"Ride Or Die"
teexioزخمهای عمیق هرگز واقعاً بسته نمیشوند؛ زمان تنها لایهای از پوستِ نازک و بیحس روی آنها میکشد تا تظاهر کنی که زندهای.
۲۳ مِی بود. ماه از آن روزهای تاریک و آن اتاقِ سردِ کنفرانس گذشته بود، اما سرمای آن لحظات هنوز در مغزِ استخوانِ هیسونگ رسوب کرده بود. او یاد گرفته بود چطور با تهماندهی ریههایش نفس بکشد، چطور مقابلِ فلاشِ دوربینها و میکروفونهای خبرنگاران لبخندهای مهندسیشده بزند و چطور خلأِ حضورِ شش سایهی دیگر را در قابِ تصویرش با ژستهای بینقص و کاریزماتیک پُر کند. حالش بهتر بود؛ دستکم دیگر شبها در تاریکیِ استودیو روی زمین مچاله نمیشد تا از فرطِ گریه به مرزِ خفگی برسد. اما آن دلهرهی مزمن، آن شکِ فلجکنندهای که شبیهِ یک انگلِ نامرئی در رگهایش میخزید، هرگز رهایش نکرده بود. او حالا شبیهِ بازماندهی یک کشتیِ غرقشده بود که به ساحلی امن رسیده، اما هنوز با شنیدنِ هر صدای موجی، طعمِ شورِ آب و مرگ در دهانش میپیچید.
تَق. صدای باز شدنِ قفلِ الکترونیکی در سکوتِ راهروی هتل پیچید. هیسونگ دستگیره را پایین کشید و درِ سنگین را با شانهاش به داخل هل داد. هوای خنک، استریل و راکدِ اتاق به صورتش خورد. کیفِ مشکیرنگش را با صدایی خفه روی موکتِ ضخیمِ کفِ اتاق کشید و در را پشتِ سرش بست. تاریکی برای چند ثانیه او را بلعید تا اینکه با قرار دادنِ کارت، نورِ ملایم و گرمِ چراغهای دیواری روشن شد.
این اتاق، این منظره و حتی بوی ملایمِ عودِ ژاپنی که در تهویهی هوا معلق بود، برای او بوی شکنجه میداد. اینجا توکیو بود؛ دقیقاً همان هتلی که در ۲۸ دسامبرِ همان سال با بقیهی اعضا در آن اقامت داشتند. قدم برداشتن در این راهروها برای هیسونگ مثلِ قدم زدن در یک میدانِ مینِ نامرئی بود. گوشهایش هنوز صدای دویدنهای نیکی در این سالنها را میشنید؛ چشمانش هنوز جِی را میدید که با یک لیوان آیسآمریکانو در دستش از درِ آسانسور بیرون میآید؛ و قلبش... قلبش هنوز گرمای آغوشی را طلب میکرد که شب دسامبر، دور از چشمِ منیجرها، در تاریکیِ همین اتاقها به او پناه میآورد. اما حالا، این سوئیتِ مجلل، تنها یک قفسِ باشکوه برای پادشاهیِ تکنفره و منزویِ او بود.
هیسونگ کُتِ قهوهای را از تن بیرون کشید و آن را بیحوصله روی لبهی تختِ بزرگ و دستنخورده انداخت. انگشتانش را میانِ موهای به هم ریختهاش کشید. به سمتِ پنجرهی قدی رفت و پردهی ضخیم را کنار زد. شهر در تکاپویی بیوقفه غرق بود، اما درونِ سینهی هیسونگ، تودهای از یخ در حالِ آب شدن و فشردنِ معدهاش بود.
فردا روزِ بزرگی بود. اولین فنمیتینگِ سولوی او به عنوانِ «ایوان» در ژاپن.
قرار بود برای اولین بار، بدونِ اینکه شانهای برای تکیه کردن در سمتِ راست یا چپش باشد، روی استیج برود. دیگر جونگوونی نبود که سؤالاتِ سختِ مجری را جواب دهد؛ دیگر جیک و سونو نبودند که با خندههایشان فضای سنگینِ سالن را بشکنند. او فردا باید تمامِ وزنِ نگاهها را به تنهایی به دوش میکشید. استرس و دلهره مثلِ زهر در خونش میجوشید. اگر فنها او را نخواهند؟ اگر چشمهایشان پر از سرزنش باشد؟ اگر جای خالیِ آن شش نفر روی استیج، او را در خود ببلعد و صدای لرزانش از میکروفون پخش شود؟
هیسونگ نفسِ عمیق و لرزانی کشید، از پنجره فاصله گرفت و کنارِ چمدانش روی زمین نشست. با دستانی که به طرزِ ملموسی میلرزیدند، زیپِ چمدان را کشید. لباسهایش را یکییکی و با دقتی وسواسگونه بیرون میآورد تا با مشغول کردنِ دستانش، صدای افکارِ شومِ ذهنش را خفه کند. اما درِ این اتاقِ لعنتی بسته بود و سکوتِ سنگینِ آن، بلندتر از آن بود که نشنود. او یک بار دیگر، در همان هتلی که روزی خانهی امنِ آنها بود، با تنهاییِ گزندهی خودش روبهرو شده بود.
هیسونگ پیراهنهای اتوکشیده و مشکیاش را یکییکی از چمدان بیرون میکشید و روی تختِ سفید و مرتبِ هتل میگذاشت. حرکاتش مکانیکی و کُند بود؛ شبیهِ رباتی که تنها برای انجامِ یک برنامهی از پیشتعیینشده کوک شده است. زندگیاش در این چند ماهِ گذشته دقیقاً به همین شکل درآمده بود: یک روتینِ بینقص، پرزرقوبرق، اما از درون کاملاً توخالی و پوسیده. استودیو، ضبط، جلسه، شام؛ چرخهای بیپایان که قرار بود جای خالیِ شش نفر دیگر را در ذهنش پُر کند، اما تنها باعث میشد اکوی تنهاییاش بلندتر به گوش برسد.
گوشیِ موبایلش روی ملحفههای سفید افتاده بود و هر چند دقیقه یکبار با نوری ضعیف روشن میشد. نوتیفیکیشنها پشتسرهم روی صفحه نقش میبستند: پیامهایی از تیمِ برنامهریزی، هماهنگیِ میکاپآرتیستها برای فنمیتینگِ فردا، و هزاران منشن از طرفِ طرفدارانی که حالا او را فقط با نامِ «ایوان» میشناختند. اما در میانِ این هیاهوی دیجیتال، صندوقِ پیامهای شخصیاش شبیهِ یک قبرستانِ متروکه بود.
هیسونگ دست از چیدنِ لباسها کشید. روی لبهی تخت نشست و گوشی را با احتیاط، انگار که شیءِ شکنندهای باشد، در دست گرفت. صفحهی چتها را باز کرد. نگاهش از روی عادتِ دردناکِ این ماهها، به دنبالِ اسمهایی گشت که دیگر در صدرِ لیست نبودند.
در تمامِ این مدت، دیواری از سکوتِ مطلق بین او و اعضا کشیده شده بود. جونگوون، جِی و جِیک حتی یک کلمه هم برایش نفرستاده بودند؛ انگار که هیسونگ از همان روزِ امضای قرارداد، از صفحهی روزگار محو شده بود. و سونگهون... سونگهون به بیرحمانهترین شکلِ ممکن غایب بود. هیچ تماسی، هیچ پیامی، حتی یک لایکِ تصادفی در شبکههای اجتماعی. جای خالیِ سونگهون در گوشی و زندگیِ هیسونگ، شبیهِ یک حفرهی سیاهچاله بود که هر روز بخشِ بیشتری از روحِ او را میبلعید.
تنها سونو بود که هر از گاهی، با ترس و احتیاطی که قلبِ هیسونگ را مچاله میکرد، این سکوتِ سنگین را میشکست. پیامهای سونو کوتاه و ملتمسانه بودند: «هیونگ... موزیک ویدیوت کِی ضبط میشه؟»، «رنگ موهات جالب شده.»، «خوب غذا بخور.» هیسونگ هر بار با دیدنِ این پیامها، تا مرزِ فروپاشی میرفت. او میخواست ساعتها با سونو حرف بزند، اما میدانست نباید این ریسمانِ پارهشده را دوباره گره بزند. پس فقط با جوابهایی کوتاه و خشک، مثلِ «ممنون. تو هم مراقب باش»، سعی میکرد سونو را از خودش دور نگه دارد تا ترکشهای این جدایی بیشتر از این به او آسیب نزند.
و بعد نیکی بود. کوچکترین عضوِ خانوادهشان که همیشه احساساتش را پشتِ شوخی و شیطنت پنهان میکرد. در تمامِ این ماهها، نیکی فقط یک بار با او تماس گرفته بود. یک تماسِ کوتاه، پر از مکثهای طولانی و نفسهای سنگینی که هیچکدام نمیدانستند چطور باید با کلمات پُرشان کنند. تماسی که بیشتر شبیهِ گوش دادن به صدای نفسهای یکدیگر برای اطمینان از زنده بودنشان بود.
هیسونگ انگشتِ شستش را روی صفحهی تاریکِ گوشی کشید. بغضِ کهنهای راهِ گلویش را بست. چشمانش را بست و سعی کرد به فردا فکر کند، به لبخندهایی که باید به دوربینها تحویل میداد، به اینکه چطور باید با قدرت روی استیج بایستد.
اما ناگهان، لرزشِ ممتد و قویِ گوشی در میانِ انگشتانش، او را از جا پراند. چشمانش با شتاب باز شد. روی صفحهی روشنِ موبایل، عکسی قدیمی که خودش از نیکی در بکاستیجِ یکی از کنسرتهایشان گرفته بود، در حالِ چشمک زدن بود.
نیکی داشت زنگ میزد؛ برای دومین بار در تمامِ این ماهِ جهنمی. هیسونگ به نفسنفس افتاد. قلبش با شدتی وحشتناک به قفسهی سینهاش کوبید. نمیدانست باید چه کار کند. انگشتش روی دکمهی سبزرنگِ اتصال خشک شده بود و صدای زنگِ گوشی، سکوتِ وهمآورِ اتاقِ هتل را بیرحمانه میشکافت.
هیسونگ با دستانی لرزان آیکونِ سبزرنگ را روی صفحه کشید و گوشی را به گوشش چسباند.
چند ثانیهی طولانی هیچ صدایی نیامد؛ فقط اکوی نفسهای کشدار و مضطربِ هر دو طرف در خط پیچید. آن صمیمیتِ بیپروا و خندههای بلندی که روزی میانشان جاری بود، جای خود را به احتیاطی شکننده و دردناک داده بود. هیسونگ انگار با یک غریبه مواجه شده بود که تمامِ گذشتهاش را میدانست.
بالاخره صدای نیکی، کمی بمتر و خستهتر از قبل، سکوت را شکست:
— «هیونگ...؟»
هیسونگ پلکهایش را محکم روی هم فشرد تا بغضش بیرون نزند. با صدایی که سعی میکرد صاف و بیتفاوت به نظر برسد، زمزمه کرد:
— «نیکی... سلام.»
— «سلام... ببخشید اگه بد موقع زنگ زدم. نمیخواستم مزاحمت بشم.»
— «نه، نه... فقط... غافلگیر شدم.»
نیکی مکثی کرد. صدای کشیده شدنِ پاهایش روی زمین از پشتِ خط میآمد. به نظر میرسید دنبالِ کلمات میگردد تا از روی میدانِ مینِ خاطرات رد شود:
— «عکسای فرودگاهتو دیدم... کتِ قهوهای خیلی بهت میاومد، یکم خسته به نظر میرسیدی. فقط خواستم... خواستم حالت رو بپرسم، ژاپن چجوریه؟ خیلی وقته نرفتم...»
بهانههای نیکی آنقدر واضح و کودکانه بود که قلبِ هیسونگ را به درد میآورد. نیکی فقط میخواست صدای برادرِ بزرگترش را بشنود، بیآنکه مجبور باشد اسمِ خروجش یا تلخیِ گذشته را بیاورد.
هیسونگ نگاهش را در فضای تاریک و آشنای اتاق چرخاند. بوی عودِ ژاپنی، نورِ ملایمِ آباژور و خطوطِ آشنای روی دیوار... حس کرد اگر حالا حرفی نزند، زیرِ بارِ این حجم از پنهانکاری خفه میشود. یک لحظه جسارتِ عجیبی در رگهایش دوید؛ جسارتی پر از حسرت.
دستش را روی ملحفهی سفیدِ تخت فشرد و با صدایی آرام اما لبریز از معنا گفت:
— «ژاپن مثلِ همیشهست نیکی... راستش... میدونی الان کجام؟ دقیقا تو همون هتلیام که با هم اومده بودیم. همون اتاقی که تو و سونو سرِ انتخابِش بحث میکردین.»
خطِ تلفن ناگهان در سکوتی مطلق و سنگین فرو رفت. صدای نفسِ نیکی حبس شد. ذکرِ آن تاریخ و آن مکانِ مشترک، شبیهِ پرت کردنِ یک سنگ در حوضچهی آرامِ خاطرات بود. هیسونگ بلافاصله سنگینیِ این جو را حس کرد. فهمید زیادی پیش رفته و خاطرهای را دستکاری کرده که همه سعی در فراموشیاش داشتند.
قبل از اینکه نیکی فرصت کند با لکنت جواب بدهد یا بغضش بشکند، هیسونگ با عجله سرفهی خفهای کرد و زرنگی به خرج داد تا بحث را کاملاً از روی خودش و آن هتل بردارد:
— «فقط برام عجیب بود. راستی... بچهها چطورن؟ اوضاعِ تمریناتتون خوب پیش میره؟ همه خوبن؟»
سوالِ هیسونگ شبیهِ چتری بود که روی آتشِ مکالمه کشیده شد، اما سنگینیِ پاسخِ آن، دوباره سایهای پر از شک روی خط انداخت.
صدای نیکی پشتِ خط کمی نازکتر و خستهتر شد، انگار که داشت شانه بالا میانداخت یا با بندِ هودیاش بازی میکرد تا عصبانیت و اضطرابش را مهار کند.
— «همه... خوبن. یعنی، مثلِ همیشهست دیگه. بیشترِ وقتمون تو اتاقِ تمرین میگذره.»
نیکی مکث کرد، انگار داشت توی ذهنش لیستِ چیزهای بیخطری را که میتوانست بگوید بالا و پایین میکرد؛ جزئیاتی کوچک و بیارزش، فقط برای اینکه سکوتِ دوباره سنگینی نکند:
— «داریم روی ترَکهای جدید کار میکنیم... جِی که کلاً تو باشگاه یا استودیو پلاس شده. جِیک هم میخواد یه سگِ جدید بگیره. جونگوون بیشترِ روز رو تو جلساته و... خلاصه همهچی عادیه. کار، تمرین، خواب.»
اسمِ «سونگهون» اصلاً از میانِ لبهای نیکی بیرون نیامد. هیسونگ هم نپرسید. آن ناگفتهی بزرگ مثلِ فیلِ داخلِ اتاق، سنگین و خفهکننده میانِ مکالمهشان ایستاده بود.
سپس، صدای نیکی دوباره پایین آمد. از آن لحنِ بیتفاوتِ ظاهری خارج شد و جای خود را به صداقتِ عریان و معصومانهی یک برادرِ کوچکتر داد:
— «اگه یه زمانی سرت خلوتتر شد... یعنی اگه شد و مشکلی پیش نیومد... میتونیم همدیگه رو ببینیم؟»
حرفِ نیکی مثلِ موجی از داغی به صورتِ هیسونگ خورد. قلبش از طلبِ این دیدار فشرده شد، اما عقلِ شکنجهدیدهاش بلافاصله ترمز را کشید. دیدنِ نیکی یعنی باز شدنِ دوبارهی شیرِ خاطرات. یعنی ریسکِ اینکه کمپانی برای نیکی دردسر بسازد. یعنی لغزیدن روی لبهی پرتگاهی که هیسونگ با خونِ دل از آن فاصله گرفته بود.
هیسونگ چشمانش را بست و تکیهاش را به تاجِ تخت داد. با تمامِ وجودش میخواست بگوید «آره، حتماً»، اما کلماتی که از حنجرهی خستهاش بیرون آمدند، سرد، محافظهکارانه و آغشته به فاصلهای خودخواسته بودند:
— «نیکی... ممنون که به فکرمی. ولی... راستش جدولم برای چند ماهِ آینده خیلی فشردهست. فردا که فنمیتینگه، بعدش هم باید سریع برم برای ضبطِ موزیک ویدیو. کامبکِ سولو خیلی وقتگیره...»
مکثی کرد و با لحنی نرم اما قاطع، تیرِ خلاصِ «رد کردنِ محترمانه» را زد:
— «اگه... اگه برنامههامون با هم تداخل نداشت و یه وقتِ خالیِ واقعی پیدا شد... شاید. اما فعلاً واقعاً هیچی مشخص نیست. تو هم تمامِ تمرکزت رو بذار روی کارِ گروه، خب؟»
«شاید»ِ هیسونگ آنقدر بوی «هرگز» میداد که نیکی از آنطرفِ خط خوب متوجهاش شد. سکوتی تلخ دوباره جان گرفت. نیکی فهمید که هیسونگ دورِ خودش دیواری از شیشه و سیمِ خاردار کشیده است.
— «آها... باشه هیونگ. درک میکنم.» صدای نیکی کمی فرو ریخت. «پس... مواظبِ خودت باش. برای برنامهی فردا هم... موفق باشی.»
— «ممنون نیکی... تو هم مراقبِ خودت باش. خستگیتو در کن.»
ارتباط قطع شد. صدای بوقِ ممتد، گوشِ هیسونگ را خراشید. گوشی را آهسته روی تخت رها کرد. اتاقِ هتل دوباره در سکوتی مرگبار غرق شد و هیسونگ مانده بود و تاریکی و فردا، که با تمامِ سنگینیاش منتظرِ ورودِ «ایوان» بود.
در آنسوی خط، کیلومترها دورتر در سئول، سکوتِ سنگینِ اتاقِ استراحتِ خوابگاه با قطع شدنِ تماس مانندِ وزنه روی شانه افتاد. نیکی گوشی را آهسته از گوشش فاصله داد و به صفحهی سیاه و بیجانِ آن خیره شد.
چند وجب آنطرفتر، روی کاناپهی چرمیِ تیره، سونگهون نشسته بود.
زانوهایش را کمی به داخل کشیده و ساعدهایش را روی رانهایش رها کرده بود. او در تمامِ طولِ این چند دقیقه، بیحرکت و شبیه به مجسمهای از یخ، به نقطهای نامعلوم روی موکتِ کفِ اتاق خیره مانده بود. تمامِ حواس، اعصاب و ضربانِ قلبش در صدای هیسونگ خلاصه شده بود؛ صدایی که از اسپیکرِ کمولومِ گوشیِ نیکی به گوش میرسید و فضای اتاق را مسموم میکرد.
نیم ساعت قبل، وقتی نیکی با اضطراب و تردید سراغش آمده بود تا دربارهی این زنگ زدن با او مشورت کند، سونگهون در ظاهر به تندترین شکلِ ممکن مخالفت کرده بود. با لحنی سرد گفته بود: «چرا زنگ میزنی؟ اون زندگیِ خودش رو انتخاب کرده، الان هم تو توکیوئه... مزاحمش نشو.» اما وقتی نیکی با ناامیدی سرش را پایین انداخته و خواسته بود منصرف شود، همان غرورِ زخمیِ سونگهون پس زده شده بود.
او با چشمانِ تاریکش به نیکی نگاه کرده و تنها با یک جملهی خفه تسلیم شده بود: «زنگ بزن... نگو من اینجام. بزن روی اسپیکر.»
و حالا، مکالمه تمام شده بود.
طنینِ کلماتِ هیسونگ هنوز توی سرِ سونگهون میپیچید. هیسونگ از هتل گفته بود، از ۲۸ دسامبر... حالِ جِی را فهمیده بود، درباره سگِ احتمالی جِیک فهمیده بود و از جلساتِ جونگوون یاد کرده بود. از همه فهمید، جز یک نفر.
هیسونگ اسمِ «سونگهون» را طوری سانسور کرده بود، طوری روی آن خطِ بطلان کشیده بود که انگار چنین انسانی هرگز در زندگیاش وجود نداشته است. این نادیده گرفته شدنِ عمدی، این رفتارِ پر از احتیاط و بیرحمانه، مثلِ فرو کردنِ هزاران سوزنِ داغ در مغزِ استخوانِ سونگهون بود. درونش توفانی از خشم، کلافگی و حسرتِ سرکوبشده به راه افتاد. دندانهایش را آنقدر محکم روی هم فشرد که عضلاتِ فکاش برجسته شدند. او از هیسونگ متنفر بود بخاطرِ این فرارِ بینقص، و از خودش متاسفتر بخاطرِ اینکه مثلِ یک تشنه در بیابان، منتظر بود حداقل یکبار اسمش از حنجرهی او بیرون بیاید.
نیکی نگاهِ پر از تردید و نگرانش را از گوشی گرفت و به صورتِ سنگیِ سونگهون دوخت: — «گفت برنامههاش شلوغه.»
سونگهون چند ثانیهی طولانی سکوت کرد. پلکهایش را به آرامی روی هم گذاشت و نفسِ عمیق و لرزانی را در سینهاش حبس کرد تا کنترلِ چهرهاش را از دست ندهد. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، همان نقابِ سرد، بیتفاوت و مغرور روی صورتش نشسته بود؛ نقابی که هیچکس نمیتوانست متلاشی شدنِ پشتِ آن را ببیند.
تکیهاش را به کاناپه داد، دستش را توی جیبِ هودیاش فرو برد و با صدایی خفه، بریده و خالی از هرگونه احساس، رو به نیکی گفت:
— «مشکلی نیست که بعضی وقتها باهاش حرف بزنی... اگه بقیه هم بفهمن، چیزی نمیگن.»
مکثی کرد. نگاهش را به پنجرهی تاریکِ اتاق دوخت، انگار که داشت با خودش و خطوطِ نامرئیِ سئول صحبت میکرد. سپس با لحنی تندتر و تلختر ادامه داد:
— «ولی بهش عادت نکن... اگه واقعاً بخواد باهات حرف بزنه، خودش هم میتونه زنگ بزنه.»
نیکی هیچ نگفت. سونگهون از جایش بلند شد، بیآنکه حرفِ دیگری بزند یا حتی نگاهی به نیکی بیندازد، اتاق را در تاریکی رها کرد و رفت؛ در حالی که صدایی در اعماقِ ذهنِ مسمومش تکرار میشد: تو حتی حالم رو نپرسیدی، هیسونگ...
بیستوسوم مِی ۲۰۲۶، سئول در آستانهی تابستان نفس میکشید. هوای خنک و مطبوعِ روزهای پایانیِ اردیبهشت، جایش را به گرمای ملایمِ خرداد میداد و خورشید از میانِ شیشههای قدیِ ساختمانِ هایب، نورِ طلاییاش را روی کفپوشِ چوبیِ سالنِ بزرگِ رقص میپاشید.
درونِ سالن، صدای ریتمیک و تندِ موزیک با ضرباتِ سنگینِ قدمهای شش پسر در هم تنیده شده بود. برای انهایپن، این روزها در فشردهترین حالتِ ممکن میگذشت؛ آمادهسازی برای آلبومِ جدید، برنامهریزیِ ویدیوهای تبلیغاتی و جابهجاییِ مداوم بینِ اتاقهای ضبط و سالنِ تمرین. آنها مانورِ رقصِ جدید را برای چندمین بار تکرار میکردند. تقارنِ جدیدِ ششنفره که زمانی تغییرش طاقتفرسا به نظر میرسید، حالا کاملاً ملکهٔ ذهنشان شده بود. چیدمانِ خطوط، فواصلِ روی استیج و چرخشها طوری تنظیم شده بود که انگار از ابتدا همین شکل بوده است.
وقتی موزیک با یک ضربهی محکمِ بیس به پایان رسید، نیکی با یک حرکتِ سریع چرخید و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. عرق از روی گیجگاهش تا روی فکِ خطافتادهاش میچکید. او که حالا نقشی را در بازبینی و تنظیمِ رقصهای ۶ نفره ایفا میکرد، با چشمانی تیز به تصویرِ دستهجمعیشان در آینهی سرتاسری نگاه کرد و گفت: «توی کورسِ دوم، فاصلهٔ سمتِ چپ کمی زیاد شد. بریم یه بار دیگه از ترانزیشنِ دوم چک کنیم؟»
جِی با تیشرتِ اورسایزِ مشکی و هدبندی که موهایش را بالا زده بود، زانوهایش را صاف کرد، نفسِ عمیقی کشید و با خندهای کوتاه گفت: «پنج دقیقه تنفس بده!»
او به سمتِ ساکِ ورزشیاش رفت، جفت لیوانهای آیسآمریکانویی را که خودش قبل از تمرین آماده کرده بود بیرون کشید و یکی را به سمتِ جِیک پرت کرد. جِیک روی هوا لیوان را گرفت، روی زمین دراز کشید و در حالی که پاها و دستهایش را کش میداد، زد زیرِ خنده: «مرسی جِی! نیکی، هیونگت داره از پا درمیاد.»
در گوشهی دیگری از سالن، سونو با مینیدوربینِ جدیدش در حالِ ضبطِ گزیدههایی برای وگِ پُشتِ صحنه بود. او با همان صمیمیت و شیرینیِ ذاتیاش، با چهرهای شاداب و بینقص جلوی لنز قرار گرفت و گفت: «سلام! ما از ۸ صبح توی سالنیم... نگاه کنین، این لیدرمونه که حتی موقع استراحت هم ول کنِ برنامهها نیست!»
سونو دوربین را به سمتِ جونگوون چرخاند. جونگوون که روی زمین چهارزانو زده بود و تبلتش را بالا آورده بود تا زمانبندیِ برنامههای ظهر و بازبینیِ میکاپآرتیستها را مرور کند، با دیدنِ دوربین، دو انگشتش را بالا آورد و خندید: «سونو، مطمئن شو عرقِ پیشونیم توی ویدیو معلوم نباشه!»
فضای سالن خالی از آن سنگینیِ سایهوارِ گذشته بود؛ یا دستکم اینطور به نظر میرسید. همه با تمامِ توان سعی میکردند چرخدندههای این زندگیِ جدید را روان نگه دارند. برای جونگوون و جِی، لبخندها و انرژیِ سونو و نیکی از هر چیزی مهمتر بود. آنها دیواری نامرئی اما محکم دورِ دو عضوِ کوچکتر کشیده بودند تا شلوغیِ خبرها، شایعاتِ فضاهای مجازی و سایهی آن نامِ غایب، خاطرِ آنها را مکدر نکند.
در این میان، سونگهون نزدیکِ خنککنندهٔ هوا ایستاده بود و به آرامی جرعهای آب مینوشید. استایلِ ساده و مشکیاش در عینِ سادگی، وقارِ خاصی داشت. او بیشتر ترجیح میداد شنونده باشد. وقتی جِیک شوخیِ جدیدی دربارهی سگش تعریف میکرد یا وقتی سونو با نیکی سرِ انتخابیِ غذای ناهار کلکل میکرد، سونگهون هم لبخندِ کوتاهی میزد و با سرخوشیهایشان همراه میشد. او تمامِ انرژی و تمرکزش را روی حرکاتش روی استیج گذاشته بود؛ رفتارش خطکشیشده، حرفهای و پخته بود.
جِیک بلند شد، دستی به شانهی سونگهون زد و گفت: «امروز بعد از تمرین برای ناهار چی بخوریم؟ جِی میگه بریم سوپِ استخوان، ولی من رأی به پیتزا میدم.»
سونگهون نگاهش را از آینه گرفت، به جِیک داد و با لحنی شوخ گفت: «اگه جِی بپزه، سوپ. اگه قراره سفارش بدیم، پیتزا.»
صدای خندهی جِیک و اعتراضِ جِی سالن را پر کرد. روزمرگیِ شش نفرِ آنها، روی مداری از کارِ سخت، مراقبتِ برادرانه و شیطنتهای کوچک میچرخید. آنها یاد گرفته بودند چطور در لحظه زندگی کنند، چطور شانه به شانهی هم بایستند و آینده را با همین شش جفت دست بسازند.
هوای سئول با نزدیک شدن به نیمهشب، رو به خنکی رفته بود. تراسِ طبقهی بالای ساختمانِ هایب، در سکوتی غلیظ و دور از هیاهوی خیابانهای پایین، پناهگاهِ امنی برای فرار از نورهای خیرهکنندهی سالنِ تمرین بود. جونگوون آرنجهایش را روی نردههای فلزی و سردِ تراس تکیه داده بود و به هزاران چراغِ روشنِ شهر که مثلِ ستارههایی زمینی سوسو میزدند، خیره مانده بود. بادِ ملایمِ بهاری با موهای تیرهاش بازی میکرد، اما نمیتوانست خستگیِ عمیقی را که در خطوطِ شانههای افتادهاش لانه کرده بود، با خود ببرد.
صدای باز شدنِ درِ شیشهای و به دنبالِ آن، قدمهای آرام و آشنایی روی کفپوشِ چوبیِ تراس پیچید. جونگوون نیازی نداشت برگردد تا بداند چه کسی به خلوتش قدم گذاشته است. جِی با دو قوطیِ نوشیدنیِ خنک در دست، کنارِ او ایستاد. یکی از قوطیها را روی نرده، دقیقاً زیرِ دستِ جونگوون گذاشت و خودش با فاصلهی کمی، به لبهی تراس تکیه داد. در میانِ تمامِ اعضا، جِی تنها کسی بود که جونگوون نیازی نداشت پیشِ او نقابِ لیدرِ بینقص و قوی را به چهره بزند؛ تنها کسی که میدانست زیرِ این ظاهرِ آرام، چه آشوبی از تصمیماتِ سخت و بارِ مسئولیت در جریان است.
قوطیِ نوشیدنی با صدای خفهای باز شد. جِی جرعهای نوشید و نگاهِ تیز و برندهاش را به نیمرخِ خستهی جونگوون دوخت. دقایقی تنها به صدای باد و همهمهی دورِ ماشینها گذشت تا اینکه جِی با صدایی که از فرطِ آرامی شبیهِ یک زمزمه بود، سکوت را شکست:
— «تو هم متوجه شدی، مگه نه؟»
جونگوون بدونِ اینکه نگاهش را از منظرهی شهر بگیرد، پلکِ آرامی زد. میدانست جِی دربارهی چه چیزی، یا دقیقتر، دربارهی چه کسی حرف میزند. در این یک ماه و چند هفته، آنها یک توافقِ نانوشته داشتند که نامِ او را در حضورِ بقیه به زبان نیاورند، اما وقتی تنها بودند، سایهی آن غایبِ بزرگ بینشان قدم میزد.
— «چی رو؟» صدای جونگوون کمی خشدار بود.
جِی قوطی را توی دستش چرخاند و با لحنی متفکرانه و کمی نگران ادامه داد: «سونو... چند بار دیدم که تو گوشههای خلوتِ سالن یا شبها تو تختش، با یه حالتِ خاصی به گوشیش زل میزنه. یه جور لبخندِ محتاط و غمگین. میدونم که به هیسونگ پیام میده. مطمئنم.»
جِی مکثِ کوتاهی کرد، نفسِ عمیقی کشید و با لحنی که رگههایی از کلافگی در آن پنهان بود، حرفش را کامل کرد:
«حتی به سونگهون هم شک دارم. اون نگاههای خیرهش به نقطههای خالی، اون سکوتهای طولانیش... میدونم یه چیزی اون زیر داره میجوشه. نمیدونم باهاش در تماسه یا نه، ولی ذهنِ سونگهون هنوز اونجاست.»