Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt

فصل ۲۷ و ۲۸ و ۲۹ و ۳۰


فصل ۲۷

شب بعد، وو با ریسک تاریکی از خونه زد بیرون.


واسه اینکه مطمئن باشه صد در صد گیر پلیسا نمی‌افته، یه جورایی گریم کرد خودش رو. کاپشن پفیشو با یه کاپشن معمولی عوض کرد، جیب‌های داخلی زیاد داشت که راحت می‌شد چیز قایم کرد. تمرکز اصلیش روی چشماش بود و اینکه کچلی‌شو قایم کنه. پلک‌های دوتایی‌شو چسب زده بود که شبیه پلک تکی بشه، چشماش دوباره کوچیک شدن. یه کلاه‌گیس هم از جیانگ شیائوشوای گرفته بود. کلاه‌گیسو گذاشت سرش و روش یه کلاه نخی کشید.


وو رفت سمت ایستگاه اتوبوس.


تو اون لحظه مسافرا خیلی زیاد نبودن و تقریباً همه صندلی داشتن. با دقت و حساسیت دور و برشو نگاه می‌کرد که ببینه می‌شه از کی شروع کرد. یکی از مسافرا که پیاده شد، هنوز طرف مناسبشو پیدا نکرده بود. یا طرف خیلی پیر بود، یا بی‌پول، یا پاش پرانتزی. تا اینکه یه زن خوشگل، خوش‌لباس و مغرور رو دید. یه‌کم بیشتر زل زد بهش… که باعث شد لحظه‌ی طلایی از دستش بره.

گناه نابخشودنی…


«ایستگاه آخره، لطفاً مسافرا کارت بزنن.»


لعنت… انقدر زود رسید؟ وو با حرص از جاش بلند شد، خودشو کشوند سمت در. نمی‌خوام دست خالی برگردم! باید سریع یه ضربه بزنم! تا هوا روشن نشده، باید بزنم.


با یه حالت راه‌رفتن عادی اما سریع، وو به پل هوایی رسید.


«بیاین این‌جا شروع کنم دیگه…»


یه سیگار ارزون قیمت آتیش زد، پک زد، بعد به ماشینایی که پایین در حرکت بودن نگاه کرد. یه جور حسِ سنگینی گرفتش. یه زمانی، خواب همچین زندگی‌ای رو می‌دید. براش مهم نبود که سخت باشه، اگه فقط می‌تونست یه ماشین دست‌دوم بخره، بیاره خونه، چراغ روشن کنه و حس “مرد خونه” بودن داشته باشه، براش کافی بود.


ولی الان چی شد که به این روز افتاده؟


وو یه نفس عمیق کشید و چند تا سیلی نرم به صورت خودش زد. هی روحیه! بجنب! یه روز درخشان و پر افتخار جلوی روت ایستاده! وقت فکر کردن به گذشته نیست! بجنب دیگه!


همین که داشت خودش رو جمع‌وجور می‌کرد، یه هدف تو میدون دیدش ظاهر شد.


و این هدف، رفقا… کسی نبود جز چی که اون شب تو شیفت شب بود.


البته اونقدرا هم وظیفه‌شناس نبود. بیشتر برای قدم زدن اومده بود بیرون. واسه چی، دزد گرفتن اصلاً کار حساب نمی‌شد… یه جور سرگرمی بود.


قبل از اینکه بزنه بیرون، چی هم برای خودش لباس پوشیده بود. بچه‌های اداره همیشه می‌گفتن هیکلش زیادی درشته و دزدها جرات نمی‌کنن طرفش برن. واسه همین، یه پالتوی نازک کشمیر پوشید، یه کلاه بافتنی خوش‌دوخت سرش کرد، کیف دستی گرون‌قیمت برداشت، و در حالی که با آیپد فیلم می‌دید، راه می‌رفت. یه مدل آدم شهری روشنفکر با کلاس.


با این حال… باز هم افتاد تو تله‌ی نگاه وو.


لعنتی! از دور شبیه اون مرد کچله‌ی اداره‌ی شهرداریه… وو با ترس زمزمه کرد. حتی نحوه‌ی راه رفتنش هم مثل اونه، همون‌قدر پرانرژی و با اعتمادبه‌نفس… انگار اومده بودن ازش دزدی کنن!


چی همین‌که پا گذاشت روی پل هوایی… بوی دزد به دماغش خورد.

وو از قبل کمین کرده بود.


چی همچنان خیره به صفحه‌ی آیپدش بود، انگار اصلاً حواسش نبود یا حسی از مراقبت نداشت. وو آروم از پشت بهش نزدیک شد. چشمای تیره‌اش با دقت خیره شده بودن به گوشی توی جیب چی. بالاخره پای چی به یه چیزی گیر کرد و با صورت رفت زمین.


وو سریع از فرصت استفاده کرد، خم شد کمکش کنه و هم‌زمان، گوشی رو از جیبش کش رفت. همه‌ش کمتر از دو ثانیه طول کشید.


چی گفت:

«مرسی.»


چشم‌های عمیق چی، با اون لباس‌های ساده و باکلاسش، یه تضاد قوی و غیرمنتظره درست کرده بودن. وو سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه.


وو گفت:

«قابلی نداره.»


برگشت که بره، ولی یهو شونه‌هاش سفت شدن. نفهمیده بود اوضاع قرمز شده. خواست برگرده و فرار کنه، ولی این یه لحظه ضعفِ ساده تو پاهاش، دیگه اهمیتی نداشت… چون طرفش «چی» بود.


وو با عصبانیت دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:

«تو واقعاً الکی زمین خوردی؟!»


چی با پوزخند گفت:

«تو جرئت می‌کنی الکی کمک کنی، من چرا نتونم الکی زمین بخورم؟»


وو دندوناشو بهم فشار داد، با حرص سرشو بالا آورد و مستقیم کوبید به استخون ترقوه‌ی چی.


ضربه‌ی سنگینی بود، ولی چی سریع یقه‌شو گرفت، صورتشو بالا کشید و بهم چسبوند.


سه ثانیه هر دو خشکشون زد.


چی گفت:

«تو این‌جا چه گهی دوباره می‌خوری؟!»


وو هم همزمان فهمید کسی که گرفته‌ش، همون چی لعنتی معروفه. تو دلش آه کشید:

«تو دیگه این‌جا چی کار می‌کنی؟!»


وو با حرص به چی زل زد و گفت:

«پلیساتون خیلی نامردن، آخه دزدگیری رو انداختن گردن شهرداری؟!»


چی در جواب، دستبند رو درآورد و با وزن خاصی تو دستش چرخوند. محکم کوبیدش به مفصل کف دست و با صدای تیزی گفت:


«من الان پلیس لباس‌شخصی‌ام.»


وو: «………»


چی شروع کرد تمام چیزایی که وو واسه تغییر چهره استفاده کرده بود رو درآورد… از پلکای چسب‌خورده شروع کرد. اون چشمای تیره و درخشان دوباره پیداشدن. بعد کلاه رو برداشت، کلاه‌گیس رو هم کشید و انداخت کف دستش.


خم شد نزدیک صورت وو و گفت:

«آزادکاری، آره؟ این‌دفعه دیگه چه نقشه‌ای داری؟»


وو با حالت اعتراض گفت:

«مگه کشور هی نمی‌گه باید همه‌جانبه توسعه پیدا کنیم؟!»


چی گفت:

«دفعه‌ی پیش فکر کردم آدم حسابی‌ای. اگه این بارم ولت کنم، دفعه‌ی بعد دیگه منو به چشم هیچی نمی‌بینی.»


وو دندوناشو فشار داد، لباش محکم کشیده شد، ابروهاش از هم باز شدن و یه حالت لجباز به خودش گرفت.


چی با یه لبخند کج گفت:

«همین‌قدر بی‌ریشه‌ای دیگه…»


صدای “چِک” دستبند اومد.


چی گفت:

«بجنب… بریم.»




فصل ۲۸

وو سو وی هیچوقت تصور نمی‌کرد که چی چنگ قصد داشته باشه این‌طوری تنبیهش کنه.

توی مسیر اداره ذهنش درگیر بدترین سناریوهای ممکن بود، ولی اخرش برخلاف انتظارش، نه به اداره پلیس برده شد، نه مورد بازخواست رسمی قرار گرفت؛ فقط تو یه انباری زندانیش کردن.


روزا همراه چی بیرون می‌رفت، خلافکارارو تعقیب می‌کردن و شب که برمی‌گشتن، بعد از خوردن غذا و نوشیدنی، با دستبند می‌خوابیدن.

وو باید به اندازه‌ای که چی می‌خواست، دزد می‌گرفت، وگرنه حتی اجازه نداشت چیزی بخوره.

خیلی وقتا مجبور بود کیلومترها بدوه تا یه مجرم رو دستگیر کنه. بارها هم پیش اومده بود که وسط درگیری توسط خلافکارها گاز گرفته بشه.

ولی با این‌حال، وو همه‌ی اینا رو جدی نمی‌گرفت.


می‌گفت:


«ممکنه زخمی شم یا هر بلایی سرم بیاد، ولی مهم اینه که تو آخرش پیدات می‌شه و نجاتم می‌دی، درسته؟

بقیه‌ی وقتا هم فقط یه گوشه وایمیستی و سیگارتو دود می‌کنی… مزد کارامو باید بدی. داری بدون حقوق ازم کار می‌کشی، باید ممنونم باشی!»


اما وقتی شب‌ها به انباری برمی‌گشت، عذاب می‌کشید.

نمی‌فهمید چی با خودش چه فکری کرده که همچین جای گرم و ترسناکی رو براش در نظر گرفته.

شب‌ها بارها از خواب می‌پرید؛ حس می‌کرد داخل یه دیگ بخاره.

یه مارم همیشه اطرافش پرسه می‌زد، و هر بار صبح که چشم باز می‌کرد، با یه جفت چشم سیاه و درخشان مواجه می‌شد که مستقیم به صورتش زل زده بودن

برف، پیاده‌رو رو پوشونده بود. چی به دیوار تکیه داده بود و به وو خیره شده بود.

وو به‌وضوح وزن کم کرده بود، شلوارش براش گشاد شده بود و حتی لباس زیر صورتی‌رنگش از شلوارش بیرون زده بود.

اون لحظه مشغول گرفتن یه دزد بود که داشت فرار می‌کرد.

وقتی دزد نزدیک بود زمین بخوره، وو خواست بلندش کنه، ولی بیش از حد زور زد و باعث شد که بیضه‌هاش از زیر لباسش پیدا بشن.


چی با شیطنت لبخندی زد، شاخه‌ای از درخت کند و به سمتش رفت.

– «بسه دیگه!»


وو با استفاده از قدرت جادوییش ضربه‌ای به سینه‌ی مرد زد و بدن بی‌حرکتش رو جلوی چی انداخت.


چی بی‌وقفه گفت:

– «بسه لاس زدنت…»


– «چی داری می‌گی؟!»

وو جا خورد. دید که نگاه چی به بند لباس زیر بیرون‌زده‌اش خیره شده، و چی با لحنی آروم گفت:

– «لباس زیر صورتی برای لاس زدنه، مگه نه؟»


– «داری چی می‌گی؟ این طوسیه!»

وو با عصبانیت جواب داد.


چی نمی‌دونست وو کور رنگی داره. خیال می‌کرد داره بهونه میاره

وو سریع شلوارش رو بالا کشید، ژاکتش رو روی کمرش انداخت و برگشت تا بره.


– «صبر کن.»


وو ایستاد، نگاهی طلبکارانه انداخت و پرسید:

– «باز چی می‌خوای؟»


چی با خونسردی گفت:

– «تخمات خیلی بزرگه‌ها.»


بعد هم بی‌تفاوت به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد.

وو پشت سرش ایستاده بود، حرص می‌خورد و توی هوا مشت می‌زد:


– «روانی! عوضی! مادر به خطا!…»


زیر لب نفرین می‌کرد، هرچند هنوز نمی‌تونست از پس گفتنش بربیاد.

اما ته دلش مطمئن بود که یه روزی می‌تونه انتقامشو بگیره.

– «می‌رسه اون روزی که حقِتُ بزارم کف دستت!»


وو به‌خاطر جنب‌وجوش زیاد در طول روز، شب زود به خواب رفت.

حسود کوچولو (مارش) آروم از تخت چی پایین اومد و رفت طرف تخت وو.

خودشو دور گردنش حلقه کرد؛ طوری که انگار داشتن همدیگه رو بغل می‌کردن

وو که همیشه به دیوار تکیه می‌داد تا خنک بشه، حالا حس می‌کرد که گرمایی دورش نیست؛ برعکس، حسود کوچولو اونو محکم بغل کرده بود.


چی متوجه نبود حسود کوچولو کجاست. لامپ رو روشن کرد و اطراف رو نگاه کرد.

دید مار دور بدن وو حلقه زده، سرش رو روی سر طاسش گذاشته و دمش آروم تکون می‌خوره.

بعد از چند دقیقه، دمش متوقف شد.

صحنه‌ای که جلوش بود، به طرز عجیبی هماهنگ و دلنشین بود.


صبح روز بعد، چی دستبند وو رو باز کرد:


– «می‌تونی بری.»


وو جا خورد.

– «مگه نگفتی باید ۲۰۰ تا خلافکار رو بگیرم تا اجازه بدی برم؟»


چی با لبخند جواب داد:

– «اگه بخوای، می‌تونی بمونی.»


وو با سرعت برگشت تا بره.

در همین لحظه، یه پاکت کاغذی از پشت بهش برخورد کرد. وایساد، خم شد و پاکتو برداشت. داخلش ده هزار دلار پول بود.


چی گفت:

– «اینم حقوقت.»


وو مات و مبهوت مونده بود. با نگاهی پر از تعجب و احساسی دوگانه به چی نگاه کرد.


– «اشکال نداره، بردار.»





فصل ۲۹

سال نو چینی خیلی زود از راه رسید و وو تصمیم گرفته بود برای مدتی به خونه برگرده.

قبل از رفتنش، پنج هزار دلار به شیائو شوای داد و گفت:

– «قبلاً ازت قرض گرفته بودم، حالا وقتشه پسش بدم.»


شیائو شوای با خنده گفت:

– «یه مبلغ کوچیک بود، چرا اینقدر عجله داری؟»


وو اصرار کرد:

– «بگیرش. بدهکاری تو سال نو چینی خوش‌ یمن نیست.»


پنج هزار دلار دیگه هم برای خودش کنار گذاشت تا لباس نو بخره. بعد از ماه‌ها زندگی توی خیابون‌ها، لباس‌هاش دیگه به درد نمی‌خوردن.


وقتی از بازار منطقه‌ی مخصوص میانسال‌ها می‌گذشت، لباسی برای مادرش هم انتخاب کرد.

مادرش این مدل لباس‌ها رو خیلی دوست داشت، ولی زیاد نمی‌پوشید؛ فقط زمانی می‌پوشید که تو ایام سال نو بستگان بهش سر می‌زدن.

هر وقت کسی رو ملاقات می‌کرد، با افتخار می‌گفت:


«این لباس رو پسرم برام خریده! برندِ معروفه! شرکتش بهش پاداش داده و اونم چون به فکر من بود، از پولش یه لباس خوشگل برام خرید.»


هروقت وو این جملات رو از زبون مادرش می‌شنید، احساس خاصی بهش دست می‌داد.

با اینکه به‌صورت ناگهانی یه شغل درست و حسابی با درآمد ثابت پیدا کرده بود، اما قبل‌ترها هیچ وقت چیزی برای مادرش نخریده بود.

این اولین باری بود که برای مادرش هدیه می‌خرید، و همین لحظه بود که فهمید:


«پول درآوردن یعنی این!»

موهایی که تازه روی سرش سبز شده بودن، حس زبری و تازگی داشتن. خواهر بزرگ‌ترش دائم از ظاهرش تعریف می‌کرد:


– «وای داداش! چقدر خوش‌تیپ شدی! نشناختمت!»


خواهر دوم هم طاقت نیاورد و گفت:

– «یادته پارسال چه‌جوری بودی؟ مثل یه سیب‌زمینی گنده و بی‌ریخت بودی! حالا چی شده که تو کمتر از یه سال، اینقدر شیک و مرتب شدی؟»


حتی خواهرزاده‌اش هم مدام خیره‌شده نگاش می‌کرد و پرسید:

– «دایی، دوست‌دختر داری؟ واسه همین انقدر به خودت می‌رسی؟»


وو با خودش فکر کرد:


«من که وقتی دوست‌دختر داشتم، اصلاً به ظاهرم نمی‌رسیدم. چاق و کودن بودم. حالا که ظاهر درست‌و‌حسابی دارم، تنها شدم! واقعاً بعضی چیزا اون‌طوری که فکر می‌کنی پیش نمیرن…»


تو راه برگشت به درمانگاه، وو شروع کرد به برنامه‌ریزی برای روزهای تعطیل سال نو. اون کل روز تو کلینیک بود و تازه فرصت کرده بود به این چیزا فکر کنه.


یکی از بیمارهایی که توجه‌شو جلب کرده بود، مردی به اسم گو چنگ یو بود. مردی با چشمای کشیده و بادامی.

هر روز به کلینیک می‌اومد ولی همیشه نفر آخر بود. هیچ وقت عجله‌ای برای دیدن دکتر نداشت و جاشو به همه می‌داد.

کنار می‌نشست، با آرامش سیگار می‌کشید و به شیائو شوای که تو اتاق حرکت می‌کرد زل می‌زد

یه روز که وو داشت دستاشو می‌شست، شنید شیائو شوای با گو چنگ یو چند کلمه رد و بدل کرد:

– «اگه من قدم اول رو برندارم، تمام تلاشات بی‌نتیجه می‌مونه. اینجوری که فایده نداره!»


بعد از رفتن گو چنگ یو، وو از شیائو شوای پرسید:

– «اون مشکلش چیه؟ هر روز میاد اینجا…»


شیائو شوای گفت:

– «آسیب مغزی داره.»


وو یه لحظه‌ سکوت کرد، بعد پرسید:

– «شیائو شوای، چند سالته؟»


– «بیست‌و‌نه.»


وو ناگهانی پرسید:

– «دوست‌دختر نداری؟»


– «تا حالا هیچ‌وقت نداشتم.»


وو با تعجب گفت:

– «غیرممکنه! تو که هم خوش‌قیافه‌ای، هم شرایط خوبی داری. چرا تا حالا دوست‌دختر نداشتی؟ اصلاً این همه اطلاعات در مورد رابطه‌ها از کجا آوردی؟ رفتی تحقیق کردی؟»


شیائو شوای مستقیم توی چشمش نگاه کرد و گفت:

– «من به مردا علاقه دارم.»


انگار رعدوبرق توی ذهن وو صاعقه زد.

اون‌قدر جا خورد که حس کرد مغزش خاموش شده.


شیائو شوای با لبخند محوی گفت:

– «پشیمون شدی که پیش من موندی؟»


وو سریع سرشو تکون داد:

– «نه… فقط یه‌کم گیج شدم…»


– «چرا؟»


وو چونه‌شو گذاشت روی میز، زل زد به دیوار سفید و صورتش در زاویه‌ای قرار گرفت که تو دید مستقیم شیائو شوای بود

شیائو شوای متوجه شد که چهره‌ی وو تغییرات زیادی کرده؛ نه فقط لاغرتر شده بود، بلکه حتی حالت ابروهاش و زوایای صورتش هم فرق کرده بودن.

احتمالاً به خاطر ضربه‌هایی که گاهی به پیشونیش می‌زد، مدل ابروهاش از حالت نرم به زاویه‌دار تغییر کرده بود.

حتی فاصله‌ی ابروها کمتر شده و پوست اون ناحیه سفت‌تر به نظر می‌رسید.

چشم‌هاش واضح‌تر و صورتش جذاب‌تر شده بود.


وو گفت:

– «خب… مردا چی دارن که جذابه؟ »


شیائو شوای گفت:

«همون چیزایی که تو داری: بدن محکم، صدای کلفت…»


وو گغت : «زن‌ها هم خوبن، سینه دارن، باسن دارن… هرجاشونو لمس کنی یه حس خوبی بهت می‌ده. ولی با یه مرد… چطوری نیاز جسمی‌تو برطرف می‌کنی؟!

مگه می‌تونی؟»


شیائو شوای گفت:

– «چرا نتونم؟»


وو جدی شد:

– «یه مرد که قسمت نرم و منعطف (همون سوراخ خودمون) رو نداره! کجا می‌خوای فرو کنی؟!»


شیائو شوای دستشو مشت کرد، وسط مشت یه شکاف باز کرد، با انگشت اشاره‌ی دست دیگه‌ش فرو کرد توی اون شکاف


وو خشک شد. پرسید:

– «بعدش نشت نمی‌کنه؟»


شیائو شوای با خنده زد روی میز:

– «هر بار که مدفوع می‌کنی، مگه مقعدت باز می‌مونه؟ نکته اینجاست که خروجی نداره، فشار می‌دی جلو عقب می‌ره، نه اینکه نشت کنه!»


جیانگ شیائو شوای با حالتی جدی‌تر گفت:

– «دیگه بسه! بحث رو عوض کنیم!»




فصل ۳۰

چی از کلاب بیرون اومد.

با قد بلندش درست جلوی در ورودی ایستاد و یه نخ سیگار روشن کرد.

باد سردی می‌وزید. سیگار بین انگشتاش بود، دودش صورتش رو پوشوند، رنگ گونه‌هاش متمایل به خاکستری شد و لب‌های باریکش توی دود غرق شدن.


یویو، اون‌طرف خیابون ایستاده بود و خیره به منظره‌ی روبه‌روش نگاه می‌کرد:


«لعنتی! این یعنی یه مرد واقعی!»


یویو همیشه شیفته‌ی موهای مشکی کوتاه، بدن ورزیده و لباس‌های خاکستری بود.

ماه‌ها توی رویاهاش با همین تصویر سر کرده بود. حتی وقتی بیمارستان بستری بود، تصویر چی از ذهنش پاک نمی‌شد؛

چه سر میز غذا، چه زمان خواب، همه‌اش به اون فکر می‌کرد.


احساس می‌کرد مست شده… تا حالا حتی یه کراش ساده هم نداشته بود، چه برسه به عشق در نگاه اول.

چند روز بود که بی‌هدف توی سرما پرسه می‌زد، هر روز می‌اومد و یه جایی می‌ایستاد.

و بالاخره، اون روز رسید.


چی موقعی که سیگار می‌کشید، یویو رو دید.

با شناختی که بعد از مدتی آشنایی به‌دست آورده بود، از همون نگاه اول متوجهش شد.

یویو کنار ماشین چی ایستاده بود.

دست‌های رنگ‌پریده‌شو برد پشت گوشش، لاله‌ی گوششو لمس کرد و با نگاه جذابش چی رو از بالا تا پایین برانداز کرد.


چی پرسید:

– «بهتری؟»

یویو در دلش آشوبی بود، اما با یه لبخند ملایم ظاهرشو حفظ کرد:

– «منو یادت هست؟»


چی نگاهش رو روش ثابت کرد. یویو دستش رو به یقه‌اش برد و بند سوتینشو به‌آرومی مرتب کرد.


چی پرسید:

– «اینقد نازک؟ سرما نمی‌خوری؟»


یویو دست چی رو گرفت و با انگشت سردش امتداد رگ‌های برجسته‌ی اون رو لمس کرد.

بعد گفت:

– «چرا نیام بیرون؟ هرچی باشه بالاخزه دیدمت!»


چی جدی گفت:

– «توی ماشینم یه مار افعی دارم.»


یویو یک‌لحظه عقب کشید، اما بعد یاد روزهایی افتاد که توی سرما چشم‌به‌راه وایساده بود.

با خودش فکر کرد:


«واقعاً باید الان جا بزنم؟ بخاطر یه مار؟ نه! ارزششو داره!»


تردیدش فقط سه ثانیه طول کشید. بعد بازوی چی رو گرفت و گفت:

– «منم از مارها خوشم میاد!»


چی در عقب ماشینو باز کرد. یویو نشست.

فکر می‌کرد مار توی یه محفظه‌ی شیشه‌ایه، ولی نه… مار درست روی صندلی عقب بود.

وقتی نشست، یه چیز سرد و بزرگ روی سرش کشیده شد.

چهره‌اش درهم رفت.


چی پشت فرمون نشست و در سکوت رانندگی می‌کرد.

یویو با دستکشی که از پر غاز دوخته شده بود، بدن مار (حسود کوچولو) رو لمس کرد و با لبخندی آروم گفت:

– «خیلی زیباست.»


داخل کلینیک، وو تازه از حموم بیرون اومده بود.

برهنه، درست از کنار شیائو شوای رد شد که با فاصله‌ی خیلی کمی ایستاده بود.


وو گفت:

– «اوه ببخشید! یادم رفته بود که از پسرا خوشت میاد.»


و سریع به سمت حمام دوید و رفت داخل.

با دویدن، دو لپ باسنش هی تکون می‌خورد و شیائو شوای ساکت مونده بود، نمی‌دونست وو واقعاً می‌خواست از اون موقعیت فرار کنه، یا قصد داشت سربه‌سرش بذاره.


وقتی وو دوباره برگشت، با هم در مورد آینده صحبت کردن.

وو نمی‌خواست دیگه اینجوری زندگی کنه.

بعد از چند روزی که کنار مادرش گذروند، دوباره همون آدم با محبت سابق شده بود

تصمیم گرفت برگرده به خود واقعیش.

حتی اگه شده، از صفر شروع کنه؛ دو سال یا بیشتر کار کنه، سختی بکشه،

سرمایه جمع کنه، تجربه کسب کنه و بعد کسب‌و‌کار خودش رو راه بندازه.


شیائو شوای پرسید:

– «اوه، راستی رانندگی بلدی؟»


بلافاصله بعد از پرسیدن این سوال پشیمون شد؛

یادش افتاد وو کور رنگی داره. چطور می‌خواست امتحان رانندگی قبول بشه؟


ولی وو با خوشحالی جواب داد:

– «آره! می‌تونم یه کار رانندگی انجام بدم. راننده‌ی بار یا حتی تاکسی… کارمو بلدم!»


شیائو شوای گفت:

– «اتفاقاً الان یکی رو می‌شناسم. پسرعموم توی شرکت برق دنبال راننده‌ی بار می‌گرده. دو روز پیش زنگ زد گفت اگه کسی رو می‌شناسم بهش معرفی کنم.»


وو محکم روی میز زد و گفت:

– «من! همین الان!»


شیائو شوای با نگرانی پرسید:

– «گواهینامه داری؟»


وو گفت:

– «نه، ولی می‌تونم رانندگی کنم. قبلاً واسه عمویم با کامیون هندونه جابه‌جا می‌کردم.»


– «اگه گیر بیفتی چی؟»


شیائو شوای مردد بود و گفت:

– «تو خیلی بدشانسی… توصیه می‌کنم اصلاً دنبالش نری.»


وو عصبی گفت:

– «همه‌ش تقصیر اون مرد کچله‌ست! اگه اون نبود، این بلاها سرم نمی‌اومد.

اصلاً امکان نداره گیر بیفتم. فکر کرده خونوادش قوانین امنیت عمومی کشور رو تصویب می‌کنن؟

چرا هر وقت حال می‌کنه، شغلشو عوض می‌کنه؟»


وو با شور و حرارت همیشگی ادامه داد.

شیائو شوای نمی‌خواست امیدشو بگیره. فقط سری تکون داد و موافقت کرد.



Report Page