"Ride Or Die"
teexioفضای خوابگاهِ انهایپن در سئول، درست نقطهی مقابلِ اتاقِ تاریک و سوتوکورِ هیسونگ در توکیو بود. اینجا، در اتاقِ نشیمنِ بزرگ و شلوغ، همهچیز در یک هرجومرجِ پرانرژی و آشنا غرق بود. بوی تند و شیرینِ سسِ گوچوجانگ، مرغِ سوخاری و دوکبوکیِ داغ در هوا پیچیده بود. چند جعبهی مقواییِ غذا روی میزِ شیشهایِ وسطِ هال رها شده بود و شش پسر، با لباسهای راحت و موهای بههمریختهی بعد از تمرین، دورِ میز روی زمین و مبلها پخش شده بودند.
صدای برخوردِ چاپستیکها به ظرفهای پلاستیکی، با صدای خندههای بلند، ویدیویی که از تلویزیون پخش میشد و همهمهی همیشگیشان ترکیب شده بود. جونگوون داشت با اخمی لیدرگونه اما خندهدار، سرِ نیکی غر میزد که چرا قطرهای از سسِ مرغ را روی فرشِ کرمرنگ چکانده است. جی، با یک تیشرتِ مشکیِ گشاد، در حالِ تقسیم کردنِ نوشابهها بود و همزمان به جونگوون میگفت که سخت نگیرد. سونو با گونههایی که از جویدنِ یک لقمهی بزرگ باد کرده بود، با خوشحالی به حرفهای جی سر تکان میداد و فضای خوابگاه دقیقاً همان دیوانهخانهی گرم و همیشگی بود.
سونگهون روی لبهی مبل نشسته بود. یک هودیِ طوسیِ روشن به تن داشت و کلاهش را روی سرش کشیده بود. ظاهرش آرام بود؛ با یک لبخندِ کج به کلکلِ جونگوون و نیکی گوش میداد و هرازگاهی با چاپستیکش تکهای از غذایش را زیر و رو میکرد. اما اگر کسی خیلی دقیق به او خیره میشد، میتوانست غباری از خستگی و حواسپرتی را در عمقِ چشمهای سیاهش ببیند. او آنجا بود، میخندید، اما انگار بخشی از وجودش در این اتاق حضور نداشت.
و یک نفر در آن جمع بود که این را به خوبی میدید، جیک.
جیک کمی دورتر، تکیه داده به پایهی مبل، چهارزانو روی زمین نشسته بود. یک تکه مرغ در بشقابش دستنخورده مانده بود. او در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود که با فضای پر سر و صدای اتاق همخوانی نداشت. گوشیش را برعکس روی رانِ پایش گذاشته بود. ده دقیقه پیش، در حالی که بقیه داشتند سرِ انتخابِ غذا بحث میکردند، جیک برای چک کردنِ توییتر واردِ گوشیاش شده بود و اتفاقی، کلیپِ کاتشدهای از لایوِ چند دقیقهی پیشِ هیسونگ را دیده بود. همان نگاهِ خمار، همان صدای گرفته، و همان جملهی بیهوا: "سونگهونا... ناراحت نباش."
قلبِ جیک هنوز از دیدنِ آن ویدیو تند میزد. او بلافاصله گوشی را برگردانده بود و به هیچکس کلمهای نگفت. جیک میدانست که اگر الان این موضوع را وسطِ این جمعِ شلوغ مطرح کند، چه ولولهای به پا میشود. میدانست که این یک اشتباهِ ساده نبود؛ هیسونگ در آن لحظه بیدفاعترین حالتِ ممکن را داشت. حالا، نگاهِ جیک بینِ گوشیِ برعکسشدهاش و صورتِ سونگهون که داشت به زور لبخند میزد، در رفتوآمد بود. شما دو تا دیوونه دارین با خودتون چیکار میکنین؟
ناگهان صدای بلندِ سونو، افکارِ تاریکِ جیک را پاره کرد: — «راستی! حرف از خواب و استراحت شد... من دیشب داشتم از ترس سکته میکردم!» سونو با چشمهای درشتشدهاش به بقیه نگاه کرد. چاپستیکش را مثلِ یک میکروفون جلوی دهانش گرفت و با لحنی دراماتیک ادامه داد: «نصفهشب تشنهم شد رفتم آب بخورم، وقتی داشتم برمیگشتم از اتاقِ سونگهون هیونگ یه صداهایی میومد!»
سونگهون که تا آن لحظه در افکارِ خودش غرق بود، جا خورد و سرش را بالا آورد: «چی؟ من؟ من که دیشب مثلِ جنازه خواب بودم!»
جی پوزخندی زد و قوطیِ نوشابه را روی میز گذاشت: «تو همیشه وقتی خستهای تو خواب حرف میزنی. یادت رفته هفتهی پیش داشتی تو خواب با یکی سرِ نوبتِ حموم دعوا میکردی؟»
صدای خندهی جمع بلند شد. جونگوون با کنجکاوی پرسید: «حالا دیشب چی میگفت؟ نکنه باز داشت خوابِ اسکیت روی یخ میدید؟»
سونو سرش را به علامتِ منفی تکان داد و با لحنی مرموز گفت: «نه بابا! خیلی عجیب بود. قشنگ داشت ناله میکرد. من گوشمو چسبوندم به در... یه چیزی شبیهِ "نرو" یا "ولش کن" میگفت. قشنگ معلوم بود داره خوابِ یه درامای غمگین میبینه. هیونگ، تو خواب داشتی با کی خداحافظی میکردی که اینقدر مظلوم شده بودی؟»
فضای اتاق برای یک ثانیه در خنده منفجر شد، اما لبخندِ روی لبهای سونگهون به وضوح خشکید. انگشتانش دورِ چاپستیک سفت شد. نگاهش برای یک صدمِ ثانیه دچارِ پنیک شد، اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد. با صدایی که سعی میکرد بلند و عصبی به نظر برسد، یک تکه تربچهی ترش را به سمتِ سونو پرت کرد و گفت: — «یااا! کیم سونو! تو چرا فالگوش میایستی؟ اصلاً هم اینطور نبود! احتمالاً داشتم خواب میدیدم یکی داره کفشای جدیدمو میدزده!»
سونو جاخالی داد و با صدای بلند خندید: «آره جونِ خودت! کفشات تو رو اونقدر احساساتی نمیکنن!»
جونگوون و جی دوباره به جانِ هم افتادند تا بحث را سرِ عجیبترین خوابهایی که تا به حال دیدهاند ادامه دهند. نیکی اما، در گوشهای از میز، در حالی که داشت بیسروصدا دوکبوکی میخورد، نگاهِ تیز و عمیقش را روی صورتِ سونگهون قفل کرده بود. نیکی همان کسی بود که به هیسونگ پیام داده بود؛ او میدانست این "نرو" در خوابِ سونگهون، ربطی به کفشهای جدیدش نداشت.
اما جیک... جیک حس کرد گلویش خشک شده است. لیوانِ آبش را برداشت و یک نفس سر کشید. تضادِ دیوانهکنندهای که در این لحظه در جریان بود، داشت مغزش را منفجر میکرد. دیشب سونگهون در خواب، با صدایی پر از التماس زمزمه کرده بود "نرو". و همین چند دقیقهی پیش، هیسونگ در فرسنگها دورتر، در یک لایوِ اینستاگرامی با صدایی پر از دلتنگی گفته بود "سونگهونا... ناراحت نباش". انگار روحِ این دو نفر، وقتی ذهنِ منطقیشان در خواب یا خلسه از کار میافتاد، در یک فرکانسِ نامرئی با هم ارتباط برقرار میکردند.
جیک نگاهی به سونگهون انداخت که حالا داشت با خندهای مصنوعی سعی میکرد بحثِ سونو را عوض کند و به جی سرِ موضوعِ دیگری گیر بدهد. جیک نفسِ سنگینی کشید، گوشیِ موبایلش را برداشت و صفحهاش را قفل کرد. تصمیم گرفت فعلاً کلمهای دربارهی لایوِ هیسونگ به زبان نیاورد. این زخم، هنوز برای باز شدن در میانِ شوخیهای سونو و خندههای جی، بیش از حد عمیق و خصوصی بود.
خندههای بیخیالِ سونو و نگاهِ کنجکاوِ جونگوون، مثلِ زنگِ خطری در مغزِ سونگهون به صدا درآمد. او از این ایده متنفر بود؛ از اینکه حتی یک درصد، این پنج نفرِ دورِ میز با خودشان فکر کنند که سونگهون در خلوتِ خودش برای هیسونگ دلتنگی میکند، یا شبها با کابوسِ نبودنش از خواب میپرد. غرورش، همان زرهِ سرد و یخی که سالها برای ساختنش تلاش کرده بود، اجازه نمیداد در نگاهِ بقیه به عنوانِ «پسری که رها شده» یا «دوستی که در گذشته گیر کرده» دیده شود.
در یک ثانیه، تمامِ احساساتِ ملتهبش را پشتِ سدی از منطقِ سرد پنهان کرد. ماسکِ حرفهای و بینقصِ آیدلبودنش را روی صورت کشید. چاپستیکش را با صدایی تقمانند روی لبهی ظرفِ پلاستیکی گذاشت. صدای برخوردِ پلاستیک، توجهِ بقیه را جلب کرد و خندهها آرامآرام روی لبها خشکید.
سونگهون گلویش را صاف کرد. نگاهش را با خونسردیِ تمام بینِ اعضا چرخاند و با لحنی که هیچ ردی از لرزشِ چند دقیقهی پیش در آن نبود، سکوتِ سنگینِ اتاق را شکست: — «نمیدونم پیش کشیدنِ این حرف الان درسته یا نه... ولی حس میکنم این سایهای که افتاده رو سرمون، داره خفهمون میکنه. اینکه یهجوری رفتار کنیم که انگار هیسونگ از اول اصلاً نبوده، فقط همهچیز رو بدتر و مصنوعیتر میکنه. واقعیت اینه که اون قبلاً اینجا بوده... و الان نیست. همین.»
جونگوون که در حالِ جویدن بود، از حرکت ایستاد و با چشمهای درشت و گربهایش به سونگهون خیره شد. سونگهون نگاهش را به لیدرِ جوان دوخت: — «جونگوون... میدونم تو، به خاطرِ حفظِ روحیهی ما چیزی نمیگی و سعی میکنی فضا رو عادی نگه داری. اما بنظرم اگه دربارهش حرف بزنیم، خیلی بهتر از اینه که هر کدوممون تو یه گوشهی این خوابگاه بشینیم و افکارمون رو تو تنهایی نشخوار کنیم. پس... از خودم شروع میکنم.»
سونگهون کمی به پشتیِ مبل تکیه داد. دستهایش را روی سینهاش صلیب کرد و با یک لبخندِ کج و خونسرد ادامه داد: — «وقتی بچه بودم و اسکیت کار میکردم... عددِ ۶، عددِ شانسم بود. هر چیزی که توش ۶ داشت، برام شانس میآورد. کمدِ رختکنم، شمارهی لباسم تو مسابقات... همهچیز. و راستش... الان که نگاه میکنم، بنظرم ما شیش نفر، بدونِ هیسونگ هم واقعاً خوبیم. اجراهای ما هنوزم قویان، طرفدارا هنوزم دوستمون دارن و استیجها رو پر میکنن.»
سونگهون مکثی کرد، نگاهش را به سمتِ جی که با تعجب به او خیره شده بود چرخاند و برای عوض کردنِ زهرِ کلامش، پوزخندی زد: — «تازه... جی هیونگ الان اینجا بزرگترین عضوه. و باید اعتراف کنم به عنوانِ هیونگِ گروه، خیلی کاملتر و مسئولیتپذیرتر از چیزیه که فکر میکردم. حداقل دیگه کسی نیست که نصفهشب بیاد رامنهامونو بدزده!»
فضای یخزدهی اتاق با این شوخیِ آخر، ترکِ کوچکی برداشت. جی که تا آن لحظه با دهانِ نیمهباز به سخنرانیِ غیرمنتظرهی سونگهون گوش میداد، تکخندهای کرد، دستش را پشتِ گردنش کشید و با لحنی مغرورانه اما پر از رهایی گفت: — «یااا... بالاخره فهمیدی من چقدر جواهرِ کمیابیام؟ ولی جدی...» لحنِ جی آرامتر و جدیتر شد: «ممنونم که اینو گفتی. من این چند وقت خیلی فشار روم بود که جای خالیِ اونو تو گروه پر کنم. دلم براش تنگ شده... برای اون توصیههای موسیقیِ نصفهشبیش. اما حق با توئه. ما داریم به عنوانِ یه گروهِ شش نفره خیلی خوب پیش میریم. من با این وضعیت کنار اومدم.»
جونگوون نفسِ عمیقی کشید، انگار وزنهی صد کیلویی از روی شانههای کوچکش برداشته شده باشد. لبخندِ کمرنگی زد و گفت: — «راستش... من هر شب قبل از خواب به این فکر میکردم که چطور باید اسمشو تو مصاحبهها دور بزنم. خیلی خستهکننده بود. دلم برای صدای خندههای عجیبش موقعِ بازیهای ویدیویی تنگ شده... اما خوشحالم که میبینم شماها قوی هستین. این بهم جرات میده.»
سونو با انگشتانش لبهی تیشرتش را میپیچاند. همیشه احساساتش روی آستینش بود. با لحنی که کمی میلرزید اما سعی میکرد شاد باشد، گفت: — «من هنوزم بعضی وقتا اشتباهی هفت تا چاپستیک میارم سرِ میز... دروغ نمیگم، واقعاً دلم براش تنگ شده. خوابگاه بدونِ شلختگیهای اون یه چیزی کم داره. ولی... خب، وقتی رو استیجیم، انرژیِ شماها نمیذاره جای خالیش حس بشه.»
نیکی، با همان خونسردیِ ذاتی و نگاهِ برندهاش، یک تکه مرغِ سوخاری را در دهانش گذاشت. او مستقیماً به چشمهای سونگهون خیره شد. نیکی میدانست سونگهون دارد با کلمات بازی میکند. با لحنی بیتفاوت، در حالی که آگاهانه دروغ میگفت تا بازیِ سونگهون را خراب نکند، شانه بالا انداخت: — «من که کلاً باهاش کنار اومدم. الان فضای اتاقِ نشیمن خیلی بیشتر شده. میتونم راحتتر بازی کنم. شیش نفر بودن... اونقدرام بد نیست.»
در میانِ این اعترافاتِ نیمهواقعی و دروغهای مصلحتی، جیک تنها کسی بود که کلمهای حرف نمیزد. او به سونگهون که حالا با افتخار به نتیجهی سخنرانیاش نگاه میکرد، خیره شده بود. سونگهون داشت با تمامِ وجود فریاد میزد که «عددِ ۶ عددِ شانسِ من است» و جیک... جیک در جیبِ شلوارش، گوشیِ موبایلی را داشت که چند دقیقهی پیش تصویرِ هیسونگ را در توکیو نشان داده بود؛ هیسونگی که در اوجِ شکستگی و با چشمانی خمار، جلوی هزاران نفر زمزمه کرده بود: "سونگهونا... ناراحت نباش."
قلبِ جیک در سینهاش مچاله شد. این دو نفر داشتند در دو سوی دنیا، با تظاهر به قوی بودن، خودشان را تکهتکه میکردند. جیک گلویش را صاف کرد تا صدایش نلرزد. لیوانِ آب را روی میز گذاشت و با لحنی که سعی میکرد حمایتگر و در عینِ حال مبهم باشد، به چشمانِ سونگهون نگاه کرد: — «حق با توئه سونگهون. ما شیش نفریم و باید همینجوری قوی بمونیم. تو راست میگی... نباید تظاهر کنیم که هیچی نشده...» جیک مکثِ معناداری کرد و جملهی آخرش را با لحنی گفت که فقط سونگهون ممکن بود سنگینیِ آن را حس کند: «امیدوارم... همهمون بتونیم واقعاً با این قضیه کنار بیایم، نه اینکه فقط ادای آدمای خوب و منطقی رو دربیاریم.»
سونگهون برای یک صدمِ ثانیه، از نگاهِ نافذ و غمگینِ جیک جا خورد، اما خیلی زود دوباره به ماسکِ یخیاش چسبید. لبخندِ قدردانیِ ساختگیای به جمع زد و دوباره چاپستیکش را برداشت. فضا سبکتر شده بود، صدای تلویزیون دوباره به گوش میرسید و جکهای جی دوباره شروع شد؛ اما در زیرِ این پوستهی آرام و بینقص، سونگهون احساس میکرد در حالِ غرق شدن در دروغی است که خودش طنابِ آن را بافته بود.
ساعاتی از آن گفتگوی سنگین گذشته بود. جعبههای خالیِ مرغ و ظرفهای سس روی میزِ شیشهای جمع شده بودند و حالا، به جای آن سکوتِ محتاطانه، فضای خوابگاه پر از صدای یک بازیِ ویدیوییِ پرانرژی و خندههای بیخیال بود. طلسم شکسته بود. حالا دیگر اسمِ هیسونگ شبیهِ یک شبحِ ترسناک یا کلمهای ممنوعه روی سینهی اتاق سنگینی نمیکرد.
سونو با خنده میگفت: «یادش بخیر... اگه هیسونگ اینجا بود تا الان تمامِ این سسهای پنیری رو خالی کرده بود رو مرغاش!» و بقیه بدونِ اینکه مضطرب شوند یا نگاهشان را بدزدند، با این حرف موافقت میکردند. این عادیسازیِ ناگهانی، شبیهِ باز کردنِ پنجرهی یک اتاقِ دمکرده بود؛ هوای تازه جریان پیدا کرده بود و همه داشتند از این رهاییِ کوچک لذت میبردند.
همه، به جز جیک.
جیک روی کاناپه نشسته بود و به صفحهی تلویزیون خیره شده بود، اما ذهنش هنوز درگیرِ آن ویدیوی چندثانیهای در توکیو بود. گوشیِ موبایل در جیبِ شلوارش مثلِ یک تکه زغالِ گداخته رانِ پایش را میسوزاند. وقتی دید فضا چقدر باز و پذیرا شده، و وقتی دید سونگهون چطور با مهارتِ تمام خودش را در نقشِ یک آدمِ بیخیال و قدرتمند فرو برده... دیگر نتوانست تحمل کند. او نمیتوانست اجازه دهد سونگهون در این پیلهی دروغینِ خودش خفه شود.
جیک بالاخره جسارت به خرج داد. با صدایی که سعی میکرد بیش از حد جدی نباشد، صدای بازیِ ویدیویی را کمی کم کرد و رو به جمع گفت: — «راستی... شماها لایوِ هیسونگ رو ندیدین؟»
دستِ جی که داشت کنترلِ تلویزیون را برمیداشت، در هوا خشک شد. جونگوون سرش را از روی گوشیاش بالا آورد و سونو با کنجکاوی پرسید: «نه! مگه لایو گذاشته بود؟ الان؟»
سونگهون که روی زمین نشسته بود و داشت با بندِ هودیاش بازی میکرد، در کسری از ثانیه بیحرکت شد. جیک نگاهش را مستقیماً به سونگهون دوخت و با لحنی آرام اما پر از معنا ادامه داد: — «آره... تقریبا یک ساعت پیش. راستش خیلی خسته به نظر میرسید. هنوز کتِ چرمیِ قهوهایش تنش بود. داشت با فنای ژاپنی حرف میزد که یهو از روی کاغذی که دستش بود خوند و... اشتباهی گفت "انجین".»
صدای هینِ آرامی از گلوی سونو خارج شد. جونگوون لبهایش را روی هم فشار داد. همه میدانستند آوردنِ آن اسم برای هیسونگ چقدر ممنوع و حساس بود. اما جیک هنوز بمبِ اصلی را رها نکرده بود. او نفسِ عمیقی کشید، نگاهش را از سونگهون برنداشت و تیرِ آخر را رها کرد: — «آخرِ لایو، انگار که اصلاً حواسش نباشه، انگار تو حالِ خودش نباشه... یهو زل زد به دوربین و گفت... "سونگهونا... ناراحت نباش."»
اگر کسی در آن لحظه یک سوزن روی فرشِ ضخیمِ خوابگاه میانداخت، صدایش مثلِ یک انفجار به گوش میرسید. رنگ از رخسارِ سونگهون به طرزِ وحشتناکی پرید. خون در رگهایش منجمد شد و هالهای از رنگپریدگی، مثلِ یک لایهی گچِ سرد روی صورتش نشست. چشمانِ سیاهش برای یک صدمِ ثانیه از شدتِ شوک، ناباوری و دردی عمیق گشاد شد. آن جملهی هیسونگ... آن زمزمهی نیمهشب از توکیو، مستقیماً به دیوارهای دفاعیِ سونگهون برخورد کرده بود و داشت آنها را پودر میکرد.
اما سونگهون کسی نبود که در برابرِ این جمع، شکستنِ خودش را تماشا کند. غریزهی بقا با خشونتی بیرحمانه در درونش بیدار شد. او باید این دیوار را سرِ پا نگه میداشت، حتی اگر به قیمتِ بریدنِ دستهای خودش تمام میشد.
فکِ سونگهون منقبض شد. نگاهِ یخزدهاش را از جیک گرفت، پوزخندِ سرد و کجی روی لبهای بیرنگش نشاند و با لحنی که از شدتِ خشونت و بیتفاوتی، مثلِ کشیدنِ تیغ روی شیشه بود، گفت: — «خب؟ که چی؟ اون کلمهی "انجین" که حتماً از دهنش پریده. به هرحال سالها عادت داشته طرفدارها رو اینجوری صدا کنه... تغییرِ عادت زمان میبره.»
سونگهون مکثی کرد. انگشتانش را دورِ زانویش قفل کرد تا کسی لرزشِ خفیفشان را نبیند و با صدایی تاریکتر و بیرحمانهتر ادامه داد: — «و اون بخشِ دومِ حرفش... بیاین ساده نباشیم. اینا همش بخاطرِ فنسرویسه. اون الان اونجا تنهاست، نیاز داره سرِ زبونا بیفته و توجه جلب کنه. چه راهی بهتر از اینکه یهجوری رفتار کنه که انگار دلتنگِ ماست؟ به هرحال باید برای خودش ادیتِ تیکتاک و ویو جمع کنه دیگه... مگه نه؟»
حرفهای سونگهون مثلِ یک سطلِ آبِ یخِ آلوده به زهر، روی سرِ اعضا خالی شد. اتاق در سکوتی خفهکننده فرو رفت. سونو با چشمهایی که پر از رنجش و ناباوری شده بود به سونگهون خیره ماند؛ او نمیتوانست باور کند هیونگش دربارهی کسی که تا چند وقت پیش خانوادهشان بود، چنین حرفِ سردی بزند. جی اخمِ غلیظی کرد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، و جونگوون با ناراحتی نگاهش را به زمین دوخت. حرفِ سونگهون بیش از حد بیرحمانه، بیانصافانه و دور از حقیقت بود؛ این توهین به آسیبپذیریِ واضحِ هیسونگ، چیزی نبود که کسی در آن اتاق بپذیرد.
اما هیچکس کلمهای نگفت. هیچکس به رویش نیاورد که چقدر این کلمات بوی دروغ و ترس میدهند. همه میدیدند که سونگهون مثلِ حیوانی زخمی که در گوشهای گیر افتاده، دارد به هر چیزی چنگ میاندازد تا از خودش محافظت کند.
جیک که متوجه شد جسارتش نتیجهی معکوس داده و سونگهون را به جای اعتراف، به سمتِ یک انکارِ بیرحمانه هل داده است، فوراً وارد عمل شد. او باید این فضاحت را جمع میکرد. جیک با صدای بلندی خندید؛ خندهای که کمی خشک و ناشیانه بود، اما برای شکستنِ آن سکوتِ مسموم کافی به نظر میرسید. — «منم باید تو لایوِ بعدیم الکی بغض کنم و اسمِ نیکی رو بیارم! شاید ویوهام رفت بالا و یه ادیتِ دراماتیک با آهنگای غمگین برام ساختن! نظرتون چیه؟ نیکی... آمادهای برای شهرت؟»
نیکی که منظورِ جیک را گرفته بود، با لبخندی اجباری همراهی کرد: «احمق... تو اگه تو لایو گریه کنی فنا به جای ادیت زدن، بهت میخندن که شبیهِ تولهسگای خیس شدی!»
سونو و جونگوون هم با خندههایی کوتاه و عصبی بحث را عوض کردند و خیلی زود صدای بازیِ ویدیویی دوباره در اتاق بلند شد. جیک توانسته بود با این شوخی، آن لحظهی زشت را بپوشاند و حواسها را پرت کند.
اما با وجودِ بازگشتِ همهمه به اتاق، حقیقت در گوشهی تاریکِ کاناپه زنده بود. جیک از گوشهی چشم به سونگهون نگاه کرد. پوزخندِ سردِ سونگهون از روی لبهایش پاک شده بود. او به نقطهای نامعلوم روی فرش خیره مانده بود. دستهایش، همان دستهایی که ادعا میکردند هیسونگ فقط به دنبالِ جلبتوجه است، حالا چنان محکم دورِ زانوهایش گره خورده بودند که بندِ انگشتانش به سفیدی میزد. قفسهی سینهاش با ریتمی نامنظم و تند بالا و پایین میرفت.
پشتِ آن نقابِ بیتفاوتی و آن کلماتِ بیرحمانه، سونگهون داشت از درون متلاشی میشد. او میترسید؛ به طرزِ دیوانهواری میترسید که نکند هیسونگ واقعاً ناراحت باشد، نکند واقعاً دلتنگ شده باشد. و جیک با تمامِ وجود میدید که سونگهون حتی یک کلمه، حتی یک کلمه از چرندیاتِ بیرحمانهای را که چند لحظه پیش به زبان آورده بود، باور ندارد.
نیمهشب از نیمه گذشته بود و خوابگاه، بالاخره بعد از آن شبِ پرالتهاب، در سکوتی مخملی و سنگین فرو رفته بود. چراغهای اصلی خاموش بودند و تنها نورِ زرد و رنگپریدهی هودِ آشپزخانه، هالهای نیمهتاریک در فضای بازِ نشیمن میساخت. بیرون از پنجرههای قدی، سئول با هزاران چراغِ نئونیِ کوچکش زیرِ پتویی از تاریکی نفس میکشید و سرمای ملایمی از درزِ نیمهبازِ شیشه به داخل میخزید.
جی و جونگوون، دور از هیاهوی بقیه که حالا در اتاقهایشان پناه گرفته بودند، روی صندلیهای پایهبلندِ جزیرهی آشپزخانه نشسته بودند. لیوانهای شیشهایِ آبِ یخزده در دستشان عرق کرده بود. گرمای حضورِ این دو نفر و سکوتِ آشنایشان، این خلوتِ شبانه را به شدت امن و تسکیندهنده کرده بود.
جونگوون با انگشتِ اشارهاش، قطراتِ شبنمِ روی بدنهی لیوان را خطخطی میکرد. نگاهش خسته اما به وضوح سبکتر از روزهای قبل بود. سکوتِ بینشان را با صدایی نرم و پایین، که انگار میترسید آرامشِ خوابگاه را بشکند، پاره کرد: — «حق با سونگهون بود... خیلی خوب شد که امشب دربارهش حرف زدیم.» جونگوون نفسِ عمیقی کشید، انگار هوای تازهای وارد ریههای فشردهاش شده باشد. — «انکار کردنِ اینکه هیسونگ یه روزی اینجا بوده، هیچچیزی رو درست نمیکرد. فقط داشت همهمونو از تو میخورد. اینکه مدام بخوایم یه فیلتر رو حرفامون بذاریم و وانمود کنیم همهچیز از اول همینجوری بوده... خیلی خستهکننده بود.»
جی به آرامی سر تکان داد. او به لبهی مرمرِ جزیره تکیه داده بود و با نیمرخی که در سایهروشنِ نورِ زرد قرار داشت، با حواسی جمع به لیدرِ جوانشان گوش میداد. جونگوون کمی به جلو خم شد، دستهایش را دورِ لیوان حلقه کرد و با لحنی که حالا رگههایی از یک تصمیمِ جسورانه و خسته در آن بود، ادامه داد: — «من میخوام یه بار برای همیشه دربارهش با طرفدارا حرف بزنم. میخوام تو یه پیامِ مستقیم، رو در رو بهشون بگم. بگم که واقعیت رو قبول کنن. بگم که ما شیش نفریم و اونا باید دست از گشتنِ دنبالِ سایهی اون تو عکسها و اجراهای ما بردارن. باید بپذیرن که همهچیز عوض شده.