Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
فصل ۳۵ و ۳۶ و ۳۷ و ۳۸
فصل ۳۵
اون شب، چی خیلی دیرتر از همیشه از سر کار برگشت. ساعت از ده شب گذشته بود و آسمون تاریکتر از همیشه به نظر میرسید، انگار با مرکب سیاه رنگ شده بود. هرجا که لامپی نبود، عملاً چیزی دیده نمیشد.
چی از ماشین پیاده شد. اطرافش تقریباً خلوتِ مطلق بود. هیچکس تو اون باد سرد شبهای مارس دوام نمیآورد، برای همین همه با سرعت خودشون رو به گرمای خونههاشون رسونده بودن.
وسط اون سکوت و تاریکی، صدای منظمی از دور به گوش رسید:
ـ «پا… پا… پا…»
صدای دریبل زدن یه نفر بود. چی سرش رو چرخوند سمت زمین بسکتبال سمت راست خیابون. زیر نور کمرنگ یه چراغ خیابونی، یکی داشت بسکتبال بازی میکرد. سایهش با حرکتهاش روی زمین کش میاومد، ولی حتی اون سایهی متغیر هم نمیتونست موهای کوتاه و فرم بدنش رو مخفی کنه.
زانوهاش خم شدن و عضلههای پاهاش کشیده شدن. خط واضحی روی ساق پاش افتاده بود و باسنش به شکلی تحریککننده برجسته شده بود. چی یادش اومد یهبار جایی شنیده بود کسی که همچین فرم بدنیای داره، معمولاً میل جنسی بالایی هم داره.
با گامهای منظم به جلو رفت، یکدفعه پرید و توپ رو محکم توی سبد انداخت.
وو شاید تو بعضی زمینهها دستش خالی بود، اما تو بسکتبال حرفی برای گفتن داشت. یویو هم دقیقاً بهخاطر همین انرژی و جذابیتش تو زمین بسکتبال بود که یه روزی شیفتش شد… و موند.
توپ دوباره روی زمین برگشت، بالا و پایین پرید و نهایتاً رفت توی دست یکی.
وو داد زد:
ـ «پاس بده!»
چی همراه توپ به سمتش رفت. وو دست دراز کرد که توپ رو بگیره، ولی چی با یه چرخش، ازش رد شد و خودش توپ رو انداخت توی سبد.
وو از این حرکت عصبانی شد، قدش اجازه نمیداد هرچقدرم بپره به حلقه برسه. حرصش گرفت. نگاه تیز و تیرهش به چی دوخته شد و توی اون تاریکی، حس مرگباری از چشماش ساطع میشد. آدرنالین تو خونش فوران کرده بود.
چی توپ رو به سمتش پرت کرد. وو پشت به اون دریبل میزد و هر بار با حرکات بدنش، باسنش رو به پایینتنهی چی میسابید. بازوهای کشیدهی چی سعی داشتن مهارش کنن ولی وو سریعتر بود و با جاخالی دادن ازش فرار میکرد.
همین که چی تعادلش رو از دست داد، وو از فرصت استفاده کرد و با یه پرش توپ رو وارد حلقه کرد. اما چی هم بلافاصله یه شوت سه امتیازی زد. بازی، بازی نبود؛ یه مبارزه بود، پر از تنش و لذت.
چی یه موقعیت طلایی برای امتیاز داشت، اما دستش منحرف شد و توپ به حلقه خورد و از زمین بیرون افتاد.
وقتی رفت دنبال توپ، وو خم شد تا بند کفشش رو سفت کنه
چی که برگشت، صحنهای دید که وسوسهانگیز بود. باسن برجستهی وو جلوی چشمش بود، نشونه گرفت و توپ رو به سمتش پرت کرد. ضربه محکم بود؛ وو نزدیک بود کلهپا بشه ولی خودش رو نگه داشت. برگشت و با چشمای پر از اخم به چی زل زد.
تو اون شب تاریک، نگاه وو مثل آینه، افکار توی ذهنش رو نشون میداد.
توپ دوباره به دست چی رسید و برق شیطنت توی نگاهش افتاد. یواشکی به پشت وو نزدیک شد و این بار محکمتر توپ رو به باسنش کوبید.
وو دیگه نتونست تحمل کنه:
“به باسنم میزنی؟ لهت میکنم!”
توپ رو برداشت، ولی قبل از اینکه بتونه ضربهای بزنه، درد عجیبی از پشتش اومد. چی بیصدا رسیده بود پشت سرش و با دستهای بزرگش دو طرف باسن وو سو وی رو گرفته بود.
ـ «بگو ببینم… چند روز پیش داشتی چیکار میکردی؟»
وو بازوهای چی رو چسبید و با دندونای فشرده گفت:
ـ «که چی؟»
چی دستاشو محکمتر فشار داد، طوری که انگار میخواست توی گوشت فرو بره.
ـ «حالا ننهمنغریبم بازی درمیاری؟»
وو از کوره در رفت، توپ رو برداشت و سعی کرد از پشت بزنه توی صورت چی چنگ، اما چی چنگ جاخالی داد و قبل از هر عکسالعملی، بازوهای وو رو گاز گرفت!
ـ «دندونا و دستاتو بکش عقب!»
چی بوی آشنای علف و شبنم میداد، یه چیزی مخصوص وو.
وو سو وی فرصت رو غنیمت شمرد، با آرنج خودشو آزاد کرد و کنار افتاد. نفسنفس میزد، در بطری آب رو باز کرد و چند جرعه نوشید. وقتی نگاهش رو چرخوند، دید چی یه قوطی ردبول از کیفش درآورده و به سمتش گرفته.
چی قوطی رو باز کرد و تو دو تا حرکت نصفشو سر کشید. بعد صاف ایستاد و سایهش افتاد روی وو سو وی.
وو با تردید گفت:
ـ «مرسی…»
چی قوطی رو با یه دست له کرد و گفت:
ـ «اینو تو به من دادی، بعد از من تشکر میکنی؟»
وو گفت:
ـ «منظورم اون روزیه که کمکم کردی گاری رو هل بدم. رئیسک منتظر غذاها بود. اگه کمک نکرده بودی، نمیرسیدم.»
چی مشکوک نگاهش کرد:
ـ «یعنی چند روز جلوی اداره ول میچرخیدی فقط واسه اینکه تشکر کنی؟»
ـ «اولش میخواستم همین کار رو بکنم، ولی وقتی یادم افتاد قبلاً چجوری باهام برخورد کردی، فکر کردم ارزشش رو نداری…»
چی ناگهانی بازوش رو گرفت. معلوم بود که پلیسه؛ چون فهمید که وو یه چیزی رو یواشکی تو جیبش گذاشته بود.
نه دزدی بود، نه شیطنت… بلکه یه هدیه.
چی بازوش رو بالا آورد، دو بسته توفو تو دستش بود.
ـ «از کجا میدونستی توفو دوست دارم؟»
یه پوزخند زد و گفت:
ـ «با دندونات بازش کن!»
وو محل نداد، از تو کوله یه کیسه توری درآورد و راهی جایی شد که ماشین چی پارک بود. چی هم پشت سرش راه افتاد.
وقتی در ماشین رو باز کرد، چند تا گنجشک زنده توی کیسه دید. وو بعد از کارش اونا رو گرفته بود.
چی گفت:
ـ «اون غذای زنده نمیخوره.»
وو یکی از گنجشکها رو درآورد و جلوی دهن مار چی چنگ گرفت.
تو چند ثانیه گنجشک غیب شد.
چی فقط به پشت وو خیره مونده بود…
فصل ۳۶ : باسنت خیلی بزرگه
تقریبا ساعت دوازده شب بود. جیانگ شیائو شوای هنوز بیدار بود و خوابش نمیبرد. سوئیچ ماشین رو برداشت و به سمت کلینیک راه افتاد که چند تا قرص خواب آور برداره. وقتی رسید، گوشی و وسایل وو رو اونجا دید، اما خودشو ندید. اون این وقت شب کجا رفته بود؟
جیانگ شیائو شوای بیرون کلینیک وایساد و اطراف رو نگاه کرد و خیلی زود پیداش کرد. وو اون طرف خیابون، توی محوطه ورزشی، داشت بسکتبال
بازی میکرد. جیانگ شیائو شوای آروم و یواشکی بهش نزدیک شد. وو اول توپ بستکبالو زمین گذاشت و بدنشو کش و قوس داد، بعدش حدود سه متر عقب رفت و با چند قدم سریع جلو رفت و پرید بالا، یه دستش رو به سمت حلقه دراز کرد و فقط نوک انگشتاش به حلقه رسیدن ولی نتونست اونو بگیره. با حرص نفس عمیقی کشید
- «یه بار دیگه»
چشمای وو تو تاریکی برق میزد. حلقه رو مثل صورت چی تصور کرد، اگه میتونست حلقه رو بگیره، انگار صورت چی رو درواقع گرفته و تیکه پاره کرده. با شتاب بیشتر و یه فریاد بلند، دوباره بالا پرید و این بار دستش به حلقه بسکتبال رسید و خودشو ازش آویزون کرد
- «موفق شدم»
وو فریاد زد ولی یهو حس کرد یه باد خنک به باسنش میخوره.. شلوارش پایین افتاده بود.. جیانگ شیائو شوای میخواست شروع کنه به خندیدن ولی وقتی جای انگشت روی باسن وو دید که قرمز و کبود شده، خنده اش خشک شد.. وو حدس زد کسی که داره بهش میخنده جیانگ شیائو شوایعه، پس حلقه رو ول کرد، پایین پرید و سریع شلوارشو کشید بالا
- «تو چرا برگشتی؟»
جیانگ شیائو شوای هم پرسید
- «باسنت چیشده؟ چرا اینقدر کبود و قرمزه؟»
وو یه لحظه گیج شد. کامل یادش رفته بود که چی چجوری باسنشو تو دستش گرفته بود و چنگ زده بود. جیانگ شیائو شوای، وو رو برد تو کلینیک و مجبورش کرد که شلوارشو دربیاره. وقتی باسنشو نگاه کرد، چند تا رد قرمز رنگ روی باسن سفید وو دید، صورت جیانگ شیائو شوای جمع شد و اخم کرد
- «شما دو تا...اینقدر سریع به این مرحله رسیدین؟»
وو با یه لبخند بی بیخیال گفت
- «این حرفا چیه اخه؟ وقتی داشتیم بسکتبال بازی می کردیم یهو با دستاش باسنمو گرفت و مجبورم کرد بهش بگم که این چند روز
اطراف اداره پلیس چیکار میکردم»
جیانگ شیائو شوای اخم کرد
- «اوه...با دست...با دستاش! جای دیگه ایو واسه حمله با دستاش
و اعتراف گرفتن ازت پیدا نکرد؟ یعنی مستقیم رفته سراغ باسنت؟ خیلی مشکوکه! تازه چند روزه همدیگه رو میشناسین، بعدش یارو رسما به کونت تجاوز کرده؟»
وو سعی کرد جیانگ شیائویی رو که خیلی احساساتی شده بود، آروم
کنه.. پس یه لبخند شیطانی زد
- «استاد، نباید برام خوشحال باشی؟»
اون لبخندی که جیانگ شیائو خودش به وو یاد داده بود، حالا اون تبدیل شده بود به یه سلاح خطرناک علیه خودش انقدر تأثیر گذار که حتی خود جیانگ شیائو شوای هم تا چند لحظه بهش خیره موند. حسادت کل وجودشو گرفته بود که چرا؟ چرا این محصول بی نقصی که خودش
پرورش داده، باید مال یکی دیگه بشه؟ چرا یکی دیگه غیر خودش باید اولین کسی باشه که این باسن دست نخورده رو افتتاح میکنه؟ بیش از نصف سال مراقب باسنش بوده چرا خودش اولین نفری نبوده که طعم این باسنو بچشه؟ دریغ از یه لمس ساده..!
…نیم ساعت بعد…
وو خسته و کوفته روی تخت دراز کشیده بود و با صدای خواب آلود گفت
- «کی ماساژم تموم میشه؟»
جیانگ شیائو شوای بیشتر از ده دقیقه بود که داشت اون باسن تپل رو داد ماساژ میداد و ول نمیکرد
- «هنوز نه، این ماساژ برای جریان خون خوبه و جذب دارو رو سریع
میکنه»
اون شب، چی بازم شیفت شب گرفت. وقتی از ماشین پیاده شد، باز صدای توپ شنید.. وو اول یه کم خودش رو گرم کرد، بعد پرید و با یک دست توپ رو داخل حلقه انداخت، توپ وارد حلقه شد. وو موقع فرود یکم تعادلش
رو از دست داد، اما این چیزی از زیباییِ پرتابش کم نکرد، هنوز هم پرتابش خیلی خوب بود.. این بار توپ افتاد دست چی. چند بار دریبل زد، بعد هم از پشت خطِ پرتاب آزاد پرید. تو هوا چرخید، یه لحظه مکث کرد، بعد
با یه ضربه ی قدرتمند توپ رو داخل حلقه انداخت.
- «بوووم»
قدرت برخورد توپ با حلقه باعث شد کل پایه بلرزه.. وو با دهن باز بهش خیره مونده بود. حس کرد کل پایه فولادی قراره با ضربه چی خراب شه. خودش تازه یه پرتاب ساده کرده بود، ولی این یارو انگار اومده جام جهانی.. این قدرت و ظرافت چیزی نبود که شبه به دست اومده باشه.. از ته دل بهش احترام میزاشت ولی نمیخواست این موضوعو به روش بیاره.. یه نگاه سرد بهش انداخت، با اون کفشای قدیمیش با ریتم خاصی روی زمین ضربه زد. انگا که میخواست چی رو بسنجه
چی پرسید
- «مگه قبلا تشکر نکردی؟ برای چی دوباره اینجایی؟»
وو سو وی، بدون اینکه برگرده، خونسرد گفت
- «مگه گفتم اومدم تو رو ببینم؟»
برای یه لحظه، چی شوکه شد و رفت جلو. توپ رو برداشت و به سمت حلقه پرت کرد. ولی این بار وو از قبل آماده دفاع بود. دست هاش رو به عقب برد و چرخید و توب بستکبالی رو که با سرعت میومد و محکم گرفت. توپ رو زمین گذاشت و روش نشست. چی دنبالش رفت و از جیبش دو تا آبنبات خرگوشی درآورد
- «این آبنباتارو تو گذاشتی تو جیبم؟»
وو وانمود کرد نمیدونه چی چنگ داره راجب چی حرف میزنه
- «کدوم آبنبات؟»
چی کنارش چمباتمه زد، از پایین به
بالا به صورت وو زل زد
– «یواشکی خوراکی میزاری تو جیبم که چی بشه؟ نمیتونی یه بار دست از این دوز و کلکا برداری؟»
وو چشماشو چرخوند و یه نگاه الکی زرنگطور بهش انداخت. اونقد بامزه بود که چی ته دلش براش ضعف رفت. دستشو آورد بالا که گونهشو لمس کنه، ولی وو سریع عقب کشید.
تازه داشت فکر میکرد این دفعه چی بیخیاله که یهو چی یه لگد زد به توپ بسکتبالی که زیر باسنش بود.
وو تعادلشو از دست داد و صاف افتاد رو پای چی.
چی با لحن کشدار و صدای بم گفت:
– «باسنت خیلی بزرگه، کل پامو قورت داده»
وو فقط یه شلوار ورزشی نازک پاش بود، چی هم کتونی پوشیده بود. نوک کفشش از روی اون پارچه نازک میخورد به گوشت نرم زیرش. تا حالا هیچکس اینطوری باهاش لاس نزده بود. مثل فنر از جاش پرید، چشمهاش تار شده بود. یه حس مسخرهای تو دلش جمع شده بود که نه خجالت بود، نه خشم… یه چیز لعنتی بین این دوتا.
– «واقعاً بخاطر یه انتقام باید اینقدر زجر بکشم؟»
کیفشو برداشت، هیچی نگفت، راهشو کشید و رفت سمت ماشین.
این بار وو کلی موش آورده بود. از کجا؟ خدا میدونه. همشونم چاق و توپُر بودن. حسود کوچولو افتاده بود به جون غذا و با اشتها میخورد. وو وقتی داشت براش غذا میزاشت، حتی یه بارم سمت چی نگاه نکرد.
فصل ۳۷ : آبنبات یا چشات؟
عصر روز بعد، چی داشت دنبال یه چیزی می گشت. دوباره اون دو تا آبنبات رو درآورد. اون غذای شیرین دوست نداشت. مدت زیادی بود که آبنبات نخورده بود. واسه همین آبنباتی که وو بهش داده بود رو انداخته بود تو کشوی میز کارش، ولی الان دوباره بازش کرده بود. یه لحظه به جلد آبنبات خیره شد و نگاهش کرد. برای اولین بار کاغذ آبنبات رو باز کرد.
اون آبنبات خونی رو خورد!
وقتی فانگ شین اومد دم در، دید چی داره آبنبات رو میذاره تو دهنش.
- «هی؟ فکر کردم از خوردن آبنبات متنفری؟»
فانگ شین تعجب کرد.
چشمای چی بی حوصله بود.
- «کی گفته من آبنبات دوست ندارم؟»
- «دو روز پیش، وقتی داشتیم جشن می گرفتیم، این همه آبنبات برای اداره خریده بودن. تو حتی یه دونه هم برنداشتی. وقتی بعداً ازت پرسیدم، گفتی آبنبات دوست نداری.»
- «اون موقع فرق داشت...»
فانگ شین حرفی برای گفتن نداشت. به بقیه آبنبات خیره شد.
- «من سال هاست آبنبات خرگوشی نخوردم. نمی دونم هنوز همون طعمی رو داره که یادمه یا نه.»
- «آره... داره.»
حرفای تمیز و مرتب چی، حال و هوای مهمونی فانگ شین رو حسابی خراب کرد.
فانگ شین تسلیم نشد. با لبخند ادامه داد:
- «بیا یکی ام به من بده! میخوام روزای خوب گذشته رو به یاد بیارم.»
- «همش.... تموم شده.»
جمله اش واضح بود. هر آدم عاقلی میفهمید که دیگه نباید ادامه بده، ولی تمام حواس فانگ به اون آبنبات بود. با انگشت به آبنباتی که جلوش بود، اشاره کرد و گفت
- «مثه سگ داری دروغ میگی؟ فکر کردی من کورم نمیبینم آبنباتی که جلوی چشمامه رو. چطور میتونه تموم شده باشه؟»
چی سرشو بالا آورد و به نفر بعدی نگاه کرد.
- «آب نبات یا چشمات؟»
فانگ شین سه ثانیه خشکش زد و رفت.
تو هفته های بعد، وو هنوزم میومد زمین بازی. فرقی نمیکرد چی شیفت صبح باشه یا شب، هوا ابری باشه یا بارونی، وو همیشه سر وقت حاضر میشد. بعضی وقتا، یه بازی سه امتیازی تمرین میکرد و چند نفر رو میاورد تا بازی کنن. اگه چی تو یه جای مشخص وایساده بود، تا وقتی که حرف نمیزد، وو خودش پیش قدم نمیشد. فقط نادیدش میگرفت.
بعد از اینکه چی رو تو شیفت شبش میدید و فقط خودشون دو تا تو زمین بسکتبال بودن وو یواشکی خوراکی تو جیب چی میذاشت. بیشتر وقتا، توفو خشک شده داشت و بعضی وقتا دو بسته لوبیا یا دو بسته پای مرغ ترشی میذاشت. بعداً، چی متوجه این قضیه شد، واسه همین به جای اینکه منتظر بمونه وو یواشکی اونا رو تو جیبش بذاره، مستقیم میرفت سراغ کیفش و هرچی وو آورده بود برمیداشت.
وو همچنین انواع پرنده ها رو برای حسود کوچولو میآورد.
یه جور رابطه پنهونی بین اون دو تا شکل گرفته بود. هیچ کس نمی پرسه چرا اون یکی یه چیزایی آورده و اون یکی هم نمی پرسه چرا اونا رو برداشته. انگار یه چیز طبیعیه که یواشکی برن تو کار هم. اون دو نفر حتی یه کلمه اضافه هم حرف نمی زدن، انگار فقط برای بازی و غذا خوردن اونجا بودن. اون روز هوا خشک بود و چی تمام روز رو سر کار بود. صورتش پر از پوست خشک شده بود. کیفی که وو با خودش آورده بود رو برگردوند و یه بطری محصولات آرایشی دابائو پیدا کرد. جعبه هنوز پلمپ بود و یه برچسب قیمت 9.9 یوانی روش بود.
- «برای منه؟»
چی با لجبازی پرسید. وو خودشو به نشنیدن زد. همچنان توپ رو آروم تو دستش می چرخوند. چی یه سنگ از زمین برداشت و دقیق زد به یکی از گوشای وو. بعد صدای خشن و بمش اومد که گفت:
- « از این به بعدا بهت میگم دابائو»
- «چرا؟»
توپ تو دست وو ثابت موند. چشمای چی چنگ یکم نرم شد و یه لبخند کوچیک زد.
- «چون هر روز می بینمت!»
شعار تبلیغاتی دابائو تو سرش اومد.
- «دابائو فردا می بینتت، دابائو هر روز می بینتت.»
لعنتی....!!!!! این به ضرر منه؟
حرصش گرفت و گفت - «فکر می کنی کیفیت محصولات مراقبت از پوست لوکس وارداتی به خوبی دابائو نیستن؟ دابائو هم ارزونه هم راحته.»
چی نه حرف زد و نه خندید. وو به سمت صورتش هجوم برد و دستش رو دراز کرد تا جعبه رو از دستش بگیره.
- «چرا پسش نمیدی به خودم؟ خوشم نمیاد بهت بدمش!»
در نتیجه، جعبه رو گرفت و برگشت.
چی با دستای بزرگش یقه وو رو گرفت و کشوندش جلوی خودش. یه جوری وایساد و صورت وو رو ورانداز کرد. بعد آروم گفت:
- «من می خوامش....»
می خوای با من دعوا کنی یا چی؟ وو سعی کرد یقه اش رو بکشه عقب.
خوشش نمیومد که چی اینجوری با دقت بهش نگاه می کنه. یه حس فشاری داشت روش میومد. یه لحظه دیگه نتونست تحمل کنه. می خواست یه لگد به چی بزنه و یواشکی در بره. هر چی کینه جدید و قدیم داشت رو یادش اومد ولی به زور تحمل کرد.
چی داشت به بدن وو نگاه می کرد. با اینکه یه لباس ورزشی قدیمی تنش بود، کفشاش پر خاک بود و صورتش عرق کرده بود، ولی بازم حس می کرد وو خیلی تمیزه.
آخرش، دست چی کمر شلوار کوتاه وو رو گرفت و کشید بالا که تخم هاشو فشار داد!
پیشونی وو با رگ هاش زد بیرون و مشتش جلوی چی گره شد.
خنده چی تا دل شب ادامه داشت.
فصل ۳۸ : یه فرصت پیدا کن و از شرش خلاص شو
یه روز دوری از عشقت به اندازه سه سال میگذره
این جمله حال و هوای دل عاشق یو یو رو خیلی خوب توصیف می کنه.
تو ذهنش، نمی تونست به چیزی جز چی فکر کنه. انگیزه ای برای انجام هیچ کاری تو طول روز نداشت و حتی حوصله خرید هم نداشت. دنبال دوستاش می گشت که باهاشون حرف بزنه و گپ بزنه. هر جمله ای که می گفت، یه جوری به چی ربط پیدا می کرد. چی باهاش خیلی تند و خشن بود. حتی اگه اشکاش مثل سیل رو زمین جاری می شد، چی بازم یه ذره هم که شده بهش محبت می کرد.
تو این دوره ای که به عشق و توجه تو زندگی بی دی اس ام طور و خشنش نیاز داشت، چی دیگه سراغ شیائو لانگ نرفت.
اوایلی که با هم بودن، چی بعد از کار همراهیش میکرد. اما الان هرچی بیشتر جلو میرفتن چی خیلی دیرتر برمیگشت. ارزش نداشت که تا دیروقت شب کار کنه، و شیفت شب وایسه.. یو یو جرات نمی کرد الکی بهش زنگ بزنه و نمی دونست باید چیکار کنه. حس اینکه نادیده گرفته بشی اصلا خوب نیست!
یو یو برای اولین بار تو زندگیش تو یه رابطه عاشقانه اینقدر بی ارزش و کم اهمیت شده بود. ولی این طبیعت یسری از ادماس، هرچی چی کمتر بهش اهمیت می داد، یو یو بیشتر اونو می خواست. چیزی که به سختی به دست میاد، شیرینه.
امروز، چی به یو یو زنگ زد و ازش خواست که تو هتل ببینتش.
بعد از شام، یو یو دوباره تو اون روال عشق شیرین همیشگی افتاد. رو پای چی نشسته بود و با دکمه های پیرهنش بازی می کرد. لب های قرمزش زیر لب زمزمه می کردن. یه حس عمیق دلخوری تو صداش بود.
- «واقعا دلت برام تنگ شده بود که بهم زنگ زدی؟ فکر کردم منو فراموش کردی.»
چی حرف نمی زد و چشماش عمیقاً به صحنه های خشن تلویزیون خیره شده بود.
یو یو با قدرت چونه ی سفت چی رو فشار داد. - «دارم باهات حرف می زنم، شنیدی؟»
چی زد روی دست یو یو. - «مگه از همین اخلاقم خوشت نیومده بود»
یو یو می خواست ادامه بده ولی تلفن چی زنگ خورد.
- «می خوام یه تماس بگیرم.»
بعد از اینکه چی رفت، یو یو طبق عادت ژاکتش رو زیر و رو کرد و یه بطری محصول مراقبت از ژاگتش یهو افتاد بیرون.
- «دابائو؟»
یو یو این دو کلمه رو زیر لب گفت و تو ذهنش، صورت چاق وو ظاهر شد.
چی برگشت تو اتاق و جعبه رو از دست یو یو گرفت و درشو باز کرد و یکمشو ریخت رو دستش. حس بکرش یاد چشمای شفاف وو رو براش زنده کرد.
یو یو نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت: - «تو چطور بوی دوست پسر سابق منو میدی تازه سلیقه هاتونم یکیه؟»
- «دوست پسر سابق؟» چشمای چی بهش خیره شد.
یو یو چشماش رو چرخوند. - «اون از این برند استفاده می کرد. وقتی خودشو مرتب می کرد، یه بطری می خرید. چهار سال طول کشید تا تمومش کنه. حتی تا فارغ التحصیلیش هم تمومش نکرده بود. و هر روز همه جا با خودش میبردش و واقعاً باید از شعار 'دابائو هر روز تو رو می بینه' استفاده می کرد.»
چی با انگشت زبرش، لبای نرم و نازک یو یو رو نوازش کرد و آروم گفت: - «دو روز دیگه بیا بریم خونه و پدر و مادرم از دیدنت خیلی خوشحال میشن.»
یو یو حسابی ذوق کرد.
برم خونه چی؟ که با کله گنده های شهرداری آشنا بشم؟ کار به اینجاها هم کشید؟ تیم عروسی لاکچری، تالار عروسی رویایی، و قاطی شدن با آدمای سطح بالا.
یو یو تا دیروقت بیدار بود و هی اینور اونور میشد. دلش میخواست با چی رو یه تخت بزرگ بخوابه ولی اون مار لعنتی همیشه اونجا بود و با یه جفت چشم شیطانی بهش نگاه میکرد.
یو یو التماس کنان گفت: - «چی، نمیشه بذاریش تو حموم؟»
چی سر حسود کوچولو رو نوازش کرد. - «نگفتی دوسش داری؟»
- «دوسش دارم ولی دوست ندارم رو بالشم باشه! بعد از ازدواج هم میخوایی تو تخت جدا بخوابیم؟»
چی با یه نگاه بی تفاوت به یو یو نگاه کرد.
یه مار نهایتاً ده سال بیشتر عمر نمیکرد. اگه باهاش ازدواج میکرد، چی میشد؟
برخلاف همیشه چی اینبار کوتاه اومد و حسود کوچولو رو گذاشت تو حموم.
اوضاع دقیقاً اونجوری که یو یو تصور کرده بود پیش نرفت. رو تخت دراز کشید و با چی در مورد پدر و مادرش داشت صمیمانه حرف میزد. اما هنوز یه دقیقه نگذشته بود که در حموم توسط حسود کوچولو باز شد. یو یو حواسش نبود و مار خزید و برگشت رو تخت و یو یو رو ترسوند، طوری که نزدیک بود ترسش از مار لو بره.
چی گفت: - «خودت برش گردون.»
یوه یوه، "......"
یوه یو رفت سمت حموم، پاهاش شل شده بود. در حموم رو محکم قفل کرد.
- «دیگه بیرون نیا! دیگه بیرون نیا تورو خدا!» یوه یو بی صدا دعا کرد.
در نتیجه، حسود کوچولو دیگه بیرون نیومد ولی بیکار هم نموند. اول دور دستگیره در چرخید و هی سعی کرد در رو باز کنه. بعد از چند بار تلاش ناموفق، دوباره شروع کرد از سرش استفاده کردن و مردد شد بعد برگشت به ادامه همون کار تمام شب.
اینجا برای یو یو خیلی دردناک بود. تا دستگیره در تکون می خورد، دلش می لرزید. چی کنارش خوابیده بود ولی از ترس جرئت نمی کرد یه کلمه هم حرف بزنه. اگه چی باهاش حرف می زد، باید سعی می کرد خودشو ریلکس نشون بده.
طوری که تا آخر شب، یو یو حتی می خواست فرار کنه بره اتاق خواب بغلی.
صبح، با دو تا گودی سیاه زیر چشم تو آینه نگاه کرد و بی صدا قسم خورد که اگه یه فرصت پیدا کنه اون مار کوچولو رو نابود کنه!