احمق، تقصیر خودته که دستکش نپوشیدی."»

ای‌جو که تا آن لحظه در سکوت گوش می‌داد، پوزخندی زد و با لحنی گرم گفت: «پس بالاخره یکی پیدا شد که بتونه لجبازی‌های تو رو مهار کنه.»

تایونگ با چشم‌هایی که حالا از شدتِ احساس برق می‌زدند، جواب داد: «دقیقاً. وقتی دستم تو جیبِ پالتوش بود، به آدمای اطراف نگاه کردم. هیچ‌کس اهمیتی نمی‌داد. همه داشتن تو دنیای خودشون قدم می‌زدن. عشق وقتی قشنگه که بوی امنیت بده، نه بوی اضطراب. وقتی شبا خسته از تمرینِ تئاتر برمی‌گردم، اون رو کاناپه خوابش برده، اما یه بشقاب غذا رو میز برام گرم نگه داشته. همون لحظاتِ کوچیکِ خسته‌کننده‌ی روزمره، با اون تبدیل شده به بزرگ‌ترین دلخوشیِ من.»

تایونگ کمی به سمتِ جلو خم شد و به چشم‌های درشت و دقیقِ لیدرِ جوان خیره شد: «تو چی جونگوون؟ تو که همیشه حواست به همه هست... کسی هست که حواسش به قلبِ تو باشه؟ اصلا فرصت می‌کنی وسطِ ایاین‌همه هیاهو، به حس‌های خودت هم فکر کنی؟»

سکوتِ اتاق برای لحظاتی طولانی شد؛ سکوتی که با ریتمِ کُندِ درامِ ترپِ آهنگِ در حالِ پخش و برخوردِ شلاق‌وارِ بارانِ تابستانی که مثل یک باگ به شیشه‌ها می‌کوبید و دلیل قانع‌کننده‌ای برایش وجود نداشت به شیشه‌ها، بافتی مخملی و سنگین پیدا کرده بود. گرمای سوجو حالا کاملاً در رگ‌های جونگوون دویده بود. مستِ مطلق نبود، هنوز می‌توانست خطوطِ تاریکِ مبلمان و چهره‌ی دوستانش را واضح ببیند، اما آن نگهبانِ سخت‌گیرِ ذهنش، آن لیدرِ محتاطی که همیشه کلماتش را قبل از ادا کردن وزن می‌کرد، حالا گوشه‌ای به خواب رفته بود.

جونگوون لیوانِ خالی‌اش را روی میزِ چوبی سُر داد. پاهایش را بیشتر در سینه‌اش جمع کرد و چانه‌اش را روی زانوهایش گذاشت. شعله‌ی کوچکِ حسرتی که حرف‌های تایونگ در دلش روشن کرده بود، حالا در چشم‌های براق و کمی خمارش می‌رقصید.

با صدایی که به خاطرِ الکل و خستگی، بم‌تر و خش‌دارتر از همیشه شده بود، زمزمه کرد: — «من... سرم یکم شلوغه. خیلی شلوغ. ولی وقتی این‌طوری می‌گی... دلم می‌خواد تجربه‌اش کنم.»

نگاهش را از تایونگ گرفت و به طرح‌های محوِ فرشِ پرزدار خیره شد: — «این‌جوری نیست که کمپانی دست و پامون رو بسته باشه یا تو قراردادمون نوشته باشن حق ندارید زندگی کنید... ولی یه چیزی این وسط درست نیست. همه‌چیز تو دنیای ما خیلی تند می‌گذره. همه‌چیز مصرفیه.»

جونگوون مکث کرد. نفسِ عمیقی کشید و هوای آمیخته به بوی توکبوکیِ تند و باران را بلعید. — «یه بار سونگهون هیونگ یه چیزی گفت... گفت عشق یا صفره، یا صد. اگه قراره عاشق بشم، می‌خوام مثلِ اون باشم. نمی‌خوام حسم یه چیزی باشه که با استرسِ یه تورِ جهانیِ ساده، یا هیجانِ ضبطِ یه آهنگِ جدید کمرنگ بشه و فراموشش کنم. می‌خوام یه چیزی باشه که ریشه‌اش از استیج و دوربین خیلی عمیق‌تر بره تو زمین. خیلی قشنگ به نظر میاد... مگه نه؟»

حرف‌های خودش در ذهنش اکو شد. ذهنِ نیمه‌هوشیارش ناخودآگاه روی اسمِ سونگهون گیر کرد. تپشِ آرامی در شقیقه‌هایش حس می‌کرد. با خودش فکر کرد: «کسی که عاشق نشده، کسی که اون حسِ صد رو تجربه نکرده... چطور می‌تونه این‌قدر دقیق توصیفش کنه؟» تا جایی که جونگوون می‌دانست، سونگهون همیشه مثلِ یک شاهزاده‌ی یخی، دور از حواشی و عواطفِ این‌چنینی بود و به کسی حسی نداشت. اما حالا، در این خلسه‌ی بارانی، کلماتِ گذشته‌ی سونگهون شبیهِ یک اعترافِ پنهان به نظر می‌رسیدند.

ای‌جو با لبخندی مهربان و چشم‌هایی که از پشتِ لیوانِ آبجویش برق می‌زد، به جونگوون نگاه کرد. فضای اتاق آن‌قدر امن بود که ای‌جو بدونِ هیچ ترسی از شکستنِ حریمِ لیدرِ جوان، با لحنی نرم و کنجکاو پرسید: — «خب حالا که این‌قدر دنبالِ یه حسِ عمیقی... تایپت چیه جونگوونا؟ اصلاً تاحالا بهش فکر کردی؟ کی می‌تونه اون آدمِ صدِ تو باشه؟»

جونگوون پلک آرامی زد. ذهنش، رها از قید و بندِ ضمیرها و جنسیت‌ها، مستقیماً به سمتِ تصویری رفت که سال‌هاست نقطه‌ی ثقلِ جهانش بود. بدونِ اینکه حتی متوجه شود، صدایش لحنی رویایی و به شدت حسی به خود گرفت. او سرش را کمی کج کرد و با چشم‌هایی که به نورِ زردِ آباژور خیره مانده بودند، شروع به تصویرسازی کرد:

— «یه کسی که... اولش ممکنه سرد یا حتی کمی خشن به نظر برسه، ولی وقتی می‌شناسیش، قلبش شبیهِ یه شومینه تو چله‌ی زمستونه. کسی که حضورش انقدر پررنگ و بزرگه که وقتی کنارته، حس می‌کنی تو یه دژِ امنی و هیچ‌کس نمی‌تونه بهت آسیب بزنه.»

تایونگ و ای‌جو در سکوت گوش می‌دادند.

جونگوون لبخندِ محو و ناخودآگاهی زد و ادامه داد: — «کسی که وقتی همه خوابن، تو آشپزخونه‌ی تاریک برات غذا درست می‌کنه و غر می‌زنه که چرا مراقبِ سلامتیت نیستی. کسی که دستاش اونقدر بزرگه که دستت توش گم می‌شه... کسی که یه خطِ اخمِ لجباز بینِ ابروهاشه، چون همیشه بیشتر از خودش، نگرانِ بقیه‌ست.»

جونگوون نفسش را با حسی از آرامش بیرون داد. — «کسی که صدای بمش، وقتی تو تاریکی اسمم رو صدا می‌زنه، تمامِ اضطرابم رو می‌شوره و می‌بره. من یه کسی رو می‌خوام که... همیشه بدونه کِی باید شونه‌اش رو بهم قرض بده، بدونِ اینکه من حتی کلمه‌ای حرف زده باشم.»

اتاق برای چند ثانیه در سکوتی مطلق فرو رفت. صدای آهنگ به پایان رسیده بود و حالا فقط صدای باران بود که به شیشه‌ها می‌کوبید.

جونگوون، غرق در تصویرِ پررنگِ عقابِ نگهبانش، اصلاً متوجه نشد که توصیفش چقدر دقیق، فیزیکی و واضح بود. او متوجه نشد که ای‌جو، لیوانش را به آرامی روی میز گذاشت و نگاهِ پرمعنا و سنگینی به تایونگ انداخت. تایونگ هم با لبخندی که حالا رگه‌هایی از یک فهمِ عمیق و دوستانه در آن پنهان بود، فقط به جونگوون نگاه می‌کرد. هیچ‌کدامشان نیازی ندیدند بپرسند این مشخصاتِ دقیق، متعلق به چه کسی است؛ در آن شبِ بارانی و امن، حقیقتِ قلبِ جونگوون، واضح‌تر از هر کلمه‌ای، در فضای اتاق شناور شده بود.

سکوتِ اتاق حالا جنسِ دیگری پیدا کرده بود؛ دیگر فقط آرام‌بخش نبود، بلکه پر از یک کنجکاویِ روشن، آگاهانه و مهربان شده بود. صدای باران همچنان پشتِ شیشه‌ها شلاق می‌زد، اما در این مکعبِ گرم، زمان برای جونگوون روی نگاهِ خیره و پرمعنای دو دوستش متوقف شد.

تایونگ لیوانِ چایِ نیمه‌گرمش را روی میز گذاشت. لبخندش حالا یک انحنای شیطنت‌آمیز و کاملاً روشن به خود گرفته بود. او نگاهی به ای‌جو انداخت و بعد رو به جونگوون، با صدایی که سعی می‌کرد خنده‌اش را کنترل کند، گفت: — «دستای بزرگ؟ خطِ اخمِ لجباز؟ صدای بم تو تاریکی؟»

ای‌جو هم یکی از ابروهایش را بالا انداخت، کمی به سمتِ جلو خم شد و با لحنی نرم اما مستقیم، نقطه‌ی هدف را زد: — «داری درباره‌ی یه پسر حرف می‌زنی، جونگوونا؟»

کلمه‌ی "پسر" مثلِ یک قطعه یخ، تمامِ آن خلسه‌ی گرمِ سوجو را در رگ‌های جونگوون منجمد کرد. مستی برای یک ثانیه‌ی کامل از سرش پرید. چشم‌های خمارش ناگهان درشت شدند و چالِ گونه‌اش زیرِ یک موجِ سریعِ دستپاچگی محو شد. او تازه فهمید که تصویرِ ذهنی‌اش را چقدر بی‌فیلتر و دقیق به زبان آورده است؛ آن هم مشخصاتی که با وضوحِ کامل، نامِ یک نفر را در ذهن تداعی می‌کرد.

بدنش روی کاناپه منقبض شد. به سرعت دست‌هایش را در هوا تکان داد، انگار می‌خواست کلماتی که در هوای اتاق پخش شده بودند را پاک کند. گوش‌ها و پشتِ گردنش داغ شده بود و با صدایی که حالا رگه‌هایی از هول شدن در آن موج می‌زد، تندتند گفت: — «نه! نه... منظورم اون نبود... شماها چرا یهو همه‌چیزو به هم ربط می‌دین؟!»

تایونگ و ای‌جو با لبخندهای گشاد و نگاه‌هایی که می‌گفتند "آره، ما که باور کردیم" به او خیره مانده بودند.

جونگوون گلویش را صاف کرد. سعی کرد دوباره آن نقابِ لیدرِ منطقی را روی صورتش بکشد، اما در این حالتِ نیمه‌مست و دستپاچه، فقط شبیهِ پسربچه‌ای شده بود که مچش را حینِ دزدیدنِ شیرینی گرفته‌اند. نگاهش را به بطریِ خالیِ سوجو دوخت و با لحنی که سعی می‌کرد حق‌به‌جانب باشد، من‌من‌کنان ادامه داد: — «من فقط داشتم با کلمات بازی می‌کردم! یه استعاره بود... می‌فهمید؟ منظورم از دستای بزرگ و صدای بم، یه تصویرِ کلی از یه آدمِ خیلی حمایتگر بود. کسی که بتونه مراقبت باشه. کسی که... که هروقت احساسِ ناامنی کردی، بتونی دستاشو بگیری و حس کنی یه تکیه‌گاهِ محکم داری. همین! چرا الکی شلوغش می‌کنید؟»

تایونگ نتوانست جلوی خودش را بگیرد و صدای خنده‌ی رهایش در اتاق پیچید. ای‌جو هم سرش را پایین انداخت و در حالی که شانه‌هایش از خنده می‌لرزید، دوباره لیوانش را برداشت.

— «باشه، باشه.» ای‌جو با شیطنت گفت و به تایونگ چشمک زد. «ما که چیزی نگفتیم. یه استعاره بود. یه استعاره‌ی فوق‌العاده دقیق و واضح، با شانه‌های پهن و استعدادِ آشپزی.»

جونگوون نفسِ عمیقی کشید و بالشتکِ روی مبل را چنگ زد و روی نیمه‌ی پایینِ صورتش فشار داد تا سرخیِ گونه‌هایش را پنهان کند. قلبش با سرعت در سینه‌اش می‌کوبید، اما در پسِ این دستپاچگیِ ناگهانی، احساسِ سبکیِ عجیبی داشت. دوستانش مچِ قلبش را گرفته بودند، اما به جای قضاوت یا سوال‌پیچ کردن، او را در یک آغوشِ امنِ پر از شوخی و خنده جا داده بودند.

در تاریکیِ پشتِ بالشتک، جونگوون نتوانست جلوی لبخندِ نرمش را بگیرد. شاید کلماتش یک لو رفتنِ احمقانه بود، اما حداقل برای امشب، بارِ این رازِ سنگین کمی از روی شانه‌هایش برداشته شده بود و او فهمید که در این حبابِ شیشه‌ای، کسانی را دارد که حتی دستپاچه‌ترین اعترافاتش را هم با مهربانی می‌پذیرند.

جونگوون بالاخره بالشتک را از روی صورتش پایین آورد. سرخیِ گونه‌هایش هنوز کاملاً محو نشده بود، اما نگاهِ پر از مهر و خنده‌های بی‌ریای تایونگ و ای‌جو، تمامِ آن دستپاچگی را به یک گرمای مطبوع تبدیل کرد. خنده‌هایشان کم‌کم در صدای یکنواخت و ریتمیکِ باران که حالا با شدتِ بیشتری به شیشه‌ها می‌کوبید، حل شد.

ای‌جو خم شد و بطریِ سبزِ جدیدی را از کنارِ میز برداشت. صدای ظریفِ "تیکِ" باز شدنِ درِ فلزی، شبیهِ اعلامِ تمدیدِ این شبِ طولانی بود. او بدونِ پرسیدن، لیوانِ هر سه‌ی آن‌ها را دوباره پر کرد.

زمان در آن مکعبِ نیمه‌تاریک، معنایش را از دست داده بود. با پایین رفتنِ جرعه‌های بعدیِ سوجو، بحث‌هایشان از اعترافاتِ سنگین و عمیق، به سمتِ خاطراتِ خنده‌دارتر و بی‌سروته کشیده شد. تایونگ با لحنی پر از هیجان از سوتی‌های خنده‌دارش روی صحنه‌ی تئاتر می‌گفت و جونگوون با صدای بلند می‌خندید؛ خنده‌ای که از اعماقِ سینه‌اش بیرون می‌آمد و هیچ اثری از کنترلِ همیشگیِ "لیدرِ انهایپن" در آن نبود. الکل حالا کاملاً در رگ‌هایشان ته‌نشین شده بود و یک کرختیِ شیرین، سنگین و خلسه‌آور را به تک‌تکِ عضلاتشان تزریق می‌کرد.

ساعت از دو و نیمِ نیمه‌شب گذشته بود. جونگوون سرش را به پشتیِ نرمِ کاناپه تکیه داد. پلک‌هایش آن‌قدر سنگین شده بودند که برای باز نگه داشتنشان باید با جاذبه می‌جنگید. نورِ زردِ آباژور در چشم‌های نیمه‌باز و خمارش پخش می‌شد و خطوطِ چهره‌ی دوستانش را کمی تار می‌کرد.

با زحمتی آمیخته به کرختی، گوشی‌اش را از روی میز برداشت. نورِ سفیدِ نمایشگر چشمش را زد و باعث شد صورتش را جمع کند. با صدایی که حالا به شدت کش‌دار، بم و خواب‌آلود شده بود، در حالی که کلمات را کمی به هم می‌چسباند، زمزمه کرد: — «من... دیگه باید کم‌کم برم. فردا تمرینِ لایو داریم... اگه منیجر صبح بیاد و ببینه تو تختم نیستم... مکافات داریم.»

این را گفت، اما حتی یک میلی‌متر هم از جایش تکان نخورد. بدنش روی کاناپه قفل شده بود و گرمای اتاق او را در آغوش گرفته بود.

تایونگ که روی فرش دراز کشیده بود و یکی از دست‌هایش را زیر سرش گذاشته بود، با چشم‌های بسته خندید. صدایش از تهِ گلو بیرون می‌آمد: — «تو با این وضعی که داری... تا دمِ درِ آسانسور هم نمی‌تونی بری، چه برسه به خوابگاه. قیافه‌ت شبیهِ بچه‌گربه‌ای شده که افتاده تو خمره شراب.»

ای‌جو خندید، دستش را دراز کرد و گوشی را از میانِ انگشتانِ بی‌جانِ جونگوون بیرون کشید و روی میز انداخت. — «کجا بری تو این بارون و این وقتِ شب؟ اصلاً حرفش رو نزن. جفتتون امشب همین‌جا می‌مونید. کاناپه‌هام به اندازه‌ی کافی بزرگ هستن که بتونید روشون بیهوش بشید.»

جونگوون چشم‌هایش را بست. هیچ اراده‌ای برای مخالفت نداشت و راستش را بخواهید، اصلاً دلش نمی‌خواست این حبابِ امن را بترکاند و به دنیای واقعیِ بیرون برگردد. فقط هومیِ نامشخص زیرِ لب گفت و خودش را بیشتر در گوشه‌ی کاناپه مچاله کرد.

ای‌جو با قدم‌هایی که کمی روی زمین کشیده می‌شد، از جا بلند شد و به سمتِ راهرو رفت. چند دقیقه بعد، در حالی که دو پتوی نرم و ضخیمِ طوسی‌رنگ را در آغوش داشت، برگشت. یکی را روی تایونگ که همان‌جا روی فرش پرزدارِ جلوی میز خوابش برده بود انداخت، و دومی را با ملایمت روی پاهای جونگوون کشید.

فضای اتاق حالا پر از یک صمیمیتِ بی‌قید و شرط بود. بوی توکبوکیِ سرد شده، عطرِ گسِ الکل و بوی تمیزیِ پتوها در هم آمیخته بود. ای‌جو کلیدِ آباژور را زد و تنها منبعِ نورِ اتاق خاموش شد. حالا فقط نورِ لرزان و نارنجی‌رنگِ چراغ‌های خیابان بود که از لای پرده‌ی نیمه‌باز به داخل می‌تابید و سایه‌های بلندی روی دیوار می‌انداخت.

Report Page