Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
فصل ۳۹ و ۴۰
فصل ۳۹ : داری از قصد اینکارو انجام میدی
دوره پرورش مار وو بالاخره تموم شد. اون 200 تا بچه مار از مزرعه خرید و 2 تا خونه کوچیک اجاره کرد تا اونا رو توش نگه داره. روزا گاهی میرفت به مارا سر میزد. بیشتر وقتش رو تو کلینیک میموند و اطلاعات رو چک میکرد و تجربه هاش رو جمع بندی میکرد. یه هفته بود که بیرون نرفته بود.
جیانگ شیائو شوای دید وو اینقدر مشتاقه که یه آدم درستکار باشه نتونست جلوی خودش رو بگیره که در موردش حرف نزنه.
- «آه، چرا نرفتی پیشش؟»
وو میدونست جیانگ شیائو شوای داره در مورد چی حرف میزنه و بلافاصله بی اعتناییش رو نشون داد.
- «به این میگن حمله تاکتیکی کوبنده. وقتی حمله کردم، حس کردم اون سیر شده. حالا باید بازنشست بشم. قبلاً گفتم هدفم اینه که بگیرمش، نه اینکه دنبالش کنم.»
جیانگ شیائو شوای به وو ملحق شد، به صورت خوش تیپش خیره شد و آروم پرسید: - «اگه وقت کافی نباشه چی؟ اگه نگیریش چی؟ اون شور و شوق اولیه نابود میشه این همه روز زحمت کشیدن هدر میره.»
وو با اطمینان گفت: - «میتونم مطمئن باشم که اون تا سه روز دیگه منو پیدا میکنه.»
- «اینقدر مطمئنی؟» جیانگ شیائو شوآی لبخند زد.
وو دستشو گذاشت رو سینه جیانگ شیائو شوای. - «استاد، منو باور نداری؟!»
دو مرد شیطانی خندیدند.
پنج دقیقه بعد، شاگرد کوچیک وو که تو مزرعه مار کار می کرد، اومد دم در تا خبر بده.
- «وو گه، تعداد مارهایی که مردن بیشتر از پنج تا شده.»
در مقایسه با نگرانی شاگرد، وو آروم تر و مطمئن تر بود.
- «اشکالی نداره. تو به تماشا ادامه بده.»
بعد از اینکه اون شاگرد رفت، جیانگ شیائو شوای برگشت سمت وو و پرسید: - «چه خبره؟ مگه اونجا درست پرورش مار و یاد نگرفتی؟»
وو بلند شد. یه لیوان آب سر کشید و آروم به جیانگ شیائو شوای گفت: - «نه. مشکل از تخم مارهاست. انگار توشون شن ریختن و نهایتا تا یه ماه دیگه می میرن.»
- «لعنتی!!!» صورت جیانگ شیائو شوای تیره شد. "این پرورش دهنده ها خیلی نامردن، نه؟ تو نزدیک دو ماه براش کار کردی و اون حتی جرأت کرده یه دسته بچه مار مریض بهت بندازه؟»
وو خیلی آروم و ریلکس بود. - «فکر می کنی اونا از کجا پول در میارن؟ پرورش مار هزینه و ریسک زیادی داره. طول می کشه تا بچه مارها بزرگ بشن و حتی اگه ۷۰ درصدشون هم زنده بمونن دستاوردهای خوبی داره. قیمت فروش تو بازار نامعلومه و خیلی از پرورش دهنده های مار همه چیزشون رو از دست دادن. واسه همین با راه انداختن دوره های اموزشی یکلی پول میگیرن و بعدش مارای مریضشونو به همون کاراموزاشون میندازن. هدف اصلیشون کلاهبرداری از مردم و فروش بچه مارهای گرون قیمته.»
- «وای این صنعت اینقدر کثیفه...» جیانگ شیائو شوای گفت: - «پس اگه می دونستی، چرا باز خریدی؟»
- «برای اینکه یکی رو اغوا کنم.» وو با لبخند موذیانه ای گفت.
جیانگ شیائو شوای دید که این بچه داره روز به روز حرفه ای تر میشه. - «این موضوعو یادم رفته بود. اون هم داره مار پرورش میده. نکنه میخواستی از این طریق بهش نزدیک بشی؟ ولی چرا باید ضرر کنی؟»
- «تا وقتی اون باشه منم قرار نیست ضرر کنم»
جیانگ شیائو شوای سرفه ای کرد و با تردید گفت: - «نمیترسی که بعد از اینکه خوب فکر کنه، بفهمه موضوع چیه؟ اون وقت اون تصویر پاک و ساده ای که این همه براش زحمت کشیدی، خراب میشه.»
- «اشتباه میکنی!» کلمات وو با درخشش خیره کننده ای از جمجمه سیاهش بیرون اومد. - «خوبی مداوم فقط باعث میشه مردم فکر کنن تو دروغگویی یا داری فیلم بازط میکنی. بهتره که یه سری نقص و بدشانسی و احمق بازی برای لو رفتن داشته باشی. اگه بزرگترین بدشانسی رو داشته باشی، حتی واقعی تر هم هست.»
جیانگ شیائو شوای روی شونه وو زد و با جدیت گفت: - «تو الان دیگه میتونی خودت استاد باشی.»
یه خنده شیطانی دیگه هم دنبالش اومد.
......
بعد از کار، چی فقط توی صندلی راننده نشست و حسوپ کوچولو کنارش پیچیده شده بود. سرش رو به صورت چی میمالید و انگار بی قرار بود و چی هم مدام مارش رو بو میکرد.
چی جعبه غذا رو باز کرد، یه همستر بیرون آورد و به حسود کوچولو داد.
حسود کوچولو بازم خودشو به چی مالید. نمیخواست همسترهای پرورش یافته رو بخوره. موش وحشی میخواست.
صورت چی سیاه شد.
- «الان کجا برم موش وحشی برات پیدا کنم؟ هان؟ لعنتی..! اون کله اهنی فقط چند روز بهت غذا داد و الان دیگه هر غذایی و نمیخوری و حالام خودش غیب شده»
- «هی، میخوایی بریم خونه کله آهنی بزرگ، اون حتماً واست غذا داره»
حسود کوچولو خیلی این چند روز اذیتش کرده بود و واسش کلاس اومده بود و هیچی نمیخورد و چی چنگ دیگه خسته شده بود
چی خم شد و به زمین بسکتبال خالی بیرون پنجره نگاه کرد.
- «اینکاراو داری از قصد انجام میدی»
فصل ۴۰ : نمک روی زخم
نصفه شب، چی با ماشین زد بیرون تا تو خیابون بار هوهای یه دوری بزنه و اون حسود کوچولوی سرکش هم صندلی شاگرد نشسته بود. از وقتی وو رو دیده بود، دیگه هیچ حیوون تخمگذاری رو نخورده بود و همیشه همینجوری غمگین بود.
تو بار، گارسون خوشتیپی داشت لیوانا رو با بیحوصلگی میشمرد که یه نفر اومد تو. چشمهاش برق زدن، تقریباً پروازکنان رفت سمت ادمی که تازه اومده بود تو.
- «چی... خیلی وقته اینجا نیومدی.»
چی سرد بهش خیره شد. - «من امروز اینجا نیومدم که تو رو ببینم.»
- «دنبال شیائو بینگ گوا هستی؟ اون دیگه اینجا کار نمیکنه اخراجش کردن.» با یه لبخند مغرور
حال چی بد بود و به اندازه کافی عصبی بود. - «دنبال هرکی باشم به تو ربطی نداره فلا اول از من بیا پایین.»
- «نمیخوام.» باسنشو رو پایین تنه چی چنگ فشار داد و تکون داد. «من پایین نمیرم. اونم وقتی قراره فقط برای یه مدت کوتاه اینجا باشی، من بیشتر از یه ماهه منتظرتم. بالاخره اومدی.. تقریباً امیدمو نسبت به اومدنت از دست داده بودم.»
چی یه دسته پول مستقیم از کیفش درآورد و چپوند تو جیب لباس شیائو جونان. - «این پولو بهت میدم تا از سر و کولم بیای پایین من یه شب اروم میخوام.» شیائو جونان پول رو پرت کرد سمت چی.
«من پولو نمیخوام، تو رو میخوام!»
همین که حرفش تموم شد، چند تا گارسون وقتی پول نقد رو دیدن که افتاده یواشکی اومدن جلو.
- «چند وقته درست حسابی سکس نداشتی؟» چی پرسید.
- «من هر روز آدم دارم.» شیائو جونان کمرش رو تکون داد. «فقط خوب انجامش نمیدن درواقع مثه تو خوب انجامش نمیدن»
صبر چی داشت تموم میشد. تو چند دقیقه آخر گفت: - «نمیتونی یه نفر دیگه پیدا کنی؟»
- «من دوست دارم تو باهام سکس کنی، فقط میخوام تو سکس کنی. تو مثل اونا نیستی. اونا فقط میان اینجا تا منو بکنن. من اونا رو دوست ندارم... من تو رو دوست دارم.»
تو گوشه تاریک، یکی خندید: - «این دیگه عجب جنده ایه.»
گو چنگ یو گفت: - «منظورت کیه؟»
- «کیه؟ اونی جنده ای که چسبیده به چی چنگ!» لی وانگ گفت.
گو چنگ یو بینمک جواب داد. - «این کلمه برای چی چنگ مناسبتره. شرط میبندم از هر ده تا گارسونی که اونجا وایسادن، نه تاشون منتظرن اون یکی بیخیال شه تا بتونن بپرن تو بغل چی، ولی جرئت نمیکنن بگن.. نشنیدی؟ چی بغیر از پسر ماری، یه لقب دیگه هم داره به اسم «بهترین سکسکننده پایتخت»
لی وانگ اینو نشنیده بود ولی با چشمای خودش دیده بود. الان هم هنوز میتونه گریههای چروکیده و تکراری شیائو لانگ رو وقتی باهاش سکس میشد، به یاد بیاره. از بین بارمنهای این بار، نه نفرشون همجنسگران. با این حال، همه اونایی که خوشتیپن با چی «آشنا» شدن، پس حرفهای گو چنگ یو اغراقآمیز نیست.
گو چنگ یو بلند شد و به سمت چی رفت و لی وانگ هم دنبالش رفت.
- «آه!»
گو چنگ یو یه دست به باسن شیائو جوننان کشید و لی وانگ که پشت سرش بود اشاره کرد و گفت: - «تو اول برو یه کم با رفیقم بازی کن. من باهاش حرف دارم.»
شیائو جوننان می دونست گو چنگ یو چه جور آدمیه و نمی خواست رو حرفش حرفی بزنه. سریع چی رو ول کرد و گفت: - «می خوام قبل از اینکه بری باهات حرف بزنم. یادت باشه بیای دنبالم!»
گو چنگ یو و چی روی صندلی نوک تیز نشستن و حسابی با هم حرف زدن.
- «هنوز ماراتو پیدا نکردی؟»
چی دست بزرگش رو روی شونه های گو چنگ یو کشید. چشمای خشنش به چشماش که رگای خونیش زده بود بیرون خیره شد و داد زد: - «چرا؟ دلت برای جنگ مارا تنگ شده؟ دیگه کسی نیست که باهات مار بازی کنه؟»
همین که این حرفا رو زد، حسود کوچولو سرشو از بین پاهای چی بیرون آورد و با چشمای خسته به گو چنگ یو نگاه کرد.
گو چنگ یو قیافه متعجبش رو پنهان کرد: - «واو؟ هنوز یکی مونده! همونیه که وانگ شو بهت داد. مثل یه کمربند، به همه چیت گره خورده.»
قیافه چی تو نور کم محو شد و صداش گرفته بود. - «اسم اونو جلوی من نیار»
گو چنگ یو با ملاحظه موضوع رو عوض کرد. - «من تازگیا چشمم یه پسر خوشگل کوچولو با شخصیت خاص رو گرفته. وقتی گیرش بیارم، با هم تقسیم می کنیم»
فقط چی می دونست که گو چنگ یو اصلا ملاحظه کار نیست. اون آشکارا داشت روی زخم هاش نمک می پاشید.
چی از بار بیرون اومد و به گانگ زی زنگ زد.
- «کمکم کن یه نفر رو پیدا کنم و ببینم کجا زندگی می کنه.»
- «کی؟»
- «وو سو وی»
- «مهم نیست؟» گانگ زی خشکش زد.
- «...چرا دیگه می خوای من چک کنم؟»
چی یه نفس عمیق کشید. - «اسمشه وو--سو--وی.»
گانگ زی"......."