Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt


فصل ۱۳: “مارها”



«گو زی، اون کبرای گنده‌ت برگشت!»

لی وانگ از بیرون داد زد.


گو چنگ‌یو داشت تو آینه به خودش نگاه می‌کرد. سر کشیده، صورتش باریک، موهاش پرپشت. یه جفت چشم مظلوم داشت که رگه‌های قرمز توش افتاده بود—انگار که کل شبو نخوابیده بود. البته از وقتی به دنیا اومده همیشه این شکلی بوده. الانم لباش بی‌حس بودن، چونه‌ش یه‌کم نوک‌تیز. اگه کسی همین‌طوری یه نگاه بهش می‌نداخت، فکر می‌کرد طرف خیلی جدیه و خشکه… ولی در اصل، گو عاشق خنده و شوخیه.


از خونه اومد بیرون و چشمش به یه جعبه شیشه‌ای افتاد که رو زمین گذاشته بودن. همون ماری که لی وانگ بهش گفت “کبرای تخته‌پشتی”، در واقع یه مار کبری شاهی بود. گو عاشق مار بود، ولی هیچ‌وقت خودش نگهشون نمی‌داشت. وقتی حوصله‌اش سر می‌رفت، دنبال مارهای خاص می‌گشت، می‌خرید و می‌داد یکی دیگه نگهشون داره.


گو چمباتمه زد کنار جعبه و گفت:

«انگار یه کم چاق شده.»


مار کبری سیاه توی جعبه یه قیافه باابهت گرفته بود. خودش‌و لم داده بود به دیواره‌ی شیشه، مثل یه پادشاه زل زده بود به گو. چشم‌هاش قرمز و پر از خشونت بودن.


گو یه نگاه دیگه بهش انداخت و گفت:

«اوه… این چشم کوچولوشو ببین، انگار خداست، ولی مامانش یه نمایشگره!»

هم‌زمان که حرف می‌زد، رو به لی وانگ برگشت.


لی وانگ گفت: «طرف داره می‌رسه، بیا دیگه… نذار اون طرفی‌ها منتظر بمونن.»


گو دستی تکون داد و گفت:

«بذارینش تو ماشین.»


دو نفر که کنارش وایساده بودن، با احتیاط جعبه‌ی شیشه‌ای رو برداشتن و گذاشتنش تو ماشین.


نیمه‌راه، لی وانگ به گو گفت:

«می‌خوای بری طرف اژدهاها؟»


صورت گو یه‌دفعه گرفت:

«می‌خوای چی‌کار کنی دقیقاً؟»


لی وانگ گفت:

«مگه نگفته بودی این‌بار پای پول وسط نیست؟»


گو فقط یه لبخند سرد زد.


ماشین از حومه‌های پکن رد شد و رفت سمت خونه‌ی چی چنگ. چی چنگ هم یکی از معروف‌ترین خوش‌گذرونای پایتخته. توی محافل زیرزمینی بهش می‌گن «رام‌کننده‌ی مارها». معمولاً کاری نمی‌کنه، می‌مونه توی ویلای بزرگش و با مارا وقت می‌گذرونه. چند تا کبوتر و موش بامبو هم نگه می‌داره… واسه خوراک ماراش. یه‌جورایی مثل یه آدم بازنشسته زندگی می‌کنه.


چی چنگ و گو چنگ‌یو از یه نظر مثل همن: جفتشون عاشق مارن. ولی فرقشون اینه که گو فقط از بازی با مار خوشش میاد و خودش هیچ‌وقت نگهشون نمی‌داره. مارایی که می‌خره، می‌ده یکی دیگه براش نگه داره. ولی چی چنگ؟ اون با ماراش زندگی می‌کنه. خودش بهشون غذا می‌ده، وقتی می‌ره بیرون، بعضی‌هاشونو همراش می‌بره… حتی بعضیاشون کنار بالشتش می‌خوابن!


هر تعطیلی که می‌شه، گو می‌ره پیش چی چنگ و معمولاً کارشون به شرط‌بندی و مسابقه‌ی مارا می‌کشه.


وقتی گو رسید، چی چنگ یه مار سبز زهری تو بغلش بود، بهش یه بوس صبح‌بخیر داد، بعدم برگشت سمت گو، با یه نگاه نافذ و سنگین.


چهره‌ی گو ظریف و خوش‌قیافه بود، یه حس مرموز تو صورتش بود. ولی قیافه‌ی چی چنگ خشن بود، ابروهای درهم و نگاه تیره. این دو نفر از بچگی با هم بزرگ شدن، پدراشونم باهم رفیق بودن. برای بقیه، رابطه‌شون خیلی صمیمی به نظر می‌رسید.


ولی واقعیت این بود که…

هیچ‌کدوم نمی‌تونستن اون یکی رو تحمل کنن.


جلوی خونه‌ی چی چنگ یه محوطه‌ی سیمی بود که مخصوص مبارزه‌ی مارا بود. چی چنگ خودش دو تا مار رو آورده بود بیرون. هر دو حدود ۶۰ کیلو وزن داشتن، درست مثل صاحباشون: قوی، تیزبین، خطرناک.


دو تا مار کبری شاهی، که تو طبیعت هیچ‌وقت روبه‌روی هم قرار نمی‌گیرن، حالا قرار بود یه دوئل درست‌ و حسابی داشته باشن.


غیر از گو و چی چنگ، کلی آدم دیگه دور و برشون بودن. بعضیا با گو اومده بودن، بعضیا فقط واسه دیدن این مبارزه هیجان‌زده جمع شده بودن.


مار کبری سریع، انعطاف‌پذیر و فوق‌العاده سمیه. افعی هم عضلانی، قوی و جون‌سخت. دعوای این دو تا، معلوم بود قراره سخت و سنگین باشه.


بعد از یه مدت نگاه کردن، کبری اولین حمله رو کرد… با سرعت برق پرید جلو، می‌خواست نیش بزنه، ولی افعی تقریباً به موقع جا خالی داد. بعد پیچ خورد دور کبری و با تمام وزنش اونو انداخت زمین، و افتادن به غلت زدن.


گو دست‌ به سینه وایساده بود و ته‌سیگار تو دهنش بود.


چی چنگ یه فریاد زد. نگاهش مثل جنازه بی‌احساس بود، هیچ‌چیز تو صورتش دیده نمی‌شد.


«اووه… لعنتی!»


از پشت چی چنگ، یه صدای قوی مثل ضربه خوردن بلند شد و خورد تو بدن افعی. هم‌زمان کبری نیش زد—تقریباً نزدیک قلب افعی.


ولی نیش کبری کوتاهه، پوست افعی هم سفت و فلس‌داره، تازه تو بدن افعی ضدزهر هست، واسه همین یه‌دفعه نمی‌میره.


افعی که نیش خورده بود، انگار دیوونه شد. با تمام خشم برگشت به سمت کبری و یه حمله‌ی وحشیانه کرد.


گو هنوز همون لبخند مرموز رو لبش بود.


چی چنگ یواشکی دستشو کرد تو جیبش… اون‌جا مار کوچیک خونگی‌ش دور شستش حلقه زده بود و خودش رو لوس کرده بود. وقتی پوست سردش رو لمس کرد، یه حس آرامش بهش دست داد.



فصل ۱۴: (مارها - ادامه)





مبارزه حسابی داغ شده بود.


بعد از اینکه مار کبری از دست افعی در رفت، صاف مثل قد یه آدم بلند شد. چشم‌هاش پر از سرمای مرگ بود… طوری که چند نفر از اونایی که دور ایستاده بودن، ناخودآگاه دو قدم عقب رفتن.


گو چنگ‌یو با چشم‌های خونی‌ش زل زده بود وسط سینه‌ی چی چنگ… انگار چاهی بی‌ته. کاملاً معلوم بود که تحت فشاره. با این حال، یه لبخند نصفه‌نیمه روی صورتش بود.


افعی برای بار دوم هم نیش خورد، این‌بار توی شکمش.


کاملاً مشخص بود که زهر داره اثر می‌ذاره. حرکتای افعی کند شده بود، ولی هنوز محکم دور کبری پیچیده بود و با تکون دادن سرش، سعی می‌کرد یه نیش دیگه نخوره. کبری هم خودش خسته شده بود. با زور گردنش رو کشیده بود بالا که از خفگی در امان بمونه.


کم‌کم چشمای افعی سنگین شد.


کبری فرصت پیدا کرد و یه‌هو خودشو از اون پیچش سنگین بیرون کشید… برق توی چشماش پرید.

گو یه سوت کشید، مثل یه بچه که مسابقه رو برده، با غرور گفت:


«آفرین عزیزم، بیشتر فشارش بده!»


چی چنگ عصبانی نشد. فقط یه لبخند زد و گفت:

«می‌خوای منو ضایع کنی؟»


گو دست گذاشت رو شونه‌ش و گفت:

«ای بابا، چی می‌گی تو؟»


دل گو قوی بود. بیشتر از ده ساله که با چی چنگ کل‌کل دارن. اخلاقشو خوب می‌شناسه. وقتی طرف مؤدب حرف می‌زنه، یعنی حتماً یه برنامه‌ای داره. تو این سال‌ها، بارها باخته. ولی هیچی از رو نمی‌ره، هر بار یه‌جوری چی چنگ رو حرص می‌ده.


جفتشون ناخودآگاه زل زدن به میدون نبرد.


تا این‌جای کار، انگار نتیجه معلوم شده بود. مردم دور تا دور هم، کم‌کم پاشونو جمع کردن که منتظر شن کبری چشم ببنده و مرگش تأیید بشه.


ولی انگار خدا هنوز تصمیمشو نگرفته بود…


افعی یه‌هو از جا پرید، با چشمای مرگبارش زنده شد و توی یه لحظه پرید سمت کبری… محکم پیچید دورش. کبری خسته و له‌شده، دیگه زور مقاومت نداشت. مشت‌های تماشاچیا بالا رفت، صدا تو جمع افتاده بود، و صدای خرد شدن قفسه‌ی سینه‌ی کبری تو گوش همه پیچید.


کبری یه چند تا تشنج کوچیک کرد… و دیگه تکون نخورد.


گو فقط یه لحظه نگاهش کرد، بعد دست گذاشت رو شونه‌ی چی چنگ و گفت:

«خب… انگار این‌بار من باختم.»


چی چنگ یه نگاهی از کنار زد به صورت گو، لبخندی زیرلبی همراه با یه صدای خنده‌ی کوتاه از بینیش بلند شد.

«فکر کنم حسودیت می‌شه به زندگی من… هر هفته بیایم همین‌جا، خوبه؟»


گو گفت:

«نه بابا! من دلتنگ کسی نمی‌شم… فقط دلتنگ تو می‌شم.»


چی چنگ، زل زده بود به اون صحنه که مار افعی داشت کبری رو می‌بلعید. بعد از اینکه کل بدن کبری رو بلعید، گلوی چی چنگ یه تکون خورد و با صدایی پایین پرسید:

«این یکی کیه که آوردی؟»


موضوع یه جورایی عجیبی داشت. گو یه نگاه سرد انداخت. طبق قرار قدیمیشون، هر کی می‌باخت، باید یکی از اطرافیان برنده رو مهمون کنه!


گو یه نگاه به لی وانگ کرد. لی رفت سمت ماشین و یه دختر جوون رو آورد بیرون.


گو بهش گفت:

«این چی‌چی‌ئه. از خودت بزرگ‌تره، صداش بزن چی‌گه.»


دختر ناز و لطیف بود، مهاجرت کرده از جنوب، ولی لهجه‌ی جنوبی غلیظی داشت.


با صدای خجالتی گفت:

«چی‌چی‌گه…»

(گه یعنی برادر بزرگ‌تر)


چی چنگ گلوی خشک‌شو قورت داد… گو کنار دستش ایستاده بود. چی چنگ دست برد زیر دامن دختر، ناخن‌هاش رفت زیر جوراب نازکش و آروم پاره‌ش کرد.


پرسید:

«با گو زی خوابیدی؟»

(زی، یه جور اسم دوم احترام‌آمیز قدیمیه)


گو چنگ‌یو با حالت خجالت‌زده خشک‌ش زد.


اما بعد چونه‌شو بالا گرفت و گفت:

«تو که مهم نیست برات… نه؟»


دختر آروم سر تکون داد.


چی چنگ هنوز دستش زیر دامن دختر بود. انگشتش رفت زیر لباس زیرش. همون‌لحظه یه حس سرد و مرطوب و عجیب کل بدن دختر رو گرفت… مثل بستنی یخی که لیز شده باشه. رنگ صورتش پرید، زانوهاش بهم چسبیدن، ترس و درد باعث شد کل بدنش عرق کنه.


یه مار از زیر دامن دختر دراومده بود. سر مار خونی بود.


چی چنگ با یه لحن آروم گفت:

«نیشش نزن… هنوز بچه‌ست.»


صورت گو یه‌دفعه عوض شد. سریع نگاهی انداخت سمت لی وانگ.


پرسید:

«چی ازش پرسیدی؟»


لی وانگ با صدای آروم گفت توی گوش گو:

«اون پسره، خیلی مریضه. مطمئنم نیش می‌زنه.»


چشم‌های خون‌مردگی‌دار دختر انگار با شمشیر دو نصف شده بودن. مار دور خودش پیچید و خون اون آدم رو خورد…


چی چنگ سرشو آورد سمت گو و گفت:

«اگه جنم بازی نداری، خب بازی نکن دیگه.»

هم‌زمان زد پس کله‌ی گو. دستاش پشتش بود.

«یه دختر کوچولو رو انداختی وسط این بازی؟ من دنبال همچین چیزی بودم؟»


بعدم رو کرد به یکی از اطرافیان:

«بلندش کن. ببرش معبد، خرج دوا درمونو هم بهت برمی‌گردونیم.»


Report Page