Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt


فصل ۲۳ و ۲۴ و ۲۵



فصل ۲۳

جیانگ شیائوشوای نگاهی به بیرون انداخت. اولین برف زمستون شروع شده بود. زمین با دمپایی‌های کهنه و لیز پوشیده شده بود. وی سووی اون شب به خونه برنگشت و هنوز توی کلینیک مونده بود.


وو چهارزانو روی تخت یک‌نفره‌ی اتاق پشتی نشسته بود. یه نفس عمیق کشید و بعد خیلی آهسته بیرون داد. زیر لب چیزایی زمزمه می‌کرد.


جیانگ شیائوشوای سرشو نوازش کرد.

– «چی کار می‌کنی؟»


وو دستشو برداشت و با اخم گفت:

– «خراب نکن! دارم تمرین تمرکز و جمع‌کردن عقل و شعورمو می‌کنم.»


جیانگ شیائوشوای دست وو رو برگردوند و دید یه کبودی بنفش روی پوستشه. با اینکه وو چیزی نمی‌گفت، اما جیانگ فهمید که اون روز دوباره موقع فروش سوپ اذیت شده و مجبور شده برگرده خونه، بی‌هیچ سودی. البته اینم یه جور پیشرفته. بی‌رحم بودن، از بی‌احساس بودن بهتره. یعنی دیگه فقط دلخور نیست، بلکه واکنش نشون می‌ده، نشونه‌ی اینه که خودش رو شکست‌خورده نمی‌بینه.


بعد از مدتی سکوت، وو گفت:

– «نمی‌خوام دیگه دست‌فروش باشم.»


جیانگ شیائوشوای بهش نگاه کرد.

– «چون احساس می‌کنی بی‌احترامی داره؟ موقعیت اجتماعی نداره؟ از کار قبلیتم بدتره؟»

وو سر تکون داد:

– «نه… فقط تازه فهمیدم چی به چیه. یه هفته کار کردم، تهش فقط دویست یوان گیرم اومد. دوتا سه‌چرخه خریدم، دوتا دیگ استیل، سه تا ملاقه… آخرش همه‌ش می‌پره.»


خب معلومه که روانش به‌هم می‌ریزه. دو هفته زحمت کشیده، ولی همه‌ش تو یه چشم به هم زدن رفته رو هوا. معلوم شد که دست‌فروشی هم ریسک ورشکستگی داره.


– «خب حالا برنامه‌ت چیه؟» جیانگ پرسید.


وو با مکث و حساب‌و‌کتاب گفت:

– «می‌خوام برم خیابونی بشم.»


[توضیح: “خیابونی” یا “Busker” یعنی کسی که توی خیابون اجرا می‌کنه و در ازای هنر نمایشش از مردم پول یا هدیه می‌گیره.]


عضلات صورت جیانگ شیائوشوای یه لحظه پرید.


– «فکرامو کردم. وقتی دست‌فروشی می‌کنی باید سرمایه بزاری، جنس بخری، همش ریسکه. ولی خیابونی بودن فقط لازمه که یه هنر خاص بلد باشی، و با اون پول دربیاری.»


جیانگ گفت:

– «چه هنری بلدی اجرا کنی؟»


وو با اعتماد به نفس گفت:

– «قدرت آهنین!»


جیانگ:

– «……..»


توی هوای سردی که کل شهر رو گرفته، یه انرژی گرم و پرجنب‌وجوش بین جمعیتی که دور هنرمند خیابونی حلقه زدن موج می‌زنه… یه شور و هیجان خاص، در دل زمستون.

بلندگوی قدیمی تا آخرین درجه صدا بالا رفته بود و صداهای ناهنجار همه‌جا پیچیده بود:


– «آبی‌صورت دوله‌دون "دوله دون نمیدونم چیه تو ترجمه بوپ" اسب رو دزدید، قرمز‌صورت گوان گونگ توی چانگشا شمشیر زد، زرد‌صورت دیان وی، سفید‌صورت تساو تساو، سیاه‌صورت ژانگ فی… ای‌هه‌ای!»


در جلوی این صدای عجیب‌غریب، پشت سرش صدای “تق” و “تق” می‌اومد… مردی بود که داشت با آجر، پیشونی خودش رو خرد می‌کرد.


– «عه، این یکی خیلی حرفه‌ایه!»


صدای ذوق و فریاد از بین جمعیت شنیده می‌شد. یه بچه هم اوت وسطا گریه‌اش گرفته بود…


وو یه ماسک زده بود که فقط چشماش پیدا بود. نگران و با احتیاط اطرافشو می‌پایید. باید حواسش به مأمورای شهرداری می‌بود که هر لحظه ممکن بود پیداشون بشه.

زیر پاش یه عالمه آجر شکسته جمع شده بود. همه‌ی این آجرها رو خودش با سر شکسته بود. کنار آجرها هم یه جعبه مقوایی گذاشته بود. هرکی پولی توی جعبه می‌نداخت، وو همیشه یه تشکر زمزمه می‌کرد.

توی همون موقع، کاپیتان تیم شهرداری و چی از راه رسیدن.


– «اون زیرگذر لعنتی خیلی سرده ولی یه غذا خوری خوشمزه داره.» کاپیتان گفت.


چی اصلاً توجهی نکرد. مستقیم رفت جلو.


– «شاه بنفش پاگودای تاکوبونگ، شیطان سبز یاشای قوی، شاه میمون طلایی، هیولای نقره‌ای، الف خاکستری، خندان‌ها-یه!»


کاپیتان زیر لب گفت:

– «امروز اینجا چه خبره آخه؟»

اون دو نفر سریع خودشونو رسوندن وسط شلوغی. چی قد بلند بود و راحت تونست وسط جمعیت رو ببینه. اما کاپیتان چون قدش کوتاه بود، مجبور شد از نفر جلویی بپرسه:

– «چی شده اون جلو؟»

– «یه نفر داره نمایش اجرا می‌کنه.» اون طرف جواب داد.


کاپیتان یه‌دفعه یاد اون دست‌فروشی که سوپ می‌فروخت افتاد. لبخند زد:

– «عه نگو این همون پسره‌س که سوپ می‌فروخت… دو هفته‌ست ندیدمش.»


چی دقیق به وسط جمعیت نگاه کرد و به چهره اجراکننده خیره شد. چشم‌های تیره و درشتش فوراً اون رو شناختن…


بالاخره گیرت آوردم!


کاپیتان داشت آماده می‌شد جمعیت رو متفرق کنه، اما چی با یه حرکت دست جلوشو گرفت.


در همین لحظه اجرای وو به اوج رسیده بود، شور مردم بالا گرفته بود، پول‌هایی که توی جعبه انداخته می‌شد هیجان اجرا رو بیشتر می‌کرد. وو غرق این فضا شده بود و اصلاً نفهمید که مأمورای شهرداری بین جمعیت قاطی شدن.


– «شاید بعضیا فکر کنن آجر من تقلبیه. خب… کی حاضره بیاد تست کنه؟» چشم‌های وو چرخید و روی یکی ثابت موند.

– «هی کچل!… بیا تو تست کن برای بقیه.»


دست بزرگ وو دقیقاً به سمت کسی در جمعیت دراز شده بود که از همه بیشتر جلب توجه می‌کرد: چی.


چی لبخندی زد و آروم از بین جمعیت اومد بیرون، همه چشم‌ها دنبالش بودن.


– «ببخشید… می‌تونید این تیکه آجر رو بررسی کنید؟»

وو هنوز چیزی نگفته بود، اما تو دلش لرز افتاده بود. اون لباس یونیفرم چی، برق می‌زد.


چی آجر رو از توی جمعیت برداشت. آخرین بار که چی با سوپ خیس شده بود، وو فرار کرده بود. اما این بار نه دیگه نه از سوپ خبری بود، نه از دویدن. چی با چند قدم رسید سمتش و یهو یقه‌ی وو رو کشید و گفت:


– «پاشو بیا.»


وو سریع سعی کرد با آجر به سر خودش بزنه، شاید بتونه فرار کنه. اما همون لحظه‌ای که آجر رو بالا آورد، مشتش به مشت چی برخورد کرد و آجر از وسط دو نصف شد.


وو شوکه شده بود، مثل کسی که برق فشار قوی گرفته باشه، خشک شده بود سر جاش.


چی از چونه‌اش گرفت و گفت:


– «با من بیا.»




فصل ۲۴

وو توسط چی دستگیر شد و با زور به اداره مدیریت شهری کشیده شد.


وقتی ماسکشو درآوردن، چی بالاخره تونست صورت کاملشو ببینه. جز اون جفت چشم‌های درخشان و مشکی، قیافه‌ش بدک نبود؛ حتی یه جورایی قیافه‌ش جدی و مردونه هم بود.


چشم‌های درشت وو که حسابی جلب توجه می‌کردن، حتی زحمت نگاه کردن به چی رو هم به خودش ندادن.


چی یه فرم برداشت.


— «اسمت؟»

— «وو سووِی.»


«وو سووِی؟» (بی‌خیال؟)… چی چشماشو ریز کرد و با دقت نگاش کرد. این پسره واقعاً جرأت کرده بود بیاد تو اداره خودش؟ اونم با این طرز حرف زدن؟


[نکته: “وو سووِی” توی تلفظ چینی خیلی شبیه “بو زوُوِی” هست که معنیش می‌شه “مهم نیست” یا “بی‌خیال”.]


— «جنسیت؟»


چی اینو با یه لحن مبهم و صدای پایین پرسید. وو فکر کرد دوباره اسمشو می‌پرسن، واسه همین با کلافگی گفت:

— «وو سووِی!»

این‌بار چی زد زیر خنده و وو هاج و واج موند.


— «یعنی جنسیتتم مهم نیست؟»

چی یه قیچی از روی میز برداشت و با انگشتاش شروع کرد به بازی کردن باهاش.

— «اگه واقعاً مهم نیست، خب منم راحتش می‌کنم دیگه، از ریشه می‌زنمش! دفعه بعد راحت می‌تونی بگی واقعاً مهم نیست!»


وو ناخودآگاه پاشو جمع کرد و فوری کارت شناساییشو داد بهش.


— «سووِی؟»

چی یه کم گیج شد.

— «این کارت شناسایی تقلبیه دیگه، نه؟»


— «واقعیه. اگه شک داری برو چک کن.»

وو با جدیت جواب داد.


چی رفت پای سیستم و توی بانک اطلاعاتی چک کرد. واقعاً یه همچین اسمی ثبت شده بود.


— «واسه واقعی بودن همچین اسمی… خدایی خیلی عجیبی تو.»


وو آروم رو صندلی نشسته بود و اصلاً براش مهم نبود که چی داره زیر چشمی نگاش می‌کنه.


چی که حسابی کنجکاو شده بود، پرونده‌شو ورق زد. دید طرف فارغ‌التحصیل یه دانشگاه درست‌حسابیه. دوباره یه نگاه به قیافه‌ی لجبازش انداخت… واقعاً همون مدل آدماست که یا می‌ترکن، یا تو سکوت می‌میرن.


چی پرسید:

— «چرا اون روز اون آش لعنتی رو ریختی رو سرم؟»


وو یه لحظه تعجب کرد:

— «اون روز… اون تو بودی؟»


چی که واسه اون قضیه مجبور شده بود کل سرشو بزنه، هنوز نمی‌دونست طرف چه حجم چسب غذایی تو اون آش ریخته بود…

قیافه‌ی چی پر از عصبانیت و ناامیدی بود. وو از اون صورت سرد حسابی ترسیده بود، ولی هی به خودش می‌گفت: این آدم خونسرده… نمی‌زنه منو… نمی‌زنه…!

باید دلیل اصلی رو لو نمی‌داد، چون خیلی عجیب و غریب بود…

درسته، ترس نداشت… یا حداقل خودش اینجوری فکر می‌کرد.


– «هیچ دلیلی نداشتم… فقط دلم خواست پَرتت کنم روش.»


چی: 😠 عه‌… خاک تو سرت!


چی بلند شد، و یه قدم بهش نزدیک‌تر شد… هنوزم داشت با قیچی بازی می‌کرد.


وو مشتش رو سفت کرده بود و زل زده بود به چی. هنوز یه قدم مونده بود که چی بهش برسه، وو از ترس پرید بالا، ولی چی خیلی راحت گرفتش و کنترلش کرد. اون ترسی که زور می‌زد پنهونش کنه، یه‌دفعه ترکید بیرون.


– «می‌خوای چی کار کنی؟! بهت می‌گم، الان دیگه شهرداری بدجوری زیر ذره‌بینه. اگه یه تار مو از سر ضعیف‌ترها کم کنی، ملت میریزن سرت! می‌دونی الان مردم چقدر روی این چیزا حساس شدن؟ منم واقعا دوست دارم ببینم! ببینم اگه یه کاری باهام بکنی، چطوری کل اینترنت می‌کشتت‌ پایین! بدبختت می‌کنن!»


وو وسط تهدیداش با دست، قسمت‌های حساسشو هم گرفته بود… ولی خب، اشتباه کرده بود.

چی اصلاً حواسش به اون پرنده‌ی بی‌تربیت نبود. (همون چیزش😂)

تا قیچی بالا رفت، وو از ترس مثل موش آب‌کشیده شد…

چی رفت سمت موهاش!


– «چی؟! چرا می‌خوای موهامو بزنی؟!»

– قیافه‌ت قشنگه؟ معلومه که نه! فقط حوصله ندارم باهات ور برم، موهاتو می‌زنم که راحت شم.


چی بدون اینکه از کف یا چیزی استفاده کنه، تیغ رو از کشو درآورد و شروع کرد محکم تراشیدن. پوست سر وو کم‌کم قرمز شد، رگه‌هاش پیدا شد… ولی وو هم کم طاقت نبود. با اینکه دردش اومده بود، حتی یه آخ هم نگفت.


چند دقیقه بعد، یه‌دفعه جرقه‌ای تو ذهن وو زد:


– «خب، الان که سرمو زدی، یعنی نمی‌رم زندان؟ آخه من اون روز رو سرت سوپ ریختم!»


چی با پوزخند گفت:

– «چرا نری؟ فقط از این مدل خوشم میاد، دنبال یکی بودم این‌جوری باشه کنارم!»


وو تو دلش دندوناشو بهم سایید… این یارو رسماً روانیه.


چی رفت سمت ضبط صوت قدیمی‌اش و دکمه‌ی پخش رو زد.


صدای عجیب آهنگ پخش شد:


«چندتا دیو گرفتم، چندتاشونو هم ول کردم، این همه دیو از کجا اومدن؟ هنگ کرده… گرگ و سوسک و پلنگ با هم قاطی شدن…»


چی یه لحظه شقیقه‌هاشو گرفت، زد ترک بعد:


«سه‌تا تار مو داره، هرکی می‌بینه‌ش می‌خنده. صداش می‌زنن… سن‌مااو، نمی‌دونن بچه‌ست یا بزرگ…»


بازم نزد ترک بعد:


«واست از زندگی خوشحالم می‌گم، برای پول کار می‌کردم. خونه‌م کوچیک بود، خیلی داغون… کارت اعتباری دارم ولی فقط هشت دلار توشه…»


وو همون‌طور که آهنگا پخش می‌شد، سرشو با ریتم تکون می‌داد. چی یه نگاه از روی ترحم بهش انداخت.


– «الان چه سالیه دقیقاً؟ هنوز این آهنگا رو گوش می‌دی؟»

– «من فن وفادار یائو مینگ‌ام!»

– «یائو مینگ؟»

چی توی دلش گفت این یکی حتماً می‌خواد سرش رو شیره بماله. این یائو مینگ دیگه چه ربطی به ماجرا داره؟


– «پس یعنی بسکتبال هم دوست داری؟»


وو نگاه ترحم‌آمیزی به چی انداخت:

– «کی گفته دارم راجع به اون یائو مینگ بسکتبالیست حرف می‌زنم؟ من منظورم یائو مینگ آهنگسازه!»


چشم‌های چی کمی تنگ شد:

– «آهنگسازی به اسم یائو مینگ هم مگه داریم؟»


وو که فنِ پروپاقرص یائو مینگ بود، از این حرف حسابی خورد تو ذوقش و پر از خشم شد.

– «تو نمی‌دونی یائو مینگ کیه؟! “چاییِ دم در”، “شعرخوانی”، اینا آهنگاشه! آهنگساز سطح ملیه آقا! خود دولت مرکزی حمایتش می‌کنه. سریال “ماجرای کلاس آشپزی”، آهنگ تیتراژش کارِ اونه. “تیم پسرای سورگوم قرمز” که ژائو بن‌شان بازی کرده، آهنگ اونم کارِ یائو مینگه…»


چی از ته دل خندید…

تو کل بیست‌و‌چند سال اخیر، این‌جوری نخندیده بود!


بعد رفت سر کشو، کارتن پول‌هایی که از اجراهای خیابونی وو جمع شده بود رو برداشت و آورد طرف وو.


وو اول فکر کرد یه کلکه… اصلاً انتظار نداشت از مأمور شهرداری پول پس بگیره!


چی گفت:

– «گمشو بیرون.»

وو شوکه شد، چشماش گرد شد:

– «یعنی… می‌تونم برم؟»


– «آره… فقط اگه تا یه دقیقه دیگه جلوی چشمم نباشی!»


وو هم که منتظر همچین اجازه‌ای بود، تند و تیز از دفتر زد بیرون.


همون موقع، کاپیتان گروه وارد شد.


– «واقعاً ولش کردی رفت؟»


چی در جواب گفت:

– «خب… مشکلت چیه؟»


کاپیتان یه لبخند زورکی زد:

– «می‌گفتن تو یه روش خاص برای برخورد با آدم‌ها داری. منتظر بودم یه شاهکاری چیزی ببینم.»


چی بدون اینکه بهش نگاه کنه یه سیگار روشن کرد.


– «تا حالا آدمی به این صادقی ندیده بودم.»


کاپیتان با تعجب گفت:

– «صادق؟! این همونه که سوپ ریخت رو سرت!»


چی حوصله‌ی جر و بحث نداشت. بلند شد، بدون اینکه به کاپیتان محل بذاره، رفت و حسود کوچولو رو برداشت و از در بیرون رفت.




فصل ۲۵

زمین درمانگاه تازه تمیز شده بود که یه جفت کفش ناخونده، گل و لای رو روی اون کف تمیز گذاشت.


جیانگ شیائوشوای صاف ایستاد و با یه نگاه سرد، به گوو چنگ‌یو زُل زد. این اولین باری نبود که طرف اومده بود برای مزاحمت حضوری. از اون روزی که به‌طور تصادفی دنبال وو اومده بود اینجا و چند کلمه با شیائوشوای رد و بدل کرده بود، گوو چنگ‌یو علاقه‌ی خاصی به دکتر پیدا کرده بود. تقریبا هر روز می‌اومد، و هر بار خودش رو به عنوان مریض جا می‌زد. انگار خسته نمی‌شد.


«دکتر جیانگ، یه مریضی خیلی جدی دارم.»


شیائوشوای حتی نگاهش نکرد. فقط تی رو برداشت و شروع کرد به پاک کردن رد پاش.


چشمای باریک و نافذ گوو چنگ‌یو همش دنبال دکتر بودن. انگار خون توی چشم‌هاش داشت طناب می‌شد که دکتر خوشگل رو ببنده، بندازه تو ماشین و ترتیبشو بده😔😂🤝! توی خیالاتش بود که دستش ناخودآگاه رفت دور کمر دکتر و خودش خشکش زد.


«دکتر جیانگ، روپوشتو با چی می‌شوری؟ خیلی خوشبوئه!»


جیانگ شیائو شوای صورتشو نشون گرفت، دستای مشت شدش رفتن سمت دهن گو چنگ یو و بهش مشت زدن. گو چنگ یو حتی اگه گرفتنشم آسون بود، اینکارو نکرد. بعدش زبونشو درآورد و جایی که جیانگ شیائو شوای زده بود رو لیسید.


چشماش پر از هیجان بود.


جیانگ شیائو شوای یه ضربه دیگه هم زد، ولی گوا چنگ یو بازم هیچ واکنشی نشون نداد.


«اگه منو معاینه کنی، دیگه برات دردسر درست نمی‌کنم.»


جیانگ شیائو شوای یقه شو ول کرد و تو مطب نشست. «مشکل چیه؟»


گوا چنگ یو آروم گفت: «دیروز شلوارمو درآوردم و دیدم دو تا تخمم یکی بزرگه یکی کوچیک. خیلی حس بدی داشتم. می‌تونی چک کنی و بگی اندامم سالمه یا نه!؟ یا چشمام اشتباه می‌بینه؟ دکتر، اگه شلوارمو دربیارم، کمکم می‌کنی؟ برام نگاه می‌کنی که ببینی دو تا تخم هم‌اندازه‌ان...»


چشماش که از شهوت می‌چکید، به جیانگ شیائو شوای خیره شد.


جیانگ شیائو شوای اهمیت نداد و عصبانیتش رو کنترل کرد. با آرامش دو تا قرص بالا آورد.


«اینا هم‌اندازه‌ان؟»

گو چنگ یو سر تکون داد.

جیانگ شیائو شوای بلافاصله تشخیص داد: «چشمات هیچ مشکلی نداره.»


«پس به خاطر اینه که اندامم از کار افتاده.»

گو چنگ یو وانمود کرد که نگرانه.


«چرا شما دکتر جیانگ کمکم نمی‌کنید تنظیمش کنم؟ شما مگه روی این مطب ننوشتید 'جوان‌سازی'. این ینی چی؟ من الان به دستای معجزه‌گر شما نیاز دارم...»


دستش رو طوری گرفت که دست جیانگ شیائو شوای رو به سمت تخماش هدایت کنه.


«کمکم کنید تخمام دوباره یه اندازه بشن.»


«لازم نیست.»

جیانگ شیائوشوای دستشو کشید عقب: «تشخیص رو دادم، دیگه مشکلی نیست.»


همین که حرفش تموم شد، در باز شد و وو وارد شد.


از خجالتی که وو به فضا آورده بود، یه سکوت سنگین حاکم شد. نگاه جیانگ شیائوشوای هم کاملاً خونسرد بود، ولی چشم همه یه ۱۸۰ درجه ای تغییر کرد.


«تو… چرا سرتو زدی؟»

گوو چنگ‌یو هم برگشت سمت وو و خندید:

«امسال مده که همه کچل شن؟ چند روز پیش توی برکه یه کچل دیدم، حالا اینجام یه کچله دیگه!»


وو رفت داخل تا لباس‌های کثیفش رو عوض کنه و با یه ملافه‌ی خاکستری برگشت.


گوو چنگ‌یو یه لحظه خیره شد به سر براقش، چشم‌های گردش و اون ملافه‌ای که دور خودش پیچیده بود. بعد یه‌دفعه زد زیر خنده و رو کرد به داخل مطب:

«هی، لی وانگ، بیا ببین! مثل راهبه‌ها نشده؟»


لی وانگ هم خندید.


وو اصلاً از این حرفا ناراحت نشد، قدرت درونیش خیلی بالا بود. با یه خونسردی خاص، مستقیم تو چشم‌های گوو چنگ‌یو نگاه کرد و گفت:


«کوری دیگه.. معلومه گه تو چشمت رفته.»

گوو چنگ‌یو حرفشو نگرفت، ولی جیانگ شیائوشوای منظورش رو فهمید و نتونست جلو خندشو بگیره. خم شد، رفت تو اتاق پشتی، از خنده زیر تخت افتاده بود به نرده‌ی تخت چسبیده بود، دلش درد گرفته بود از بس خندیده بود.


ماجرا اینه که وو کوررنگه. وقتی بقیه چشم‌های پرخون گوو چنگ‌یو رو قرمز می‌بینن، وو اونارو زرد می‌بینه، واسه همینم اون جمله رو گفت.


تا وقتی گوو چنگ‌یو رفت، جیانگ شیائوشوای هنوز داشت می‌خندید.

وو هم سر تراشیده‌ش رو لمس کرد.


«انقد خنده‌داره؟»


جیانگ شیائوشوای خنده‌ش رو جمع کرد و جدی و محکم به وو نگاه کرد و پرسید:

«چی به سر موهات اومده؟»


وو ملافه رو پرت کرد یه گوشه، با یه نفس عمیق از روی عصبانیت نشست روی صندلی… و همه‌چی رو برای جیانگ شیائوشوای تعریف کرد.


جیانگ شیائوشوای با حرص دندوناشو به هم فشار داد:

«یعنی گذاشتی گیرت بندازه؟ واقعاً؟»


«آره…» وو با نگرانی گفت. «من که ماسک زده بودم، چطوری منو شناخت؟»


«تو فکر کردی کسی حسودیش میشه به این قیافت؟ چند نفر جرأت دارن آجر رو بکوبن تو سر خودشون جلوی همه؟»


وو اینجوری فکر نمی‌کرد، یه حس مبهمی داشت که چشم‌هاش زیادی تو چشم بودن. روبه‌روش یه آینه بود، با دقت توش زل زد، از همه زاویه‌ها به خودش نگاه کرد، از جلو، از پشت، از چپ، از راست. با خودش فکر کرد چشم‌هاش زیادی مشخص‌ان.


«هی، شیائوشوای، به نظرت… می‌تونم برم بیمارستان زیبایی و این چشامو کوچیک‌تر کنن؟ به نظرم زیادی گندن.»


«اگه بخوای بری این کارو بکنی، می‌زنمت، باور نمی‌کنی؟»

جیانگ شیائوشوای با لحن بی‌رحمانه‌ای گفت:

«تو کل قیافه‌ت با همین چشما سرپا وایساده! خیلیا هستن که به همین چشمات حسودی می‌کنن!»


«چشم بزرگ، ذهن آدمو لو میده، نمی‌تونه پنهون‌کاری کنه… ولی اونایی که از تو بهترن، چشم‌های صادق و شفاف ندارن.»


جیانگ شیائوشوای یه لحظه به مژه‌های پرپشت و مشکی وو که روی صورتش خم شده بودن نگاه کرد، بعد با لحنی آروم گفت:


«اشتباه می‌کنی… هر چی یه سلاح تیزتر و درخشان‌تر باشه، بهتره. فقط باید صبر داشته باشی، اون رو صیقل بدی، ازش درست استفاده کنی… تا تبدیلش کنی به سلاح اختصاصی خودت.»


جیانگ شیائوشوای اینو مستقیم نگفت، ولی وو هرچقدر هم از لحاظ اخلاقی یه جاهایی کم بیاره، تا وقتی چشم‌هاشو نگاه می‌کرد، جیانگ حس می‌کرد که آدم درستیه.

این نوع ویژگی ذاتی، چیزی نیست که همه داشته باشن…



Report Page