Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
فصل ۱۱: «تقصیر خودمه که عاشق شدم…»
بعد از اون جدایی تلخ، این چهارمین باری بود که همدیگه رو میدیدن.
یوئهیوئه اینبار یه بیابون درست و حسابی رو انتخاب کرد.
هیچ ساختمونی، هیچ آجر لعنتیای تو چند کیلومتر اونورتر هم نبود!
ایستاده بود وسط یه تیکه بتون صاف، جایی که نه میشد قایم شد، نه میشد آجر پنهون کرد.
همه چی رو دقیق چک کرده بود، آمادهباش کامل…
تا اینکه وو چیچیونگ وارد میدان دیدش شد.
اینبار اما وو یه جور دیگه بود.
دلش هنوز یهذره میلرزید از دیدن قیافهی خوشگل یوئهیوئه، ولی اون حالت بیقرار و خودویرانگر قبلی توش نبود.
اگه یوئهیوئه دوباره بگه «بریم هرکی به راه خودش»، احتمالاً فقط سر تکون میده و میگه: «باشه.»
با خونسردی گفت:
«از شرکت دولتی استعفا دادم. میخوام بزنم تو کار خودم.»
یه حرکتی که قراره شخصیتش رو متحول کنه و نشون بده «من دیگه اون آدم قبلی نیستم»…
ولی نه تنها تأثیر مثبتی روی یوئهیوئه نذاشت، بلکه باعث شد بیشتر ازش بدش بیاد!
یوئهیوئه با لحن تند گفت:
**«تو مغزت چته؟ کاری که نمیتونستی قبلاً پیدا کنی، حالا چی شد پیدا شد؟ چرا شغلتو ول کردی؟
تو با این آیکیوت میخوای بیزنس بزنی؟
کرایه خونهتو هم به زور میدی! احمق…
زود برگرد شرکت، نکن اینکارو!
تو آدمی هستی که فقط تو محیط دفتری زنده میمونه. بیرون بندازنت، از گشنگی میمیری!»**
وو که این حرفا رو شنید، ته دلش شکست.
دستهاش تو جیب، صاف ایستاده بود.
نگاهش نه عاشق بود، نه خشمگین… فقط یه ذره لجباز.
با یه لحن آروم ولی محکم گفت:
«یهذره وقت بده… چند دقیقه هم نه؟»
یوئهیوئه جا خورد. این اولینبار بود که وو اینطوری باهاش حرف میزد.
با تندی اومد جلو، دور تا دور وو رو گشت.
کفش و جورابشو هم درآورد که مطمئن شه آجری قایم نکرده!
وقتی مطمئن شد هیچی نیست، چشمهای بادومیش جرقه زد…
«من باورم نمیشه لعنتی! تو که کلاً به کلمه “منطق” حساسیت داری!»
وو موبایلش رو درآورد، یه چیزی توش گفت، بعد دوباره گذاشت تو جیبش:
«اوکیه.»
یوئهیوئه چرخید، به یه موتور برقی که از دور میاومد نگاه کرد.
موتور یهویی ایستاد.
یه پسر با موهای سیخسیخی، از سبد موتور یه آجر پرت کرد سمت وو.
وو گرفتش، آروم زد رو شونهی پسره:
«دمت گرم!»
پسر بدون معطلی چرخید و رفت.
وو هم بیدرنگ، آجر رو محکم کوبید رو سر خودش!
نه اینکه بخواد خودکشی کنه؛
نه، انگار داشت یه صحنه بدلکاری اجرا میکرد!
یه کوچولو خون اومد، ولی محل نداد.
آجرو پرت کرد و بیهیچ حرفی، راه افتاد.
یوئهیوئه موند تنها، مات و مبهوت.
وو رفت دم در کلینیک “جیانگ شواِی” و دو دل بود:
برم تو یا نه؟
نکنه awkward بشه؟
تو همین فکرا بود که جیانگ شواِی اومد بیرون و با یه لبخند غافلگیرانه گفت:
«خیلی وقته نیومدی، گفتم نکنه مُردی!»
وو که بعد استعفا دیگه نه دارو گرفته بود، نه سر زده بود، فقط از روی عادت اینبار اومده بود.
حس میکرد انگار باید بیاد که یه چیزی توی خودش کامل شه.
با صدای آروم گفت:
«فقط یه ذره دارو بده. کارم رو ول کردم، اوضاع جیبم خرابه.»
جیانگ شواِی جا خورد:
«واقعاً واسه اون دختره استعفا دادی؟»
وو با خونسردی گفت:
«نه… نه دقیقاً.»
جیانگ با ترحم بهش نگاه کرد ولی نمنمک رفت سراغ کارش.
بعد ضدعفونی و تمیزکاری، گفت:
«اینبار دیگه دارو لازم نداری. دو سه روز خودت خوب میشی.»
وو که هنوز تو فکر بود، پرسید:
«به نظرت دارم اشتباه فکر میکنم؟
ایندفعه که دعوامون شد، نه احساس درد داشتم، نه سرگیجه، نه هیچی…»
جیانگ دست گذاشت رو پیشونیش:
«از سختی مغزت حتی آجر هم کم میاره!»
وو خندید.
جیانگ یه لحظه مکث کرد، گفت:
«کاش دلت و مغزت مثل سرت سخت میشد، که دیگه چیزی نتونه تکونش بده.»
وو تو دلش گفت: این آدم با یه جمله، دقیق میزنه وسط قلب آدم.
یه کم بعد پرسید:
«جیانگ، من واقعاً خنگم؟ آیکیوم پایینه؟»
جیانگ با لبخند گفت:
«نه، آیکیوت بد نیست… فقط EQت ته جدوله!»
وو با کنجکاوی پرسید:
«تو چرا اینقدر خوب میفهمی همهچی رو؟»
جیانگ بیحوصله آستینشو تکوند و گفت:
«چون قبلاً خوردم زمین…»
وو با ناباوری گفت:
«تو هم شکست عشقی خوردی؟!»
جیانگ با لبخند تلخی گفت:
«بیشتر از تو، داداش… خیلی بیشتر!»
سکوت…
یهو وو دو زانو جلوی جیانگ نشست و داد زد:
«استاد! منو به شاگردی قبول کن!»
جیانگ سه قدم پرید عقب، نزدیک بود بره تو سطل زباله:
«بابا اینکارا چیه؟ نزدیک بود شلوارمو خیس کنم! یهویی چرا؟!»
وو با نگاه جدی گفت:
«نمیخوام دیگه دلمو بشکنن!»
جیانگ یه کم فکر کرد، بعد یه جملهای گفت… جملهای که میگفت آقای “لی کا-شینگ” گفته بوده، ولی حالا ورد زبون خودش شده:
«تخممرغ، اگه از بیرون بشکنه میشه غذا.
اگه از درون بشکنه، میشه زندگی.
زندگی هم همینجوریه…
اگه از بیرون بشکننت، له میشی.
ولی اگه از درون خودتو بشکنی، متولد میشی.
اگه بذاری دنیا لهت کنه، یه لقمه میشی واسه بقیه؛
ولی اگه خودت رو رشد بدی… اونوقت خودت میشی زندگیِ دوباره.»
🟢 ادامه داره…