Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
فصل ۱۰: «میخوام استعفا بدم!»
اون موقع شب، اونم تو این بارون سگسایهزن، اگه حتی ماشین هم گیر میاومد، کرایهش چند برابر میرفت بالا.
وو چیچیونگ اما چون میدونست رییسش عجله داره، زد به دل خیابون… با پاهای باز، شروع کرد به دویدن.
بارون شلاقوار میخورد تو صورتش…
چترش؟ فقط یه دکور بود، هیچ کاری نمیکرد.
یهو یه راننده تاکسی پیر ترمز کرد کنارش. دلش سوخت واسه حال وو.
با صدای بلند داد زد:
“پسرجان، بیا بالا… پول نمیخوام. بگو کجا میری؟”
وو چیچیونگ یه لحظه جا خورد. تو اون شرایط، شنیدن همچین حرفی واقعاً دلش رو لرزوند.
گفت:
“نه، زحمت نکش… همین پیچ جلوست.”
بعد، تنها ۳۷ یوانی که ته جیبش مونده بود، درآورد و داد به راننده:
“عمو، اینو بگیر… دیگه شبکاری نزن، برو خونه. تو از من پیرتری، باید استراحت کنی.”
پیرمرده خواست پولو پس بده، ولی وو سریع برگشت و دوید.
وقتی پیرمرد با ماشینش رسید، دیگه وو رفته بود…
ده دقهای دوید تا بالاخره رسید شرکت.
رییس مثل یه کیسه سیبزمینی ولو بود وسط دفتر، مست و خراب.
همین که وو درو باز کرد، سیل فحش و غر زدن رییس شروع شد:
“ببین خودتو! ساعت چنده الان؟
موقعی که لازمت نداریم، همیشه اینجایی…
ولی وقتی لازمی، معلوم نیست کجایی!
حالا هم یه کار درست و حسابی تحویلم بده!
یه روزم که دادی ننهجونت زنگ بزنه بگه «حقوقشو زیاد کنین»، انگار واقعاً میارزی به اون پول!
چیه؟ زل زدی بهم؟
آوردمت اینجا که دستگاه درست کنی، نه اینکه مث بز بهم زل بزنی!”
وو هیچی نگفت.
فقط رفت نشست کنار دستگاه و شروع کرد به بررسی.
کسی کمکش نکرد. خودش با یه چراغقوه کوچیک، دست به کار شد.
یه لحظه یه صدای «تق!» بلند شد، یه جرقه خورد، بدن وو یه تکون شدید خورد… برق گرفته بودش.
رییس فقط وایستاده بود و نگاه میکرد!
یه صدای دیگه، اینبار موهای وو تقریباً سیخ شد…
تا دم صبح با هزار بدبختی دستگاه رو بررسی کرد تا بالاخره فهمید مشکل چیه.
رییس تازه از مستی دراومده بود.
وو گفت:
“قطعاتش سوخته، باید تعویض بشه.”
همینو که گفت، رییس چپچپ نگاهش کرد:
“تعویض بشه؟ خب خودت پولشو بده!”
وو تو لحظه خشکش زد.
صد، دویست یوان پولی نبود…
ولی آخه چرا باید از جیب خودش بده؟
مسئول دستگاه که نبود!
با صدای محکم گفت:
“این قطعه قبل از اینکه من دست بهش بزنم خراب بود!”
رییس عصبانی شد:
“وو چیچیونگ، تو واقعاً تنگنظر و بیفکری!
یه ذره کمک به من میکنی، بعدش دبه درمیاری سر پول قطعه؟!”
وو جواب داد:
“من ماهی فقط ۲۰۰۰ یوان درمیارم…”
رییس داد زد:
“اگه فکر میکنی شرکت بهت کم میده، خب برو استعفا بده!
بیرون کلی شرکت خصوصی هست با حقوق بهتر.
آدم باید گند نزنه تو گودال و بعد بگه بوی گند میاد!”
وو همونطور خشکش زده بود،
چشماش خالی، صورتش رنگپریده…
رییس ادامه داد:
“با من شرط میذاری؟
اگه من نبودم که تا حالا سگسگ میکردی یه لقمه نون دربیاری!
همون سهتا همکارتم که همش کاراشونو براشون انجام میدی، چند بار اومدن پیشم و شکایت کردن، گفتن منتقلت کنم بره یه بخش دیگه…
فکر کردی همه باهات خوبن؟ نه عزیزم، فکر میکنن داری خودتو لوس میکنی واسه رییس، که از پلهی اونا بری بالا!”
وو یاد همهی کارایی که تو این سه سال برای همکاراش کرده بود افتاد…
فکر میکرد به چشمشون آدم دلسوزیه،
ولی حالا فهمید که فقط فکر میکردن چاپلوسه!
رییس گفت:
“این دستگاهو تو تعمیر کردی،
پس مسئولشی. اگه درست نشه، پول قطعه با خودته!
اگه بخوای ادامه بدی به این قرزدنا، خودم یه جوری میکنم که نونی تو جیب نداشته باشی!”
وو حسش از بین رفته بود…
تازه فهمید که اینجا یه محیط تاریکه.
تو هزار تا کار خوب بکنی، کسی یادت نمیکنه؛
ولی یه خطا که بکنی، تا عمر داری میچسبن بهت.
یهدفعه گفت:
“نمیکنم دیگه!
تصمیم گرفتم استعفا بدم.”
رییس اول شوکه شد…
چون فهمید اگه وو بره،
هیچکس دیگه این کارای خستهکننده رو نمیکنه.
با تهدید گفت:
“یادت نره، مهارتهاتو این شرکت بهت یاد داده!
اگه بری، حقوقت رو هم نمیدیم!
اون سه سال بیمهت هم بیخیال شو!”
بیمه؟
کدوم بیمه؟
دختر مورد علاقش که گذاشت رفت،
الان دیگه چهچیزی تو زندگیش بیمهست؟
وو برگشت و راه افتاد سمت در.
رییس از پشت داد زد:
“یه هفته بیاجازه غیبت کردی، سه برابر حقوق روزانه جریمه شدی!
قطعات امروز رو هم که حساب نکردی!
کجا میری؟ وایسا!”
وو با عصبانیت برگشت و گفت:
“من غیبت نکردم، بهخاطر جراحت مرخصی گرفته بودم!”
رییس یهو یقهی وو رو گرفت و گفت:
“تو کی هستی که رو من داد میزنی؟
تو مغزت خراب شده،
هر ماشینی دست زدی، خرابتر شد!”
وو سرخ شد، دست رییسو خواست پس بزنه،
ولی رییس یه لگد زد و پرتش کرد به دیوار!
بانداژ پیشونیش افتاد…
“هنوزم رو دست من میکشی؟ احمق! بیپدر! گمشو بیرون!”
وو، با چشمای پر از خون، قاب نمایشگر کناری رو گرفت.
نگاهش افتاد به یه عکس کارت پرسنلی:
زیرش نوشته بود: “ژانگ بائو گویی”
اسمش رفت تو ذهنش…
یه جوری که پاک نمیشد.
🟢 ادامه دارد…