Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt

فصل ۳۱ و ۳۲ و ۳۳ و ۳۴


نزدیک ساعت هشت صبح بود. وو پشت فرمان کامیون کارخانه برق نشسته بود و آماده حرکت شد.

با تموم شدن تعطیلات سال نو چینی، حالا بیشتر مردم به پکن برگشته بودن.

خیابون‌ها که تا چند روز پیش خالی و مه‌آلود بودن، حالا دوباره مثل قبل شلوغ شده بودن.


وو وسط ترافیک گیر کرده بود. مستقیم به چراغ راهنمایی وسط چهارراه خیره شده بود ولی نمی‌تونست حرکت کنه.

چون نمی‌تونست رنگ چراغ‌ها رو تشخیص بده، مجبور بود با ماشین کناری هماهنگ حرکت کنه.


از طرف دیگه، چی به اداره کنترل ترافیک منتقل شده بود و اون روز، اولین روز کاریش بود.

وظیفه‌اش فقط این بود که با ماشین پاترول داخل خیابون‌ها گشت بزنه.


کامیون وو به چراغ نزدیک می‌شد و فقط دو بار دیگه باید پشت چراغ قرمز می‌ایستاد تا نوبتش بشه.

فرمون رو محکم چسبیده بود و با دقت به ماشین بغلی نگاه می‌کرد.

با استرس توی ذهنش زمزمه می‌کرد:


«فقط حواست باشه… نباید چراغ قرمز رو رد کنی…»


داشت همینطور فکر می‌کرد که ناگهان چشمش به یه چهره آشنا افتاد و یه لحظه خشکش زد:


«لعنتی… هرچی بیشتر نگاه می‌کنم، بیشتر شبیه اون کچله‌ست…»


چشماش رو ریز کرد تا دقیق‌تر ببینه، ولی قبل از اینکه مطمئن بشه، ماشین‌ها حرکت کردن و چی وسط موج ماشین‌ها گم شد.


«غیرممکنه… حتماً اشتباه دیدم. ولی چرا هرجا می‌رم پیداش می‌شه؟»


درگیر فکر و خیال بود که ماشین بغلی حرکت کرد. اونم پاشو رو گاز گذاشت و راه افتاد

و این‌جوری، اولین تخلف اون روز اتفاق افتاد.


– «چرا همچین شد؟»

وو زیر لب زمزمه کرد.


افسر راهنمایی بهش اشاره کرد:

– «چراغ قرمز رو رد کردی.»


– «امکان نداره!» وو خندید، «من هم‌زمان با ماشین بغلی حرکت کردم.»


– «خب، اونم تخلف کرده!»


چند متر اون‌طرف‌تر صدای شلوغی شنید. وو برگشت و دید همون راننده هم بین چندتا پلیس گیر افتاده.


دلش آشوب شد. دوباره قرار بود ازش بازجویی کنن.


– «چرا قبل از حرکت به چراغ نگاه نکردی؟ چرا به ماشین بغلی نگاه کردی؟»


– «مستی؟! گواهینامتو بده. بیا پایین!»


وو تو دلش احساس خفگی داشت. انگار یه نفر با ناخن افتاده بود به جونش. مشت‌هاشو گره کرد، دلش می‌خواست همون‌جا تموم شه بره.


ناگهان یه فضای خالی جلوش دید، سریع استارت زد که فرار کنه.


چی متوجه شد و گفت:

– «چی؟ یکی تخلف کرده و فرار هم می‌کنه؟!»


دست وو به فرمون بود که صدای تق! خوردن باتوم به شیشه ماشین، لرز به تنش انداخت.

چی با قدرت به ماشین نزدیک شد. شیشه ماشین ترک برداشت و وو از ترس، سرش خورد به شیشه جلو.


«فاک فاک فاک فاک!! من تو زندگی قبلیم چی کار کردم؟ اول که رفتم دستفروشی، تو گیرم انداختی. بعدش خواستم رقاص خیابونی بشم، باز تو پیدات شد! حتی وقتی خواستم دزدی کنم، جلومو گرفتی. حالا هم… حالا هم با باتوم اومدی سراغم؟ چرا همیشه روز اول کارم باید منو گیر بندازی؟! حداقل بذار دو روز کار کنم، لعنتی!»


چی کاملاً رسمی رفتار می‌کرد. انگار نه انگار که قبلاً همدیگه رو می‌شناسن.


– «یا جریمه رو پرداخت کن… یا کاری که من می‌گم انجام بده.»


وو پولی نداشت، پس فقط یه راه براش مونده بود.

همه منتظر بودن ببینن این‌دفعه قرارِ چه بلایی سرش بیاد

چی از تو ماشینش دو تا ماسک درآورد؛ یکی قرمز، یکی سبز.

وظیفه وو این بود که کنار چراغ راهنمایی بایسته و هر وقت چراغ قرمز شد، ماسک قرمز بزنه؛ چراغ سبز که شد، ماسک سبز.


برای یه کوررنگ، این سخت‌ترین چالش ممکن بود!


وو می‌ترسید چی بفهمه که اون کوررنگه.

اگه می‌فهمید، ممکن بود مجازاتش کنه مثل دفعه قبل.


با تردید به سمت چراغ راهنمایی رفت.


تموم روز، کنار چراغ ایستاده بود و ماسک عوض می‌کرد.

آخر سر اون‌قدر خسته شد که فقط دستاشو بالا می‌برد.

یه روشی پیدا کرده بود تا گیج نشه:


«اگه آدمک راه می‌رفت، دست چپت رو ببر بالا؛ اگه ایستاد، دست راست…»


چی از دور بهش نگاه می‌کرد، ذهنش درگیر بود.


«چرا این آدم هر بار تو مسیر منه؟ دنبال خودنماییه؟ نه… ولی با اون چشمای درشت، اصلاً جذاب نیست.»


هوا تاریک شد و وقت عوض شدن شیفت رسید.

چی با دست اشاره کرد که می‌تونه کارش رو تموم کنه.


وو دیگه حس تو دستاش نداشت. از خستگی نزدیک بود از حال بره.


چی قصد داشت یه‌کم مراقبش باشه که یه صدای نازک شنید.

حتی نیاز نبود برگرده از لحن لطیف صدا، معلوم بود که اون یویوعه.


– «برای چی اومدی؟»


یویو خندید و گفت:

– «ترسیدم دلت برام تنگ بشه و تمرکزتو از دست بدی!»


وو خشک شد.

دید که یویو به چی نزدیک شد، بغلش کرد، و بعد… همدیگه رو بوسیدن.


صدای هووووو کشیدن همکارای پلیس توی ذهنش پیچید.

حالا فهمیده بود چرا چی همیشه سد راهشه.


از شدت عصبانیت نزدیک بود منفجر بشه.


هیچ حرفی نزد، نفرین هم نکرد؛ فقط آروم به سمت کامیونش برگشت و گفت:


«اگه مرد باشم… این دفعه انتقام می‌گیرم!»



فصل ۳۲

شیائو شوای پاهاشو روی میز انداخته بود و با یه خودکار که بین انگشتاش می‌چرخوند، از نبودن گو چنگ یو حسابی لذت می‌برد.

از وقتی که تونسته بود اون مرد رو از کوره در بیاره، گو چنگ یو دیگه اون اطراف آفتابی نشده بود، و دیگه کسی هم نبود که با اصرار دنبال ملاقات با دکتر باشه.


شیائو شوای از خوشحالی تو پوست خودش نمی‌گنجید و غرق فکرهای رویاییش بود… که یهو حس کرد انگار یه روح وارد کلینیک شده.


برگشت تا پشت سرشو چک کنه، بلکه خیالش راحت شه. اما نتیجه برعکس شد.

چهره وو جلوی چشمش بود چشماش گرفته و تار، انگار فقط یه سایه مبهم می‌دید. قدم‌هاش کند و سنگین بودن، هاله‌ای از مرگ دورش پیچیده بود.


– «چی شده؟ اتفاقی افتاده؟»

شیائو شوای زیر لب گفت

ولی منتظر موند تا وو جواب بده.


وو بدون هیچ حرفی فقط سرشو تکون داد، بعد آروم رفت داخل اتاق و در رو بست.


این رفتار برای شیائو شوای عجیب بود. چون معمولاً هر وقت وو مشکلی داشت، ازش حرف می‌زد.


دو ساعت گذشت. هنوزم خودشو توی اتاقش حبس کرده بود. معلوم بود این‌دفعه اوضاع خیلی جدی‌تره.


شیائو شوای رفت جلوی در اتاق، آهسته در زد:

– «سو وی؟ چی شده؟ بیا باهام حرف بزن…»


هیچ جوابی نیومد.


– «ناراحت نباش! بیا بیرون. اشکالی نداره اگه جلوی من گریه کنی!»

این بار خود شیائو شوای هم ناراحت شده بود.


صدای آروم وو اومد:

– «هیچی نشده…»


ولی شیائو شوای مطمئن بود که یه چیزی هست.

دسته درو امتحان کرد، اما قفل بود. یادش اومد یه کلید زاپاس توی کشو هست و سریع رفت دنبالش.


همون موقع صدای ینفر اومد که فریاد می‌زد:

– «دکتر جیانگ! کمک کن! داره خونریزی می‌کنه! لطفاً جلوشو بگیر!»


شیائو شوای سرشو بلند کرد:

– «کجاست؟»


مرد قد بلند و آشنایی جلوی در ظاهر شد. یه لبخند ملایم روی لبش داشت، ولی بازوش زخمی و خونی بود. بوی تند خون تو هوا پیچیده بود و نفس کشیدن رو برای شیائو شوای سخت کرده بود.


با این‌حال، همون‌طور بی‌تفاوت سر جاش ایستاد.


لی وانگ که عصبی شده بود، گفت:

– «گفتم که این زخمیه واقعیه! چطور می‌تونی انقدر خونسرد باشی؟ می‌خوای بذاری بمیره؟»


بعد یه دسته اسکناس پرت کرد روی میز تقریباً صد هزار دلار!


شیائو شوای رفت طرف میز و نشست.


لی وانگ آروم کنار گو چنگ یو گفت:

– «دیدی گفتم؟ مردم تشنه پولن. ولی تو هنوز فکر می‌کنی این یکی مریم مقدسه»


گو چنگ یو چیزی نگفت و فقط بازوش رو به پهلوی لی وانگ زد

بعد از ضدعفونی و بخیه زدن، شیائو شوای گفت:

– «روی تخت دراز بکش، باید برات آمپول بزنم.»


گو چنگ یو اول مقاومت کرد، اما بعد تسلیم شد و رفت تو اتاق.


شیائو شوای داروها رو برداشت و وارد اتاق شد اما صحنه‌ای که دید باعث شد خونش به جوش بیاد.


گو چنگ یو با افتخار شلوارش رو پایین کشیده بود و بدنش رو به نمایش گذاشته بود، بدون هیچ خجالتی.


شیائو شوای چند لحظه مستقیم به بیضه‌هاش زل زد و بعد سرش رو سریع برگردوند:

– «پشتتو کن!»


گو چنگ یو مستقیم به چشم‌های شیائو شوای نگاه می‌کرد. شیائو شوای سرنگو بالا گرفت:

– «اگه بخوای با این اداها ادامه بدی، با همین سرنگ تخماتو باد می‌کنم، مشکلی نداره!»


گو چنگ یو گفت:

– «دکتر! خیلی دل و جرئت داری…»


– «اگه اون چیزو نمی‌پوشونی، همین حالا گورتو گم کن!»

شیائو شوای با عصبانیت داد زد.


گو چنگ یو غر زد و بالاخره روی تخت دراز کشید.


تزریق که تموم شد، گفت:

– «ها؟ این‌قدر زود؟!»


بعد از کار، لی وانگ وارد اتاق شد:

– «گو زِی، ما اِر الان زنگ زد، یه کار فوری داره!»


گو چنگ یو سریع بلند شد و رفت.


بعد از رفتن گو چنگ یو، شیائو شوای برگشت و متوجه شد وو جلو در اتاق وایستاده.

نمی‌دونست از کی اون‌جاست. اما چشم‌هاش هنوز غمگین بودن.


– «از کی اون‌جا ایستادی؟»

وو جوابی نداد. فقط سمتش اومد، با نگاهی که لرزه به تن شیائو شوای انداخت.


بعد از چند لحظه سکوت، گفت:

– «چطور تونستی اون کارو بکنی؟»


– «ها؟» شیائو شوای گیج شد.


– «اون دوست داره؟ چون همیشه دنبالت میاد؟ عمداً به خودش آسیب زده بود تا بهت نزدیک شه؟»


رفتار وو عجیب بود.

شیائو شوای لبخند زد، دستشو دور شونه‌هاش انداخت:

– «اشتباه گرفتی. داشتم بهش…»


– «یاد بده!»

وو ناگهان دستشو گرفت.


– «چی رو یاد بدم؟»

– «یاد بده چطور یه مردو اغوا کنم!»


شیائو شوای با تعجب گفت:

– «کی رو میخوایی اغوا کنی؟»

چشمای وو برق زد، حس انتقام تو وجودش زبانه کشید.

شیائو شوای رو کشوند توی اتاق و همه‌چی رو براش گفت.


شیائو شوای گفت:

– «این دختر یه روانیه!»

وو ادامه داد:

– «به‌جای آسیب زدن به یه نفر، به دوتاشون اسیب می‌زنم!

یویو دیگه به من احساسی نداره. پس باید کاری کنم که اون مردِ کچل با من به یویو خیانت کنه. بعدش هم من ولش می‌کنم.

راه خوبیه، نه؟»


– «یه لحظه وایسا!»

شیائو شوای گفت:

– «برگردوندن یویو راحت‌تره تا اینکه بیفتی دنبال اون یارو!»


– «کی گفت من می‌خوام بیفتم دنبالش؟ کاری می‌کنم اون به من نیاز پیدا کنه!»


فاک! از یه علف بی‌خاصیت تبدیل شدی به یه شمشیر فولادی!

شیائو شوای تو دلش بهش افتخار کرد.


– «فکر کن مثل گو زِی بیاد خونشو بریزه برام! چه انتقام شیرینی!»


شیائو شوای خندید:

– «فقط با من کاری نداشته باش. من می‌خوام برم خونه!»


وو جلوش رو گرفت:

– «خوشتیپ کوچولو، شوخی نمی‌کنم. کاملاً جدی‌ام! تو نمی‌تونی منو بفهمی چون دوست دخترت بعد از هفت سال ولت نکرد.»


«منم خودمو به خاطر زورگویی بقیه انداختم تو رودخونه…»


هردو چند لحظه ساکت بودن تا شیائو شوای سکوت رو شکست:


– «میشناسیش؟»


وو گفت:

– «حتی اسمش رو هم نمی‌دونم.»


– «خب، باید دو هفته وقت بذاریم، اطلاعاتشو دربیاریم.»


– «دو هفته؟ زیادی نیست؟ چجوری انقدر صبر کنم؟»


– «بابا این کار جدی نیست! برای سرگرمیه. فعلاً باید روی خودت کار کنی، تا حالت بهتر شه.»


وو از طرز نگاه شیائو شوای ترسید:

– «می‌فهمم…»


– «نه، نمی‌فهمی! نباید فقط ظاهر رو تغییر بدی. باید رفتارتو شخصیتتو درست کنی تا جذاب بشی. الان اصلاً برای کسی کشش نداری. باید یاد بگیری چجوری یه نفرو جذب کنی و دنبال خودت بکشی.»


– «دنبالم بیاد؟…»

وو زیر لب تکرار کرد.


شیائو شوای دستشو گرفت و گفت:

– «یادت باشه، چشمات مهم‌ترین سلاح تو هستن. ازشون درست استفاده کن!»



فصل ۳۳

چی روی مبل لم داده بود، در حالی که “حسود کوچولو” مثل یه دستبند زنده دور دستش پیچیده بود و خوابیده بود. صبح زود گوشی‌شو خاموش کرده بود تا از شر تماس‌های پشت سر هم یویو خلاص بشه—چون اصلاً حوصله درگیری و مزاحمت رو نداشت. از دید اون، عشق فقط یه رابطه پرشور جنسیه، نه زندگی خانوادگی و روتینای خسته‌کننده. همین تماشای آروم خوابیدن اون مار کوچولو واسش از هزار تا رابطه قوی‌تر بود.


در همین حین، گانگ زی وارد خونه شد و گفت:

ـ «همه مزرعه‌های پرورش مارو گشتیم. هیچ‌کدوم ظرفیت این همه مارو ندارن. می‌خوای بدیم پدرت نگه‌شون داره؟»


چی جدی جواب داد:

ـ «نه. نه می‌تونه، نه جرأتشو داره.»


ـ «پس چیکار کنیم؟»


ـ «بگرد دنبال مزرعه‌های خصوصی.»


ـ «ولی حتی عمومی‌ها هم قبول نکردن، چه برسه به اونا!»


چی با عصبانیت گفت:

ـ «من چجوری توی این خونه‌های کوچیک ییلاقی، این همه مارو جا بدم؟»


گانگ زی چیزی نگفت. می‌خواست بگه «هیچ‌کس اندازه تو واسه یه مشت خزنده انقدر هزینه نمی‌کنه»، ولی حرفشو قورت داد.



دو هفته بعد…


وو در طول این مدت، همه اطلاعات ممکن را درباره چی جمع کرده بود:

۲۸ ساله، پلیس، پدرش “چی یوان دوان” یکی از مقامات حزب، و خودش معروف به «مرد ماری» به خاطر علاقه‌اش به نگهداری مارها. عاشق افعیشه که اسمش رو گذاشته “حسود کوچولو”. بایسکشواله.


وو رو به شیائو شوای، با یه نگاه خنثی گفت:

ـ «اگه بخوام از رو عکساش بگم… ریش پرپشت، موی مشکی، دماغ قلمی، چشم‌های نافذ، دستای بزرگ، مخصوصاً انگشت وسطش… خلاصه اینکه میل جنسی خیلی بالایی داره.»


شیائو شوای سرفه‌ای کرد:

ـ «فقط همین؟»


ـ «خب، باید چیز دیگه‌ای هم بگم؟»


شیائو شوای که دید حرف به زور از دهن وو بیرون میاد، ادامه داد:

ـ «ببین، اون آدمیه که تا یه نفر خوشگل نباشه، ردش نمی‌کنه. ولی از یه طرفم احتمالاً توقعاتی ازت داره… توقعات جنسی. مطمئنی می‌تونی هندلش کنی؟»


وو کمی مردد موند:

ـ «خب، جواب این سوال آسون نیست.»


شیائو شوای کف دستش رو کوبید روی میز:

ـ «بهتره بجای نقشه کشیدن، یه حرکتی هم بزنیم. پاشو، بریم ببینیمش.»


و دوتایی لباس پوشیدن و از خونه زدن بیرون.

همون روز، صبح زود


چی همراه گانگ زی بیرون از شهر رفته بود تا دنبال محل جدیدی واسه مارها بگردن. بارون بهاری همراه با تگرگ باریده بود، طوری که جاده پر از تکه‌های یخ شده بود. گانگ زی با احتیاط رانندگی می‌کرد. چی روی صندلی عقب دراز کشیده بود، چشم‌هاش بسته بودن، خواب یا تو فکر، مشخص نبود.


وسط راه، یه گاری دستی مسیر رو بسته بود. مردی در تلاش بود گاری رو از یه سربالایی بالا ببره، اما یخ و خیس بودن زمین مانعش می‌شد. گانگ زی با کلافگی پشت سر هم بوق می‌زد تا راه باز شه.


وقتی ماشین داشت از کنار اون مرد رد می‌شد، چی یه لحظه بیرون رو نگاه کرد و گفت:

ـ «وایسا.»


گانگ زی بدون پرسیدن دلیل، ماشین رو نگه داشت.


چی با دقت بیرون رو نگاه کرد وو سو وی بود! زیر بارون خیس شده بود، با گاری دستی و بدن خمیده. با یه دستش چرخ گاری رو گرفته بود، دست دیگه روی دسته، و داشت تمام زورش رو می‌زد تا بالا بره. اما خسته شد، ایستاد، نفس کشید.


ماشینای زیادی رد شدن ولی هیچ‌کس کمکش نکرد.


چی اصولاً آدمی نبود که برا کسی دل بسوزونه. ولی این‌بار، بی‌مقدمه در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.


وو که دید چی نزدیکظ می‌شه، زیر لب یه لبخند تمسخرآمیز زد…



فصل ۳۴

چی قصد کمک کردن نداشت، فقط ایستاد و با نگاهی خونسرد، به وو خیره شد.

ـ «کله‌آهنی؟»


وو جا خورد. پاش سُرید و نزدیک بود گاری از دستش در بره.

ـ «چی گفتی؟!»


چی دوباره همون دو کلمه رو با تأکید تکرار کرد:

ـ «کله… آهنی.»


مردمک چشم‌های وو از عصبانیت لرزیدن، ولی چون آدمی تودار و کنترل‌شده بود، چیزی نگفت. شیائو شوای قبلاً بهش گوشزد کرده بود که باید خونسرد بمونه. با خودش فکر کرد: «خب، همین که یادشه من کی‌ام بهتر از اینه که کلاً فراموشم کنه.»


با اخم، گاری رو هل می‌داد. دندوناش رو روی هم فشار می‌داد و هر قدم براش زجر بود؛ عرق از سر و روش می‌چکید.


چی، بی‌حرکت ایستاده بود و تماشاش می‌کرد.

ـ «فقط همین‌قدری زور داری؟»


وو چیزی نگفت ولی تو ذهنش جواب داد:

«اگه زور نداشتم که تو این هوا مجبور نمی‌شدی از ماشین پیاده شی! پس همین الانشم من بردم»


چی پرسید:

ـ «تو که گفتی از زندگی چیزی نمی‌خوای… پس خوشحالی؟»


وو با نفس‌نفس گفت:

ـ «اگه قصد کمک نداری، حداقل سد راهم نشو!»


و دوباره گاری رو به سمت بالای سراشیبی فشار داد.


چی ناگهان گفت:

ـ «برو کنار.»


اما وو بی‌تفاوت به راهش ادامه داد. چی با یه حرکت، اونو به کنار هل داد، گاری رو گرفت و با قدرت بلندش کرد. تو کمتر از پنج ثانیه، گاری رو از سراشیبی برد بالا.


وو خشک شده بود. انتظار نداشت چی واقعاً کمکش کنه. راستش هیچ‌کس همچین چیزی رو از اون مرد انتظار نداشت.


چند دقیقه بعد، از گوشه خیابون و زیر یه پلاستیک که روی سبزی‌ها کشیده شده بود، شیائو شوای ظاهر شد.

ـ «دیدی چی کار کرد؟»


ـ «دیدم، و خیلی خوبم دیدم!»


شیائو شوای هیچ‌وقت اهل تعقیب و زیرنظر گرفتن نبود، ولی این بار واقعاً رفته بود زیر پلاستیک تا فضولی کنه. چشمش به دو پای عضلانی چی و… اون‌چیزِ دیگه‌اش اون عضو بزرگش قفل شده بود و خشکش زده بود.


وو گفت شیائو شوای به وو نگاه کرد:

ـ «به نظرت می‌تونم اغفالش کنم؟»

وقتی فقط عکس چی چنگ رو دیده بود، یه امیدی داشت، اما دیدنش تو دنیای واقعی باعث شد اون خیال‌ها دود بشن.


ـ «فقط ازش اطاعت کن… بذار تغییرت بده.»


این رو گفت، زد روی شونه‌ی وو و رفت.


در حالی که چی دنبال جایی برای نگه‌داری مارها می‌گشت، وو هم رفته‌رفته وارد دنیای مارها شد. کلی مطلب درباره پرورش مار یاد گرفت و فهمید حتی می‌تونه ازش پول دربیاره.


تو اون چند روز، دنبال چی به مزرعه‌های مختلف سر زد.

اولش صرفاً دنبال اطلاعات بود، ولی کم‌کم به کشاورزی هم علاقه‌مند شد و تصمیم گرفت تو یه مزرعه بمونه و کار کنه.


طی روز، کارهای ساده توی مزرعه انجام می‌داد و چیزای جدید درباره مارها یاد می‌گرفت. بعدش به کلینیک برمی‌گشت، حموم می‌کرد، لباس تمیز می‌پوشید و مستقیم می‌رفت جلوی اداره‌ی راهنمایی و رانندگی.


چند روز متوالی، هر بار چی از اداره بیرون می‌اومد، وو رو می‌دید که با شلوار جین، کلاه کپ، و سیگار نیم‌سوزی گوشه لب، جلوی در وایساده و تو حال خودش گم شده.


به محض اینکه چی ظاهر می‌شد، نگاه وو به سمتش می‌چرخید.

نگاه تیزی داشت. اولش آدم فکر می‌کرد داره عمدی نگاه می‌کنه، اما بعد متوجه می‌شدی که فقط غرق فکره. نگاهش جوری بود که تمرکز نداشت، دائم در حال رصد اطراف بود. این‌که دقیقاً به کجا نگاه می‌کرد معلوم نبود. یه جور نگاه که آدمو تا مغز استخون می‌سوزوند و گلوتو خشک می‌کرد.


چی هیچ‌وقت نرفت بپرسه «چرا همیشه اینجایی؟» چون ته دلش می‌ترسید اگه نزدیک‌تر شه، وو سو وی خجالت بکشه و دیگه نیاد.


وو هم همون‌طور خیره مونده بود، چشم دوخته به کفش‌های چی و حرکت قدم‌هاش رو دنبال می‌کرد تا وقتی که چی رفت توی پارکینگ و از دید محو شد.



Report Page