"Ride Or Die"

"Ride Or Die"

teexio

پس از نفس کشیدن هوای روی پل برای مدتی، مسیرشان را به سمتِ ایستگاه و هتل کج کردند، اما کوچه‌پس‌کوچه‌های توکیو در شب، جادویی داشت که قدم‌هایشان را ناخودآگاه کند می‌کرد. سرمای نیمه‌شب حالا با قدرتِ بیشتری در هوا می‌پیچید. خیابان‌ها خلوت‌تر شده بودند و تنها منبعِ نور، درخششِ دستگاه‌های فروشِ خودکارِ نوشیدنی بود که با نورهای فلورسنتِ سفید و آبی‌شان، مثلِ فانوس‌هایی در دلِ تاریکیِ کوچه‌ها می‌درخشیدند.

آسفالتِ خیابان هنوز از رطوبتِ پنهانِ هوا براق بود و انعکاسِ کش‌آمده‌ی تابلوهای نئونیِ دوردست را در خود حل می‌کرد. صدای قدم‌های آرامِ هیسونگ و مینهو، تنها ریتمی بود که سکوتِ وهم‌انگیز اما آرام‌بخشِ محله را می‌شکست. هیسونگ دست‌هایش را عمیق‌تر در جیب‌های کتِ چرمیِ قهوه‌ای‌اش فرو برد و یقه‌ی پهنِ آن را کمی بالا کشید تا گردنش را از گزندِ بادِ سرد بپوشاند.

سنگینی و گرمای مطبوعِ این کت، همیشه حسِ عجیبی به او می‌داد؛ مثلِ یک آغوشِ آشنا. نگاهش را به سنگ‌فرش‌های کوچه دوخت. می‌دانست که این کت را در یکی از همین سفرها، از یک مغازه‌ی وینتیجِ زیرزمینی در همین حوالی خریده است. حتی تصویرِ پله‌های چوبی و بوی چرمِ کهنه‌ی آن مغازه در ذهنش روشن بود، اما هرچقدر تلاش می‌کرد، بقیه‌ی خاطره در هاله‌ای از مه فرو رفته بود. انگار یک تکه از پازلِ آن روز گم شده بود؛ به یاد نمی‌آورد چه کسی یقه‌ی این کت را برایش صاف کرده و چه کسی با لبخند، پولِ آن را روی پیشخوانِ چوبیِ مغازه گذاشته بود. خاطره‌اش از آن روز، یک قابِ زیبا اما نیمه‌کاره بود.

با پیچیدن به یک کوچه‌ی باریک‌تر، ناگهان قدم‌های هیسونگ کند شد. نورِ زرد و گرمی که از زیرزمین به روی سنگ‌فرش‌ها می‌تابید، توجهش را جلب کرد. تابلوی چوبیِ رنگ‌ورورفته‌ با حروفِ محوشده، بالای پله‌ها قرار داشت و به سمتِ پایین می‌رفتند. چشمانِ هیسونگ برقی زد. خودش بود؛ همان ماشینِ زمان.

— «هیونگ...» هیسونگ ایستاد و با دست به سمتِ پله‌ها اشاره کرد. «دلم می‌خواد یه سر برم داخل... فقط چند دقیقه.»

مینهو که چند قدم جلوتر رفته بود، ایستاد و خواست چیزی بگوید که ناگهان لرزشِ گوشیِ موبایل در جیبِ پالتویش، حواسش را پرت کرد. مینهو گوشی را بیرون کشید، نگاهی به صفحه‌اش انداخت و بعد با دست به هیسونگ اشاره کرد که برود: — «تو برو داخل، گرم شو و یه دوری بزن. از سئول زنگ می‌زنن، باید اینو جواب بدم. همین‌جا بیرون منتظرت می‌مونم.»

هیسونگ سرش را تکان داد، از مینهو فاصله گرفت و به سمتِ ورودیِ زیرزمینی رفت.

با گذاشتنِ اولین قدم روی پله‌های چوبی، همان صدای آشنای «جیرجیر» زیرِ کفش‌هایش بلند شد. هوای خنک و گزنده‌ی خیابان، پله به پله جای خودش را به گرمایی نرم و سنگین داد. درِ چوبیِ پایینِ پله‌ها را که هل داد، صدای جرنگ‌جرنگِ زنگوله‌ی برنجیِ کوچکی در فضا پیچید.

ورود به مغازه، درست مثلِ فرو رفتن در یک رویای قدیمی بود. نورِ زرد و ملایمِ آباژورهای ایستاده، سایه‌های کشیده‌ای از رگال‌های پر از لباس‌های کلاسیک روی دیوارهای آجری می‌انداخت. بوی غلیظِ کاغذهای کاهیِ مانده، چرمِ واکس‌خورده و چوبِ بلوط، ریه‌هایش را پر کرد؛ بویی که بلافاصله به او احساسِ امنیت می‌داد.

مغازه در سکوتی نوستالژیک غرق بود و تنها صدایی که به گوش می‌رسید، خش‌خشِ سوزنِ یک گرامافونِ قدیمی در گوشه‌ی سالن بود که ملودیِ بسیار ملایم و محزونی از یک قطعه‌ی جازِ دهه‌ی هفتاد را پخش می‌کرد. هیسونگ موهای بلوندش عقب زد و بی‌اختیار، دستش را روی چرمِ آستینِ کتش کشید. در میانِ قفسه‌های چوبی و در محاصره‌ی آن موسیقیِ خش‌دار، احساس می‌کرد روحش در حالِ جستجوی چیزی است که در همین نقطه جا گذاشته بود؛ چیزی یا شاید، کسی که حافظه‌اش از او دریغ می‌کرد.

هیسونگ با قدم‌هایی آرام و بی‌صدا، در میانِ رگال‌های متراکم و کیپ‌تا‌کیپِ مغازه قدم می‌زد. نوکِ انگشتانِ کشیده‌اش را با حواسی پرت، روی بافتِ زبرِ کت‌های پشمیِ تویید، لطافتِ پیراهن‌های ابریشمیِ رنگ‌ورو‌رفته و سرمای دکمه‌های برنجیِ پالتوهای نظامی می‌کشید. فضای مغازه مثلِ یک حبابِ زمان بود که از هیاهوی توکیوی مدرن جدا افتاده بود. نورِ زرد و غبارآلودِ آباژورها، روی صفحه‌ی براقِ ساعت‌های جیبیِ قدیمی و دوربین‌های آنالوگی که پشتِ ویترینِ شیشه‌ای چیده شده بودند، سایه‌روشن‌های عمیقی می‌ساخت.

او مقابلِ یک آینه‌ی قدیِ زنگ‌زده با قابِ چوبیِ کنده‌کاری‌شده ایستاد. نگاهی به انعکاسِ خودش در آن نورِ نیمه‌تاریک انداخت؛ به کتِ چرمیِ قهوه‌ای که بر تن داشت. دستش را بالا آورد و با ملایمت روی یقه‌ی کت کشید. لبخندِ محو و خسته‌ای روی لب‌هایش نشست.

ناگهان صدای خش‌دار و خشکی از پشتِ پیشخوانِ چوبیِ انتهای مغازه بلند شد، صدایی که حتی از موسیقیِ جازِ در حالِ پخش هم قدیمی‌تر به نظر می‌رسید: — «تنها اومدی.»

هیسونگ جا خورد. سرش را به سمتِ صدا چرخاند. پیرمردِ صاحبِ مغازه، با موهای تُنک و سفید، جلیقه‌ی بافتنیِ کهنه و پیپِ چوبیِ خاموشی که گوشه‌ی لبش می‌جوید، پشتِ کوهی از جعبه‌های مقوایی نشسته بود. پیرمرد عینکِ مطالعه‌ی نیمه‌هلالش را با انگشتی چروکیده روی تیغه‌ی بینی‌اش پایین داد و از بالای قابِ فلزیِ آن، با چشم‌هایی ریز و دقیق به هیسونگ خیره شد.

هیسونگ که غافلگیر شده بود، چند قدم به سمتِ پیشخوان رفت. با تعجب و لحنی آمیخته به احترام پرسید: — «منو یادتونه؟»

پیرمرد پوزخندی زد؛ خطوطِ عمیقِ صورتش مثلِ شیارهای روی تنه‌ی یک درختِ کهنسال در هم رفت. او دستمالِ پارچه‌ایِ کثیفی را برداشت و شروع کرد به تمیز کردنِ یک گرامافونِ کوچکِ برنجی: — «چرا باید تورو یادم باشه، پسرجان؟ من حتی زنمو که چهل ساله باهاش زیرِ یه سقف زندگی می‌کنم، بعضی روزا به زور یادم میاد...» پیرمرد مکثی کرد، دستمال را روی پیشخوان انداخت و با تهِ پیپش به سینه‌ی هیسونگ، درست به همان کتِ چرمی اشاره کرد: «اما لباسی که از این مغازه بره بیرون... و کسی که پولشو روی این میز گذاشته رو... خیلی خوب یادمه. من تک‌تکِ این چرم‌ها رو می‌شناسم.»

هیسونگ لبخندی زد، دستش را با افتخار روی لبه‌ی کت کشید و با لحنی که سعی می‌کرد صمیمی باشد گفت: — «بله... درسته. اینو از همین‌جا خریدم. واقعاً کتِ خوشگلیه، هنوزم مثلِ روزِ...»

— «نخیر!»

پیرمرد حرفش را با غروغری تند برید. اخم‌هایش در هم رفت و با دستِ لرزانش روی پیشخوانِ چوبی کوبید. — «تو نخریدی. چی با خودت فکر کردی؟ که من حواسم نیست؟» پیرمرد چشمانش را ریزتر کرد و با لحنی سرزنش‌گر ادامه داد: «اون دوستت برات خریدش. همون پسری که باهات بود... همون پسرِ قدبلند و خوش‌قیافه... همونی که یه خالِ تیره و پررنگ، درست اینجای صورتش داشت.» پیرمرد انگشتِ اشاره‌اش را بالا آورد و دقیقاً روی استخوانِ گونه، درست زیرِ چشمِ چپش را لمس کرد.

در آن لحظه، انگار زمان در مغازه‌ی زیرزمینی متوقف شد. حتی صدای خش‌خشِ سوزنِ گرامافون هم در گوشِ هیسونگ محو شد.

لبخندی که هیسونگ از صبح، با تمامِ توان و با چنگ‌ودندان روی صورتش نگه داشته بود تا در برابرِ دوربینِ ولاگ و نگاهِ نگرانِ مینهو، خودش را قوی نشان دهد... ناگهان مثلِ گچی خشکیده روی دیواری نم‌دار، ترک خورد و فروریخت. دستش که روی چرمِ کت کشیده می‌شد، در هوا خشک شد.

سونگهون. سونگهون اونو برام خریده بود.

هیسونگ حس کرد زمینِ زیرِ پایش، همان تخته‌های چوبیِ جیرجیرکننده، دهان باز کرده است. یک سطلِ آبِ یخ، درست روی ستونِ فقراتش خالی شد. حافظه‌اش... ذهنِ خودش به او خیانت کرده بود. چطور توانسته بود؟ چطور توانسته بود چنین چیزی را فراموش کند؟ تصویری محو از آن روز مثلِ یک پتک روی سرش فرود آمد: سونگهون که یقه‌ی کت را برایش صاف می‌کرد، نگاهِ گرمش وقتی می‌گفت "این واقعاً بهت میاد"... و او، هیسونگ، تمامِ این مدت فکر می‌کرد خودش پولِ این کت را داده است.

نفسِ هیسونگ در سینه‌اش حبس شد. حسِ گناهِ غلیظ و تلخی، مثلِ زهر در رگ‌هایش دوید. احساسِ بدی تمامِ وجودش را گرفت؛ یک حسِ انزجار از خودش. فراموش کردنِ این جزئیات، فراموش کردنِ محبتی که سونگهون در آن روزِ ساده با خریدنِ این کت به او نشان داده بود، برای هیسونگ مثلِ یک خیانتِ نابخشودنی بود.

این حسِ شرم‌آور و خفه‌کننده، مثلِ این بود که در تاریکیِ شب، از شدتِ خستگی و بی‌قراری، چشم‌هایش را بسته باشد و با خیالی آسوده در آغوشِ کسی فرو رفته باشد، اما وقتی صبح بیدار می‌شود ببیند آن آغوشِ امن، آغوشِ سونگهون نبوده است. همان‌قدر اشتباه، همان‌قدر گناه‌آلود و همان‌قدر ویرانگر.

کتِ چرمی که تا چند لحظه پیش مثلِ یک سپرِ محافظ او را گرم می‌کرد، حالا روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد؛ انگار هزاران کیلو وزن داشت. بغضِ سنگینی راهِ گلویش را بست. بوی چرمِ کهنه و کاغذهای کاهیِ مغازه حالا دیگر آرام‌بخش نبود، بلکه مثلِ هوای مانده‌ی یک اتاقِ دربسته، خفه‌اش می‌کرد.

هیسونگ قدمی به عقب برداشت، نگاهِ لرزانش را از پیرمرد که هنوز با تعجب به تغییرِ ناگهانیِ چهره‌ی او نگاه می‌کرد، دزدید. دست‌هایش را مشت کرد تا لرزشِ انگشتانش را پنهان کند. زمزمه‌ی نامفهومی شبیهِ "ممنون" از میانِ لب‌های رنگ‌پریده‌اش خارج شد و بدونِ اینکه منتظرِ جوابی بماند، با قدم‌هایی تند و نامتعادل، به سمتِ پله‌های چوبی فرار کرد؛ می‌خواست از آن ماشینِ زمان که حالا بی‌رحمانه حقیقت را به صورتش کوبیده بود، بگریزد.

هیسونگ پله‌های چوبی و جیرجیرکننده را دو تا یکی بالا آمد. هر قدمی که برمی‌داشت، انگار وزنه سنگینی از شرم و حسرت به پاهایش بسته بودند. درِ سنگینِ بالای پله‌ها را با شتاب هل داد و پا به خیابان گذاشت.

هوای شبانه‌ی توکیو، گزنده، مرطوب و بی‌رحم، مثل شوکی ناگهانی به صورتِ داغ‌کرده‌اش خورد. سوزِ خفیفِ باد با رطوبتِ کوتاهی که گوشه‌ی چشم‌هایش جمع شده بود درآمیخت و سوزشِ تلخی ایجاد کرد. هیسونگ چشمانش را برای چند ثانیه‌ی طولانی محکم روی هم بفشرد تا جلوی ریختنِ قطراتِ اشک را بگیرد. وقتی پلک‌هایش را باز کرد، سیاهیِ کوچه و نورهای نئونی کمی تار به نظر می‌رسیدند. حدقه‌ی چشمانش کمی سرخ‌تر و رگه‌های باریکِ خون در سپیدیِ آن‌ها دویده بود؛ سرخیِ خفه‌ای که تمامِ تلاشش این بود که آن را پشتِ خستگیِ طولانیِ روز و برودتِ هوای شب پنهان کند.

کتِ چرمیِ قهوه‌ای که بر تن داشت، حالا دیگر فقط یک تکه لباس نبود؛ وزنی هزار کیلویی از یک خاطره‌ی فراموش‌شده بود که روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد و سینه‌اش را زیرِ فشارِ خود می‌فشرد.

در انتهای کوچه، درست کنارِ پیاده‌رو، ونِ سیاه و شیکِ کمپانی با چراغ‌های راهنمای زردی که منظم و بی‌صدا چشمک می‌زدند، منتظر ایستاده بود. انعکاسِ زرد و سرخِ چراغ‌های خطر روی آسفالتِ نم‌دار و تیره‌ی خیابان می‌رقصید. دودِ رقیقی از لوله‌ی اگزوزِ ماشین در هوای سرد بالا می‌رفت و راننده موتور را روشن نگه داشته بود تا برای مسیرِ کوتاه اما پر از ترافیکِ تا هتل، کابینِ ماشین گرم بماند.

مینهو تازه مکالمه‌ی تلفنی‌اش را تمام کرده بود و داشت گوشی را در جیبِ پالتویش می‌گذاشت. با شنیدنِ صدای قدم‌های هیسونگ، چرخید و چند قدم به سمتش آمد:

— «اوضاع چطور بود؟ چیزِ جالبی پیدا کردی که—»

حرفِ مینهو با دیدنِ وضعیتِ ایستادن، سرِ پایین و شانه‌های افتاده‌ی هیسونگ نیمه‌کاره در حنجره‌اش مچاله شد.

هیسونگ تمامِ رمقِ باقی‌مانده‌اش را جمع کرد. سرفه‌ی خفه‌ای کرد تا بغضِ گره‌خورده در گلویش را بشکند و لب‌های بی‌رنگش را به زور به بازسازیِ یک لبخندِ معمولی، کج و بی‌تفاوت وا دارد. سرش را کمی بالا آورد، اما نگاهش را از خطِ افقیِ دکمه‌های پالتوی مینهو بالاتر نبرد؛ می‌ترسید اگر مستقیماً به چشم‌های او نگاه کند، تمامِ سازه‌ی شکننده‌ای که از غرورش ساخته بود متلاشی شود. با صدایی که سعی می‌کرد صاف و عاری از لرزش باشد، زمزمه کرد:

— «نه... چیزِ خاصی نداشت. فقط... یکم خستگی افتاده تو تنم هیونگ. بریم؟»

مینهو با آن نگاهِ باتجربه و پر از مراقبتش، سرخیِ خفیف و نامتعارفِ دورِ چشم‌های هیسونگ و حزنِ سنگینی را که از تمامِ بدنش ساطع می‌شد، در یک کسری از ثانیه خواند. او خنگ نبود؛ می‌دانست هیسونگ در آن زیرزمین با چیزی روبه‌رو شده که نباید می‌شد. اما مینهو رفیقِ باهوشی بود؛ می‌دانست بعضی زخم‌ها اگر در دلِ خیابان باز شوند، دیگر جمع‌کردنشان ممکن نیست. هیچ سوالی نپرسید، هیچ ابرویی بالا نینداخت. فقط دستش را به آرامی پشتِ کمرِ کارهای چرمیِ هیسونگ گذاشت و با فشارِ ملایم و برادرانه‌ای او را به سمتِ درِ بازشده‌ی ون هدایت کرد.

راننده درِ کشوییِ ون را عقب کشیده بود. هیسونگ سرش را خم کرد و خودش را به داخلِ فضای گرم، تاریک و ایزوله‌ی ماشین پرت کرد. روی صندلیِ چرمیِ ردیفِ عقب نشست، تکیه‌اش را به پشتیِ صندلی داد و بلافاصله چشمانش را بست.

درِ کشویی با صدای خفه‌ای بسته شد و ناگهان تمامِ صدای باد، همهمه‌ی دورِ توکیو و هیاهوی شیموکیتازاوا پشتِ شیشه‌های دودزده جا ماندند. ون با تکانِ نرمی راه افتاد و در امتدادِ خیابان‌های پر از چراغ و ترافیکِ سنگینِ شبانه شروع به خزیدن کرد. هیسونگ در تاریکیِ آرامِ کابین، دست‌های لرزانش را روی زانوهایش مشت کرد؛ تنها با سایه‌ی خودش، ترافیکِ بی‌انتهای توکیو، و کتی که سونگهون در دِسامبر برایش خریده بود و او یادش نرفته بود... بلکه حافظه‌اش آن را در عمیق‌ترین و دردناک‌ترین لایه‌های خود مدفون کرده بود.

سدِ ذهنِ هیسونگ در یک لحظه، بی‌هیچ اخطار و شانسی برای مقاومت، در هم شکست. تصاویر مثل حلقه‌های یک فیلمِ پاره‌شده و آشفته، با سرعتی سرسام‌آور و به شکلی کاملاً بی‌رحمانه از جلوی چشم‌اش گذشتند؛ هجومِ خاطراتی که دیگر در کنترلش نبودند و هر کدام مثل یک خنجرِ داغ، تنِ روح‌اش را می‌شکافتند.

اولین تصویر، اتاقِ تمرین بود؛ هوای دم‌کرده، بوی عرق و آینه‌هایی که از نفس‌های سنگین‌شان بخار گرفته بود. هیسونگ یادش آمد... روی زمین افتاده بود، از فرطِ خستگی حتی توانِ بلند شدن نداشت. و بعد، گرمای سنگینِ بازوهای سونگهون بود که دورِ کمرش حلقه شد. وزنِ تنِ سونگهون روی شانه‌هایش افتاد و صدای بم و آرام‌بخشش مستقیماً کنارِ لاله گوشش پیچید: «خیلی به خودت فشار میاری... پاشو، تموم شد دیگه.» بوی عطرِ تلخ و خنکِ سونگهون، مخلوط با بوی بارانِ بیرون، ریه‌هایش را پر کرد.

تصویرِ بعدی با خشونت جایگزینِ قبلی شد؛ همان مغازه‌ی وینتیج، درست چند ماه پیش. عطرِ چرمِ کهنه و کاهگل. سونگهون با آن کتِ چرمیِ قهوه‌ای در دست، جلوش ایستاده بود. چشم‌های کشیده‌اش از ذوق می‌درخشیدند و آن خالِ کوچک و تیره‌ی زیرِ چشمش، با هر لبخندش جابه‌جا می‌شد. کت را روی شانه‌های هیسونگ انداخت، یقه‌اش را با انگشتانِ کشیده‌اش مرتب کرد و با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفت: «ببین چقدر بهت میاد... این باید مالِ تو باشه.» و خودش، بدون اینکه هیسونگ بفهمد، کارتِ بانکی‌اش را سمتِ پیرمرد دراز کرده بود. هیسونگ چطور توانسته بود این ثانیه را از حافظه‌اش پاک کند؟ چطور یادش رفته بود کسی که این لباس را به تنِ او کرده، چه کسی بود؟

تصویرِ بعدی تیزتر و برنده‌تر پرید وسط؛ راهروی باریک و نیمه‌تاریکِ پشتِ صحنه، دور از چشمِ دوربین‌ها و اکیپِ اجرایی. دیوارِ سردِ بتنی پشتِ سرِ هیسونگ بود و تنِ گرمِ سونگهون چسبیده به تنش. دستِ سونگهون پشتِ گردنش لغزید، انگشتانش لابه‌لای موهایش گره خورد و لب‌هایش بی‌تکلف، با طعمِ تلخِ قهوه و شیرینیِ دلتنگی، روی لب‌های هیسونگ نشست. بوسه‌ای عمیق، شتاب‌زده و پر از استرس، کوتاه اما پر از نیاز؛ بوسه‌ای که انگار تمامِ ترس‌های دنیا را برای چند ثانیه خاموش می‌کرد. و زمزمه‌ی گرمِ سونگهون روی لب‌هایش بعد از بوسه: «ببخشید... دلم برات تنگ شده بود.»

تصویرها مثلِ رگبار فرود می‌آمدند. صدای خنده‌های بلندِ سونگهون وسطِ اتاقِ خواب، وقتی هیسونگ با موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌های نیمه‌باز، غرغرکنان بالش را به سمتش پرت کرده بود؛ دست‌های کشیده و سردِ سونگهون که زمستانِ سالِ قبل دورِ انگشتانِ یخ‌زده‌اش پیچیده بود تا گرمش کند؛ نگاهِ خیره و سنگینِ سونگهون در تاریکیِ اتاق، وقتی فکر می‌کرد هیسونگ خواب است، اما هیسونگ بیدار بود و فقط از شدتِ ترسِ از دست دادنِ این آرامش، چشم‌هایش را بسته بود...

درونِ ونِ تاریک، انعکاسِ چراغ‌های قرمز و سفیدِ ماشین‌های توکیو مثلِ رگه‌های خون روی صورتِ هیسونگ می‌دوید و محو می‌شد. نفس در سینه‌اش بند آمده بود. دست‌هایش را چنان محکم روی زانوهایش فشار می‌داد که ناخن‌هایش داشتند در گوشتِ پوستش فرو می‌رفتند. سدِ چشم‌هاش شکست و قطره‌های داغِ اشک، بی‌صدا روی گونه‌های یخ‌کرده‌اش سر خوردند؛ داغیِ اشک‌ها در تضاد با سرمای گزنده‌ای که از درون می‌سوزاندش. او نه تنها یک کت، بلکه بخشی از قلبش، تاریخِ عشقش و ردپای کسی را که تمامِ زندگی‌اش بود، در غفلتِ حافظه‌اش گم کرده بود؛ و این حقیقت، از هر زخمِ فیزیکی و برنده‌تری، روحش را پاره‌پاره می‌کرد.

کابین تاریک ون مثل یک قفسِ فولادی در حال کوچک شدن بود. صدای یکنواخت و خفه‌ی لاستیک‌ها روی آسفالتِ خیسِ توکیو، با ضربانِ کوبنده‌ی شقیقه‌های هیسونگ قاطی شده بود. او چشم‌هایش را محکم بسته بود، اما بستن پلک‌ها فقط پرده‌ی نمایشِ ذهنِ بیمارش را تاریک‌تر و برای پخشِ خصوصی‌ترین و کشنده‌ترین خاطرات، آماده‌تر می‌کرد. هجوم تصاویر حالا دیگر فقط دردناک نبود؛ یک شکنجه‌ی بی‌رحمانه و بدونِ توقف بود که روحش را تکه‌تکه می‌کرد.

پرده‌ی بعدی که روی سیاهیِ پشتِ پلک‌هایش افتاد، تاریک‌تر، مست‌تر و بی‌پروا‌تر بود. بوی تند و گسِ سوجوی ارزان‌قیمت و هوای دم‌کرده‌ی یک آپارتمانِ کوچک در سئول، به طرزِ وهم‌آلودی در ریه‌هایش پیچید. یادش آمد... شبِ تولدش بود. هر دو بیش از حد نوشیده بودند. جاذبه‌ی زمین انگار برای بدن‌های مست و بی‌حسِ آن‌ها کار نمی‌کرد. هیسونگ روی کاناپه‌ی کهنه‌ای افتاده بود و می‌خندید، یک خنده‌ی بی‌دلیل و کشدار. و بعد، سونگهون بود که از خنده زیاد تعادلش را از دست داد و درست روی او افتاد. خنده‌ها آرام در گلو خفه شد. فاصله‌ی صورت‌هایشان به میلی‌متر رسیده بود. هیسونگ می‌توانست گرمای نفس‌های مقطع و سنگینِ سونگهون را روی پوستِ صورتش حس کند؛ نفس‌هایی که بوی الکل و نعناع می‌داد. در آن تاریکیِ نیمه‌جان که فقط با نورِ زردِ چراغِ خیابان از پشتِ پنجره روشن می‌شد، چشم‌های سونگهون دیگر مست و خندان نبودند؛ تاریک، عمیق و به‌طرزِ خطرناکی جدی شده بودند. دست‌های سرد و لرزانِ سونگهون چنگ شد توی پارچه‌ی پیراهنِ هیسونگ. هیچ‌کدام حرفی نزدند. فقط سونگهون سرش را جلوتر آورد و لب‌های داغ و ملتهبش را با یک نیازِ وحشیانه و شتاب‌زده، روی لب‌های نیمه‌بازِ هیسونگ کوبید. آن اولین بوسه، شبیهِ یک تصادفِ مرگبار بود؛ پر از دلهره، پر از ترس از دست دادن، و پر از یک عطشِ طولانیِ سرکوب‌شده. هیسونگ در ماشین ناله‌ی خفه‌ای کرد؛ طعمِ آن بوسه هنوز روی لب‌هایش زنده بود، پس چطور توانسته بود آن روزِ ساده در مغازه‌ی وینتیج را فراموش کند؟

تصویرِ بی‌رحمِ بعدی، بلافاصله و بدونِ هیچ فاصله‌ای جایگزین شد. سکوت و سفیدیِ یک صبحِ زودِ زمستانی. نورِ بی‌رمق و خاکستریِ خورشید از لای پرده‌های نیمه‌باز روی تخت افتاده بود. هیسونگ بیدار بود، به پهلو چرخیده و سرش را روی دستش تکیه داده بود. فقط نگاه می‌کرد. سونگهون غرق در خوابی عمیق، رو به او دراز کشیده بود. مژه‌های بلند و مشکی‌اش سایه‌ی نرمی روی گونه‌های رنگ‌پریده‌اش انداخته بود. قفسه‌ی سینه‌اش با ریتمی آرام و هیپنوتیزم‌کننده بالا و پایین می‌رفت. هیسونگ یادش آمد که چطور در آن سکوتِ مقدس، انگشتِ اشاره‌اش را با فاصله‌ی چند میلی‌متر از پوستِ سونگهون، در هوا حرکت می‌داد و خطوطِ صورتش را نقاشی می‌کرد؛ از قوسِ بینی تا رسیدن به آن خالِ تیره و پررنگِ زیرِ چشمش. خالی که پیرمردِ مغازه‌دار چند دقیقه پیش به آن اشاره کرده بود. در آن صبحِ زمستانی، هیسونگ در دلش قسم خورده بود که تا آخرِ عمر محافظِ این خوابِ آرام باشد... و حالا، خودش تبدیل شده بود به کسی که جزئیاتِ این عشق را در هزارتوی ذهنش گم کرده بود.

احساسِ خفگی داشت او را از پا درمی‌آورد. چنگ زد به یقه‌ی همان کتِ چرمی و سعی کرد آن را از گردنش دور کند تا شاید هوای بیشتری به ریه‌های ملتهبش برسد. قطراتِ داغِ اشک، بی‌امان از گوشه‌ی چشم‌های بسته‌اش می‌جوشیدند و در تاریکیِ ون، روی پوستِ یخ‌زده‌ی صورتش شیار می‌انداختند.

ناگهان، لرزشِ خشن و صدای تک‌بوقِ تیزی از جیبِ شلوارش، مثلِ شلیکِ یک گلوله در فضای بسته، حبابِ شکننده‌ی خاطراتش را متلاشی کرد.

هیسونگ با رعشه‌ای که به جانش افتاده بود، چشم‌های سرخ و خیسش را باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا مردمک‌هایش به تاریکیِ ماشین عادت کنند و از آن خلسه‌ی دردناک بیرون بیایند. با دستانی که به طرزِ رقت‌انگیزی می‌لرزیدند، گوشی موبایل را از جیبش بیرون کشید. نورِ آبی و سردِ صفحه‌ی نمایشگر، توی چشم‌های ملتهبش کوبیده شد و قطره‌ی اشکی را که روی مژه‌هایش گیر کرده بود، روشن کرد.

یک پیامِ جدید از سئول. از نیکی.

هیسونگ آبِ دهانش را که حالا طعمِ زهر می‌داد قورت داد و پلک زد تا تاریِ دیدش برطرف شود. نگاهش روی کلماتِ پیام قفل شد و شروع به خواندن کرد:

«از من نشنیده بگیر؛ ولی بنظرم باید یه زنگ به سونگهون بزنی.»

«مطمئن نیستم حالش خوب باشه... یعنی نمی‌دونم... بیخیال... هرجور خودت راحتی.»

«فقط بنظرم کمی ناراحته.»

«قبلا اگه حس می‌کردم کسی ناراحته... چُغُلیشو پیش تو می‌کردم... عادتم شده... ببخشید...»

کلماتِ نیکی، مثلِ قطعاتِ یخ، یکی‌یکی روی قلبِ در حالِ سوختنِ هیسونگ افتادند. «مطمئن نیستم حالش خوب باشه...» «ناراحت بود...»

Report Page