Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt



🎬 فصل ۹: «استخوناتو می‌سوزونم!»



بارون بیرون داشت هر لحظه شدیدتر می‌شد.

جیانگ شواِی هم دیگه روم نمی‌شد وو چی‌چیونگو از خونه بندازه بیرون.

گفت بذار همون‌جا بمونه شب، صبح خودش می‌ره سر کار.

دیگه نگرانی و رفت‌و‌آمد هم نداره.


جفتشون تو یه تخت تنگ کنار هم دراز کشیده بودن،

طوری که یه وجب فاصله هم بین‌شون نبود.

رو به سقف، فقط دستاشون روی شکمشون بود.


جیانگ شواِی یه نگاه انداخت به وو چی‌چیونگ…

قیافه‌ش خیلی فرق کرده بود با دفعه‌ی اولی که دیده بودش.

خط صورتش تو تاریکی معلوم‌تر شده بود،

و انعکاس نور سقف تو چشماش، صاف و شفاف بود.


ناگهان:


“امروز چندمه؟”


صدای بلندگوی موبایل یهو مثل پتک خورد وسط افکار جیانگ شواِی.


“سی‌ام.”


وو چی‌چیونگ یهو از جا پرید.

گوشیشو از جیبش درآورد، شماره‌ی یویو رو گرفت.

چند لحظه بعد، صدای خواب‌آلود یویو اومد:


“الو؟ چی شده؟”


وو گفت:

“امروز سی‌امه. تو پلن خانوادگی‌مون هنوز ۸۷۷ دقیقه مکالمه باقی مونده.

گوشیو همین‌جوری ول کردی روشن مونده، خودت گرفتی خوابیدی؟

ما با این اوضاع، نمی‌تونیم این‌همه دقیقه از موبایل چین رو به باد بدیم!”


اون‌ور گوشی پر شد از حرص و عصبانیت، و یه مشت فحش در سکوت…


“خل و چل!”


دختر بغلی یویو که با این صدا بیدار شده بود، پرسید:

“چی شده؟”


یویو با صدای خواب‌آلود و کلافه گفت:

“همون اگزِم ـه. سه بار باهاش کات کردم،

هر بار تهدید به خودکشی کرده!”


دختره پرسید:

“همون گردنبند پلاتینی رو اون بهت داد؟”


یویو پقی زد و گفت:

“اه لعنتی، نبش قبر نکن، حرصمو درنیار!

یه گردنبند خریده بود برام، دادش دستم،

بعد چون یه ذره بهش توپیدم،

می‌خواست پسش بگیره!

اصلاً همچین آدمی رو دیدی؟!”


“چی؟ واقعاً؟ مرده مگه؟!”


یویو:

“منم کم نیاوردم. همون موقع که داشت آجرا رو جمع می‌کرد، گردنبندو زدم به جیب!”


“دمت گرم، مفت باشه، بگیر، یه درس حسابی هم بهش بده!”


“فردا می‌برمش بفروشم، که دیگه حتی نگاشم نکنم…”


همین‌جا بود که دیگه جیانگ شواِی طاقت نیاورد.

اومد و تماسو براش قطع کرد.


وو با صدای گرفته گفت:

“راستش، پلن خانوادگی خیلی وقته کنسل شده…

من فقط دلم می‌خواست نفس کشیدنشو بشنوم.”


جیانگ با صدای سرد گفت:

“خب، شنیدی؟ سیر شدی؟”


وو با یه نگاه خالی گفت:

“آره، دیگه بسه.

می‌تونم بالاخره قبول کنم که رابطمون تموم شده؟”


جیانگ داد زد:

“لعنتی! صد سال پیش باید قبول می‌کردی!

من از اولم همینو می‌گفتم!

اون تو رو اصلاً جدی نگرفته بود!

تو هم فقط وقت و آجر و حالتو حروم کردی!”


وو زیر لب غر زد:

“همش سر همون آجره‌ست…”


جیانگ از شدت حرص نفسش بالا نمیومد،

پیشونیش خیس شده بود،

دلش تیر کشید.


“شواِی… الان که فکر می‌کنم،

می‌فهمم تو همش درست می‌گفتی.

کاش از اول می‌رفتم ادبیات بخونم.

اون‌موقع اصلاً می‌پریدم تو دریاچه‌ی ناشناخته.

تا حالا دیگه پنج‌تا دوره رو رد کرده بودم.”


جیانگ با تمسخر گفت:

“آره، اون‌وقت می‌اومدم رو قبرت، استخوناتو می‌سوزوندم!”


“چرا؟!”


“چون خودت نمی‌فهمی که چقدر ضعیفی!”


وو ساکت شد.

کل تنش سرد شد،

انگار بارون مستقیم ریخته باشه روش.


همین موقع گوشیش دوباره زنگ زد.

با ولع برداشت،

چشمشو دوخت به صفحه،

ولی… نه، یویو نبود.


رییس بخشش بود.


“چند بار زنگ زدم، چرا خطت مشغوله؟”

صدای رییس مست و خواب‌آلود بود.


وو گفت:

“گوشی افتاده بود، آنتن نداشت.”


رییس گفت:

“زود بیا. دستگاه خراب شده،

تا صبح باید آماده بشه.”


وو گوشی رو گذاشت،

مکانیکی از جا بلند شد و کفشاشو پوشید.


جیانگ نشست و با تعجب نگاهش کرد.


“این‌وقت شب کجا می‌ری؟

هنوزم که بارونه!

رییست واقعاً عجیبه…

وقتی دستگاه خرابه چرا برق‌کار صدا نمی‌زنه؟

تو که هنوز سرت زخمه، حق نداره هر وقت دلش خواست زنگ بزنه!”


وو یه‌جوری شده بود که عادت کرده بود…

تو اون اداره مثل یه آچار فرانسه شده بود.

لامپ، کامپیوتر، دستگاه…

هرچی خراب می‌شد، می‌رفتن سراغ اون.


چهار نفر بودن تو اون اتاق،

فقط اون کار می‌کرد،

سه‌تای دیگه رو صندلیا لم داده بودن

ولی حقوق‌شون از اون بیشتر بود.

با این حال،

وو از کار کردن حس افتخار داشت.


جیانگ رفت پشت سرش دم در، گفت:


“واقعاً می‌خوای بری؟

اتاقت یه‌کم سرده…

بذار برم بیرون گرم شم…”


وو فقط نگاهش کرد.

هیچی نگفت.




🟢 ادامه دارد…


Report Page