Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
ترجمه فصل ۱۵ –
لی وانگ نگاهی به گو چنگیو انداخت، انگار میخواست بپرسه:
«میخوای واقعاً شیائو لانگ رو قبول کنی؟»
یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
« نگاش کن، اون حتما از قبل می دونست خوایم گولش بزنیم، نمیتونیم یه بار دیگه این کارو کنیم.»
بعدش هم برگشت و رفت.
چی چنگ که هنوز اون دور ورا بود، با خنده صداش زد:
«اگه سختته بیخیالش»
گو چنگیو با لبخند زد پشت گردن چی چنگ:
«دیگه بین ما این حرفا چیه؟»
نزدیک در آهنی خونهی چی بودن… دو نفر اومدن و یه مار پیتون پنجمتری رو از داخل آوردن و روی زمین گذاشتن. اون پیتونم زخمی و مسموم شده بود. اگه زود درمان نمیشد، معلوم نبود زنده میمونه یا نه.
گو چنگیو جلو رفت، کنار مار چمباتمه زد و چاقوش رو دراورد و خواست نصفش کنه که دم مار با ضربه بلند شد
دم مار یه ضربه محکم به گردن یکی از مردها زد، طوری که نزدیک بود بیهوش بشه.
یکی دیگه با تعجب پرسید:
«داری چیکار میکنی؟»
گو چنگیو چیزی نگفت. با چاقو یه برش طولی توی شکم مار زد و یه تیکه از گوشتش رو درآورد، با چاقو نگه داشت و گذاشت توی دهنش.
چی که کنارش وایساده بود، با عصبانیت نگاهش میکرد، انگار باورش نمیشد. همه میدونستن چی چنگ اصلاً اجازه نمیداد کسی به مارهاش آسیب بزنه، چه برسه به اینکه کسی بخواد یکیشونو بخوره!
گو چنگیو با یه لبخند گفت:
«عجب بافت نرمی داشت… خوشمزهست.»
بعدشم یه تیکه دیگه برید و داد سمت چی چنگ:
«تو هم میخوای امتحان کنی؟»
یه نفر از اطراف گفت:
«ما اینجا خوردن مارو ممنوع کردیم!»
گو چنگیو با اخم جواب داد:
«مار شما رو که نخوردم! اون ماری که خوردم مال خودم بود که الان تو شکم مار شماست. باید پیداش کنم دیگه! هرچند که تصادفی این کارو کردم، اوپس! مثل اینکه رئیستون خیلی عصبانی شده!!»
چی هیچی نگفت، فقط ده دقیقه مستقیم زل زد به گو چنگیو.
همون موقع، مردی که دنبال شیائو لانگ رفته بود، همراه لی وانگ برگشت. شیائو لانگ پسری بیست ساله بود، دانشجو بود. چهرهاش قشنگ و ظریف، طوری که همه نگاهها بهش خیره میموند.
گو چنگ یو قبلا وقتی که 20 سالش بود و توی دبیرستان بود عاشق شیائو لانگ شده بود. پسر چهره زیبایی داشت و چی چنگ با اینکه بهتر از اون رو دیده بود،
بازهم چندثانیه بهش خیره موند.
چی پرسید:
«از پسرا خوشت میاد؟»
گو چنگیو بیخیال جواب داد:
«تا وقتی پایینتنهش یه سوراخ داشته باشه، فرقی نمیکنه!»
چی چنگ با تمسخر خندید و بعد با سرش به شیائو لانگ اشاره کرد تا داخل بره.
گو چنگیو یه لحظه به شیائو لانگ نگاه کرد، انگار حس بدی داشت.
رو به شیائو لانگ گفت:
«اون رفیق قدیمیمه. برو باهاش حرف بزن.»
شیائو لانگ یه نگاه مردد به گو چنگیو انداخت و رفت تو خونه.
گو چنگیو و لی وانگ بیرون ایستاده بودن که صدای جیغ و ناله از تو اتاق بلند شد… نه از روی اجبار، ولی پر از اضطراب و ترس.
لی وانگ سیگارشو انداخت زمین و گفت:
« میشنوی چطوری مثل هرزه ها ناله میکنه؟ خیلی وقت نگذشته ولی میبینی چجوری صداش رو در آورده؟…»
گو چنگیو اخماش تو هم بود،
گو چنگ یو با عصبانیت گفت
«خودم گوش دارم میشنوم»
لی وانگ دهنشو بست
داخل اتاق، چی چنگ با بیرحمی کار خودشو میکرد و شیائو لانگ التماس میکرد. صدای گریهش بلند بود، صدای التماس، صدای کتک…
پاهای شیائو لانگ از تخت آویزون شده بودن و چی چنگ داخلش ضربه میزد، چی چنگ ضربه هاش رو عمیق تر می کرد و گریه شیائو لانگ شدید میشد. بعد اینکه چی چنگ ضربه های متعددی با دستش به باسن شیائو لانگ زد، گریه های پسر حتی شدیدتر هم شدن.
همهش باعث شد گو چنگیو تو خودش بره.
گو چنگ یو واضح می شنید که شیائو لانگ گریه می کرد و بیشتر میخواست. اون هیچوقت تو تختش همچین صداهایی از شیائو لانگ نشنیده بود.
لی وانگ نگاه گذرایی از پنجره به داخل انداخت،
«لعنت»
این اولین باری بود که سکس دوتا مرد رو میدید و براش جذال بوپ
زیر لب گفت:
«لعنتی… این دیگه چیه؟»
چند دقیقه بعد، صدای چی از داخل اومد:
«گو چنگ یو، چرا نمیای خودت کارشو تموم کنی؟ حس
میکنم منو نمیخواد!!»
گو چنگیو جواب نداد… فقط فکر کرد، میدونست چی تو سر چی چنگه.
همونطور که انتظار داشت صدای شیائو لانگ اومد که گفت «نه!»
بعد از یه مدت، چی چنگ درو باز کرد، شلوارشو بست و با قیافهای که راضی به نظر میرسید، اومد بیرون. دستشو گذاشت روی شونهی گو چنگیو و گفت:
«بیهوش شد.»
لی وانگ پرسید:
«خب، حالا میخوای شیائو لانگو ببری؟»
گو چنگیو یه نگاه با لبخند انداخت و گفت:
«تو واقعاً فکر میکنی هنوز به درد میخوره؟»
بعد هم یه اشاره به چی کرد و از اونجا رفت.
«میتونی برای خودت نگهش داری»
فصل ۱۶ –
در طول روز، چی توی اتاقی پر از مارهایی که با ناز و نوازش نگهشون میداشت پرسه میزد. شبها هم با پارتنرای مختلفش خوش میگذروند و روزهاش رو مثل یه امپراطور میگذروند. اما این زندگی سلطنتی زیاد دووم نداشت؛ چون یه تماس تلفنی اون حال و هوا رو خراب کرد:
«بابات بستری شده… سریع خودتو برسون خونه.»
گوشی رو قطع کرد، بین دو ابروش خط افتاده بود.
شیائو لانگ هنوز داشت با کنجکاوی روی سینهاش دست میکشید و با لبخندی شیطنتآمیز پرسید:
«چی شده؟»
چی دستش رو گرفت و آروم از خودش کنار زد.
«به تو ربطی نداره.»
و بعد از تخت بلند شد.
شیائو لانگ بلافاصله بازوشو گرفت و با نگاهی تحریکآمیز، کشیدش رو تخت و نشست بین پاهاش
«اول یه دور دیگه باهام باش، بعد برو. وگرنه خودت میدونی چقدر بیقرار میشی.»
چی چند لحظه نگاهش کرد، بعد ناگهان برش گردوند، یه سیلی بهش زد، و رفت سراغ رابطهای خیلی خشن و سریع.
روی صورتش نشست. با سرعت عضوش رو داخل دهن شیائو لانگ حرکت می داد و وقتی
کارش تموم شد بلند شد و بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون. شیائو لانگ تا وقتی چی رفت، تازه جرأت کرد خونی که توی دهنش جمع شده بود رو تف کنه.
چی به دو نفر از آدمهای مورد اعتمادش گفت:
«حواستون به مارا باشه.»
اونا با جدیت سر تکون دادن و رفتن سراغ وظایفشون.
با اینکه امنیت اونجا بالا بود، ولی چی هیچوقت صددرصد به کسی اعتماد نمیکرد، مخصوصاً وقتی پای مار مورد علاقهش وسط بود؛ یه مار سبز که شیش سال باهاش زندگی کرده بود. هر جا میرفت با خودش میبردش.
حتی اسم هم براش گذاشته بود: شیائو چو بائو یا همون حسود کوچولو.
یه مار خاص که سالها توی تختش جا خوش کرده بود. هر کسی سعی میکرد جاش رو بگیره، حسود کوچولو بدجوری واکنش نشون میداد.
چی یه کت خاکستری پوشیده بود و مار سبز دور تنش مثل یه شاخه پیچیده بود. مار سرش رو آروم روی صورت چی میکشید.
چی با خنده گفت:
«هاها، نترس عزیز دلم من به هیشکی جز تو اهمیت نمیدم…»
وقتی رسید خونه، مادرش (ژونگ ونیو) در رو باز کرد، ولی با دیدن مار عقب پرید:
«وای نه، باز با اون چیز اومدی؟!»
چی گفت:
«نمیتونم بذارمش اینجا بمونه، نگرانش میشم.»
وقتی وارد خونه شد و کفشش رو عوض میکرد، از مادرش پرسید:
«تو بیمارستان پیش بابا نیستی؟»
ژونگ ونیو گفت:
«دکترا شیفتی مراقبشن، من کار خاصی نمیتونم بکنم، اومدم منتظر تو باشم.»
چی لیوان آبی رو که مادرش داده بود، سر کشید و گفت:
«خب، پس الان بریم بیمارستان.»
مادرش با تردید گفت:
«الان نه… بابات خوابه. مریضیش هم جدی نیست، بذار فردا بریم.»
چی با جدیت گفت:
«اگه میدونستم اینو، فردا میاومدم.»
ژونگ ونیو آهی کشید و گفت:
«نمیخوای یه شب کنار مادرت بمونی؟ همش بیرونی. حتی وقتی توی خونهای، با این مارا میپلکی… یه روز اگه نیشت بزنن، کی میخواد به دادت برسه؟»
چی تو دلش پوزخند زد:
«هفت هشت بار تا حالا نیش خوردم، مگه چی شده؟»
مادرش گفت:
«باشه باشه، دیره. اون مارو بذار توی شیشه و برو بخواب.»
ولی چی بدون توجه رفت سمت اتاق. ژونگ ونیو دنبال رفت و گفت:
«شیشه مخصوصش تو همون اتاقه، چرا میخوای ببریش توی اتاقت؟»
چی درو کوبید و بست. مادرش پشت در ایستاده بود و با نگرانی فکر میکرد:
«این بچه یه کاریو همونجور که من میخوام، نمیتونه انجام بده؟»
صبح روز بعد
چی با زنگ تلفن از خواب بیدار شد. ساعت از ده گذشته بود.
«چی! منم، شیائو… اتفاق بدی افتاده! مارا رو دزدیدن!»
چی وحشتزده بلند شد. صدای پشت خط گفت:
«احساس میکنم من و دا شون رو دیشب دارو خوروندن. خیلی سنگین خوابیدیم. وقتی صبح بیدار شدیم، همه جعبههای شیشهای خالی بودن، هیچ ماری نمونده بود.»
چی پرسید:
«شیائو لانگ چی؟»
«ندیدیمش. از صبح نیستش.»
چشمای چی پر از خشم شد.
پدرش، چنگ یوان، از بیمارستان مرخص شده بود. در واقع اصلاً بستری نشده بود. جلوی در، چی رو متوقف کرد و گفت:
«برات یه کاری جور کردم. دو روز دیگه میری شهرداری سر کار.»
چی با خشم گفت:
«جرأت داری!»
پدرش با عصبانیت گفت:
«۲۸ سالته، هنوز کار درست و حسابی نداری. برادرت، شیائو یو، شده مدیر. تو هنوز داری بازی میکنی؟»
چی یه گیلاس برداشت و آروم خورد.
«اگه شیائو یو انقد خوبه، بگو بیاد بهت بگه بابا. من مشکلی ندارم.»
چنگ یوان داد زد:
«یه مشت شکایت از مدرسهها دارم که میگن پسرم منحرفه، با دانشآموزای پسر رابطه داره… با چه رویی باید تو جامعه برم؟!»
چی فکر کرد احتمالاً رابطه شیائو لانگ و گوئو چنگ یو لو رفته…
چی جواب داد:
«تو جوونیت خودت نرفتی دنبال خوشی؟ چی شد؟ حالا که سنت بالا رفته، شدی پدر نمونه؟»
چنگ یوان با عصبانیت حوله رو پرت کرد و گفت:
«بس کن دیگه! در ضمن، مارای لعنتیتو هم قایم کردم. اگه میخوای زنده بمونن، میری سر کار. وگرنه…. خودت میدونی!»
فصل ۱۷
دو ماه تمام، وو توی کلینیک فکر میکرد… زندگی تلخ و سختی که سالهای قبل داشت رو با دقت بررسی کرد، از تجربیات و درسهاش نتیجه گرفت و یه پایه محکم برای شروع یه زندگی جدید گذاشت.
روزها به جیانگ شیائو شوای کمک میکرد، کف زمین رو جارو میزد، خونه رو تمیز میکرد… شبها تو کلینیک میخوابید. جیانگ شیائو شوای به وو کار میداد که دستمزد بگیره ولی وو اصلاً دلش نمیخواست قبول کنه. فقط وقتی جیانگ شیائو شوای یه جا برای خوابیدن بهش داد، خودش مراقب غذا و بقیه چیزها بود. هر صبح، وقتی جیانگ شیائو شوای خمیازه میکشید و میرفت کلینیک، وو قبلاً پنج کیلومتر دویده بود حالام اتاق درمان رو تمیز کرده بود.
تو نگاه جیانگ شیائو شوای، وو انگار دوباره به دنیا اومده بود.
قبلاً خیلی لاغر بود، ولی حالا با این تلاشها پوست شلش به عضلاتی محکم تبدیل شده بود. خطوط صورتش واضحتر شده بود، چهرهاش روشنتر و جذابتر بود، و اون برق حسادت و هیجان تو چشمهاش باعث شده بود جیانگ شیائو شوای همیشه مثل یه استاد کنارش بمونه.
«نمیخوام خیلی سخت بگیرم، میخوام دستفروش بشم و با پولایی که جمع میکنم یه مغازه باز کنم.»
جیانگ شیائو شوای با یه خودکار توی میز زد و چشماش با رضایت به وو نگاه کرد.
«ایده خوبیه، ولی یه کم سختِ… چطوری میخوای از پسش بربیای؟»
«ایدهم ایراد داره؟»
«گوش بده.»
بعد کلی غر زدن و فریاد کشیدن، وو هم یه جوری داد زد که جیانگ شیائو شوای خندید و وو هم با لباش ور رفت. جیانگ شیائو شوای بهش نگاه کرد، انگار مدتها بود نخندیده بود، انگار میترسید بخنده.
«داداش، کمک کردم سبک زندگیتو عوض کنی، نمیدونم به نفعت بود یا به ضررت.» جیانگ شیائو شوای یادش اومد وقتی وو تازه رسیده بود، با اینکه یه کم ترسیده بود، همیشه سرحال و با روحیه بود.
وو جدی گفت: «هنوز دارم بهتر متوجه میشم، ولی نگران نباش، من همونم که بودم. فقط وقتی به چیزای منفی واکنش نشون ندم، فقط به تو لبخند میزنم نه به هیچ کس دیگه.»
چشمای جیانگ شیائو شوای به میز دوخته شده بود، قلبش یه جوری لرزید.
«آره، دستفروش شدن آسون نیست، آمادهای پلیس شهر دنبالت بیفته؟»
وو ترسید از نگاه محکمش. «این بار حسابی آمادگی دارم.»
جیانگ شیائو شوای کمی تعجب کرد، «چطوری آماده شدی؟ پس چرا من ندیدم؟»
«مگه ندیدی دارم میدوم؟ دوی استقامت، سرعت، دویدن با کیسه شن، حمل کردن…»
«دیدم…» جیانگ شیائو شوای حرفش رو قطع کرد. «اول باید فکر میکردی چطوری از دست پلیس فرار کنی. چرا فکر نکردی چی میخوای بفروشی؟ باید یه برنامه داشته باشی.»
وو یه لحظه فکر کرد و آروم گفت: «میخوام سادهترین رو انتخاب کنم. لباس و کفش و کلاه گرونه. میوه فروختن دردسر داره. میوه و سبزی راحت جا به جا نمیشه و اگه خراب بشه نمیتونی بفروشیش… بده.
میخوام چیز سادهای بفروشم، ولی دیگه حرفهای ندارم، پیراشکی نمیتونم درست کنم، شیرینی نمیتونم بپزم، فقط سوپ جو مونده.»
«سوپ جو بد نیست،» جیانگ شیائو شوای گفت. «خیلی سادهست. با نیم لیتر جو میتونی یه دیگ بزرگ درست کنی. فقط باید یه دیگ آهنی بخری، یه قاشق، لیوان پلاستیکی، هزینهش زیاد نیست.»
وو کمی ترسید ولی سر تکون داد. «همین بود که بهش فکر میکردم.»
وقتی گفت، عمل هم کرد. شب وو رفت مغازه گندم فروشی و یه کیسه جو برداشت. جیانگ شیائو شوای کمکش کرد قابلمه و ظروف بخره. بعد از آماده شدن، هر دو تو کلینیک شروع کردن به درست کردن سوپ جو.
با اینکه خانواده وو وضع مالی خوبی نداشتن، دو تا خواهر بالای سرش بودن که درساشون خوب بود و خودش کمتر کار خونه انجام میداد. تازه جیانگ شیائو شوای تک فرزند بود و حتی یه انگشت هم به کمک تو آشپزخونه نزده بود. دو نفرشون جلوی اجاق گاز خیلی دست و پا چلفتی بودن، آخر سر از تمیز کردن برنج و ریختن آب شروع کردن.
«بیایم یه کم شکر پودری بریزیم، مامانم همیشه تو سوپ اینو میریخت.» وو با ترس گفت.
جیانگ شیائو شوای یه قاشق شکر پودری ریخت.
«خیلی غلیظ شد، بزار آب بریزیم.»
وو یه کاسه آب ریخت.
«حالا رقیق شده… یه کم جو بیشتر بریزیم؟» جیانگ شیائو شوای یه قاشق جو ریخت.
«ببینیم چی میشه، آب بریزیم.»
«…»
هر دو نوبتی چیز اضافه میکردن… اولش میخواستن دو کاسه درست کنن، ولی آخر سر یه دیگ بزرگ شد.
«فکر کنم آمادهست.» جیانگ شیائو شوای گفت.
وو دستش رو کشید و یه کاسه به جیانگ شیائو شوای داد که بچشه.
«چطوره؟» سو وی پرسید.
سوپ خیلی داغ بود… جیانگ شیائو شوای فقط یه جرعه کشید.
«کمی رقیق ولی خوش عطره.»
وو هم یه لقمه چشید و با نظر جیانگ شیائو شوای موافق بود، «واقعا غلیظ نیست، پس یه کم جو بیشتری میریزم.»
«دیگه جو نریز. چطوری قراره پول در بیاری؟ دو پوند جو فقط برای یه دیگ سوپ. با این حساب، یه کیسه جو یه سطل سوپ نمیشه. تازه لیوان پلاستیکی و کیسه پلاستیکی هم اضافه کن. فقط خرج میکنی و در نمیاری پولشو.»
ابروهای وو ترسیده بالا و پایین رفت. «سوپ جوهای خیابون غلیظ بودن، مگه زمان کافی نداشتن؟»
جیانگ شیائو شوای با صدای سرد گفت: «چون مواد ژلزای خوراکی داشتن.»
«چی؟…» وو چشمهاشو تنگ کرد.
جیانگ شیائو شوای آروم به چارچوب در تکیه داده بود و خونسرد گفت: «چرا میترسی؟ این روزها خیلی از ژلهای خوراکی سالم و برای بدن مفیدن، منم دکترم، بهم اعتماد کن.»
اگه گذشته بود، وو با یه حرف قاطع و رد قطعی حرف جیانگ شیائو شوای رو میزد. یاد گرفتن دستور پخت سوپ جو برای مردم عادی کار راحتیه. حواست به قیمت فروش باشه و اعتماد بین مردم از هر پولی مهمتره…
… چند قدمی به سمت در رفت.
«منتظر باش، میرم یه بسته ژل خوراکی میخرم!»
جیانگ شیائو شوای از پشت داد زد: «یادت باشه ارزونترینشو بخری!»