Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
فصل ۲۲
چی ماشینش رو جلوی یه کلاب رقص لوکس توی سنلیتون پارک کرد و با قدمهایی آروم و باوقار وارد شد.
داخل یه اتاق خصوصی، پنج شش نفر منتظر نشسته بودن.
بهمحض اینکه در باز شد، یه مرد میانسال عینکی سریع خودش رو رسوند و با صدای آروم به چی گفت:
– «چی، این یارو کاذه ای نیست… ولی خواستن ما رو دور بزنن… بذار حالشونو بگیریم… این بچه میخواد بره خارج.»
چی چیزی نگفت. مستقیم رفت روی کاناپه نشست. نگاه تیز و سنگینش رو انداخت سمت “شیائو لانگ”.
شیائو لانگ وحشتزده شد، زد زیر گریه، زانو زد و شروع کرد به التماس:
– «چیگه (داداش چی)، به خدا من نمیخواستم سرت کلاه بذارم… اون روز که بابات یهدفعه چندتا مرد با اسلحه فرستاد حومهی شهر، من ترسیدم. خودش گفت باید بیام باهات حرف بزنم. من که جرئت مخالفت نداشتم… پشت سرش کلی مرد مسلح وایساده بودن…»
– «تو داری با کی بازی میکنی، احمق؟» مرد کنار شیائو لانگ عصبی شد. یه سیلی محکم خوابوند تو گوشش.
– «واضحه که تقصیر توئه! ما به کمیته حزب شهر زنگ زدیم، شماره از طرف گوو چنگ یو بود! بابای چی فقط رفت. وقتی چی رسید خونه، خودش بیخبر بود!»
شیائو لانگ توی هیاهو دستاشو از دست بقیه کشید بیرون و با گریه خودش رو انداخت جلوی پای چی.
چی دستش رو روی سرش گذاشت و با صدای آرومی گفت:
– «گریه نکن، بلند شو… یه دنس بده ببینم.»
شیائو لانگ با تعجب بهش نگاه کرد:
– «عصبانی نیستی؟»
چی چونهشو یه تکون داد که یعنی: «برقص، ببینم.»
شیائو لانگ گیج و دستپاچه بلند شد و رفت وسط پیست. آهنگ پرانرژی شروع شد و اون هم شروع کرد به رقصیدن، با حرکاتی پرشور و سکسی. حتی یه آدم کودن هم میفهمید که توی هوا بوی خون پیچیده. بعد دید چی داره لبخند میزنه… یهکم آروم گرفت، دکمههای لباسشو باز کرد، لباس از روی شونههاش سر خورد پایین. حرکات بدنش داغ بود و تحریککننده.
– «فکر میکنی بازیگره؟»
گنگزی (یکی از همراهها) پوزخند زد:
– «کامل وارد نقشه شد.»
چی از بقیه پرسید:
– «رقصش خوبه؟»
چندتا از آقایون سری تکون دادن و با لبخندهای بیمعنی دست زدن.
– «خب، پس شما بمونین اینجا و بکنینش، من دیگه با شماها نمیمونم.»
چی فقط رسید به در که شیائو لانگ تازه فهمید چی شده. داد زد و خواست خودش رو پرت کنه طرف چی، ولی چند نفر جلوشو گرفتن.
– «چیگه، چیگه، نکن این کارو… من بهت خیانت نکردم!»
گنگزی از اتاق اومد بیرون و پشت سر چی راه افتاد. چی یه نگاه کج بهش انداخت و همون لحظه گنگزی سریع گوششو گرفت.
– «حواست بهش باشه… نذار واقعاً تا سر حد مرگ بکننش.»
– «باشه.»
چی هنوز از در کلاب بیرون نیومده بود که دید یکی با عصبانیت داره با پاش به ماشینش ضربه میزنه.
– «لعنتی! این ماشینِ کیه؟ چرا جلوی جای پارک من وایساده؟!»
کسی نبود جز وانگ ژنلونگ. اونم زیاد میاومد این کلاب. کوچههای سنلیتون باریک و جای پارک پیدا کردن واقعاً دردسر داشت. وانگ ژنلونگ حسابی خجالتزده شده بود که نمیتونست جا پیدا کنه.
چی بیسر و صدا قدمزنان به سمتش رفت.
وانگ ژنلونگ داد زد:
– «هی احمق! این ماشین توئه؟ چرا توی جای من پارک کردی؟!»
یویو با پلکهای نیمهباز یه نگاه به طرف انداخت… و چشمهاش قفل شد. وانگ ژنلونگ داشت سر یه مرد کچل با شلوار یونیفرمی و یه کاپشن خاکستری معمولی داد میزد. نه ساعتی، نه انگشتری، نه حتی ذرهای غرور توی نگاهش… اما همون لحظهای که چی در ماشین رو باز کرد، یویو حس کرد یه موج انفجاری از انرژی اطراف اون مرد بیرون زد.
دلش انگار با یه نیروی مغناطیسی قوی کشیده شد سمت ماشین وقتی چی سوار شد.
چی ماشین رو روشن نکرد. فقط از پشت شیشه، آروم به وانگ ژنلونگ زل زد.
– « منتظری؟ گمشو دیگه!» وانگ ژنلونگ فریاد زد.
چی از اول تا آخر حتی یه کلمه هم نگفت… فقط برگشت و رفت.
شب، وانگ ژنلونگ و یویو از کلاب اومدن بیرون. وانگ ژنلونگ حسابی مست بود. توی خیابون، یویو با هزار زحمت، کشونکِشون اونو برد سمت ماشین. دیگه واقعاً حالش ازش بههم میخورد. جلوتر از اون پرید تو ماشین تا از دستهای کثیفش راحت شه.
تو مسیر، ذهن یویو فقط درگیر چهرهی چی بود.
چجوری میتونست توصیفش کنه؟… اون یه مرد فوقالعاده خوشگل نبود، ولی یه جذابیت عجیب و غیرقابلتوصیف داشت. استخوانهای پیشونیش محکم مثل سنگ، شونههاش مثل یه کوه، و یه دست قوی که اگه بخواد بغلش کنه، محکم توی آغوشش میگیره. اون دستای بزرگ که درو باز کرد… میتونستن بین پاهاش…
یهو یه تکون شدید ماشین، حتی بدون اینکه پیچ خاصی باشه، افکار یویو رو پاره کرد.
– «میخوای جفتمونو به کشتن بدی؟!» یویو با عصبانیت گفت.
وانگ ژنلونگ گیج و منگ بود. تو مسیر سمت چپ یه ماشین جلوی پیچ بود. اونم حالت تهوع داشت. صورتش سرخ شده بود و با سختی فرمون رو میچرخوند. هرچی ماشین جلویی نزدیکتر میشد، اون حتی پاشو رو ترمز نمیذاشت…
پنج دقیقه بعد، یه جیغ بلند پیچید تو خیابون.
توی نقطهی کور جاده، ماشین با شدت خورد به یه سنگچین و از پهلو برگشت. شیشهی جلو شکست و جلوی ماشین له شد. خوشبختانه، یویو کمربند ایمنی بسته بود. زخمی نشد، ولی گیج و شوکه بود. وانگ ژنلونگ بدجور له شده بود… همیشه بدون کمربند رانندگی میکرد. نصف بدنش رفته بود توی بدنهی فلزی لهشدهی ماشین. پر از خون بود و همونجا از حال رفت.
یویو یه نگاه بهش انداخت، ولی جرئت نکرد دوباره نگاه کنه. مثل دیوونهها از ماشین خزید بیرون.
در باز شد، و یویو افتانوخیزان روی زمین سینهخیز بیرون اومد.
تو همون لحظه، یه جفت کفش چرمی جلو چشماش ظاهر شد. شلوار یونیفرمی شل روی اون افتاده بود. یویو با چشماش کاپشن خاکستری رو دید… و صورت سرد و خونسردی که یه لبخند تمسخرآمیز روش نشسته بود.