Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt


فصل ۱۸


*** 


اولین باری بوپ که وو یه چیزی میفروخت، هیجان تو قلبش موج می‌زد. صبح زود، وقتی هنوز هوا تاریک بود، با یه سه‌چرخه داغون زد به جاده. ماشین یه دیگ نیمه‌بلند، یه سطل پر از سوپ جو، و کمتر از نصف کیسه جو حمل می‌کرد، اما یه بطری صمغ خوراکی هم قایم کرده بود. سوپ جو چسبناک تو سطل تکون می‌خورد، و قلب وو هم با خوشحالی همراه بود.


دیگه لازم نیست کسی کنترلش کنه، دیگه لازم نیست برای بقیه جون بکنه تا پول دربیاره.

از امروز به بعد، هر یه لیوان سوپ جویی که می‌فروشم، درآمد کار خودمه. چه کم بفروشم، چه بیشتر و بیشتر، حاضرم اضافه کاری کنم تا جونم دربیاد.


«سوپ جو می‌فروشم!»


وو با صدای بلند تو خیابون خالی داد زد، و دلش حسابی شاد بود.


بعد از دو مایل گشتن، وو بالاخره یه جای خوب برای بساط کردن پیدا کرد. خیلی‌ها بودن که صبح زود صبحانه می‌فروختن، اما همه‌شون پنکیک، املت، و نون می‌فروختن. هیچ‌کس سوپ نمی‌فروخت. بعد ترمز رو کشید و همه چیز رو آماده کرد. همین که خواست در دیگ رو باز کنه، دید یه مادر جلوش وایساده و داره بهش خیره شده.

«سوپ می‌خوای؟» وو پرسید.


خاله با چشم غرع گفت: «تو جای منو گرفتی.»


وو لبخندی زد. «اینجا... این تیکه زمین، سند مالکیت نداره. تو که اینجا رو اجاره نکردی. چطور می‌تونه مال تو باشه؟» خاله داشت نگران می‌شد: «از همه بپرس، من هر روز اینجا بساط میکنم» وو قوانین کار رو می‌دونست و نترسید. «من ماشین رو اول اینجا پارک کردم و جابجا کردنش راحت نیست. شاید فردا اگه زودتر بیای بتونی اینجارو بگیری.»


خاله اونقدر عصبانی شد که دیگی رو که دستش بود، گذاشت زمین و چشماشو به وو دوخت.


«باشه، امروز میذارم اینجا بفروشی، فکر نکنم زیاد هم بتونی چیزی بفروشی!»


وو وانمود کرد که نشنیده و به کارش ادامه داد.


«آهای خورشت - در باز کن!» خاله شروع کرد به داد زدن.


وو با قاشقش ده برابر محکم‌تر زد تا صدای ناله خاله رو بپوشونه: «سوپ جو، یه دلار یه لیوان!»


خاله کنارش داد می‌زد: «جوون خوش‌تیپ، آخه تو رو چه به فرنی فروختن؟ من این همه ساله دارم اینجا کار می‌کنم. پسرم تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده، تو اداره دولتی کار گرفته. اینم از شانس و قسمت ما…» وو هم با صدای بلند گفت: «آره، اینم از قسمت!» و قاشق رو محکم‌تر می‌کوبید. «حالا که پسرت تو اداره دولتی کار می‌کنه، چرا هنوز خودت اینجایی و فروش داری؟»


زن از شدت عصبانیت قرمز شده بود و دیگه حرفی برا گفتن نداشت. وو هم کم‌کم تُن صداشو نرم کرد، نگران شد که نکنه کار به دعوا بکشه.


یه دقیقه هم نگذشته بود که زن حسابی سرش شلوغ شد؛ دیگه نه وقت غر زدن داشت، نه دعوا کردن. انگار هیچ‌وقت بین اون و وو بحثی پیش نیومده بود. وو متوجه شد که حرف‌های اون زن مثل نفرین بود برای اون گوشه‌ی زمین. هرکسی که برای صبحونه می‌اومد، مستقیم از کنار وو رد می‌شد، نگاهی بهش می‌نداخت و بعد سمت خورشت‌های زن می‌رفت.


نیم ساعت گذشت. وو حتی یه لیوان فرنی هم نفروخته بود.


اون طرف، زن داشت با خودش یه آهنگ کوچیک زمزمه می‌کرد. نگاه‌های تمسخرآمیزش مثل سوزن توی دل وو فرو می‌رفت.


بالاخره اولین مشتری وو پیدا شد: دختری جوون، حدوداً بیست و چند ساله، که فقط به خاطر چهره‌ی نگران و درمانده‌ی وو دلش سوخته بود.


«یه لیوان سوپ بده.»


وو جا خورد. سریع درِ دیگ رو باز کرد و خواست با ملاقه براش بکشه… اما ملاقه از دستش در رفت و افتاد توی دیگ!


لعنتی… ملاقه افتاد ته دیگ سوپ.


وو یه لحظه ماتش برد و کنار دیگ ایستاد.


دیگ خیلی گود بود، ملاقه احتمالاً ته تهِ دیگ رفته بود. برای درآوردنش باید تا آرنج دستشو می‌کرد توی فرنی.


دختر با حالت ناراحت گفت: «ببخشید… دیگه گشنه‌م نیست.»


و با یه قیافه ناراحت رفت.


وو دیگه انگیزه‌ای برای ادامه نداشت. باید می‌رفت خونه، ملاقه رو درمی‌آورد. وقتی چرخ‌دستی‌ش رو از کنار بساط اون زن رد کرد، زن با لحن مسخره و نمایشی چندتا سرفه عمدی کرد تا وو بیشتر تحقیر بشه.

«وایی آقا، این ملاقه پر از میکروبه که افتاده توی سوپ! این دیگِ سوپ دیگه کلاً آلوده‌س!»


وو توی دلش دندون‌هاشو به هم فشار داد و با حرص چرخ‌دستی رو کشید و برگشت خونه.


وقتی جیانگ شیائوشوای صدای تق‌تق چرخ رو از بیرون شنید، فهمید وو برگشته. با اینکه وانمود کرد نگران نیست، اما رفت دم در:

«اوه، انقد زود تموم شد؟»


وو با اخم گفت:

«چطور ممکنه این‌همه زود تموم بشه؟ ملاقه افتاد توی دیگ فرنی!»


جیانگ شائوشوای: «…»


وقتی درِ دیگ رو باز کردن، دیدن فرنی حسابی غلیظ و چسبناک شده، ولی اگه خوب هم می‌زدنش، دوباره شکلش رو پیدا می‌کرد. وو که احساس گناه می‌کرد، نصف دیگ فرنی رو خالی کرد.


بعد گلوله‌های غلیظ رو با ملاقه بیرون آورد، ولی به جای اینکه بقیه دیگ رو بریزه دور، نصف دیگ رو با آب پر کرد. یه شیشه چسب خوراکی برداشت، ریخت توش، خوب هم زد، و باز شد یه دیگِ پُر فرنی!


«این نصفه‌ی دیگه‌ش رو شب می‌فروشم!»


این رو گفت و دوباره چرخ‌دستی‌ش رو برداشت تا بره بیرون برای دور دوم…





فصل ۱۹


ساعت ۷ شب بود که «چی» توی ماشین گشت نشسته بود.


امروز اولین روز کاریش بود. قرار بود صبح بره دفتر حقوقی، ولی نرفت. وقتی برای اولین بار پا گذاشت توی اداره، رئیس‌ها یکی‌یکی براش ناز و عشوه اومدن و هر کدوم نوبتی دعوتش کردن که برن چای بخورن. بعد از اینکه حسابی خودشونو کوچیک کردن و چاپلوسی‌شونو تموم کردن، همکارای عادی دیگه کارشونو کرده بودن و رفته بودن خونه.


چی هنوز خودش رو معرفی نکرده بود، ولی همه توی پاسگاه می‌دونستن پدرش دبیر حزب شهرداریه و داییش رئیس اداره‌ی اجراییات شهره. اونم با تکیه به همین رابطه‌ها تونسته بود یه کار اداری آروم بگیره. توی این مدت هم گوشش پر شده بود از سوال‌های فضولانه و کنجکاوانه از سمت بقیه.


ساعت کاری تموم شده بود، ولی چی گفت که امشب می‌خواد بره گشت شبانه. برای همین، کاپیتان گروه، آقای «لی» همه کاراشو ول کرد و خودش پشت فرمون نشست که اونو ببره.


هوا تاریک شده بود، روی شیشه‌ی جلو یه لایه بخار نشسته بود و نور چراغ‌ها رو محو کرده بود. خیابون‌ها شلوغ و پرجنب‌وجوش بودن و حتی سرما هم از شور و حال دست‌فروش‌ها کم نکرده بود. صداهای مختلفی از این‌ور و اون‌ور شنیده می‌شد و بوی غذاها از هر گوشه‌ای بلند بود و توی هوا پخش شده بود.

وو هم توی همین خیابون بود. سمت چپش یه مرد میان‌سال سیب‌زمینی شیرین تنوری می‌فروخت، سمت راستش یه داداشی کفش می‌فروخت.


وو رو کرد به مرد کفش‌فروش و گفت:

«داداش! تو چند وقته که اینجایی؟»


مرد در حالی که چمباتمه زده بود، یه پک به سیگارش زد و گفت:

«بیشتر از دو ساله.»


وو دوباره پرسید:

«هیچ‌وقت شهرداری نگرفتتت؟»


مرد خندید و گفت:

«نه، هیچ‌وقت.»


وو با تعجب گفت:

«چطوری این کارو می‌کنی؟!»

یه مدت جوابی نیومد، تا اینکه پیرمردی که اون نزدیکی بود بالاخره لب باز کرد.


گفت:

«چون خودش قبلاً تو اداره‌ی شهرداری کار می‌کرد.»


چشمای وو توی تاریکی برق زد.


مرد کفش‌فروش ادامه داد:

«وقتی روزا تو شهرداری بودم، شب‌ها دیگه نمی‌شد اون کارو ادامه بدم. دوتا بچه دارم، با اون حقوق کم که نمی‌شد زندگی چرخوند.»


وو توی دلش گفت: انگار هیچ‌کس زندگی آسونی نداره.


پرسید:

«یعنی اگه با تو باشم، دیگه شهرداری منو نمی‌گیره؟»


مرد یه لبخند نصفه‌نیمه زد و تفی انداخت اون‌طرف:

«آره، می‌تونی.»


همین که حرفش تموم شد، یهو چراغ هشدار یه ماشین از دور چشمک زد. صورت مرد یهو تغییر کرد، سریع کفشا رو جمع کرد و تو جهت مخالف دوید. چند تا بساط دیگه هم پشت سرش همون کار رو کردن.

وو تو فکر بود که فرار کنه یا نه… ولی دید پیرمرد کناریش همچنان محکم ایستاده و هیچ قصدی برای جمع کردن بساطش نداره.


پرسید:

«شما چرا فرار نمی‌کنی؟»


پیرمرد با اعتمادبه‌نفس کامل، با دست به یه مرد قلدر که هندونه می‌فروخت اشاره کرد. مردی قدبلند، حدود یه متر و نود، بدن عضلانی، خالکوبی رو دستاش… ظاهرش خیلی خشن و خطرناک به نظر می‌رسید.


گفت:

«اون یارو، بهش می‌گن “های‌زی”. همیشه حواسش به ما هست. شهرداری معمولی‌ها اصلاً جرات نمی‌کنن بهش نزدیک بشن. می‌گن دستاش مشکلی نداره… ولی اگه لازم باشه، تو چند ثانیه می‌تونه طرفو خفه کنه!»


همین که حرفش تموم شد، ماشین شهرداری جلوی بساط مرد سیاه‌پوش وایساد. دوتا مأمور از ماشین پیاده شدن.


پیرمرد با دست به یکی از مأمورا که کنار “چی” ایستاده بود اشاره کرد و گفت:

«اون یکی زیاد قابل ترس نیست. ولی همین یارو قبلاً یه بار با “لی سان” که اون‌ور خیابون خشکبار می‌فروشه دعوا کرد… دستای لی سانو شکوند!»


هوا خیلی تاریک بود و وو نمی‌تونست تشخیص بده منظورش دقیقاً کدوم نفره.


قبل از اینکه دو مأمور به بساط مرد سیاه‌پوش برسن، مشخص نبود چی گفتن… ولی دعوا شروع نشد. اول، یکی از مأمورا یه تنه به مرد سیاه‌پوش زد. همون لحظه، های‌زی پرید جلو و یه مشت زد تو صورت مأمور…


وو تازه می‌خواست یه چیزی بگه که یهو دید مردی که کنار اون کاپیتان وایساده بود، یه لگد محکم زد توی سینه‌ی های‌زی! اون‌قدر قوی بود که های‌زی پَر کشید و پرت شد سمت هندونه‌ها… هندونه‌ها ترکیدن و تیکه‌تیکه شدن، انگار مغز آدم پاشیده باشه.


صدای جیغ و فریاد از همه طرف بلند شد. پیرمرد هم چرخ‌دستی سیب‌زمینی تنوریشو هول داد و با عجله فرار کرد.

وو نمی‌تونست صورت «چی» رو ببینه. فقط دید که وقتی «های‌زی» افتاد زمین، و دیگه بلند نشد… برای همیشه.


همه‌ی دست‌فروش‌ها فرار کرده بودن. کل خیابون خالی شده بود. وو تازه فهمید که تنها کسی که هنوز اونجاست، خودشه…


خیلی زود، دوتا مأمور شهرداری به سمتش اومدن.


چی با دیدن کارهای وو یه لحظه خشکش زد… چون وو فرار نکرد. یه کلاه روی سرش بود که تا پایین صورتش سایه انداخته بود. وو صورتش رو درست نمی‌دید؛ فقط چونه‌اش و لب‌های یخ‌زده‌اش مشخص بود. یه سیگار هم گوشه‌ی لبش بود. حتی زیر سایه‌ها و تاریکی هم، نگاهش کاملاً بی‌تفاوت بود.


اولین کسی که حرف زد، کاپیتان بود.


گفت:

«منتظر چی‌ای؟»

«هی، نکنه از ترس خشکت زده؟»

«احمق… نمی‌شنوی کاپیتان داره باهات حرف می‌زنه؟!»

«نکنه فکر کردی خوش می‌گذره این لحظه‌های قبل از کتک خوردن؟!»

«…….»


کاپیتان‌ها همین‌طور داشتن نیش می‌زدن و وو هم بدون اینکه چیزی بگه، ساکت بود. بالاخره سرشو بلند کرد، به اون دوتا مرد سرد و بی‌احساس یه نگاهی انداخت. بعد برگشت… آروم‌ آروم شروع کرد به جمع کردن دیگ سوپ… بعد دوباره برگشت… و یه نگاه به سه‌چرخه‌ی کمی اون‌ورتر انداخت…


چی از پشت فقط یه جفت چشم سیاه درخشان رو دید.


وو یه‌دفعه چرخید و کل سطل سوپ رو پاشید روی سر «چی»!


……


همه‌ی خیابون یه‌دفعه ساکت شد.


کاپیتان یه‌دفعه احساس کرد یه تکه آهن یخ‌زده از ستون فقراتش رد شد…

وو فکر می‌کرد «چی» حتماً جاخالی می‌ده… اما اون محکم همون‌جا وایستاده بود. سطل سوپ کامل روش خالی شد و نصف بدنش خیس و چسبناک شد.


وو با خودش گفت: «خب، وقتشه بزنم به چاک! وایسادن یعنی مرگ!»

مثل عقرب پا به دو گذاشت سمت غرب خیابون، سه‌چرخه و دیگ فرنی رو هم همون‌جا ول کرد و فرار کرد.


کاپیتان خیلی سریع واکنش نشون داد، از پشت دور زد و جلوشو توی تقاطع گرفت.


وو یه آجر زیر پاش حس کرد، ورداشت و محکم کوبید به سر خودش! آجر ترکید!


داد زد:

«بیا دیگه! بیااااا!»


کاپیتان یه‌کم گیج شده بود و تلوتلو می‌خورد.

(تو ذهنش: لعنتی این دیگه چه دیوونه‌ایه!)


وو دوباره یه ضربه‌ی دیگه با آجر زد به سر خودش و با صدای بلند داد زد:

«می‌خوای بزنی؟ خب بزن! نمی‌خوای از زور استفاده کنی؟ بیاااااااا!»


پاهای کاپیتان شل شد و دیگه حال نداشت چیزی بگه.


در همین لحظه، چی با یه حرکت سریع به طرف وو اومد. وو یه حس عجیبی پیدا کرد، انگار یه ابر تیره داره از بالا سرش رد می‌شه، و یهو همه‌چی تاریک شد! با عجله آجر رو پرت کرد و دوید… و واقعاً دوید، طوری که انگار زیر پاش مریخ داره آتیش می‌گیره!


(توضیح: “زیر پات مریخه” یعنی اون‌قدر زمین داغه که نمی‌تونی وایسی و مجبوری تند فرار کنی!)


چی که هنوز خیس و چسبناک بود، با لباس سنگین و دست‌وپای خشک نتونست دنبالش بره.


فقط نگاهش رو دوخت به سایه‌ای که داشت توی تاریکی دور می‌شد و توی دلش گفت:

«آره، فرار کن… فقط دعا کن دیگه دستم بهت نرسه!»





فصل ۲۰


*** «پف-»

گوچنگ یو آب دهنشو روی شیشه جلو پاشید و از خنده شونه هاش می لرزید.


ماشینش رو توی چهارراه پارک کرده بود و می‌خواست ببینه چی یوان چطوری با پسرش برخورد می‌کنه. انتظار نداشت همچین صحنه‌ای رو ببینه.. چی چنگ..! بهش سوپ پاشیدن و اون گذاشت که دستفروشه فرار کنه.. چه جور آدمیه؟ کسی که خسارت ندیده می‌مونه ولی درواقع ضرر کرده، ولی گوو چنگ یو دیگه قصد نداشت خط قرمزارو رد کنه. جرات نداشت با چی دعوا راه بندازه. این دکه‌دار واقعاً چشم‌هاشو باز کرد

«آره..»

گوچنگ یو شکمو مالید.

«این آدمو تو استخدام کردی؟»

لی وانگ لبخند زد و گفت «من اونو نمی شناسم»

انگشتای گو چنگ یو به نرمی روی فرمان ضربه زد. «اونجا رفت... برو تو خیابون»

بعدش گوو چنگ یو ماشین رو به سمت وو برگردوند.

وو داشت از دست اون مأمور اداره‌ی شهرداری فرار می‌کرد… تا جایی که نفسش بالا نمی‌اومد. نفس‌زنان از پشت کرکره‌ها پرید بیرون، دوید توی کلینیک و با عجله وارد اتاق دکتر شد. زیر نگاه متعجب “جیانگ شیائو شوای” رفت داخل اتاق و سریع در رو قفل کرد.


– «چی شده؟» جیانگ شیائو شوای پرسید.


وو با ترس و نفس‌نفس‌زنان گفت: «شهرداری دنبالمه.»


درست همون موقع، یه ماشین بیرون پارک کرد.


– «نگو که من اینجام!» وو با صدای بلند به جیانگ شیائو شوای گفت.


جیانگ شیائو شوای نگاهی به بیرون انداخت، تو دلش فکر کرد: “این قضیه چقدر خنده‌داره… اگه وضعیت کاری شهرداری این‌قد خوبه که با بنز میان مأموریت، دیگه واقعاً هیچی نمی‌مونه گفت.”


گوو چنگ یو قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه، با لحنی جدی پرسید:

– «مطمئنی اینجاست؟»

لی وانگ سر تکون داد. «فکر کنم از همین در رفت تو.»


گوو چنگ یو از ماشین پیاده شد و زیر نگاه دقیق جیانگ شیائو شوای، با قدم‌هایی آهسته و متین به سمت در رفت. بیرون هوا تاریک بود، و گوو چنگ یو نمی‌تونست درست چهره‌ی خوش‌تیپ جیانگ شیائو شوای رو ببینه.


– «کاری از دستم برمیاد؟» جیانگ شیائو شوای پرسید.

– گوو چنگ یو با لبخند گرم جواب داد: «اومدم دکتر رو ببینم.»


جیانگ شیائو شوای برگشت تا بره داخل، و گوو چنگ یو هم دنبالش رفت.


دوتاشون روبه‌روی هم نشستن. حالا گوو چنگ یو می‌تونست صورت جیانگ شیائو شوای رو ببینه. اما وقتی دید، یادش رفت اصلاً واسه چی اومده. نگاهش از فرق سر تا نوک پای طرف چرخید. کامل براندازش کرد. دلش می‌خواست همون لحظه پوست صاف و شیری‌ش رو کنار بزنه و ببینه زیر این ظاهر قشنگ، چه چیزی قایم شده…

جیانگ شیائو شوای نسبت به نگاه‌های موشکافانه و عمدی گوو چنگ یو بی‌تفاوت بود و فقط یه نگاه جدی بهش انداخت.


– «کجای بدنت درد می‌کنه؟»

گوو چنگ یو خم شد نزدیک صورت جیانگ شیائو شوای و با صدای آروم گفت:

– «تو… خودت حدس بزن.»


جیانگ شیائو شوای همون‌طور بی‌تفاوت، نزدیک لب‌هاش گفت:

– «اگه بیماری زنانِ، لطفاً برو بیمارستان زنان و زایمان. از اینجا برو چپ، بعد دوباره چپ، سی متر جلوتر. دو تا مستقیم بگیر.»


گوو چنگ یو با حالتی که انگار خودش رو مقصر می‌دونه، بهش نگاه کرد:

– «تو خیلی خوش‌تیپی.»


جیانگ شیائو شوای گفت:

– «برای ویزیت لطفاً برو بیمارستان تونگرن.»


– «به مردا علاقه داری؟»

– «برای مشکلات روانی لطفاً مستقیم برو بیمارستان آندینگ.»


گوو چنگ یو پرونده‌ی پزشکی رو از زیر آرنج جیانگ شیائو شوای برداشت و با لحنی آرام پرسید:

– «اگه مشکل قلبی باشه چی؟»


جیانگ شیائو شوای با سردی گفت:

– «اون‌وقت لطفاً مستقیم ۱۱۰ رو بگیر.»


گوو چنگ یو با پلک‌های پایین‌افتاده لبخند زد:

– «کوچولو – خوشگل، یادت می‌مونه.»




وقتی چی رسید خونه، سوپه رو لباسش سفت شده بود و مثل چسب بهش چسبیده بود. نگاه کردن بهش حالشو بد می‌کرد. لباس‌هاش رو درآورد و رفت حموم تا دوش بگیره. قصد داشت یکم از سوپی که توی موهاش مونده بود رو هم بشوره.

در نتیجه، چی نیم ساعت توی حموم موند و از هر راهی استفاده کرد که اون مایه چسبناک رو از رو موهاش پاک کنه.


– «لعنتیییی!!!… مگه چقدر ژل خوراکی ریخته بود تو اون سوپ؟»


با اینکه از خیلی از فروشنده‌های شیاد و دوز و کلک‌باز گذشته رد شده بود، ولی تا حالا سیاه‌دل تر از این یکی ندیده بود… آخه واقعاً قرار بود این سوپ خورده بشه؟


واقعاً؟؟؟… این آشی که داده بود، انگار برای چسبوندن روده به معده ساخته بودن!


چی یه کلاه گذاشت سرش و “شیائو چو بائو” (مار کوچولوش) رو برداشت و رفت سمت سالن زیبایی پایین ساختمون.


– «وااااااااااااااااااااااااا!!!»


وقتی کارمند زن مار رو دید، چشماش نزدیک بود از کاسه در بیاد ؛ انگار یکی با لگد زده باشه وسط پاهاش. جیغی کشید که کل محله رو برداشته بود. خوشبختانه صاحب مغازه از مار نمی‌ترسید، حتی جلو اومد و خواست سر شیائو چو بائو رو ناز کنه.


– «این مار خیلی خوشگله… رنگشم خیلی چشم‌نوازه.»


چی فقط دو کلمه گفت:

– «مو… بزن.»


صاحب آرایشگاه خودش شخصاً اومد جلو. همین که کلاه چی رو برداشت، لب‌هاش شروع کردن به لرزیدن… زور می‌زد نخنده!


ولی نمی‌تونست بخنده، چون آینه رو‌به‌روش بود… نمی‌شه جلوی مشتری‌ای که داره خودش رو تو آینه می‌بینه، پوزخند بزنی.


– «اممم… چه مدل مویی می‌خواین؟» با احتیاط پرسید.


چی یه نگاه به آینه انداخت.

– «هر کاری می‌تونی بکن… فقط این چیزایی که به موهام چسبیده رو بزن بره!!!»


آرایشگر کلی سبک و سنگین کرد، فشار روحی رو تحمل کرد و در نهایت با یه قیافه‌ی پر از ناراحتی گفت:


– «خب… تنها راهش اینه که کل سرتونو بزنم.»




فصل ۲۱

بعد از اون روز افتضاح، وو دیگه جرأت نکرد توی اون محدوده بساط پهن کنه. می‌ترسید دوباره چی بیاد و گیرش بندازه. برای همین از اونجا فاصله گرفت. یه سه‌چرخه‌ی دسته‌دوم تازه خریده بود، با یه دیگ استیل. چند روزی بود که سرش حسابی شلوغ بود، انگار به‌طور رسمی وارد بازار دست‌فروشی شده باشه.


تو همون دوره، با یه عمو آشنا شد که مجسمه‌های قندی می‌ساخت. وو از بچگی به این شکلک‌های قندی علاقه داشت. وقتی کسی برای خرید سوپ نمی‌اومد، می‌نشست و کار عمو رو تماشا می‌کرد. حتی خودش هم دلش می‌خواست یاد بگیره. اگه سوپ‌هاش زودتر تموم می‌شد و هنوز هوا روشن بود، چندتا از مجسمه‌های قندی عمو رو می‌خرید، ولی ته دلش نگران بود که نکنه عمو این‌همه قند بخوره و حالش بد بشه.


یه روز، یکی از مأمورای شهرداری اومد. عمو سریع وسایل قندسازیش رو جمع کرد. مأمور ازش خواست که از اون منطقه بره یه جای دیگه. اما عمو قبول نکرد. مأمور از پشت شونه‌هاش گرفت و عمو افتاد زمین. همون‌طور روی زمین می‌غلتید و با صدای بلند ناله می‌کرد:

– «وای، درد دارم، داری می‌کشیم، آیییی…»


مأمور شهرداری ترسید که دردسر درست بشه، داشت آماده می‌شد بره. ولی عمو پرید جلوی ماشین مأمور و خوابید جلوی سپر، دنبال غرامت بود. مردم که صحنه رو کامل ندیده بودن، شروع کردن به سرزنش شهرداری که مردم‌آزاری می‌کنن… فشار زیاد شد، و در نهایت شهرداری هزار یوان به عمو داد.


وقتی مأمورا رفتن، عمو خاک‌ها رو از لباسش تکوند، بلند شد، با افتخار شونه‌ای به وو زد و گفت:

– «می‌خواستی منو دست بندازی؟ بچه‌ای هنوز، نمی‌فهمی؟ حالا یه چیزی یاد گرفتی، نه؟»


از اون به بعد، وو دیگه هیچ مجسمه قندی از عمو نخرید.


فهمید که تو این دنیا آدم ضعیف وجود نداره. هر کسی یه راهی برای زنده موندن بلده، و لازم نیست دلش بی‌خودی واسه کسی بسوزه که لیاقتش رو نداره.


امروز آخر هفته بود و جمعیت زیادی اومده بودن بیرون غذا بخورن. وو حس کرد که فقط سوپ کافی نیست، برای همین یه دیگ بلال هم بار گذاشت تا بفروشه.


– «دو تا بلال می‌خوام با یه کاسه سوپ.»


– «چشم، می‌شه پنج یوان.»


وو یه اسکناس ده یوانی گرفت و پنج‌تایی پس داد. تازه می‌خواست یه چیزی بگه که یهو یه ماشین معروف از دور اومد و جلوی اون منطقه توقف کرد. دو نفر ازش پیاده شدن. وو از تعجب خشکش زد.


یویو لباس مارک‌دار تنش بود، یه کیف گرون‌قیمت پرادا انداخته بود رو دوشش، و با اون صورت زیباش زیر نور آفتاب حسابی جلب توجه می‌کرد. مردی که کنارش بود، زیاد خوش‌قیافه نبود، ولی کاملاً معلوم بود که پولداره.


از وقتی یویو از وو جدا شده بود، چند تا دوست‌پسر عوض کرده بود. این یکی چهارمی بود… “وانگ ژن‌لونگ.”


وو از جاش تکون نمیخورد… می‌خواست طوری رفتار کنه انگار اصلاً اونا رو نمی‌بینه.

– «این دیگه چیه؟ وو!» یویو با صدای بلند صداش کرد.


با اینکه وو کلاهش رو پایین کشیده بود، یویو باز هم اونو شناخت.


– «این همون کسب و کاریه که ازش حرف می‌زدی؟ فروش سوپ جو و بلال؟» یویو با حالت تمسخرآمیز یه دونه بلال برداشت و رفت کنار “وو سوی” (همون وو).


– «یه بلال می‌فروشی پنجاه سنت؟ امروز چندتا فروختی؟ پنج تا؟ ده تا؟ وای، خیلی زیاده! خوشحالم واست، واقعاً! معلومه که راه موفقیتو پیدا کردی!»


وانگ ژن‌لونگ دستش رو گذاشت دور کمر یویو و تو گوشش زمزمه کرد:

– «این‌قدر بی‌ادب نباش.»


بعد رو کرد سمت وو. یه برق موذیانه تو چشماش اومد.


– «داداش آجرزن خودم، اگه زبون دوست‌دخترم تیزه، ناراحت نشو. واقعاً همیشه دلم برات سوخته… هفت سال با هم بودین، کلی احساس گذاشتی پای این رابطه. شنیدم وقتی ازت جدا شد، سه‌چهار بار خواستی خودتو بکشی؟! خب، باید بگم… منم از خودم بدم اومد وقتی شنیدم. آخه چطور تونستم دوست‌دخترتو ازت بگیرم؟… ولی آخه پیدا کردن دختر خوب آسون نیست، نه؟»


وو آستیناشو مرتب کرد، بعد سرش رو بالا آورد، لبخند زد و گفت:


– «نه، این‌جوری نیست. من نتونستم باهاش سر کنم. تو وقتی می‌خواستی باهاش بخوابی، باید براش کیف و جواهر مارک‌دار می‌خریدی. ولی من… من با ۱۵ یوان تو یه مهمون‌خونه‌ی ساده خوابوندمش، کلی هم حال داد… تو چقدر خرج کردی تا فقط یه بار باهاش بخوابی؟»


رنگ صورت وانگ ژن‌لونگ سبز شد. یه نگاه به یویو انداخت.


– «وو، بی‌حیا و کثافت!» یویو دستشو بلند کرد تا یه سیلی بزنه به صورت وو.


ولی وو سریع‌تر بود، مچشو گرفت. هنوز هم لبخند رو صورتش بود.


– «دستای مرغی اشرافی‌تو کثیف نکن.»


[توضیح: “دستای مرغ اشرافی” یه کنایه‌ست به اون خانم‌های سطح بالای چینی که ناخن‌های بلند و تزئینی دارن تا ظاهرشون ترسناک و خاص باشه.]


یویو باورش نمی‌شد که این مرد جوون با زبون تیز، همون آدمی باشه که یه روزی عاشقش بود.


وانگ ژن‌لونگ عصبی شد و خواست به وو مشت بزنه. ولی وو با سرِ سفت و محکم مثل الماس مشت رو دفع کرد. یه درد غیرقابل تصور از دستش تا بالا رفت و وانگ ژن‌لونگ فریاد زد. خواست با پا بزنه، ولی وو با بی‌باکی محض، حرکتشو خنثی کرد.


دو نفر از ماشین، که بادیگاردهای وانگ ژن‌لونگ بودن، بیرون پریدن.


– «بگیرینش و بزنینش!»


وو حتی اخم هم نکرد. خوب می‌دونست که حریف دو تا بادیگارد حرفه‌ای نیست. نه مقاومت کرد، نه التماس. فقط جاهای حساس بدنش رو محافظت کرد. از بین لگدا، با دو تا چشم سرخ، مستقیم به صورت وانگ ژن‌لونگ نگاه می‌کرد… انگار داشت هر جزئی از چهره‌شو توی ذهنش حک می‌کرد.


آخر سر، وانگ ژن‌لونگ اومد جلو، پاشو گذاشت روی گردن وو و با لحنی تحقیرآمیز گفت:


– «بیچاره‌ی مفلوک، تو قراره تا آخر عمرت همین‌جا باشی، زیرِ این پا. اگه خیال کردی یه روزی زندگیتو می‌تونی از نو بسازی، برو همون دهات، یه کفش پاره بردار و باهاش خوش باش. هاهاها…»




Report Page