«تا شقایق هست!»
تحریریه جامعه نو«در کوی تو رسم سرفرازی این است» بخشی از آخرین رباعیِ عطار نیشابوری است، هنگامی که ضربۀ مغولی خشمگین او را به مرگ نزدیک کرد. در روزگاری که تهاجم بیابانگردان، نیشابورِ آباد را تبدیل به خرابهای آغشته به بوی مرگ میکرد، امیدوارانهتر از این نمیشد سرود؛ اما آن کورسوی امیدی که در این سرفرازی است، برای نویدِ زنده کردنِ دوبارۀ نیشابور کافی بود. هنگامی که مغولان رفتند یا آدم شدند، دوباره زندگی از مظهر قناتهایش جوشید و نیشابورِ زندهتری بالید... همیشه همین است: آدمها زندگی را با دوباره زندگی کردن برمیگردانند؛ با معمولی زندگی کردن در پایان شبهای سیه!
رسمِ دادنِ نویدهای دروغین و امیدهای واهی در ذات زندگی ایرانیان نیست. در فریبها و وعدههای حاکمان مستبد شاید، اما نه در روح جمعی که از پس تهاجم اعراب و تاتار و مغول و سایر بیابانگردان مهاجم، همیشه چون سبزهای که خیام بردمیدنش را توصیف میکند بردمیده و ساکنان این فلات را زندگانیِ فرهنگیِ ابدی بخشیده است. ایرانیان نامیرایند، چون مرگ را با زندگی میجنگند. روزهای تلخ و خونآلودِ امروز را هم با زندگی پشت سر خواهند گذاشت.
چارۀ امروز و پاسخِ چه باید کردِ کنونی نیز همین است. پرسشی جدی فراروی ماست: با وضعیت کنونی چگونه مواجه شویم؟ حکومت، معترف به اینکه ناکارآمد بوده و مشکل اقتصاد و معیشت دارد (چه اعترافی!) بیباور به اینکه مشروعیتی مکفی دارد (چه حال نزاری!) و آگاه به اینکه جز با مشت آهنین امکان ثبات ندارد (چه تزلزلی!) صراحت به خرج میدهد و همچون یک بیگانۀ اشغالگر، بدون مجامله و رودربایستی از ورود به میدان جنگ با مردم میگوید. برای ما که هیچگاه مشت و سندان را از یاد نبرده و به نصیحت اکتفا کردهایم، راه گریز روشن است: جز با چسبیدن به تقدسِ زندگی و پاینده و زاینده بودن آن، نمیتوان از این میدان گریخت و به سمت پایانی کمآسیب بر دورۀ سیاه کنونی رفت. عاقلانه باید گریخت به سوی زندگی. کدام زندگی؟
از ادبیات نمادین دوری کنیم: موقعیت کنونی این است که حکومت با خوفِ از دست رفتن اهرمهای کنترل و ادارۀ مردمانی که دیگر او را نمیخواهند، هر کاری را که میتوانست بکند کنار گذاشته و پیِ عریانترین نوع خشونت و سرکوب پلیسی رفته است. ناپذیرفتنی اما قابل درک است که چرا: حکومت در همۀ عرصههای عمل، قافیه را باخته و اعتبارش را از دست داده است. دیگر نمیتواند فقیرسازیِ کشور و جامعه، فساد، زور عریان، بیعدالتی و نادانیهایش را پنهان کند. کشور را زیر فشار بینالمللی برده، بزرگترین بازندۀ قمارخانۀ خاورمیانه است، نمیتواند ماجراجوییهای پر هزینهاش را بدونِ فقیرتر کردنِ مردمان ادامه دهد، بحرانِ درونیِ قدرت دارد و نمیتواند جامعۀ عاصی را نیز به روش پیشین آرام نگه دارد. عقلِ دورنگر هم که ندارد، پس طبیعی است برای حفظ ثبات راهی جز سرکوبِ هر نوع صدا و عملِ مخالفی پیش پای خود نیابد و عرصۀ جهان را بر مردمی که حالا خیانتکارشان هم میداند، تنگ و سیاهچاله نکند. انتطار ما (از روی منطق و تجربه) این است که این رفتار تشدید شود؛ یعنی حدی از آزادی و اختیار که تا کنون نزد ما باقی بوده، در این فاز رویارویی نهایی از بین خواهد رفت. از عدالت و انصافِ حداقلی نیز دریغ خواهد شد (نقد حقوقدانان بر احکام قربانیان را ببینید) و گروگانگیریِ افراد بهعنوان تکهای از خانوادهها و جامعه تشدید خواهد شد. این، رویکرد حکومت است.
در مقابل، مقاومتی میتواند باشد؛ نه آغشته به خشونتِ ظاهر، که به صلابتِ باطن! تاریخ به ما میگوید در بدترین شرایطِ هجمۀ اقوامِ بیگانه به مردمِ این پهنه، ایرانیان تن در مِه عرفان و سر در برکۀ شعر و خودشناسی بردهاند. به خلاف تصور برخی، گریز به گوشۀ پوسیدگی نبوده است؛ پیلهای برای ظهور دوباره و چاهی برای حفر قناتهای تازۀ پر آبِ زندگیبخش بوده است. زیر آن پوستۀ ظریفِ عرفان و شعر، آن شکوههای بیپایان از آسمانِ نامهربان و نامنصف و آن نغزگوییهای پر از حکمت، مقاومتی خفته بود که خلافتِ عباسیان را از این سرزمین سترد و سلطۀ مغول را از درون پوک کرد و پایان داد: کمانداری و شمشیرزنی را، ایرانیان در عصر اسطورههای خود گذاردند و عقل و سیاست را بر شمشیر ارجح کردند.
دوباره دور نیفتیم. مقاومتی در کار خواهد بود در مقابل این حکومتی که بسیار دور شده از ملت: به قاعدۀ رفتار تاریخی در برابر این نوع از «اشغال زندگی ایرانیان» ما را سیاستی دگر باید. برخلاف تمثیلِ معاویهمحورِ اصلاحطبان که مشابهتانگاریِ مبتنی بر رقابت بر سر حکومت است، ما اکنون با دوران فتح ری توسط اعراب مواجهیم؛ آنجا که به روایت ابن اعثم کوفی، از حلقوم عروهبنزید فرماندۀ مهاجمان چنین برآمد که «شما همان قومید که قادسیه، مداین، جلولاء، خانقین و حلوان را فتح کردید و لشگر انبوه مقهور گردانیده نهاوند را گرفتهاید...»
چقدر شبیه رجزخوانیهای امروز است!) ...ما امروز در تهران، در همان ری ایستادهایم و داستان هم فقط سلطۀ سوارانِ سیهاندیشه بر شهرهای ایران نبود و نیست. این همان دورانی نیست که ابوریحان بیرونی در توصیف کشتنِ فرهنگ ایرانیان توسط مهاجمان میگوید سپاه عرب همۀ کسانی را که خواندن و نوشتن بلد بودند کشتند تا تنها ناتوانان در خواندن و نوشتن باقی بمانند؟ در دورانهای سیاه، بیش از فتح کوچه و خیابان با سواران سیهپوش، فهم و امید را سرکوب میکنند. روند تکراریِ تاریخ، همیشه همین است!
در چنین زمانههایی که کار از شمشیر برنمیآید (و چه خیانتبار که امروز از آن سوی مرز ندای شمشیرکشی در خیابان میرسد) ایرانیان به طریق خود، به زندگی برگشته و به روح و جسمِ جمعی، حیات دوباره دادهاند (در همان دورۀ سلطۀ اعراب، توافقشان با اموی و عباسی این بود که اشغالگر به کشت و کارشان تجاوزی نکند) و مقاومت کردهاند تا زمانی که سلطه فرو بریزد و البته این به معنیِ گم کردنِ تن در کشتگاه و مزرعه نیست، اما به معنی سر بردن در جیبِ تفکر و چارهجویی است. در هنگامۀ نافیروزی باید چنگی دوباره به زندگی بزنیم تا همگی زنده برآییم؛ هر چند زمان میخواهد.
اما چنگ زدن به زندگی در عصر ما معنایی چون خیانت به شرف به نفع تن و زیست مادی، و یا تسلیمِ صوفیانه و عرفانگرا ندارد و صورتی دیگر دارد: تقویت میل به همجوشیِ اجتماعی و ایجاد سازمانهای مطالبهگر، عنصر ماهوی و ذاتی آن است. همجوشی در همۀ ابعاد زندگی نهفته است: در جشن و سرور و برپایی سنتها، در آواز دسته جمعی و کنسرت، در کوهپیمایی و کشف میهن، در یاریهای گروهی و فعالیت خیریه و در غمخواری و تسلیبخشی عمومی هست اما بیش از همه در همجوشیهای ناشی از زندگی در دوران مدرن است: در فائق آمدن بر «مشکل توافق جمعی» و «مشکل نمایندگی» و در سازمانیابیِ اجتماعی و تشکیل نهادهای متناسب با حیات ابرشهرهای قرن بیست و قرن کنونی است. این عنصری است که در جوامع فوقپیشرفتهای که از بسیاری پیوندهای عاطفیِ سنتی و مجامع عرفیِ قدیمی تهی شدهاند و مفردشدگیِ (نه فردیت) افراطی را تجربه میکنند. پیوندهای اجتماعی را در قالب اتحادیهها و انجمنها و مجامع صنفی و عقیدتی و در نهایت احزاب نمایندۀ منافع طبقات اجتماعی پدید میآورد و نظم سیاسی را حاصل از سلطۀ خود میسازد. ما البته چنین سازمانهایی را برای مقاومت خود نداریم و یا در مرحلۀ جنینی داریم (مجامع، سندیکاها و اتحادیههای کارگری، کارفرمایی، معلمان، هنرمندان و...) اما اکنون میدانیم که مسیر بهنجارِ مقاومت مردم در برابر کژیهای قدرت از درون همینها میگذرد و نه از کژراهههای نمادین و انحرافی. همینجاست که زندگی با مرگ رویارو میشود، قدرتِ توده در برابرِ ستمِ استبداد پدید میآید و سیاست و عقلِ پخته بر نادانی و احساس ناپخته فایق میآید. زندگی و حیات جمعی، در گستردهترین معنای خود آنچنان قدرتمند و زاینده مطالبات مدنیِ همساز و در نهایت نافرمانیهای مدنی است که سرانجام ایران را از این شب سیاه و بیابان بینهایت بیرون میکشد. تمایل قدرت سیاه به آن است که اذهان گیر کرده در هزارتوی نفرت، خشم، ترس، ناامیدی و البته آرزوهای وهمآلود و هراس از بیکاری و بیپناهی و بیسقفی و اخبار سحرگاهان مرگبار و کابوس طناب، درجا و بیتحرک بمانند و تهی شوند از شیرۀ حیات، که جوشش آن مانند اسید حلکنندۀ قفلهای فولادین، چشمانداز آزادی میآفریند. تمایل به کش آمدنِ بگیروببند، بگشا و رها کن و... سحرهایی هم طناب بینداز، برای نهادینه کردن همین فضا است: پیروزی در نبرد اذهان، منکوب کردن جامعه در میدانی مهآلود!
اگر اراده و آرزویی هست، میتواند پس از این مصروف سازمانیابیِ اجتماعی برای همان مطالبۀ قدیمی «نان، مسکن، آزادی» و «عدالت و احترام به شئون انسانی» شود. ایرانیان باید زندگی را دوست بدارند و زندگی کنند آنچنان که فرآوردۀ اجتماعی آن همجوشی سازمانی و حل مشکل نمایندگی برای آنها شود و دستاورد آن همجوشی و آن نمایندگی طبقی پر از مطالبات زندگیمحور دربرابر حکومت. آن طبق را نمیتواند به آسانی باژگون کند!