"Ride Or Die"
teexioگوشی در دستِ بیجانِ هیسونگ پایین افتاد و روی چرمِ صندلی رها شد. انگار یک دستِ نامرئی، معدهاش را مچاله کرد. گناه... عذابِ وجدانِ خالصی که مثلِ اسید در رگهایش جریان پیدا کرده بود، حالا هزار برابر شده بود. او اینجا در فرسنگها دورتر از سئول، در توکیو، داشت زیرِ بارِ فراموشیِ خودش خرد میشد... و سونگهون... سونگهونِ او در آن سرِ دنیا، داشت بیصدا غصه میخورد و حتی نیکیِ مغرور و بیتفاوت را هم نگران کرده بود.
هیسونگ سرش را به شیشهی سردِ ون تکیه داد. سرمای شیشه، داغیِ پیشانیاش را کمی تسکین داد اما دردی را که در سینهاش میکوبید، نه. بیرون از شیشه، چراغهای نئونیِ قرمز، زرد و آبیِ خیابانهای توکیو، به شکلِ خطوطی درهم و بیمعنی از جلوی چشمهای خیسش میگذشتند. او در شلوغترین شهرِ دنیا بود، اما هرگز در تمامِ عمرش، خودش را تا این حد تنها، مقصر و ویران حس نکرده بود.
هیسونگ گوشی را با حرکتی عصبی از روی چرمِ سردِ صندلی چنگ زد. انگشتِ شستش با شتاب روی صفحهی نمایشگر میلغزید و به دنبالِ اسمِ سونو در لیستِ پیامها میگشت. نمیتوانست مستقیماً به سونگهون پیام بدهد؛ نه حالا، نه وقتی که احساس میکرد با فراموش کردنِ آن خاطره، دیواری از جنسِ شرم بینشان کشیده است. و از طرفی، پیامِ نیکی آنقدر مبهم و دلهرهآور بود که پرسیدنِ مستقیم از او هم فقط باعثِ سوالپیچ شدنِ خودش میشد.
صفحهی چتِ سونو را باز کرد. نورِ آبی و تندِ گوشی، سایههای خستهای زیرِ چشمهای ملتهبش انداخته بود. انگشتانش روی کیبوردِ مجازی میلرزیدند. تایپ کرد: «سونگهون...» بلافاصله دکمهی پاک کردن را فشرد. نفسِ لرزانی کشید و دوباره شروع کرد. باید عادی به نظر میرسید؛ مثلِ یک هیونگِ پیگیر که فقط حالِ گروهش را میپرسد.
«سلام سونو. اوضاع چطوره؟ بچهها خوبن؟ خسته که نیستین؟»
دکمهی ارسال را زد. پیام با صدای «ووشِ» ضعیفی رفت و تیکِ اول کنارش خورد. هیسونگ به صفحهی گوشی خیره ماند. سونو معمولا بیدار بود، همیشه گوشی به دست داشت و معمولاً قبل از اینکه صفحهی گوشی خاموش شود، جواب میداد. یک دقیقه گذشت. تیکِ دوم نخورد. هیسونگ پای راستش را با ریتمی تند و عصبی روی کفپوشِ ون تکان میداد. دندانهایش را روی لبِ پایینش فشار داد تا جایی که طعمِ شور و فلزیِ خون را روی زبانش حس کرد. پنج دقیقه گذشت. گوشی را خاموش کرد، توی مشتش فشرد و دوباره روشن کرد. هنوز هیچ.
کلافگی و اضطراب داشت جای خودش را به یک خشمِ غیرمنطقی میداد. لعنتی... سونو، تو که همیشه سرت تو اون گوشیِ کوفتیه، الان کجایی؟ نفسهایش تندتر شده بود. این بیخبری، این سکوتِ کشدار از آن سرِ دنیا، داشت او را به مرزِ جنون میرساند. هر ثانیه که میگذشت، جملهی نیکی با صدای بلندتری در جمجمهاش اکو میشد. دلش میخواست شیشهی ماشین را پایین بکشد و در تاریکیِ توکیو فریاد بزند.
ون با تکانِ نرمی متوقف شد. — «رسیدیم.» صدای آرامِ مینهو از صندلیِ جلو، رشتهی افکارِ آشفتهاش را پاره کرد.
درِ کشویی باز شد. هیسونگ بدونِ هیچ حرفی، با قدمهایی سنگین و بیروح از ماشین پیاده شد. هوای سردِ بیرون برای لحظهای به صورتش سیلی زد، اما وقتی از درهای اتوماتیکِ شیشهایِ هتل عبور کردند، گرمای خشک و نورهای زرد و شدیدِ لابی، چشمهایش را سوزاند. همهچیز در هتل بیش از حد آرام، بیش از حد تمیز و بیش از حد ساکت بود؛ تضادی وحشتناک با طوفانی که در سینهی او زبانه میکشید.
مسیرِ لابی تا آسانسور را مثلِ یک ربات طی کرد. مینهو که متوجهِ حالِ دگرگون و فکِ قفلشدهی هیسونگ شده بود، فاصلهاش را حفظ کرد و در سکوت دکمه را زد. کابینِ آسانسور با صدای خفهای به سمتِ بالا حرکت کرد. هیسونگ به اعدادِ دیجیتالیِ روی نمایشگرِ آسانسور خیره شده بود. دستش در جیبِ کتش، دورِ گوشیِ موبایل حلقه شده بود و آن را آنقدر محکم فشار میداد که بندِ انگشتانش سفید شده بودند. چرا جواب نمیدی؟ چرا هیچکس هیچی نمیگه؟
آسانسور با صدای «دینگِ» ملایمی ایستاد. راهروی هتل با فرشهای ضخیم و دیوارهای کرمرنگش، مثلِ یک تونلِ بیانتها به نظر میرسید. صدای قدمهایشان در بافتِ فرش فرو میرفت. هیسونگ به درِ اتاقش رسید. مینهو که اتاقش چند در پایینتر بود، ایستاد و با صدایی محتاط گفت: — «هیسونگ... استراحت کن.» هیسونگ فقط سرش را تکان داد، حتی توانِ چرخیدن و نگاه کردن به مینهو را نداشت.
کارتِ اتاق را از جیبش بیرون کشید. دستش میلرزید. کارت را جلوی سنسورِ در گرفت. چراغِ کوچکِ روی دستگیره سبز شد و صدای تیکِ باز شدنِ قفل در سکوتِ راهرو پیچید. دقیقاً در همان کسری از ثانیه که هیسونگ دستگیره را به سمتِ پایین فشار داد، لرزشِ قوی و طولانیِ گوشی در جیبش، تمامِ بدنش را منجمد کرد.
دستگیره را رها کرد. قلبش با شدتی به قفسهی سینهاش کوبید که نفسش برای لحظهای قطع شد. با عجله گوشی را بیرون کشید. نورِ صفحه روی صورتِ رنگپریده و چشمهای خیسش افتاد.
یک پیامِ جدید. از سونو.
هیسونگ با دستانی که هنوز از سرمای خیابان و التهابِ درونش میلرزیدند، درِ اتاق را پشت سرش بست. صدای تقِ قفل شدنِ در، مثلِ مهرِ تاییدی بر تنهاییِ مطلقش در آن اتاقِ تاریک و غریب بود. بدونِ اینکه حتی چراغی را روشن کند، همانطور با کتِ چرمیِ سنگینی که حالا مثلِ یک زرهِ خاردار روی تنش حس میشد، به دیوارِ سردِ کنارِ در تکیه داد و به صفحهی گوشی خیره شد.
پیامِ سونو کوتاه، بیخیال و مثلِ همیشه با همان لحنِ روشن و بیدغدغهاش تایپ شده بود: «مثل همیشه... همه خوبن... چیزی شده؟»
دیدنِ این کلمات، بغضِ سمجی را که در گلوی هیسونگ چنگ انداخته بود، ملتهبتر کرد. انگشتِ شستش روی کیبورد لغزید. دیگر نمیتوانست نقشِ بیتفاوت و قوی را بازی کند. با کلماتی که بازتابِ خستگیِ روحش بودند، تایپ کرد: «اینهمه تو حالِ منو پرسیدی... یه بارم من خواستم حالتون رو بپرسم... اگه سرت شلوغ نیست کمی حرف بزنیم.»
چند ثانیه بعد، گوشی در دستش لرزید. سونو تماس گرفته بود. هیسونگ نفسِ عمیقی کشید، سعی کرد لرزشِ صدایش را مهار کند و آیکونِ سبزرنگ را کشید. گوشی را به گوشش چسباند. صدای همهمهی خفیفی از آن سوی خط میآمد و بعد، صدای گرم، پرانرژی و بیخیالِ سونو در سکوتِ کرکنندهی اتاقِ هتل پیچید: — «ببخشید دیر جواب دادم، تازه از حموم دراومدم، دارم با حوله موهامو خشک میکنم. توکیو چطوره؟»
هیسونگ چشمانش را بست. سرمای دیوارِ پشتِ سرش از روی لباس هم حس میشد. با صدایی که سعی میکرد صاف و آرام باشد، زمزمه کرد: — «آره... خوبه. شما چطورین؟ امروز تمرین داشتین؟»
و سونو شروع کرد. با همان آبوتابِ همیشگیاش، کلمات را پشتِ سرِ هم ردیف کرد. از اینکه چقدر رقصِ امروز هماهنگ پیش رفته بود گفت، از اینکه بعد از تمرین منیجر برایشان چه غذای خوشمزهای خریده بود، از شوخیهای جونگوون و خندههای بلندِ بقیه روی میزِ شام. سونو همهچیز را بینقص، پرانرژی و بیش از حد خوب تعریف میکرد. لحنش جوری بود که انگار هیچ جای خالیای در خوابگاه حس نمیشد. انگار چرخدندههای زندگیِ آنها در سئول، بدونِ حضورِ هیسونگ نه تنها از کار نیفتاده بود، بلکه داشت به نرمترین و شادترین شکلِ ممکن میچرخید.
هر کلمهی سونو، مثلِ یک سوزنِ ظریف، در قلبِ مچالهشدهی هیسونگ فرو میرفت. او اینجا، در گوشهای از توکیو، زیرِ بارِ عذابوجدانِ فراموش کردنِ یک خاطرهی عزیز داشت له میشد، احساس میکرد نیمی از وجودش را در سئول جا گذاشته است... اما در آن سرِ خط، همهچیز "عالی" بود. این تضادِ وحشتناک، دردی عمیق و فلجکننده به جانش میانداخت؛ حسِ تلخِ اضافی بودن، حسِ اینکه شاید فقط اوست که در این دلتنگی دستوپا میزند.
سونو با خندهای کشدار ادامه داد: «دلم میخواست باشی و ببینی... سونگهون امروز مثلِ همیشه کلید کرده بود به من! سرِ میزِ شام مدام سر به سرم میذاشت و تیکههای الکی مینداخت تا حرصمو دربیاره. آخرش جونگوون مجبور شد با بالشت بزنه تو سرش تا ولم کنه... کلاً همون دیوونهخونهی همیشگیه!»
نفسِ هیسونگ در سینهاش برید. سونگهون... مثلِ همیشه... سر به سرش میگذاشت؟
هیسونگ در تاریکیِ اتاق، چشمانِ خیسش را باز کرد. خطِ نوری که از پنجره به داخل افتاده بود، روی چرمِ قهوهایِ کتش میرقصید. جملاتِ سونو در گوشش زنگ میزد، اما در ذهنش، کلماتِ پیامِ نیکی با حروفِ قرمز و درشت میدرخشیدند: «مطمئن نیستم حالش خوب باشه... کمی ناراحت بود...»
قلبِ هیسونگ فشرده شد. او سالها بود که این پسرها را میشناخت. سونو مهربان، شیرین و پر از نور بود، اما نگاهش همیشه روی سطحِ آدمها میلغزید. سونو خندههای بلند را میدید، شوخیها را میشنید و باور میکرد که همهچیز روبهراه است. او هیچوقت نمیتوانست عمقِ چشمهای کسی را بخواند. نمیتوانست لرزشِ پنهانِ پشتِ یک لبخندِ کج، یا غمی که در سکوتِ بینِ دو کلمه پنهان شده را تشخیص دهد.
اما نیکی... نیکی با آن چشمانِ تیز و ساکتش، همیشه سایهها را میدید. نیکی در گوشهای مینشست و تماشا میکرد. اگر نیکی حس کرده بود سونگهون ناراحت است، یعنی سونگهون از درون در حالِ فروپاشی بود.
حالا هیسونگ همهچیز را به وضوح میدید. سونگهون داشت نقش بازی میکرد. او پشتِ نقابِ همیشگیاش، پشتِ سر به سر گذاشتن با سونو و خندههای بلند پنهان شده بود تا هیچکس در خوابگاه نفهمد که او چقدر دلتنگ، چقدر آسیبپذیر و چقدر تنهاست. سونگهون داشت با تمامِ توانش وانمود میکرد که نبودنِ هیسونگ او را ویران نکرده است، و سونو به راحتی این نمایش را باور کرده بود. اما نیکی، ترکهای این مجسمهی سنگی را دیده بود.
این درکِ ناگهانی، آخرین قطرهی تحملِ هیسونگ را تبخیر کرد. سونگهون در حالِ درد کشیدن بود و هیسونگ، کسی که باید پناهگاهش میشد، حتی نتوانسته بود یادش بماند که این کتِ چرمیِ لعنتی که حالا بوی تنهایی میداد، هدیهی همان دستهای مهربان بوده است.
— «پشتِ خطی؟» صدای سونو از پشتِ گوشی، افکارِ تاریکش را پاره کرد.
هیسونگ دستِ آزادش را روی چشمهایش کشید تا رطوبتِ داغشان را پاک کند. با صدایی که به طرزِ دردناکی گرفته و خشدار شده بود، به سختی زمزمه کرد: — «آره سونو... هستم. خوشحالم که حالتون خوبه، واقعا... من خیلی خستهام. باید بخوابم. مراقبِ خودتون باشین. بازم باهم حرف میزنیم.»
— «باشه، خوب بخوابی!»
هیسونگ تماس را قطع کرد. پاهایش دیگر توانِ ایستادن نداشتند. همانجا کنارِ در، با همان کتِ چرمیِ سنگین، روی زمین سُر خورد و زانوهایش را در بغل گرفت. در سکوت و تاریکیِ توکیو، هیسونگ سرش را روی زانوهایش گذاشت و برای اولین بار در آن شب، بیصدا اما با تمامِ وجود، به حالِ خودش، حافظهی خیانتکارش، و پسری در سئول که دلتنگیاش را پشتِ شوخیهای دروغین پنهان میکرد، گریست.
ساعت از نیمهشب گذشته بود و عقربههای دیجیتالیِ بالای میزِ هتل، ۱۲:۲۰ را نشان میدادند. تاریکیِ سربیرنگ و خلوتِ توکیو پشتِ پنجره سنگینتر شده بود. هیسونگ حالا آرامتر به نظر میرسید؛ نه از آن آرامشهای واقعی و عمیق، بلکه از آن بیحسیهای پس از طوفان که بعد از حجمِ زیادی از اشک و خفگی به جانِ انسان میافتد. سینهاش دیگر با ضرباتِ تند نمیکوبید، اما پوچیِ ملموس و سنگینی درونِ وجودش خیمه زده بود.
با وجود تمامِ آن فروپاشیهای روحی، او هنوز کتِ چرمیِ قهوهای را درنیاورده بود. سنگینی، بافتِ خشن و گرمای چرم، مثلِ تنها پناهگاه و پیوندِ باقیماندهاش به واقعیت بود؛ انگار اگر کت را از شانههایش برمیداشت، تمامِ هویتی که در این شبِ غریب داشت، در هوای سردِ اتاق تبخیر میشد.
هیسونگ جلوی آینهی دستشویی رفت، با دستانی بیرمق و مرطوب کمی موهای بلوند و فرخوردهاش را مرتب کرد و سرخیِ ماندگارِ دورِ چشمهایش را پشتِ نورِ زرد و گرمِ آباژورِ روی میز پنهان ساخت. گوشیش را روی سهپایهی کوچک فیکس کرد و دکمهی شروعِ پخشِ زنده را زد.
چند ثانیه نگذشت که آمارِ بینندگان به سرعت بالا رفت و خطوطِ کامنتها مثلِ رودخانهای از نور روی صفحه خزیدند. هیسونگ سعی کرد لبخند بزند؛ لبخندی نرم، شکننده و تمرینشده. با صدای بم، خشدار و کمی گرفتهاش شروع به صحبت کرد: — «سلام... دیروقته، نه؟ ولی دلم براتون تنگ شده بود... گفتم یکم بیام باهاتون حرف بزنم.»
او شروع کرد به زدنِ حرفهای همیشگی و معمولی تا همهچیز را عادی جلوه دهد. دستش را بالا آورد و حلقههای موجدارِ موهایش را نوازش کرد: «موهام شبیه نودل شده؟ اره، نمیدونم... خودم که حسابی دوسش دارم. نظرتون چیه برای رنگِ بعدی؟» بعد انگشتِ اشارهاش را جلوی لنزِ دوربین نزدیک کرد و چسبزخمِ کوچک و کارتونیِ خندهداری را که روی بریدگیِ ناچیزِ انگشتش زده بود نشان داد: «نگاه کنین... این چسبزخم رو از سوپرمارکت خریدم، خیلی بچگانهست نه؟ اما برام بامزه بود.»
کمی بعد، لحنِ کلامش تغییری ملایم کرد. برای نزدیکتر شدن به مخاطبانش، شروع به ژاپنی حرف زدن کرد. صدای ژاپنیِ هیسونگ همیشه آرامتر، کشدارتر و ریتمیکتر میشد. از جیبِ کتش، تکه کاغذِ کوچکی را که قبلاً با خطِ خودش به ژاپنی نوشته بود بیرون آورد.
کاغذ در میانِ انگشتانش کمی میلرزید. هیسونگ متنِ کوتاه را با لحنی شعرگونه خواند؛ از احساساتش گفت، از زیباییِ هوای شبانهی توکیو و تشکر از صبرِ آنها. اما درست در انتهای نوشته، وقتی ذهنش برای یک صدمِ ثانیه خالی شد، تمامِ گاردِ دفاعیاش فروریخت و بیاختیار، واژهای را به زبان آورد که نباید میگفت؛ کلمهای که مدتی بود بر زبان آوردنش برایش ممنوع شده بود و نباید ادا میشد:
— «انجین، انقدر دوستتون دارم که میتونم بمیرم.»
کلمهی "انجین" مثلِ یک قطرهی حبرِ سیاه روی پارچهای سفید چکید. خودش هم برای لحظهای جا خورد، اما دیگر تیر از چله کمان دررفته بود. با صدایی پر از نیاز و صمیمیتِ تلخ به ژاپنی ادامه داد: «واقعاً خیلی دوستتون دارم... خیلی زیاد.»
کاغذ را پایین گذاشت و روی میز رها کرد.
ناگهان تمامِ انرژیِ مصنوعیاش تخلیه شد. انگار تمامِ مسکنهای دنیا یکباره اثری معکوس گذاشته بودند. بدنِ هیسونگ کمی روی صندلی هبوط کرد و شانه به شانهی کتِ چرمیاش افتاد. چشمانش سنگین شدند و مردمکهایش حالتِ خمار، گیج و رها به خود گرفتند؛ درست مثلِ کسی که بیش از حد نوشیده باشد، یا در مرزِ میانِ خواب و بیداری دستوپا بزند، یا عقلش را در تاریکیِ شب جا گذاشته باشد.
ترافیکِ کامنتها روی صفحه با سرعتی دیوانهوار میگذشت و همهمه بالا گرفته بود، اما هیسونگ دیگر هیچکدام را نمیدید. او به نقطهای مبهم در پشتِ لنزِ دوربین خیره شده بود؛ جایی در فرسنگها دورتر، در یک اتاقِ خوابگاه در سئول.
در آن حالتِ گیجی، بیخودی و خلسهی دردناک، بدونِ اینکه یادش باشد چشمانِ هزاران نفر به او دوخته شده، بدونِ اینکه به عواقبِ فردا فکر کند، لبهای خشکیده و بیرنگش از هم باز شدند. صدای خفه، بیرمق و لبریز از عذابش در سکوتِ اتاق و در میکروفونِ گوشی پیچید:
— «سونگهونا... ناراحت نباش...»
کلماتِ «سونگهونا... ناراحت نباش» مثل یک زمزمهی گنگ و بیهوا در فضای خفهی اتاق پخش شد و از طریق میکروفونِ گوشی، به هزاران کیلومتر دورتر مخابره شد. هیچ واکنشِ تند و دراماتیکی رخ نداد؛ نه گوشی از دستش افتاد، نه چشمانش از وحشت گرد شد. هیسونگ در همان حالتِ خلسهوار و گیج باقی مانده بود.
اما در سمتِ دیگرِ صفحه، رودخانهی کامنتها برای کسری از ثانیه متوقف شد و بعد، موجی از علامتسوالها و جملاتِ کوتاه و آشفته به زبانهای مختلف روی مانیتور سرازیر شد: "سونگهون؟" "چی شد؟" "چرا یدفعه؟" "خوابت میاد هیسونگ؟"
هیسونگ بدون اینکه به خودش بلرزد یا هول شود، چند بار به آرامی پلک زد. انگار تازه از یک چرتِ کوتاه و سنگینِ چندثانیهای پریده باشد. نگاهِ خمارش را روی صفحهی گوشی متمرکز کرد، اما اصلاً تلاشی برای خواندنِ آن سیلِ گیجکنندهی کامنتها نکرد. هیچ نیازی به توجیه ندید. با همان لبخندِ کمرنگ و خستهای که روی صورتش ماسیده بود، بدون هیچ لکنت یا دستپاچگی، خیلی نرم و طبیعی مسیرِ حرفش را عوض کرد:
— «امروز... روزِ خیلی طولانیای بود.»
صدایش حالا دوباره به همان لحنِ کنترلشده و آرامِ همیشگیاش برگشته بود. دستی به پشتِ گردنش کشید و کمی جابهجا شد، اما هنوز کتِ چرمیِ قهوهای را محکم به تن داشت. — «تو کوچهپسکوچههای توکیو حسابی قدم زدیم. هوا خیلی سرد بود، ولی واقعاً خوش گذشت... چیزای جالبی دیدم. هوای اینجا یهجورِ خاصی تمیز و آرومه.» نگاهش برای لحظهای کوتاه به آستینِ کتش افتاد و دوباره به لنز دوربین برگشت.
— «امیدوارم شما هم امروزتون رو خوب گذرونده باشین و بهتون سخت نگذشته باشه.»
نگاهی به ساعتِ دیجیتالِ روی میز انداخت. چشمانش از شدتِ خستگی و گریهی پنهانیِ چند ساعت پیش، به شدت میسوخت. — «دیگه خیلی دیره... همگی خوب استراحت کنید... منم دیگه کمکم میرم که استراحت کنم. شبتون بخیر.»
دستش را بالا آورد، با همان لبخندِ محو و ساختگی به دوربین دست تکان داد و انگشتِ اشارهاش را روی دکمهی پایانِ لایو گذاشت. تیک. صفحه سیاه شد.
به محضِ تاریک شدنِ صفحهی گوشی، انگار اکسیژنِ اتاق هم به پایان رسید. تمامِ آن خونسردیِ ساختگی و نقابِ آرامشی که تا یک ثانیه پیش روی صورتش بود، مثلِ یک لایهی نازکِ گچ ترک خورد و فروریخت.
اخمِ غلیظ، عمیق و تاریکی بینِ ابروهایش نشست. خطوطِ صورتش از شدتِ فشارِ عصبی در هم جمع شد. گوشی را با حرکتی تند و کلافه روی میز پرت کرد و هر دو دستش را محکم روی صورت و چشمهایش کشید. صدای خشخشِ چرمِ کتش در سکوتِ وهمانگیزِ اتاقِ هتل به وضوح شنیده میشد. انگار تازه کلماتی که در لایو به زبان آورده بود، در ذهنش ترجمه میشدند.
دستهایش را از روی صورتش برداشت، کلافه به سقفِ نیمهتاریکِ اتاق خیره شد و در حالی که نفسش را با حرص بیرون میداد، با صدایی که از شدتِ استیصال و ناباوری میلرزید، بلند به خودش گفت: — «هیسونگ، حتما دیوونه شدی.»