"Ride Or Die"
teexioبادِ سردی از بینِ آنها عبور کرد. جونگوون دستش را دورِ قوطیِ فلزی محکمتر حلقه کرد تا سرمای آن به پوستش نفوذ کند و او را در لحظه نگه دارد. او سرش را به آرامی پایین انداخت. هیچ تعجبی در صورتش نبود، هیچ خشمی در صدایش موج نمیزد؛ تنها یک درکِ عمیق و دردناک بود که قلبش را فشرده میکرد.
— «تقصیری ندارن...»
صدای جونگوون آنقدر ملایم بود که انگار داشت از بچههای کوچکی دفاع میکرد که شیشهای را به اشتباه شکستهاند: «ما نمیتونیم سرزنششون کنیم. سونو و نیکی... اونا هنوز خیلی جوونتر از اینن که بتونن یکشبه روی کسی که برادرِ بزرگترشون بوده خط بکشن. و سونگهون...» جونگوون مکث کرد و آبِ دهانش را به سختی و تردید قورت داد: «رابطهی سونگهون با اون، عجیب بود. به اندازه کافی عجیب که با امضای یه ورق کاغذ روی میزِ کنفرانس پاک نشه.»
جونگوون بالاخره سرش را چرخاند و به چشمهای تاریکِ جِی نگاه کرد. در نگاهِ لیدرِ جوان، دردی کهنه و پنهان برق میزد: «ما تصمیم گرفتیم گروه رو سر پا نگه داریم، تا زیرِ سایهی اون غرق نشیم و بتونیم روی پای خودمون بایستیم. ولی نمیشه انتظار داشت بقیه دردِ قطع عضو رو حس نکنن. اگه سونو با پیام دادن بهش آروم میگیره، بذار بده. ما وظیفهمون اینه که از دور مراقبشون باشیم تا کسی متوجه نشه و براشون دردسر درست نکنه...»
جِی با شنیدنِ این حرفها، نفسِ سنگینی را از سینه بیرون داد. نگاهش نرمتر شد و دستش را جلو آورد تا روی شانهی جونگوون بگذارد و آن را محکم بفشرد. در آن تاریکی، روی آن تراسِ بلند که تمامِ سئول زیرِ پایشان گسترده شده بود، دو برادرِ بزرگتر بارِ عهدِ بیصدایشان را تازه کردند؛ عهدی برای محافظت از خانوادهای که با وجودِ یک صندلیِ خالی، هنوز هم باید به مسیرش ادامه میداد، حتی اگر مجبور بودند صدای شکستنِ قطعاتِ درونِ خودشان را در سکوتِ شب خفه کنند.
جِی دست از فشردنِ شانهی او برداشت. با حرکتی آرام و کشیده، دستش را بالا آورد و انگشتانش را لابهلای موهای تیرهی جونگوون کشید؛ نوازشی برادرانه و پُر از عمقِ سالها رفاقت، رنج و دردِ مشترکی که در تمامِ این سالها به دوش کشیده بودند.
لبخندِ تلخ و خستهای روی لبهای جِی نشست و با صدایی که توی تنهاییِ تراس گم شد، گفت: — «حق با توعه...»
جِی دستش را پایین آورد و دوباره به نرده تکیه داد، در حالی که نگاهش به افقِ روشن و بیکرانِ سئول دوخته شده بود: — «بههرحال... اونا دیگه بچه نیستن. بزرگ شدن، هرچند خیلی زودتر از اون چیزی که باید، مجبور شدن قد بکشن. خودشون خوب میدونن دارن چیکار میکنن، چی درسته و چی غلط...»
جونگوون برای یک لحظه، فقط برای چند ثانیه، چشمهایش را بست و اجازه داد سنگینیِ آن نوازش و کلماتِ مطمئنِ جِی، شانههایش را کمی سبکتر کند. او خوب میدانست که جِی راست میگوید، اما در اعماقِ قلبش، نگرانِ این بچههای زخمخورده بود؛ بچههایی که در دلِ این طوفان، هرکدام به شکلی داشتند ترکش میخوردند.
جونگوون نفسِ حبسشدهاش را بیرون داد، سرش را تکان داد و آرام گفت: — «آره... حق با توئه.»
بادِ خنکِ شبانه بار دیگر از روی تراس گذشت و سکوتِ شیرین و تلخی میانشان نشست. سکوتی که حالا، با وجودِ تمامِ تناقضها، زخمهای باز و صندلیِ خالیِ اتاقِ تمرین، گواهی میداد که آنها هنوز هم، هرطور که شده، تلاش میکنند این خانهی ترکخورده را سرپا نگه دارند.
سکوتِ آرامبخشِ اتاقِ هتل، تنها با صدای خشخشِ لباسها و کلیکهای ظریفِ دوربینِ کوچکِ ولاگ شکسته میشد. هیسونگ بعد از یک چرتِ کوتاه و نیروبخش، حالا کاملاً سرحال شده بود و پردههای حریرِ پنجره را کمی کنار زده بود تا نورِ نرمِ بعدازظهرِ توکیو به داخل بتابد.
او جلوی آینهی قدیِ اتاق ایستاد و نگاهی به استایلش انداخت؛ همان لباسهایی که از فرودگاه به تن داشت، اما حالا با دقتِ بیشتری مرتبشان کرده بود. درست همانطور که در تصویر heeseung.jpg دیده میشود، یک تیشرتِ خاکستریِ تیرهرنگِ ساده پوشیده بود و روی آن، کتِ چرمیِ قهوهای، سنگین و وینتیجی به تن داشت که بافتِ چروکدار و یقههای برگردانِ پهنش، حالوهوای فیلمهای کلاسیک را به او میداد. موهای بلوند و روشناش، با آن حالتِ فر و موجدارِ نامنظم، با بیقیدیِ جذابی روی پیشانی و اطرافِ صورتش ریخته بود و تضادِ زیبایی با استایلِ تیره و بافتِ خشنِ چرم میساخت. یک گوشوارهی حلقهایِ نقرهایِ ساده در گوشش برق میزد و گردنبندِ ظریفی با پلاکی حلقهایشکل روی سینهاش خودنمایی میکرد.
بندِ چرمی و پهنِ کیفِ تجهیزاتش را کج روی شانهاش انداخت. استایلش بینقص، مینیمال و در عین حال خیرهکننده بود؛ ترکیبی از راحتیِ یک مسافر و کاریزمای یک آرتیست.
هیسونگ دوربینِ ولاگ را روی سهپایهی کوچکش روی میزِ شیشهای گذاشت، دکمهی ضبط را زد و با لبخندی روشن رو به لنز دست تکان داد: — «سلام... من بالاخره رسیدم توکیو! یه استراحتِ کوتاه کردم و الان دارم وسایلم رو جمع میکنم تا بزنم بیرون. هوای امروز فوقالعادهست. قراره برم جاهایی رو بگردم که قبلاً رفتم و کلی خاطرهی خوب ازشون دارم... همون کوچهپسکوچههای قدیمی که میشناسین، شاید یکم جاهای سرسبز... و آها! میخوام یه کاورِ کوچیک هم براتون ضبط کنم.»
هیسونگ دوربین را برداشت، آن را چرخاند تا فضای به هم ریختهی روی تخت را نشان دهد. میکروفونِ یقهای، یک لنزِ اضافه برای عکاسی و هندزفریاش را یکییکی داخلِ کیفش چپاند و ادامه داد: — «امروز تنها نیستم... مینهو هیونگ هم باهامه. منیجرم، که البته بیشتر از منیجر، رفیقمه. قراره امروز هم نقشِ راهنما رو بازی کنه، هم عکاس!»
دوربین را خاموش کرد و آن را با احتیاط داخلِ کیفش گذاشت. زیپِ کتِ چرمیاش را کمی تنظیم کرد و نگاهی به ساعتِ مچیاش انداخت. مینهو گفته بود ساعتِ چهارِ عصر جلوی درِ اتاقش میآید و حالا فقط چند دقیقه مانده بود. هیسونگ کنارِ پنجره رفت و به خیابانهای تمیز و پررفتوآمدِ توکیو در پاییندست خیره شد.
یادِ آخرین باری افتاد که در این خیابانها قدم زده بود. کوچههای شیموکیتازاوا، بوی دانگوهای داغ، خندههای بیوقفهشان سرِ سوختنِ زبانِ جیک با تایاکی، و آن عکسِ سهنفره زیرِ نورهای هندسیِ گالریِ روپونگی. امروز قرار بود دوباره به همان مسیرها برگردد. میخواست خاطراتِ گذشته را مثلِ یک نوارِ کاستِ قدیمی، دوباره و با آرامش مرور کند و از هوای آزادی که در این شهر جریان داشت، لذت ببرد.
ناگهان صدای دو ضربهی کوتاه و آشنا به درِ اتاق خورد. هیسونگ لبخندِ گشادی زد، بندِ کیفش را روی شانهاش محکم کرد و به سمتِ در رفت. در را که باز کرد، مینهو با دوربینی که دورِ گردنش انداخته بود، با انرژیِ همیشگیاش به چارچوبِ در تکیه داده بود: — «خب ستاره! آمادهای توکیو رو زیر و رو کنیم؟»
هیسونگ در حالی که از اتاق بیرون میآمد و کارتِ هتل را در جیبِ کتش میگذاشت، با خندهای شاداب جواب داد: — «بیشتر از همیشه هیونگ... بریم خاطرهبازی!»
درهای شیشهای و اتوماتیکِ هتل که با صدای ضعیفی از هم باز شدند، موجی از هوای خنک و مطبوعِ عصرگاهیِ توکیو به صورتشان خورد. آسمانِ شهر با لایهای از ابرهای نازک و پرپشت پوشیده شده بود که نورِ خورشید را فیلتر میکرد و همهچیز را در هالهای از رنگهای ملایم و پاستلی غرق کرده بود. هیسونگ نفسِ عمیقی کشید؛ بوی آسفالتِ تمیز، قهوهی تازهدمِ کافههای مجاور و رطوبتِ ملایمی که همیشه در هوای جزیره حس میشد، ریههایش را پر کرد.
مینهو قدمی از او فاصله گرفت، دوربینِ حرفهایاش را بالا آورد و بدون هیچ هشداری دکمهی شاتر را فشرد. — «اولین شاتِ روزِ تعطیل!» مینهو با لبخند به صفحهی دوربین نگاه کرد و گفت: «این کتِ چرمی با اون موهای بلوندت تو نورِ طبیعی شاهکار میشه.»
هیسونگ تکخندهای کرد، دستهایش را در جیبهای سنگینِ کتِ چرمیاش فرو برد و شانه به شانهی مینهو به سمتِ ایستگاهِ مترو راه افتاد.
مقصدِ اول، محلهی شیموکیتازاوا بود. وقتی از پلههای ایستگاه بالا آمدند و پایشان به کوچههای باریک و سنگفرش رسید، هیسونگ برای لحظهای ایستاد. همهچیز دقیقاً همانطور بود که به یاد میآورد. بوی عودهای دستساز از مغازههای وینتیج، صدای زنگولههای بادیِ آویزان از سردرِ دکهها و رنگهای جیغِ لباسهای دستدوم که از رگالها بیرون زده بودند.
هیسونگ دوربینِ کوچکش را روشن کرد و در حالی که در کوچه قدم میزد، لنز را به سمتِ خودش چرخاند: — «ما رسیدیم شیموکیتازاوا... هر گوشهی این محله برام پر از خاطرهست.» او لنز را به سمتِ یک دکهی کوچکِ چوبی چرخاند که بوی مستکنندهی روغنِ داغ و مرغِ مزهدار شده از آن بیرون میزد. «فکر کنم قبل از هر چیزی، باید یه سوختگیریِ کوچیک بکنیم!»
چند دقیقه بعد، هیسونگ با یک لیوانِ کاغذیِ پر از تکههای مرغِ سوخاریِ داغ (کاراآگه) که با سسِ مایونزِ تند ژاپنی پوشانده شده بود، کنارِ مینهو راه میرفت. با احتیاط یکی از تکههای بخارپز و تردِ مرغ را در دهانش گذاشت. طعمِ بینظیرِ زنجبیل، سسِ سویا و بافتِ تردِ مرغ، چشمانش را از لذت بست. همانطور که مرغش را میجوید، با دستِ آزادش به سمتِ یک مغازهی عتیقهفروشیِ زیرزمینی اشاره کرد؛ همان جایی که پلههای چوبیاش جیرجیر میکرد. — «هیونگ... اونجا رو میبینی؟» هیسونگ با صدایی که رگههایی از دلتنگیِ شیرینی در آن بود گفت: «دقیقاً همین کت رو از همونجا خریدم. با سونگهون و جیک بودیم. جیک یه عینکِ آفتابیِ غولپیکر زده بود و شبیه مگسهای فیلمهای علمیتخیلی شده بود... سونگهون هم انقدر بهش خندید که نزدیک بود بیفته رو رگالِ لباسها.»
مینهو لبخندِ نرمی زد، دوربین را روی چشمش گذاشت و در حالی که هیسونگ به تابلوی مغازه خیره شده بود و بادِ خنک حلقههای نامنظمِ موهای بلوندش را تکان میداد، چند عکسِ پیاپی گرفت. — «معلومه که حسابی بهتون خوش گذشته بوده. چشمات وقتی ازشون حرف میزنی یه جورِ خاصی برق میزنه، هیسونگ.»
هیسونگ لبخندِ کمرنگی زد، نگاهش را از مغازه گرفت و به سنگفرشِ زیرِ پایش دوخت. «آره... اون روز ما فقط سه تا پسرِ معمولی بودیم که داشتیم تو خیابونها گم میشدیم. دلم برای اون بیخیالی تنگ شده.»
برای فرار از شلوغیِ کوچهها، مسیرشان را به سمتِ یکی از پارکهای وسیع و سرسبزِ توکیو کج کردند. با ورود به پارک، انگار درهای دنیای دیگری به رویشان باز شد. صدای بوقِ ماشینها و همهمهی جمعیت جای خودش را به خشخشِ برگهای پاییزی زیرِ قدمهایشان و صدای آوازِ پرندگان داد. درختهای کهنسالِ جینکو و افرا با برگهایی که تازه داشتند به زردی و نارنجی میگراییدند، تونلی سرسبز و رویایی ساخته بودند. بوی خاکِ نمدار و چمنِ تازهکوتاهشده، در خنکای سایهی درختان میپیچید.
هیسونگ روی یک نیمکتِ چوبیِ کهنه نشست و پاهایش را دراز کرد. کتش را کمی روی شانههایش جابهجا کرد تا از سرمای ملایمِ سایه در امان بماند. گردنبندِ حلقهایاش روی تیشرتِ تیرهاش تکان خورد. مینهو کمی دورتر ایستاد و از میانِ شاخوبرگهای سبزِ یک درختِ بید، شروع به عکاسی از او کرد. کنتراستِ موهای روشنِ هیسونگ با پسزمینهی سبزِ پررنگِ درختان و بافتِ خشنِ کتِ چرمیاش، قابهای سینماییِ بینظیری میساخت.
— «میدونی هیونگ...» هیسونگ همانطور که سرش را به پشتیِ نیمکت تکیه داده بود و به آسمانِ لاجوردیِ از میانِ شاخهها نگاه میکرد، با صدای آرامی گفت: «این روزا خیلی به این فکر میکنم که چقدر همهچیز سریع گذشت. انگار همین دیروز بود که تو اتاقِ تمرین از خستگی روی زمین میافتادیم و برای یه ساعت خوابِ بیشتر التماس میکردیم. الان... توکیوام... قراره آهنگِ خودم رو بخونم. همهچیز عالیه، اما بعضی وقتا، وقتی تو هتل تنهام، سکوتِ اتاق بدجوری کرکننده میشه. من به اون شلوغیِ همیشگی، به صدای خندههای بلندِ بچهها عادت کردم.»
مینهو دوربین را پایین آورد، جلوتر رفت و کنارِ هیسونگ روی نیمکت نشست. با مهربانی دستش را روی شانهی چرمیِ هیسونگ زد و گفت: — «بزرگ شدن همینه، هیسونگ. مسیرها گاهی از هم جدا میشن یا شکلشون عوض میشه، اما اون پیوند هیچوقت از بین نمیره. اونا الان تو سئول دارن تمرین میکنن و شرط میبندم دلشون بیشتر از تو، برای غرغرهات وقتی خوابت میاد تنگ شده.» هیسونگ با صدای بلندی خندید و سرش را تکان داد. حق با مینهو بود.
با تاریک شدنِ هوا، چراغهای نئونیِ توکیو یکییکی روشن شدند و شهر لباسِ شبانهاش را به تن کرد. سرمای هوا حالا گزندهتر شده بود و گرسنگی حسابی به معدههایشان چنگ میانداخت. به پیشنهادِ مینهو، واردِ یک رستورانِ ایزاکایای دنج و چوبی در یک کوچهی فرعی شدند. فضای داخل گرم، تاریک و پر از بوی زغالِ داغ، سسِ سویا و سیرِ لهشده بود.
پشتِ یک پیشخوانِ چوبی نشستند. چند دقیقه بعد، یک بشقابِ چدنیِ پر از ورقههای نازک و مرمرینِ گوشتِ واگیو که روی گریلِ زغالی جلز و ولز میکردند و چربیشان آب میشد، همراه با دو کاسهی بزرگ و سفالیِ نودلِ رامن با آبگوشتِ غلیظِ خوک و پیازچههای تازهخردشده جلوی رویشان قرار گرفت.
هیسونگ دوربینِ ولاگ را روی پیشخوان تنظیم کرد. با چاپستیکهای چوبیاش یک ورقهی گوشتِ کبابشدهی داغ را برداشت، آن را در سسِ کنجد فرو برد و جلوی لنز گرفت: — «بچهها... به این میگن بهشت! اگه بوی این گوشت میتونست از تو لنز رد بشه، همهتون الان بلیطِ توکیو رو گرفته بودین!» گوشت را در دهانش گذاشت و با چشمهای بستهشده از لذت، سرش را تکان داد. طعمِ دودیِ زغال، لطافتِ گوشت که در دهان آب میشد و گرمای دلچسبِ رامنِ پرادویه، تمامِ سرمای پاییز را از تنش شست. صدای هورت کشیدنِ رشتههای نودل و خندههایشان با مینهو، در میانِ همهمهی صمیمیِ رستوران گم میشد.
بعد از شام، در حالی که معدههایشان پر و قلبهایشان از گرمای این شبگردی روشن بود، در کوچههای خلوتِ شبانه قدم میزدند. هیسونگ هندزفریاش را از جیبش بیرون کشید. آنها به یک پلِ عابرِ فلزی رسیدند که از روی یک خیابانِ پر از ماشینهای در حالِ عبور میگذشت. چراغهای قرمز و سفیدِ ماشینها زیرِ پایشان مثلِ دو رودخانهی نورانی جریان داشتند.
هیسونگ به نردههای فلزی تکیه داد. بادِ شبانه موهایش را به هم میریخت. او دوربین را روی لبهی پل فیکس کرد، دکمهی ضبط را زد و با لبخندی آرام رو به لنز گفت: — «خب... قول داده بودم یه کاورِ کوچیک براتون بخونم. این شهر، این نورها و این هوا... منو یادِ این آهنگ میندازه.»
او نگاهی به مینهو انداخت که با لبخندی تشویقکننده تماشایش میکرد. هیسونگ نفسِ عمیقی کشید، چشمانش را بست تا تمرکز کند. در میانِ صدای گنگِ ترافیکِ زیرِ پل و زوزهی ملایمِ بادِ توکیو، صدای خام، گرم و مخملیاش در هوای سردِ شب پیچید؛ آوازی که از اعماقِ قلبش، برای تمامِ خاطراتِ گذشته و امیدهای آیندهاش خوانده میشد.