Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
فصل ۴۱ و ۴۲ و ۴۳
📌 فصل ۴۱ : چطوری جبران میکنی؟
صبح زود، وو با یه شلوار گل گلی و یه رکابی که مال باباش بود، تو کلینیک تاب میخورد.
هر وقت جیانگ شیائو شوای، وو رو با این لباسا میدید، حسابی خوشحال میشد، انگار واقعاً از ته دلش خوشحال بود.
- «هی! یهو یکی میاد تو تورو با این تیپ و قیافه داغونت میبینه. زود باش برو لباستو عوض کن.»
- «عجلهای نیست.» وو عادت داشت. - «الان میرم حموم.»
جیانگ شیائو شوای با یه نگاه کنجکاو به وو خیره شد. - «چرا این لباسا رو برای خواب دوست داری؟»
وو بیخیال داشت دماغشو میخاروند. - «لباسای قدیمی خوبن. از پنبه خالصن و موقع خواب حس خوبی میدن.»
همین که حرفش تموم شد، صدای ترمز ماشینی از بیرون اومد. وو ناخودآگاه نگاهی به بیرون انداخت و انگشتش همونجا تو سوراخ بینیش خشک شد.
ماشین چی بود!
- «لعنتی!» وو هول شد. - «چطور اینقدر زود اومد؟» هنوزم با همون لباسا بود!
چی با خونسردی در رو باز کرد و حسود کوچولو رو با خودش برد تو.
- «من میرم یه مدت تو دستشویی قایم شم. وقتی اومد تو، بگو من اینجا نیستم!» وو دوید تو دستشویی و در رو از تو قفل کرد.
چی وارد در شد و جیانگ شیائو شوای وانمود کرد که داره مثل یه غریبه بهش نگاه میکنه. بعد با مهربونی لبخند زد. - «کجات درد میکنه؟»
چی مستقیم رفت تو اتاق، - «وو کجاست؟»
- «اوه، اون.. وو سو وی.. تازه رفت بیرون. کاری باهاش داشتی؟»
چی از توی دستشویی صدا شنید و از زیر در متوجه یه سایه شد. بدون هیچ حرفی، مستقیم رفت سمت دستشویی. با اولین فشار، در باز نشد. بعد با دومین فشار، لولاهای در نزدیک بود از تو کنده بشن.
جیانگ شیائو شوای آب دهنشو قورت داد، لعنتی! این رفیقمون خیلی... خوشتیپه!
وو چسبیده بود به در و به صدا گوش میداد. هیچ نشونه ای از شوک شدید نبود. نصف بدنش بی حس شده بود. بلافاصله بعدش، یه صدای جیرجیر اومد و صورت چی تو دیدش ظاهر شد.
اون زیرپوش زرد شسته شده چند تا سوراخ تو سینه اش داشت. چیزی که حتی بیشتر به چشم میومد، شلوار گل گلی بزرگ و ابریشمی بود که وو پوشیده بود. اتاق هم بوی وو رو میداد.
دو ثانیه بعد، از تو دستشویی، شیائو شوای صدای غرش وو رو شنید.
- «میخوای چیکار کنی چی از جونم میخوایی؟ لعنتی! اینجا دستشوییه، نه اتاق نشیمن. اگه کس دیگه ای اینجا بود چی؟ این بی شرمی نیست؟!»
وو یه عالمه حرف زد. آخرش فهمید چی گوش نمیده و چشماش رو شلوار گل گلیش متمرکز شده.
وو یهو به خودش اومد، دستشو گذاشت رو در و سرشو بالا آورد، یه قیافه آروم و بیخیال به خودش گرفت و، گفت: - «برو بیرون، میخوام حموم کنم.»
چی جواب داد: - «زود باش. بیرون منتظرتم.»
ده دقیقه بعد، وو از حموم اومد بیرون و تقریباً روبروش نشست. با خیال راحت سیگار میکشید و همینجوری پرسید: - «چی ازم میخوای؟»
دست چی رو بدن مارش بود و آروم گفت: - «دابائو.... حسود کوچولو حالش زیاد خوب نیست و میخوام درمانش کنی.»
- «دابائو؟» وو ترسید بخنده. تازه، این عوضی با یه اسم خیلی گرم صداش کرده بود. - «دا بائو کیه؟!»
چی جواب داد: - «مگه تو نیستی؟»
لعنتی! وو یه نگاه خسته بهش انداخت.
- «اگه حالش بده، مگه وظیفه تو نیست که درمانش کنی نه من؟ اینجا درمانگاهه، نه دامپزشکی. تازه، منم دکتر حیوانات نیستم.»
چی بی دلیل خندید. - «داداشت مریضه. نمیتونی نجاتش بدی؟»
- «چطوری یه مار شد داداش من؟»
چی قیافه وو رو دید و با حوصله بهش توضیح داد: - «تو دابائویی و این شیائو بائو. مگه برادر کوچیکت نیست؟»
وو "........"
چی دوباره گفت: - «و تو خیلی به من بدهکاری. حالا چطور میخوایی جبران کنی؟»
- «چی بهت بدهکارم؟» وو پرسید.
چی با دقت فکر کرد: - «توفو، تافی، لوبیای ارکیده، مرغ ترشی، یو، ردبول، مونگ تسای...»
- «واقعا خجالت نمیکشی!» دل وو خیلی پر بود. - «همه اون چیزا هدیه بودن. حالا شدم بدهکار؟»
- «همش تموم شد.»
چی گفت: - «برو بخر»
وو جلوی عصبانیت توی دلش رو گرفت و سرد جواب داد: - «پول ندارم.»
چی چند تا اسکناس قرمز از کیف پولش درآورد و به وو داد.
وو پول رو از چی گرفت و بی حال توی جیبش چپوند و با دو کلمه جواب داد:
- «نمیرم»
📌 فصل ۴۲ : خیانت کار اصلی خودتی
چی حرفی نزد. فقط پنج دقیقه به وو خیره شد.
وو یه ظاهر دروغین به خودش گرفته بود ولی هر کی بهش خیره میشد، واقعاً ته دلش احساس ضعف میکرد. تازه، چشمای چی مثل گوشت چرخ کن بودن. مثل اینکه اراده آدمو ازت میگیره و تیکه تیکه میکنه. بعد از یه سکوت طولانی، چی بالاخره دهنشو باز کرد.
- «تو چند روزه چرا نیومدی بستکبال»
وو حس کرد که چی مدت زیادی با خودش درگیر بوپ احساساتشو تو خودش نگه داشته بود فقط برای اینکه این جمله رو بپرسه. در واقع، اون حرفای تند و تیزی که چی قبلش زده بود، برای آماده کردن زمینه این حرفای ساده بود. چیزی که واقعاً براش مهمه فقط همین مسئله کوچیکه، چرا نیومدی سراغم؟
وو خیلی بیخیال جواب داد.
-«چرا نیومدم؟ خوب دیگه نمیخواستم بازی کنم»
قیافه چی عوض شد. حسود کوچولو رو گذاشت کنار و اومد جلوی وو و چشماشو بهش دوخت.
- «اگه الان حسش نبود پس قبلاً چرا میخواستی بازی کنی؟»
وو حس کرد یه ابر سیاه بالای سرشه و رو سینش سنگینی میکنه.
بعد یه مدت طولانی که وو هیچ جوابی نداد، چی یهو زد تو سر وو و کل هیکلشو هل داد پایین مبل. ضربه ای که به پیشونی وو خورد انقدر محکم بود که وو پشماش ریخت.. چی با یه حالت با ابهت بهش نگاه کرد و صداشو برد بالا.
- «حرف بزن!!!!»
وو بین ترس از مرگ و تلخی زبونش گرفته بود و سکوت کرده بوپ، جیانگ شیائو شوای یه سرفه کرد و سعی کرد جو رو آروم کنه.
- «تو خیلی بهش نزدیک شدی. سرما خورده. هلش نده اینور اونور.»
- «سرما خوردی؟»
چشمای وو که هنوز شفاف بود، اون لحظه آشفته شد. خسته و گرفته بود و هنوز به چی خیره بود ولی یهو تبدیل شد به یه آدم پر انرژی. انگار میخواست بگه درسته مریضم ولی هنوز تسلیم تو قرار نیست که بشم
- «چرا چرت و پرت میگی؟ من خوبم.»
-« من دارم چرت و پرت میگم؟» جیانگ شیائو شوای ادامه داد به روغن و سرکه اضافه کردن به حرفاش.
- «تو عرق کرده برگشتی در حالی که تو نم نم بارون و باد گیر کرده بودی. انقدر غیرممکنه که سرما بخوری؟ برای گرفتن چند تا موش صحرایی، تو روزای خیلی سرد بیرون موندی بعد افتادی تو جوی آب و تب کردی تا ۴۱ درجه.»
وو جواب داد: - «جیانگ شیائو شوای، خفه شو!»
جیانگ شیائو شوای ادامه داد به داد و بیداد کردن و گفت: - «تب داره ولی حتی جرأت نمیکنه نشون بده. میترسه به بقیه منتقل کنه.»
جیانگ شیائو شوای سرشو برگردوند سمت چی، - «آقای چی، شما به من بگید. اگه این آدم تو جوی آب یخ بزنه، جامعه چقدر ضرر میکنه؟»
سر چی پر از توضیح بود. وو این آدمو تو زمین بسکتبال دیده بود.
- «وو گه!»
صدای واضح اون شاگرد کوچولو از در اومد.
چه موقع خوبی! وو سریع چی رو هل داد، لباساشو برداشت و به شاگرد کوچیکترش نگاه کرد.
- «چی شده؟» یه کم نگرانی تو صورت شاگرد بود. - «مارها... بیشترشون مردن»
این بار، وو واکنش نشون داد. سریع از روی مبل بلند شد، با عجله کفشاشو عوض کرد و رفت سمت شاگرد کوچیکتر. همونطور که راه میرفت، پرسید: - «چی شده؟ چطور مردن؟»
چی هم پشت سرشون رفت.
وقتی رسیدن به دو تا اتاق و مارهای مرده رو دیدن، چی از وو پرسید: - «تو مار نگه میداری؟»
وو انقدر نگران بود و دندوناشو به هم فشار میداد که نمیتونست جواب بده. چی یه مارو برداشت، نگاهش کرد و دوباره انداختش.
- «هیچ کدومشون زنده نمیمونن.»
وو شوکه شد و بلافاصله پلک زد.
- «چرا؟ وقتی استادم اونا رو به من فروخت، گفت اینا مارهای وحشین و باید اول باید بهشون حیوونای وحشی بدی بخورن»
- «مهم نیست که چی بهشون میدی.»
صدای چی ضعیف بود. - «این دسته از نژادشون کلا مشکل دارن.»
- «چرند نگو!» وو شوکه و پرحرف بود. - «من دو ماه شاگرد بودم و باهاشون آشنام.. مرگشون حتما به خاطر اینه که یه چیز بد خوردن.»
بعد وو به شاگرد کوچکترش گفت موشهای بزرگ و وحشی رو تو سطل بده مارا بخورن
چی حوصله بحث با وو رو نداشت. به سمت سطل غذای مارا رفت و بعدش مستقیم رفت بیرون. حسود کوچولو، روزای زیادی گرسنه مونده بود و حالا وقت غذاش بود
وو نگران بود. - «داری چیکار میکنی؟»
چی خیلی عادی گفت: - «مارای تو که قرار نیست زنده بمونن. چرا باید غذاهارو هدر بدی؟»
وو دنبالش تا دم در رفت. چی کنار در وایساد و پرسید.
- «از چه روشی برای نگهداری مزرعه مار استفاده میکنی؟ و کجا آموزش دیدی؟»
وو با جدیت جواب داد: - «مزرعه مار وانگ! اگه باور نداری، برو تحقیق کن. شهرت خانوادگیش خیلی خوبه و نمیتونه همچین کاری بکنه.»
چی هیچی نگفت و مستقیم رفت سراغ ماشینش و رفت.
📌 فصل ۴۳ : اولین هدیه
عصر روز بعد، پیک اومد دم در کلینیک.
وو از جاش بلند شد و رفت سمت در.
پیک گفت: - «چند تا بسته براتون اومده. لطفاً اینجا رو امضا کنید.»
وو بسته رو گرفت و با شک نگاه کرد. واقعاً اسم خودش بود، حتی آدرس هم همینجا بود. حداقل پنج شش تا جعبه بزرگ بود که هر کدوم رو میشد تو انبار گذاشت. عجیب بود، وو خرید اینترنتی نکرده بود و هیچ کس هم از قبل بهش خبر نداده بود که میخوان براش چیزی پست کنن!
بعد از امضا کردن و گرفتن بسته ها، جیانگ شیائو شوای اومد کمک کرد جعبه ها رو ببرن تو.
اولین جعبه رو باز کردن و وو حس کرد داخلش سنگینه.
یه جعبه پر از لباس زیر بود با رنگ ها و مدل های مختلف. انگار از بازار عمده فروشی فرستاده بودن. اینا حداقل صدها تومن قیمتشون بود. جیانگ شیائو شوای به جعبه نگاه کرد که پر از مارک های معروف و قیمت بود.
جعبه دوم لباس و کفش داشت. همه لباس ها برای تمام طول سال کافی بود. جعبه سوم رختخواب، لحاف، پتو، ملافه و بالش داشت. جعبه چهارم هم انواع تنقلات بود. خیلی هاشون غذاهای وارداتی بودن ولی وو تا حالا اونا رو ندیده بود.
بعد دیدنشون، وو نمیدونست کی این وسایل رو فرستاده.
جیانگ شیائو شوای ابروهاشو بالا انداخت و به صورت وو نگاه کرد. یهو رفت کنارش نشست.
- «میگم.... نکنه دوست دختر سابقت.. نکنه دلت براش سوخته؟»
وو واقعاً براش سخت بود دهنشو باز کنه. یو یو فقط یه تیکه لباس براش فرستاده بود که مناسب پوشیدن نبود. تنبلیش میومد که بهش پسش بده و فقط میتونست بزاره که پیشش بمونه. ولی اولین هدیه جدیعی که تو زندگیش گرفته بود و غیرمنتظره فرستاده شده بود....... توسط رقیبش بود...
یه حس غیرقابل وصفی تو دلش بود.
جیانگ شیائو شوای ادامه داد که صورت وو رو بگیره و بیشتر حرف توش فرو کنه.
- «چرا با همین آقای عضله ایه وارد رابطه نمیشی؟! فکرشو بکن، اون برات خوبه خیلی خوبه. دوست دختر سابقت بشدت باسنش میسوزه اگه شما دو تا با هم کاپل بشید و ازش انتقام بگیرید. اصن به همدیگه آسیب نزنید، به اون آسیب بزنید.»
وو عصبانی شد. - «بذار پسش بدم! اون این همه جعبه برام فرستاده. فک میکنه با اینا میتونه مخمو بزنه؟ من که اونو درست نمیشناسم اصن شاید این چیزا لوازم دور ریختنی خانوادش باشه."
جیانگ شیائو شوای پوزخند زد. - «مال خانواداشه؟ پس یه جعبه آماده شورت که کاملاً اندازه تو باشه اینجا چیکار میکنه؟»
- «کی میگه کاملاً اندازه منه؟ من این شماره رو نمیپوشم.» وو هنوز بحث میکرد.
جیانگ شیائو شوای بحث میکرد و اصرار داشت که این سایزو معمولاً وو میپوشه. وو به خاطر مرگ و زندگیش هم اعتراف نمیکرد که این سایز خود خودشه.
- «هیچی بهتر از این نیست و راحتتره!»
نمیتونست اگه این سایز کوچیک باشه یا یکم تنگ باشه، اونو نگه داره.
- «پس بده به من. من این سایز رو میتونم بپوشم.» جیانگ شیائو شوای میخواست جعبه رو ببره.
وو محکم اونو نگه داشت.
- «نمیتونی ببریش.»
جیانگ شیائو شوای خندید و گفت: - «چرا؟ تو که نمیخوای بپوشیش میخوای نگهش داری؟»
وو با ناراحتی گفت: - «شاید نتونم بپوشمش ولی این یه لباس زیر خیلی گرونه. نمیخوام خودم هدرش بدم.»
بعد جعبه رو گذاشت سر جاش. - «میرم یه آنلاین شاپ باز میکنم و همهچی رو میفروشم.»
جیانگ شیائو شوای عمداً گفت: - «لازم نیست خودتو اذیت کنی! من یه آنلاین شاپ دارم. کمکت میکنم بفروشیش.»
وو هیچوقت فکر نمیکرد جیانگ شیائو شوای اینقدر...
- «لازم نیست! خودم میفروشمشون!»
بعد از اون، جعبه رو گرفت و برگشت به اتاق خواب.
قبل از خواب شب، وو جعبه رو باز کرد و لحاف رو برداشت تا خودش رو بپوشونه. نرم و پفدار و خیلی راحت بود. با چشمای بسته، داشت از نرم بودنش لذت میبرد که در ناگهان باز شد و جیانگ شیائو شوای از ناکجاآباد اومد.
- «شیائو وو، یادمه یکی گفت این چیزا باید فروخته بشن، نه؟ حالا داره ازشون برای پوشوندن خودش استفاده میکنه؟» بعد لحاف رو از وو کشید.
وو قیافهاش رو عوض نکرد. - «اون لباس زیر فروخته میشن چون مناسب پوشیدن نیستن! لحاف که راحته. چرا باید فروخته بشه؟»
- «تازه، این همه لباس زیر هست، چند تاشو بفروشی چیزی نمیشه. پتو رو که بفروشی، دیگه هیچی نداری. بعدا با چی خودمو بپوشونم؟»
- «آره!» جیانگ شیائو شوای پوزخند زد، - «چقدر وقیح، پتوی من دیگه پتو نیست؟ چی شده؟ اگه این خوبه، پس پتوی کهنه منو دیگه روی خودت ننداز."
وو خندید - «تو نمیای زیرش؟»
جیانگ شیائو شوای خندید.
وو یه طرف پتورو برداشت و روی جیانگ شیائو شوای انداخت. بعد از یه دعوای حسابی، دوتاشون غلتیدن و افتادن روی تخت.