Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt

فصل ۴۴ و ۴۵


📌 فصل ۴۴ : اومدم مار بفروشم

وو شماره موبایل خریدار رو روی بسته پستی دید. نمیدونست صاحبش چی هست یا نه. سعی کرد دوباره شماره رو بگیره.


- «الو؟» صدای بم و قدرتمندش تو گوشی پیچید.


وو با زحمت چند کلمه رو به هم وصل کرد. - «واقعا خودتی؟»


- «میشه ازت پول قرض بگیرم؟» 


چی - «چقدر؟»


- «بیست هزار... اگه اینقدر نداری، هر چقدر میتونی بهم قرض بده و من در اسرع وقت بهت برمیگردونم.»


چی - «شماره حساب؟»


وو شوکه و متعجب شد. با اینکه انتظار داشت چی بهش پول قرض بده، اما انتظار نداشت اینقدر راحت قبول کنه. وقتی پای پول میاد وسط، واقعا مهم نیست قرض گیرنده دوستت باشه یا نه. به اعتماد واقعی و یه مقدار علاقه نیاز داره.


- «چرا میخوای پول قرض بگیری؟»


- «میخوام یه سری دیگه بچه مار بخرم. دو روز پیش از مزرعه مار پرسیدم. رئیس گفت بچه مارها مشکلی ندارن. فقط بحث تغییر فصله. یه سری بچه مار تازه از تخم دراومده دارن که همشون عالین»


تلفن قطع شد.


یه لحظه بعد، پیامک اومد و پول رسیده بود.


جیانگ شیائو شوای پرسید: - «اون ردت نکرد؟»


وو سرش رو تکون داد. - «چیزی نگفت.»


- «وای! اینقدر مطمئن؟ یا واقعا اون تو رو کامل میخواد، و با حرکات محبت آمیزش میخواد تو یه دل نه صد دل عاشقش بشی؟"


وو نمیدونست چقدر به چی مطمئن بود. وقتی با شجاعت ازش پرسید، اینقدر مطمئن نبود. واضح بود که اونو رقیب خودش میبینه و بارها ناراحتش کرده بود. واضح بود که هیچ دلیلی برای کمک به وو نداشت.


- «.....ده.»


بعد از گفتن این حرفا، وو مشت هاش رو گره کرد و از در بیرون رفت.


وقتی به مزرعه مار وانگ رسید، رئیس "مهربونش" با لبخند بیرون اومد.


- «2000 ماری که میخوای همشون برات آماده هستن. این دفعه مارای جوونن. هر کدوم سنگینن، این فقط برای توئه. به بقیه حاضر نیستم بفروشم. امسال بیش از ده تا شاگرد آوردم و فقط تو پیشرفت نشون دادی. وقتی تو رو میبینم، یاد خودم میفتم وقتی تازه شروع کرده بودم. برای جوونا شروع یه کسب و کار آسون نیست!»


وو با لبخند تلخی گفت: - «بیا فقط سریع معامله رو تموم کنیم.»


- «نمیخوای به اون دسته از بچه مارها نگاه کنی؟» رئیس پرسید.


وو خودظ همه چیو میدونست. لازم نبود نگاه کنه. میدونست که حتماً کیسه صفرا مارارو درآوردن.


- «من بهت ایمان دارم و بهت اعتماد دارم!»


رئیس وانگ خندید و دستش رو روی شونه وو گذاشت و وارد اتاق شد.


- «این یه مار ژونگ شوئیه. قیمت بازارش 180ئه ولی چون تو شاگرد منی، من بهت قیمتی رو میدم که خودم خریدم. 110، کلاً 2000 تا، میتونی 220,000 تا پرداخت کنی.»


وو خیلی خجالت کشید. - «من فقط 200,000 تا نقد دارم پس 100 تا کمتر میگیرم و وقتی برگشتم بیشتر میگیرم.»


آقای وانگ سرش رو تکون داد و بلافاصله روی میز زد، "20,000 تا بجای 22,000 تا. باید همشونو ببری! فدای سرت بقیه ش من از کسب و کارت رو حمایت کنم!"


وو با احترام بلند شد و با رئیس وانگ دست داد.


- «ممنون.»


- «- «اگه یروزی پولدار شدی، منو فراموش نکن.»


- «مگه میشه؟» وو بی خیال خندید.


تو رو تو زندگیم فراموش نمیکنم. هرگز ولت نمیکنم!


......


سه روز بعد، چی شخصاً از مزرعه مار وانگ بازدید کرد. رئیس وانگ، چی رو میشناخت و شنید که اون داره میاد. جرأت نکرد ازش غافل بشه و با عجله از بازار خرید و فروش مار به مزرعه مار برگشت.

- «چی، دارم بهت میگم! ما یه مزرعه کوچیک پرورش ماریم. نمیتونیم این همه نوع مار خونگی رو نگه داریم. جعبه مار هم نداریم»


چی با عصبانیت حرفشو قطع کرد: - «من اینجا نیومدم دنبال مار بگردم. اومدم مار بفروشم»


- «مار بفروشی...» رئیس وانگ به زور یه لبخند زد. چه حس خوبی. من تازه یه دسته بچه مار رو از دست دادم. اگه شما آماده داشته باشی، میرم استان برای خرید.


- «۱۰۰۰ مار سبز، ۲۰۰۰ مار زونگ شوئی.»


بعد از اون، جعبه روی کامیون رو بلند کرد و اولین جعبه رو باز کرد. اون ۱۰۰۰ مار سبز به اصطلاح، همون ۲۰۰ تایی بودن که رئیس وانگ به وو فروخته بود. حس میکرد مرده و به ۱۰۰۰ تکه مرتب خرد شده.


پشت سرش، چند تا جعبه پر از بچه مارهای آبی بود که هر کدومش خیلی سنگین بود.


رئیس وانگ یه نگاه به چی انداخت و صورتش سفید شد.


چی گفت: - «بیا در مورد قیمت صحبت کنیم.»


رئیس وانگ ناگهان تعجب کرد: - «بحث نکن. هر قیمتی بگی، وانگ پرداخت میکنه.»


چی حس کرد خیلی مهربونه. - «چطور میتونم همچین کاریو بکنم؟ حساب حسابه کاکا برادر. بیا طبق قوانین پیش بریم..... ها؟


- «همینه..... باشه.» رئیس وانگ تکرار کرد.


- «بچه مارها کوچیکن و قیمت بازارشون ۶۰ یوان. مار ژونگ شوئی خیلی بزرگه و قیمت بازارش ۱۸۰ یوان. رئیس وانگ، اشتباه میکنم؟»


رئیس وانگ یه کلمه رو از بین دندوناش بیرون کشید: - «نه......»


- «جمعاً ۴۲,۰۰۰ یوان میشه. شنیدم برای تشویق جوونا به راه اندازی کسب و کار خودشون، رئیس وانگ بدون چشمداشت ۲۰,۰۰۰ تا ضرر کرده. برای اینکه حمایتم رو از شما نشون بدم، منم ۲۰,۰۰۰ یوان کم میکنم.»

قلب وانگ تند تند میزد و از درون داشت میسوخت و برای حفظ ظاهر فقط لبخند مصنوعی میزد..




📌 فصل ۴۵ : با دشمن

این دفعه، وو وقتی تو مزرعه مار بود، یه پیامک دریافت کرد. وو چشماشو باز کرد و دید یکی ۲۰ هزار یوان دیگه به حسابش واریز کرده.


مثه جو گرفته ها، دنبال شماره چی گشت تا بهش زنگ بزنه. - «چرا ۲۰ هزارتای دیگه به من دادی؟»


چی گفت: - «اون پول مال توئه.»


وو با تعجب گفت: - «منظورت چیه؟ من ۲۰ هزارتا از تو قرض گرفتم. تو که ۲۰ هزار از من قرض نگرفتی!"


چی گفت: - «من مارای تو رو ۴۰ هزار فروختم.»


وو غرید: - «چیییییی؟!!!»


- «مارای من شش ماه دیگه که قیمتشون سه برابر میشه، آماده فروش میشن. چطور میتونی اونا رو برای من بفروشی؟ به کی فروختیشون؟ میخوام پولشونو بهش پس بدم»


چی دوباره گوشی رو قطع کرد.


با شنیدن صدای بوق اشغال، وو بلافاصله حس کرد صورت پرروش یدفعه جون گرفت. با خیال راحت گوشی موبایلش رو پرت کرد و یه رقص انگشتی پیروزی جلوی جیانگ شیائو شوای اجرا کرد.


- «با هم کار کردیم! و به راحتی ۲۰ هزار تا گیرم اومد!»


جیانگ شیائو شوای آدامسش رو جوید و با خوشحالی به وو گفت: - «تو قبلاً سالی ۵ هزار یوان با کلی زحمت درمی‌آوردی ولی الان ۲۰ هزار یوان بدون حتی یه قطره عرق درآوردی. راستش، راسته که میگن بدون کلاهبرداری نمیشه پولداذ شد... این حقیقت تلخه!»


وو فقط خندید.


جیانگ شیائو شوای دوباره پرسید: - «این ۲۰ هزار تا رو چطور می‌خوای خرج کنی؟»


- «مار می‌خرم.» وو با ترس گفت.


- «بازم مار می‌خری؟» جیانگ شیائو شوای تعجب کرد. - «چند بار می‌خوای از این ترفند استفاده کنی؟»


وو انگشتش رو تکون داد. - «این بار، خریدم درست و حسابیه.»


......


روز بعد، وو رفت به مزرعه مار وانگ.


وانگ که ۲۰ هزار تا رو تو یه روز از دست داده بود، با دیدن وو خون به مغزش نرسید. صورتش یهو عوض شد. لبخند زد و اومد بیرون. یه لبخند موذیانه داشت، که به شدت ترسش از آبروریزی رو سرکوب می‌کرد. خنده الانش به زور از گلوش درمی‌اومد ولی نمی‌تونست نخنده.


در مقایسه با استرس وانگ، صورت وو آروم‌ به نظر می‌رسید انگار اتفاق دیروز هیچ ربطی به اون نداشت.


- «مارهایی که به من فروختی، هنوز دو روز نشده بود که نگهشون داشتم ولی به یه رفیقم فروختمشون و الان پشیمونم. فکر کنم دو هزار تا دیگه بخوام بخرم، و به کس دیگه ای اعتماد ندارم واسه همین دوباره اومدم سراغ تو.»


آقای وانگ فهمید واقعاً داره با کسایی درمیفته که نباید باهاشون درافتاد.


- «منو ببر مارها رو ببینم!» وو با خوشحالی گفت.


تو راه، دل رئیس وانگ خون بود. می‌ترسید و جرئت نمی‌کرد دوباره این کارو بکنه. اون دسته از مارهای مشکل‌دار همه تو یه اتاق حبس شده بودن و آقای وانگ جرئت نمی‌کرد بهشون نگاه کنه، چه برسه به اینکه بفروشتشون. حالا مجبور بود برسه سراغ مارایی که بشدت واسشون زحمت کشیدت بوپ. این بار، وو یه بازرسی خیلی دقیق انجام داد. مارهایی که کمی مشکل داشتن، همه رو کنار گذاشت.


زن آقای وانگ دوید تو اتاق پرورش مار و یه سیلی به وانگ زد. - «دیوونه شدی؟ الان وقتشه؟» 


صورت زن وانگ سرخ شده بود. - «مارهایی که داریم پرورش میدیم چند ماه دیگه میرن بازار. تو یه دسته خوب از مارها رو داری. اگه الان بفروشیشون، کارمون تمومه!»


رئیس وانگ دست و پا زد، - «مجبورم. من بقیه عمرمو تو مزرعه مار کار کردم. حالا، اگه اینکارو نکنم مزرعه مارم از دست میره.»


- «برام مهم نیست. جرئت بکن بفروشیشون... میکشمت.» زن وانگ گریه کرد.


- «بکشیم؟» وانگ دندوناشو به هم فشار داد. 


-«زندگی ما همین الانم تقریباً تموم شده، تهدید چیو داری میکنی؟» «.......»


وو خم شد و گفت، - «چی شده؟ مشکلی هست؟» 


صورت کج و معوج وانگ بلافاصله به حالت عادی برگشت اما فقط یه نقش بازی کردن احمقانه بود.

ـ «مشکلی نیست! انتخابشون کردی دیگه، درسته؟»

ـ «یه نگاه درست‌وحسابی بنداز!»

وو با ناله اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.

ـ «پس هنوزم قیمت قبلی پابرجاست دیگه، نه؟ هر کدوم ۱۰۰ یوان، ضربدر ۲۰۰۰ تا میشه ۲۰ هزار یوان، درسته؟»


زنِ وانگ نفسش بند اومده بود، انگار یادش رفته بود اصلاً نفس بکشه.


قیمت مارای نژاد خالص که ۶۰ هزار یوان می‌ارزیدن، یهو ۴۰ هزار افت کرد.

با احتساب اون ۲۰ هزار ضرری که قبلاً داده بود، ته حسابش شده بود دقیقاً صفر!


وانگ که تو این دو سال با جون‌کندن داشت پول درمی‌آورد، تو فقط دو روز کل سرمایه‌شو از دست داده بود.



عصر همون روز، چی دوباره رفت سراغ مزرعه‌ی پرورش مارهای سمی وو. یه مار برداشت، خوب نگاش کرد و با خودش مطمئن شد که اوضاع مرتبه.


بعد با پشت دست زد پسِ سر وو و گفت:

ـ «تو واقعاً یه احمقی!»


وو خودش رو زد به اون راه:

ـ «من چرا احمق باشم؟ تو مارهای منو فروختی. اگه یه سری دیگه نخرم، بعداً چطوری بخوام پول دربیارم؟»


چی چیزی نگفت، فقط با یه نگاه عمیق، یه جورایی هم قضاوت‌گرانه، بهش زُل زد.


وو سعی می‌کرد قیافه‌شو جدی نگه داره ولی هنوز پنج دقیقه نشده بود که نتونست تحمل کنه…


ـ «بابا بیخیال دیگه، یه ذره کوتاه بیا خب!»


با توجه به قیافه‌ی اون لحظه‌ی چی، مشخص بود این حرف هیچ تأثیری روش نذاشته!

ـ «بیا، یه هدیه‌ برات دارم.»


چی رو صدا کرد و بردش پشت اتاق. بعد به یه ردیف از مجسمه‌های قندی که روی یه کابینت چوبی چیده شده بودن اشاره کرد:

ـ «اینا رو خودم فوت کردم. یکی رو انتخاب کن.»


چی با تعجب گفت:

ـ «تو بلدی آدمک قندی درست کنی؟»


فوت کردن مجسمه‌های قندی یه مهارت خیلی قدیمیه که دیگه به‌ندرت کسی بلده. ظاهرش ساده‌ست ولی یاد گرفتنش اصلاً آسون نیست.

وو زمانی که دستفروش بود، یه بار مرد مسنی رو دیده بود که این قندیا رو فوت می‌کرد؛ همون‌جا دلش خواسته بود یاد بگیره. بعد از چند روز تمرین سخت، بالاخره یادش گرفت.


ـ «فقط می‌تونم مدلای ساده‌شو درست کنم.» وو با یه کم شک گفت.


چی نگاهی بهشون انداخت. همه‌شون شبیه یه مدل حیوان بودن که شکل خاصی نداشتن؛

شکماشون گرد، پاهاشون کوتاه و دو تا گوش هم از سرشون زده بود بیرون. هیچ‌کدوم شبیه حیون خاصی نبودن.


چی گفت:

ـ «یکی جلوی خودم برام درست کن.»


وو حالش خوب بود و از این درخواست خوشحال شد، با ذوق گفت:

ـ «باشه حتماً.»


رفت سمت آشپزخونه، یه کاسه شیره آورد، با کف‌گیر شروع کرد به هم زدن. بعد یه کم پودر بچه (تاک) زد به دستاش تا شیره به دستش نچسبه. واقعاً انگار استاد این کار بود.


وو پرسید:

ـ «چی برات درست کنم؟»


چی خیلی ریلکس جواب داد:

ـ «یه مار.»


ـ «چه ماری؟»


ـ «کبرای کبریتی!»


وو با هیجان گفت:

ـ «باشه! عالیه!»

وو با کفگیر یه عالمه شکر برداشت و تو کف دستش ورز داد تا یه توپ گرد درست کنه. با انگشت شستش یه حباب کوچولو درآورد، لبه‌هاشو به هم چسبوند و یه قیافه خشن بهش داد. یه نفس عمیق کشید.


شکر رو، سر یه قسمت کوچیک رو برید، گذاشت تو دهن مجسمه.


مجسمه شکری که خیلی ظریف به نظر می‌رسید، در واقع تبدیل به یه لوله شده بود. وو فشار داد تو لوله و ته توپ شکری آروم آروم باد کرد. وو طرح کلی مار رو داشت.


چی آروم به صورت وو نگاه کرد و دید که چطور با چشمای براقش به کار خودش خیره شده. گلوش نامنظم بالا و پایین می‌رفت و به وضوح نشون می‌داد که چقدر محتاطه. چی یهو دلش خواست دست دراز کنه و دماغ وو رو نیشگون بگیره تا نتونه نفس بکشه و اینکارو کرد. لپای باد کرده‌ وث خیلی سرخ شده بودن.


چی چنگ هیچوقت از سکس آروم و رمانتیک خوشش اومد نمیومد.. مخصوصا از پوزیشنی که از اول تا آخرش رو به روی هم قرار دارن!

اون به اسپنک زدن علاقه داشت.. دوست داشت جوری دهن طرفش رو بگاد که صورتش مثل الان وو قرمز بشه!

میخواست کل تنش رو با بوسیدن و گاز گرفتنش کبود کنه و در آخر کامش رو روی صورتش بپاشه..!

اون از درد دادن به پارتنرش لذت میبرد و این سکس مورد علاقه ی چنگ چی بود.. خیره به چهره ی بانمک وو لبخند مرموزی زد.. قطعا یه روز اون رو جوری میگایید که وار دیوونه زیرش نفس نفس بزنه..

چی همیشه تو همه چی خیلی رک و راست بود. هر چی به ذهنش برسید رو حتما انجامش میداد.


وو داشت بعد از فوت کردن تو عروسک شکری، یه کم جا به جا می‌شد که یهو دماغش نیشگون گرفته شد. چشمای وو پرید سمت چی. همین که تشنگی رو تو چشماش دید، ته دلش یه جوری شد و دستاش عروسک شکری رو له کرد.

- «یکی دیگه هم برام باد کن.»


وو دلش نمی‌خواست با چی روبرو بشه. سریع یه قابلمه شکر رو گذاشت جلوی روش.


این بار، رو به چی کرد و چوب‌های بامبو رو فوت کرد.


- «یه کبرا برام باد کن.» وو از کارش خیلی راضی بود.


چی یه نگاهی انداخت و با شوخی و کنایه نظر مخالفش رو گفت.


- «مطمئنی؟ انگار داری یه کیر باد نمی‌کنی؟»


شکر کم بود. بدن مار یه کم کوتاه شده بود، انحناش خیلی کم بود و سر مار نوک‌تیز بود.


وو با عصبانیت جواب داد: - «تو چرا همش فکرت پیش کیره؟»


چی یهو اومد نزدیک وو. بلندش کرد و آروم گفت: - «تو خودت مگه کیر نداری؟ این همه سال از کجا آبتو می‌ریختی؟ از دهنت؟ بذار دهنتو ببینم، باید بدونم چه جور دهنی داری کخ این همه کارو می‌تونه انجام بده.»


چی همین‌طور که با وو حرف می‌زد، با یه انگشت زمخت لب‌های نازک وو رو بی‌رحمانه مالید.


وو دست چی رو هل داد. لب‌هاش می‌سوخت و قلبش تیر می‌کشید. نمی‌دونست چرا و بعد یادش افتاد که جیانگ شیائو شوای هم در مورد این چیزا حرف می‌زد. وو به خودش یادآوری کرد که این حرفا برای چی خیلی طبیعیه.


- «من برمی‌گردم.» چی برگشت که بره بیرون.


وو یهو جلوش رو گرفت. - «فردا بعدازظهر وقت داری؟ می‌خوام باهات حرف بزنم.»


چی رک و راست به وو گفت: - «من فقط میرم تو رختخواب و با آدما حال میکنم. قرار نمیذارم.»


وو یهو با دو قدم بزرگ پرید کنارش. مار رو از دستش قاپید، چپوند تو دهنش و آروم خوردش. یه جور تحریک بی صدا بود، عمداً خوردش که چی ببینه.


چی به این تحریک هیچ واکنشی نشون نداد. چیزی که اون دید، وو بود که یه کیر بزرگشو هی تو دهنش فرو میکرد و طعم فوق العادش رو حس میکرد.


وو هم خیلی رک و راست بهش گفت: - «میخوای یدونه دیگه هم برات باد کنم؟ همین الان انجامش میدم.»


چی با این تهدید ساده غافلگیر شد.


- «یکی دیگه باد کن!»


وو اینقدر مشتاق بود که دوبارع شروع کرد به درست کردن مار.


این بار، وو عمداً بدن مار رو یه کم بلندتر باد کرد تا واقعی تر به نظر بیاد.


ناگهان، چی دوباره خندید.


- «اینبار کیر منو درست کردی»


 وو "......!!"



Report Page