Rich_School(Hyunlix)

Rich_School(Hyunlix)

🐥Salix🐣

با رسیدن به عمارت ، هیونجین از روی پله هایی که پر از برف بودن بلند شد و با لب هایی سفید به طرف ماشین دوید .

سورا لبخند محوی زد و نگاهش رو به فلیکس داد و گفت : عشقت اینجاست .

ابرویی بالا داد و خواست چیزی بگه که هیونجین در رو باز کرد و فلیکس رو بیرون اورد و قبل از هر کاری پالتوش رو در اورد و تن فلیکس کرد تا سرما نخوره و سپس با چشم هایی خیس لب زد : میخوای ازدواج کنی ؟ باشه با من ازدواج کن .. گوه خوردم من فلیکس .. معذرت میخوام .. زانو بزنم ؟ باشه .

با اتمام حرفش رو به روی فلیکس زانو زد و دستاش رو گرفت و گفت : معذرت میخوام .. نباید اون کار رو میکردم ... اشتباه کردم .. دیر فهمیدم ولی فهمیدم فلیکس .. لطفا ازدواجت رو لغو کن ..

اهمیتی به حرف های هیونجین نداد و پالتوش رو از روی شونه هاش برداشت و روی صورتش انداخت و گفت : ازدواج کردن من به تو هیچ ربطی نداره .. دیگه نیا اینجا .. خوشم نمیاد نامزدم چهره ی کریح تورو ببینه .

با شنیدن این حرف از زبون فلیکس هقی زد و از روی زمین بلند شد و رو به روی اون پسر ایستاد و گفت : فلیکس این بار اخریه که دارم اینو میگم ... پس لطفا خوب گوش کن .. ازدواجت رو لغو کن و برگرد پیشم .. در غیر این صورت دیگه هیچ وقت منو نمیبینی .

پوزخندی به حرف هیونجین زد و گفت : من از خدامه که دیگه نبینمت هیونجین .

با اتمام حرفش ضربه ی محکمی به شونه ی هیونجین زد و به طرف ورودی رفت .

لبخند پر از بغضی زد و بدون توجه به سورا و چاندونگ به طرف فلیکس دوید و از پشت بغلش کرد و گردنش رو به ارومی و با عشق بوسید و گفت : هر چیزی که تو بخوای عزیزم .

با اتمام حرفش از فلیکس فاصله گرفت و از باغ بزرگ اون عمارت خارج شد .

.

.

سه روز از زمانی که هیونجین از عمارت خارج شده بود گذشته بود ..

توی این مدت نه خبری از هیونجین بود و نه خانواده اش و این موضوع کمی فقط کمی فلیکس رو اذیت میکرد چرا که انتظار داشت هیونجین بیشتر از اینا برای به دست اوردنش تلاش کنه .

هوفی کشید و از روی تختش بلند شد و به طرف خروجی رفت .

با دیدن پدر و مادرش که داشتن تلویزیون نگاه میکردن ، لبخندی زد و به سمتشون رفت و خواست چیزی بگه که موبایلش توی جیبش ویبره رفت .

با اخم موبایلش رو در اورد و با دیدن شماره ی هه را چشماش رو توی حدقه چرخوند و ایکون سبز رو زد و گفت : چته ؟

هه را با گریه خطاب به فلیکس لب زد : لطفا بیا به عمارت هوانگ فلیکس لطفا .. تنها کسی که میتونه جلوی هیونجین رو بگیره تویی لطفا بیا .

با نگرانی و قلبی که به لرزه افتاده بود لب زد : چیشده ؟

هه را با گریه و جیغ لب زد : هیونجین رفته بالای پشت بوم .. میگه میخواد خودشو پرت کنه پایین لطفا بیا فلیکس .. لطفا .

با شنیدن این حرف از زبون هه را اشکی ریخت و موبایلش رو روی زمین انداخت و بدون توجه به برفی که میبارید و لباس های نازک توی تنش به طرف خروجی دوید .

سورا و چاندونگ متعجب از روی مبل بلند شدن و هر دو به طرف فلیکس دویدن و به محض خروج از خونه چاندونگ لب زد : فلیکس داری کجا میری ؟

سورا پا به پای فلیکس میدوید و طولی نکشید که به عمارت هیونجین رسیدن .

با عجله در باغ رو باز کرد و وارد عمارت شد و با دیدن هیونجینی که بالای ساختمون ایستاده بود ، جیغی زد و گفت : هیونجین ؟

با شنیدن صدای فلیکس نیشخندی زد و از اونجایی که قرص هایی که خورده بودن داشتن اثر میکردن ، با صدای بلند خندید و گفت : بالاخره اومدی فلیکس ؟

هق بلندی زد و گفت : چرا اونجایی احمق ؟ بیا پایین .. بیا پایین .

حرف اخرش رو با داد بلندی گفت و همزمان اشک از هر دوتا چشمش بارید .

سورا و چاندونگ متعجب به اون مرد نگاه کردن و سورا لب زد : هیونجین بیا پایین .

سری تکون داد و لبه ی ساختمون ایستاد و دستاش رو از هم باز کرد و بدون اهمیت به جیغ پدر و مادرش و فلیکس پایین پرید و طولی نکشید که با سر روی زمین سرامیکی فرود اومد .

با برخورد سر هیونجین به زمین جیغ بلندی کشید و از خواب پرید و روی تخت نشست .

سورا و چاندونگ با عجله وارد اتاق شدن و به طرف فلیکس دویدن و سورا لب زد : چیشده عزیزم ؟

با ترس دستش رو روی قلبش قرار داد و بدون اینکه چیزی بگه شماره ی هیونجین رو گرفت .

همانطور که توی بالکن در حال سیگار کشیدن بود و به فلیکس فکر میکرد ، موبایلش زنگ خورد .

ابرویی بالا داد و نفس ارومی کشید و موبایلش رو از روی میز برداشت و به بک گراندش نگاه کرد .

با دیدن شماره ی فلیکس لبخند محوی زد و از اونجایی که دلش نمیومد تماسش رو نادیده بگیره ایکون سبز رو زد و گفت : بله ؟

با شنیدن صدای هیونجین نفس لرزونی کشید و اشکی ریخت و موبایلش رو گوشه ای قرار داد و شروع به گریه کرد .

هیونجین با اخم و ترس لب زد : فلیکس ؟ فلیکس چیشده ؟

دست های لرزونش رو به سینه اش رسوند و محکم فشرد و اونقدر با صدای بلند گریه کرد که هیونجین ترسیده وارد خونه شد و بدون پوشیدن لباس گرم از خونه خارج شد و حتی یادش رفت دمپایی روی فرشی هاش رو هم عوض کنه .

با عجله سوار ماشینش شد و روشنش کرد و به طرف خونه ی فلیکس رفت .

با رسیدن به عمارت ، ماشین رو دم در پارک کرد و پیاده شد و به سمت در ورودی دوید و شروع به زنگ زدن و در زدن کرد .

سورا متعجب از اتاق خارج شد و به طرف در خروجی رفت .

بازش کرد و با دیدن هیونجین اخمی کرد و گفت : اینجا چی میخوای ؟

اهمیتی به لحن تند سورا نداد و به طرف اتاق فلیکس دوید و با دیدنش که داشت توی بغل چاندونگ اشک میریخت و زار میزد ، بغضی کرد و به طرفش دوید و رو به روش نشست و بازوهاش رو گرفت و گفت : فلیکس ؟

با دیدن چهره ی خسته ی هیونجین و حس دست های سردش با بغض و گریه بهش نگاه کرد و ناخواسته دستاش رو دور گردنش حلقه کرد و توی بغل گرفتش و اینبار با شدت بیشتری گریه کرد .

هیونجین هم با عجله دستاش رو دور کمر فلیکس حلقه کرد و گفت : چیشده عزیزم ؟ فلیکس چیشده ؟ داری نگرانم میکنی .. میخوای بریم بیمارستان ؟ میخوای بریم شهر بازی ؟ از همون چکشیا که دوست داری ؟ از اون بستنی توت فرنگی های مورد علاقت میخوای برات بگیرم ؟ حرف بزن فلیکسم ...

هقی زد و از هیونجین جدا شد و توی چشم های نگرانش نگاه کرد .

اون خواب اونقدر ترسناک و بد بود که فلیکس هنوزم باورش نمیشد که فقط یه خواب بوده باشه .

با پشت دست اشک های روی گونه ی فلیکس رو کنار زد و خطاب به چاندونگ لب زد : چیشده ؟ چرا اینطوری شده ؟ چرا بعد از سه روز اینطوری و با گریه بهم زنگ زد ؟

چاندونگ با اخم سری تکون داد و گفت : نمیدونم .

اهی کشید و دوباره فلیکس رو توی بغل گرفت و گردنش رو بوسید و گفت : چیشده فلیکس ؟ لطفا بهم بگو عزیزم .. بگو تا کسی که اذیتت کرده رو نابود کنم ..

چشماش رو بهم فشرد و دوباره دستاش رو دور کمر هیونجین حلقه کرد و پیشونیش رو روی شونه اش قرار داد و گفت : میخوام بخوابم .

سری تکون داد و کاملا فلیکس رو روی پاهاش نشوند و دستش رو توی موهاش فرو و نوازشش کرد و گفت : بخواب عزیزم .. پیشت میمونم تا زمانی که بخوابی ..

هق اروم و لرزونی زد و گفت : نه پیشم بمون تا زمانی که بیدار بشم ..

دوباره سرش رو تکون داد و گفت : چشم .. پیشت میمونم تا زمانی که بیدار بشی .. با ارامش بخواب .. قرصت رو میخوای برات بیارم ؟

اب بینیش رو بالا داد و حرفی نزد و چشماش رو بست و سعی کرد با حس بوی تن هیونجین به خواب بره و طولی نکشید که این تلاش نتیجه داد و به خواب رفت .

چاندونگ با اخم به هیونجینی که داشت بغضش رو قورت میداد نگاه کرد و به ارمی لب زد : بهت زنگ زد ؟

سرش رو به ارومی بالا و پایین کرد و زبونی به لب پایینش زد و گفت : اره .. بهم زنگ زد ولی تا جواب دادم گریه کرد .. شما میدونید چیشده بابا ؟

با شنیدن کلمه بابا از زبون هیونجین اخم غلیظی به چهره نشوند و بدون اینکه چیزی بگه از اون مرد دور و از اتاق خارج شد .

به محض خروج اون مرد اخم محوی کرد و پیشونی فلیکس رو بوسید و محکم بغلش کرد و گفت : بخواب نفسم ... بخواب قلبم .

Report Page