"Ride Or Die"
teexio«به عنوانِ لیدر... این باریه که حس میکنم باید از رو دوشِ گروه بردارم.»
جی هیچ حرفی نزد. فقط با چشمهایی که همیشه پر از یک فهمِ عمیق و برادرانه بود، به صورتِ جونگوون خیره شد. جی میدید که پشتِ این شجاعتِ لیدرگونه، چه پسرِ جوانِ خستهای پنهان شده است؛ پسری که تمامِ این مدت سعی میکرد بارِ فروپاشیِ یک گروهِ هفتنفره را به تنهایی روی شانههای کوچکش نگه دارد.
فاصلهشان را کم کرد. جی دستِ راستش را به آرامی بالا آورد. جونگوون پلک زد و با کنجکاوی به حرکتِ دستِ هیونگش نگاه کرد. نوکِ انگشتِ شستِ جی، با لطافتی که فقط از دستهای زمخت و مردانهی او برمیآمد، روی پوستِ نرمِ زیرِ چشمِ چپِ جونگوون نشست. — «یه مژه افتاده بود...» جی با صدای بم و خشدارش زمزمه کرد و مژهی مشکیِ کوچکی را که روی گونهی جونگوون جا مانده بود، برداشت.
دستش را پایین آورد، اما نگاهِ جدی و نفوذناپذیرش را از چشمهای درشتِ جونگوون برنداشت. با لحنی قاطع، حمایتگر و غیرقابلِ بحث گفت: — «نباید همچین چیزی بگی، جونگوون. یادت رفته تو لایوِ تولدم چی گفتم؟»
جونگوون ساکت ماند و به چشمهای جی خیره شد. کلماتِ جی در آن روزِ خاص، هنوز در ذهنِ همه زنده بود.
جی جرعهای از آبِ یخزدهاش خورد، فکِ زاویهدارش منقبض شد و با لحنی که همزمان بیتفاوت و پر از یک تعصبِ شدید بود، ادامه داد: — «همونموقع بهشون گفتم... انهایپن، انهایپنه. ما همینی هستیم که میبینید. بهشون گفتم برای من مهم نیست بقیه چی میخوان بگن یا چقدر قراره سرِ این ماجراها هیت بگیرم. من پوستکلفتتر از این حرفام، نظراتِ اونا حتی یه خراش هم رو من نمیندازه... ولی...» جی مکثِ کوتاهی کرد، صدایش کمی پایینتر آمد اما بُرندگیاش بیشتر شد: — «ولی نمیخوام به شماها آسیبی برسه. حتی نمیتونم تحمل کنم که ببینم تو یا بقیهی بچهها بخاطرِ این حرفا و فشارِ طرفدارا ناراحت میشین. من اون روز تو لایوم اینا رو نگفتم که الان تو بخوای بری خودتو بندازی وسطِ سیبلِ تنفرشون. اگه قراره خشمی باشه، میذارم همهش سمتِ من بیاد. تو فقط وظیفهت اینه که حالت خوب باشه.»
سکوتِ عجیبی برای چند ثانیه بینشان کش آمد. جونگوون به چشمهای مصممِ جی خیره شده بود. این حجم از حمایت، این سپر شدنِ بیمنت که جی حتی در روزِ تولدش هم آن را به دوش کشیده بود، قلبِ جونگوون را به طرزِ عجیبی گرم کرد. تمامِ آن استرس و احساسِ دِینی که چند دقیقهی پیش داشت، مثلِ مه زیرِ نورِ آفتاب بخار شد و جای خودش را به یک آرامشِ مطلق داد.
چالِ گونهی جونگوون با یک لبخندِ شیطنتآمیز و گشاد نمایان شد. او نتوانست جلوی خودش را بگیرد، سرش را عقب انداخت و با صدایی که حالا پر از خندهای رها و شیرین بود، سکوتِ آشپزخانه را شکست: — «اوووو...! هیونگِ انهایپن رو نگاه کن!»
جی چشمانش را چرخاند، لبخندِ کجی روی لبهایش نشست و سعی کرد اخمِ مصنوعیِ همیشگیاش را برگرداند: «یااا! من دارم حرفِ جدی میزنم بچه، اونوقت تو مسخرهبازی درمیاری؟»
جونگوون با خنده شانهای بالا انداخت، کمی روی صندلی جابهجا شد و با چشمهایی که حالا از شیطنت برق میزدند، به نیمرخِ جی نگاه کرد: — «برای همینه که واسه تولدت کادوی خفنی برات نگرفتیم دیگه هیونگ! وقتی خودت تو لایوت گفتی برات هیچی مهم نیست جز ما... خب ما هم نتیجه گرفتیم تو الانشم باارزشترین چیزای دنیا رو داری. مگه نه؟»
جی پوزخندی زد. نگاهش را از جونگوون گرفت و به خطِ افقِ نورانیِ سئول در بیرون از پنجره دوخت. انعکاسِ چراغهای زرد و قرمزِ شهر در عمقِ تیرهی چشمهایش میرقصید. صدای نفسهای آرامِ اعضا از راهروی خوابگاه به گوش میرسید؛ همان صداهایی که برای جی خطِ قرمزِ زندگیاش بودند. لبخندِ نرم و واقعیای روی لبهای جی نشست. دستش را دورِ لیوانِ شیشهای محکمتر کرد و در حالی که به شوخیِ جونگوون اعتراف میکرد، با صدایی که از اعماقِ قلبِ بزرگ و مهربانش بیرون میآمد، آرام زمزمه کرد: — «آره... فقط تو... و اون چهار تا احمقِ دیگه که تو اتاقاشون خوابیدن.»
سکوتِ آشپزخانهی نیمهتاریک، حالا دیگر سنگین و وهمآلود نبود؛ برعکس، مثلِ یک پتوی نرم و ضخیمِ زمستانی، هر دوی آنها را در آغوش گرفته بود. جونگوون چانهاش را روی دستهای گرهخوردهاش گذاشت و از گوشهی چشم، به نیمرخِ آرامِ جی خیره شد. در این لحظاتِ نادرِ شبانه، وقتی دوربینها خاموش بودند و هیاهوی خوابگاه به خواب میرفت، جونگوون میتوانست آن تاجِ نامرئی و سنگینِ «لیدری» را از روی سرش بردارد و فقط یک برادرِ کوچکتر باشد؛ فقط "جونگوون" باشد.
رابطهی این دو نفر، همیشه چیزی فراتر از همگروهی یا دوست بود. آنها مثلِ دو قطعه از یک پازلِ پیچیده بودند که نقصهای یکدیگر را میپوشاندند. جونگوون مغزِ متفکر، صدای منطق و ستونِ خیمهی انهایپن بود، اما جی... جی خودِ زمین بود؛ همان خاکِ سفت و محکمی که این خیمه روی آن بنا شده بود.
ذهنِ جونگوون بیاختیار در زمان به عقب لغزید. به سالها پیش، به روزهای سرد و استخوانسوزِ کارآموزی. یادش آمد که چطور در شبهای پرالتهابِ قبل از دبیو، وقتی از شدتِ تمرین و استرس، پاهایش توانِ ایستادن نداشتند، این جی بود که همیشه مثلِ یک سایهی محافظ ظاهر میشد. جی با آن هودیهای گشاد و مشکیاش، همیشه یک بطری آبِ خنک، یا یک بسته شیرموزِ پنهانشده در جیبش داشت تا به دستِ جونگوونِ خسته بدهد.
خاطرهی یکی از آن شبها، لبخندِ نرمی روی لبهای جونگوون آورد: جونگوونِ پانزده ساله، از شدتِ خستگی روی کاناپهی اتاقِ انتظار خوابش برده بود. وقتی بیدار شد، دید که جی کاپشنِ پفدار و گرمِ خودش را روی او انداخته و خودش با یک تیشرتِ نازک، گوشهی اتاق از سرما مچاله شده و خوابیده است. جی از همان روزِ اول، بلد نبود با کلماتِ شیرین محبتش را نشان دهد؛ زبانِ عشقِ او، فداکاریِ خاموش بود. زبانِ عشقش، پختنِ رامنهای نیمهشب برای اعضای گرسنه، مرتب کردنِ بیسروصدای کفشهای رهاشده در راهرو، و ایستادن مثلِ یک سپرِ گوشتی در برابرِ هر خطری بود که خانوادهاش را تهدید میکرد.
و در این ماههای اخیر... در میانِ طوفانِ سهمگینِ رفتنِ هیسونگ و فشاری که داشت استخوانهای جونگوون را خرد میکرد، این جی بود که نگذاشت او سقوط کند. جونگوون یادش نرفته بود که در اولین جلسهی طولانی و خفهکننده با مدیرانِ کمپانی بعد از آن اتفاق، وقتی بغض راهِ گلوی جونگوون را بسته بود و دستهایش زیرِ میز میلرزیدند، جی صندلیاش را نزدیکتر کشید. بدونِ اینکه نگاهش را از مدیران بگیرد، دستِ بزرگ و گرمش را زیرِ میز روی زانوی لرزانِ جونگوون گذاشت و آن را محکم فشرد. آن فشارِ ساده، به جونگوون میگفت: "من اینجام. تو تنها نیستی. با هم درستش میکنیم."
جونگوون پلک زد و به زمانِ حال برگشت. به جی که حالا با آرامش داشت آخرین جرعههای آبش را مینوشید. تضادِ بینِ ظاهرِ خشن، استخوانبندیِ مردانه و فکِ زاویهدارِ جی، با آن قلبِ بینهایت نرم و گنجایشِ عظیمش برای دوست داشتن، همیشه برای جونگوون شیرینترین تناقضِ دنیا بود.
— «هیونگ...» جونگوون با صدایی که از لطافت و خوابآلودگی کشدار شده بود، صدایش کرد.
جی لیوان را روی سنگِ مرمر گذاشت و نگاهش را به او دوخت: «هوم؟»
جونگوون سرش را کج کرد، چالِ عمیقِ روی گونهاش با یک لبخندِ قدرشناسانه و گرم نمایان شد. — «میدونی... بعضی وقتا فکر میکنم اگه تو نبودی، من احتمالاً تا الان صد بار استعفا داده بودم و رفته بودم تو یه روستا کشاورزی میکردم.»
جونگوون کلمات را آنقدر با بیفکر به زبان انداخت؛ که خودش هم خندهاش گرفته بود، میتوانست تکواندو را ادامه دهد. یا هزاران شغل دیگر که روزی هزار بار به هرکدام فکر کرده بود ولی کشاورزی مثل یه مهمان بیدعوت به زبانش افتاد.
چشمهای عقابیِ جی برای لحظهای گرد شد و بعد، خندهی بم و عمیقی از تهِ گلویش خارج شد؛ خندهای که خطوطِ صورتش را میشکافت و تمامِ آن ابهتِ ساختگی را در هم میشکست. دستِ بزرگش را جلو آورد و موهای نرم و مرتبِ جونگوون را با شیطنت به هم ریخت. — «کشاورزی؟ تو حتی نمیتونی یه کاکتوس رو زنده نگه داری، بچه!»
جونگوون با خنده سرش را عقب کشید تا از زیرِ دستِ سنگینِ جی فرار کند، اما جی دستش را برنداشت؛ انگشتانش را با ملایمت پشتِ گردنِ جونگوون لغزاند و او را کمی به سمتِ خودش کشید. نگاهِ جی حالا پر از یک افتخارِ برادرانه و بیکران بود. با صدایی که از خنده نرم شده بود، گفت: — «تو بهترین لیدری هستی که این گروه میتونه داشته باشه، جونگوون. حتی با همهی این دیوونهبازیا... من همیشه پشتتم. حتی اگه بخوای بری کشاورزی کنی، قول میدم بیام برات تراکتور برونم.»
جونگوون خندید؛ یک خندهی از تهِ دل که دیوارهای تاریکِ چند روزِ گذشته را روشن کرد. گرمای دستِ جی پشتِ گردنش، بوی آشنای عطرِ چوبی و تلخش که در هوای آشپزخانه پیچیده بود، و این حسِ عمیقِ تعلق... همهچیز بینقص بود.
در آن لحظه، جونگوون حس کرد خوشبختترین آدمِ روی زمین است. او لیدری بود که یک لشکرِ نامرئیِ یکنفره به اسمِ "پارک جونگسونگ" از او محافظت میکرد؛ لشکری که شاید گاهی اوقات غر میزد، اما حاضر بود برای یک لبخندِ این پسرِ چالدار، تمامِ دنیا را زیر و رو کند.
دستِ بزرگ جی هنوز پشتِ گردنِ جونگوون مستقر بود؛ گرم، سنگین و حمایتگر. انگشتِ شستِ جی با حرکتی غریزی و بسیار کُند، روی خطِ رویشِ موهای پشتِ گردنِ او کشیده میشد؛ لمسی که فقط از سرِ یک عادتِ برادرانه و برای انتقالِ آرامش بود. سکوتِ آشپزخانه، با صدای ضعیفِ کار کردنِ موتورِ یخچال و هجومِ بیصدای نورهای نئونیِ سئول از پشتِ شیشه، مثلِ یک پیلهی ابریشمی دورشان تنیده شده بود.
جونگوون برای یک ثانیهی طولانی، چشمانش را بست. نفسِ عمیقی کشید و اجازه داد بوی آشنای جی — ترکیبی از عطرِ تلخِ چوبِ سدر، بوی تمیزیِ ملحفههای شستهشده و یک رگهی محو از قهوهای که چند ساعت پیش خورده بود — در ریههایش تهنشین شود.
در این نقطهی امنِ زمانی، قلبِ جونگوون با ریتمی کاملاً آرام و یکنواخت میتپید. هیچ خبری از التهاب نبود. اما در همان چند ثانیهای که پلکهایش روی هم افتاده بود، شبحی از یک خاطرهی بسیار قدیمی، مثلِ غباری که در مسیرِ یک باریکهی نور میرقصد، در ذهنش بیدار شد.
روزهایی بود... سالها پیش، در همان اتاقهای تمرینِ سرد و زیرزمینی، که این لمس، این فاصلهی نزدیک و این بوی آشنا، چنین آرامشی به جانِ جونگوون نمیریخت.
آن روزها، اگر جی دستش را اینگونه پشتِ گردنِ او میگذاشت، جونگوون میتوانست صدای کوبشِ خون را در پردهی گوشش بشنود. یک لرزشِ پنهان، یک موجِ گرم و کنترلنشدنی از زیرِ پوستش میدوید و او مجبور بود دندانهایش را روی هم فشار دهد تا ریتمِ نفسهایش به هم نریزد.
جونگوونِ پانزدهساله، پسری که قرار بود ستونِ منطقِ یک گروه باشد، در آن ماههای اولِ آشنایی، رازی را در عمیقترین نقطهی قفسهی سینهاش پنهان کرده بود؛ رازی که حتی خودش هم از کالبدشکافیِ آن وحشت داشت. یک حسِ مبهم، شیرین و بهشدت خطرناک که با هر لبخندِ جی، با هر باری که جی اسمش را صدا میزد، مثلِ یک پرندهی بیقرار خودش را به دندههای او میکوبید.
اما جونگوون، حتی در آن سنِ کم، استادِ مهار کردنِ خودش بود. او برای خودش یک قانونِ نانوشته، بیرحمانه و فولادین وضع کرده بود: هیچوقت طولانی نگاه نکن.
وقتی جی وسطِ جمع میخندید و چشمانِ عقابیاش به هلالهای باریکی تبدیل میشد، جونگوون فقط دو ثانیه به او نگاه میکرد و بعد، با مهارتی بینظیر، نگاهش را به سمتِ نوکِ کفشهایش یا بطریِ آبِ روی میز میدزدید. وقتی جی خسته از تمرین، تیشرتش را درمیآورد تا عرقِ روی پیشانیاش را پاک کند، جونگوون ناگهان به نقطهای نامعلوم روی دیوارِ بتنی خیره میشد و شروع میکرد به شمردنِ ترکهای روی گچ. او هیچوقت اجازه نداد نگاهش روی خطوطِ صورتِ جی، روی زاویهی فکِ او، یا روی دستهای بزرگش، بیشتر از حدِ مجازِ یک "دوست" مکث کند.
هیچکس... مطلقا هیچکس در آن دوران متوجهِ این جنگِ خاموش نشد. جونگوون هرگز اجازه نداد آن پرندهی بیقرار، حتی یک بار از قفسِ سینهاش بیرون بپرد. او میدانست که جایگاهش، گروهش و برادریِ بینظیری که با جی داشت، هزاران بار ارزشمندتر از یک حسِ لرزانِ نوجوانی است.
پس آن را دفن کرد. خروارها خاکِ منطق، مسئولیت و گذرِ زمان را روی آن دانهی کوچک ریخت. و طبیعت کارِ خودش را کرد؛ آن حسِ ممنوعه، زیرِ فشارِ زمان و در تاریکی، نپوسید... بلکه تغییرِ شکل داد. ریشه دواند، ضخیم شد و به درختی از جنسِ یک رفاقتِ ابدی، یک برادریِ ناگسستنی و یک اعتمادِ کورکورانه تبدیل شد. درختی که حالا، جی و خودش زیرِ سایهی امنِ آن نشسته بودند.
جونگوون پلکهایش را باز کرد. دستِ جی هنوز پشتِ گردنش بود. جی داشت با لبخندی محو به بیرونِ پنجره نگاه میکرد، کاملاً بیخبر از سفری که ذهنِ جونگوون در آن چند ثانیه طی کرده بود.
جونگوون به نیمرخِ مردانهی هیونگش خیره شد. دیگر نیازی به دزدیدنِ نگاهش نبود. حالا میتوانست تا صبح به او نگاه کند بدونِ اینکه قلبش بلرزد. اما امشب... در میانِ این تاریکی و بعد از تمامِ طوفانهایی که پشت سر گذاشته بودند، وقتی یادِ آن حسِ دفنشدهی اوایل افتاد، یک لبخندِ بسیار کوچک، نوستالژیک و پر از یک لطافتِ غمانگیز روی لبهایش نشست.
یک یادآوریِ شیرین از اینکه او روزی، این مرد را به شکلِ دیگری دیده بود... و چقدر خوشحال بود که آن حسِ لرزان را فدا کرد، تا امروز بتواند جی را به عنوانِ محکمترین تکیهگاهِ زندگیاش داشته باشد.
سکوت بینشان آنقدر طولانی و نگاهِ جونگوون آنقدر خیره و بیحرکت مانده بود که توجهِ جی بالاخره از خطِ افقِ شهر کنده شد. جی سرش را به آرامی چرخاند. دستش را از پشتِ گردنِ جونگوون برداشت، اما نگاهِ تیز و نافذش را روی صورتِ او متمرکز کرد.
وقتی جی متوجهِ آن لبخندِ کوچک، محو و کمی عجیب روی لبهای لیدرشان شد، یکی از ابروهایش با تعجب بالا رفت. — «چیه؟» صدای بم جی، با تهمایهای از کنجکاوی و شیطنت، سکوتِ آشپزخانه را خراشید. «چرا اینجوری زل زدی به من؟ نکنه یه شاخ رو سرم دراومده و خودم خبر ندارم؟»
جونگوون پلک زد. طلسمِ خاطراتِ گذشته با این جملهی همیشگی و بیپروای جی شکست. حالا دیگر خبری از آن تپشِ قلبِ دیوانهوارِ پانزدهسالگی نبود؛ فقط یک گرمای مطبوع و عمیق بود که در سینهاش پخش میشد. او حالا میتوانست بدونِ هیچ ترسی، بدونِ اینکه نگرانِ لو رفتنِ رازی باشد یا مجبور شود نگاهش را به نوکِ کفشهایش بدزدد، مستقیم و طولانی به چشمهای جی نگاه کند. قانونِ قدیمیِ «نگاهِ کوتاه»، حالا دیگر کاملاً منقضی شده بود.
جونگوون تکخندهای کرد. چالِ گونهاش دوباره عمیق شد و با لحنی که سعی میکرد جدی باشد اما شیطنت از آن میبارید، گفت: — «داشتم فکر میکردم... هیونگ واقعاً داره پیر میشه. اون خطِ اخمِ بین ابروهات دیگه با هیچی باز نمیشه. احتمالاً از بس حرصِ ما رو خوردی اینجوری شده.»
جی چشمهایش را درشت کرد، نفسش را با صدایی شبیهِ به یک "ها"ی متعجبِ نمایشی بیرون داد و با دستِ بزرگش، ضربهی خیلی آرامی به پیشانیِ جونگوون زد. — «یااا! من تازه رفتم تو بیست و چهار سالگی! تو به این ابهت و جذابیتِ مردانه میگی پیری، بچه؟ ناسلامتی من خوشتیپترین عضوِ گروهم!»
جونگوون نتوانست خودش را کنترل کند و خندهی شفافش در فضای نیمهتاریک پیچید. جی هم، با وجودِ تظاهر به دلخوری، نتوانست جلوی کش آمدنِ لبهایش را بگیرد. لبخندِ جی همیشه برای جونگوون مثلِ بالا آمدنِ خورشید بعد از یک شبِ طولانی و طوفانی بود؛ بینهایت گرم، روشن و اطمینانبخش.
جی آخرین جرعهی آبش را سر کشید و لیوانِ خالیاش را داخلِ سینکِ ظرفشویی گذاشت. صدای برخوردِ شیشه با استیل، پایانِ این خلوتِ شبانه را اعلام کرد. او به سمتِ جونگوون برگشت، دستش را دراز کرد و با لحنی که حالا پر از دستوری برادرانه و مهربان بود گفت: — «پاشو. پاشو برو بخواب. فردا یه روزِ طولانیِ دیگه داریم و من اصلاً حوصله ندارم لیدرمون وسطِ تمرین از بیخوابی غش کنه. کی میخواد جمعت کنه آخه؟»
جونگوون لیوانش را کنارِ لیوانِ جی گذاشت. وقتی از روی صندلیِ پایهبلند پایین میپرید، برای یک لحظه شانهاش به شانهی پهنِ جی برخورد کرد. در گذشته، همین برخوردِ فیزیکیِ کوچک کافی بود تا تمامِ سیستمِ عصبیِ جونگوون به هم بریزد و نفسش را حبس کند؛ اما امشب، او فقط از این برخورد استفاده کرد تا خودش را با صمیمیتِ تمام کمی به هیونگش تکیه دهد.
جونگوون با صدایی نرم و رها گفت: «شب بخیر، هیونگ. ممنون... برای همهچیز.»
جی در حالی که با یک دستش شانهی جونگوون را گرفته بود تا او را به سمتِ راهروی تاریکِ اتاقها هدایت کند، شانهاش را فشرد و با همان لحنِ بم و محافظتکنندهاش زمزمه کرد: «شب بخیر، جونگوونا. خوب بخواب.»
جونگوون در حالی که به سمتِ درِ اتاقش میرفت، قبل از باز کردنِ دستگیره، سرش را برگرداند و آخرین نگاه را به قامتِ جی انداخت که داشت چراغِ زردِ هودِ آشپزخانه را خاموش میکرد. تاریکی دوباره سالن را در آغوش گرفت، اما قلبِ جونگوون روشنتر از همیشه بود.
آن پرندهی بیقرارِ سالهای دور، آن حسِ مبهمِ نوجوانی، مدتها بود که به یک عقابِ نگهبان تبدیل شده بود؛ عقابی که نامش پارک جونگسونگ بود و جونگوون با تمامِ وجودش میدانست، تا زمانی که او پشتش ایستاده، هیچ طوفانی در دنیا نمیتواند لرزه به اندامش بیندازد.