Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
🎬 فصل ۸: «گردنبند گم شده!»
یه هفته بعد، یه شب،
وو چیچیونگ طبق معمول اومد کلینیک که پانسمان زخم سرش رو عوض کنه.
جیانگ شواِی بهنرمی گاز پانسمانو باز کرد،
مژههای بلند و فرفریش تو نور میدرخشید و
با یه پوزخند نصفهنصفه زیر لب گفت:
“داری کمکم پوستکلفت میشیها…
هنوز چند روز نشده، زخمت داره کامل خوب میشه.”
وو یه خندهی خشک کرد و گفت:
“مگه چند روز گذشته؟”
جیانگ گفت:
“تقریباً یه هفتهست!”
وو دوباره شروع کرد زیر لب غر زدن…
جیانگ شواِی یهکم گردن وو رو کشید سمت خودش، نشوندش رو پاش و گفت:
“الان دیگه چه فکری تو کلهته؟
نکنه دوباره برنامه ریختی سر بعدی بزنی به دیوار؟
ببین روراست بگم:
اگه یه بار دیگه بخوای از اون نمایشای خودزنی اجرا کنی،
برو یه جای دیگه، پیش من نیا!
انقدر حالت خرابه که دارم شک میکنم…
یا عاشق اون دختری… یا عاشق منی!”
وو دستشو برد پشت گردنش،
با خجالت خندید و هیچی نگفت.
همین که کار تموم شد، بیرون یههو صدای رعد و برق بلند شد.
وو میخواست یهکم بیشتر با جیانگ شواِی گپ بزنه،
ولی هوا طوفانی شده بود.
با دقت کاپشنشو پوشید، داشت میرفت سمت در،
که یهو جیانگ شواِی دستشو گرفت و یه چتر گذاشت تو دستش.
“مرسی! فردا برات میارمش!”
و بعد، وسط رعد و برق، وو دوید بیرون.
جیانگ شواِی اما نخوابید، تصمیم داشت شب تو کلینیک بمونه.
پنجرهها و درا رو بست،
رفت تو اتاق خواب، ولی با لپتاپش نشست رو زمین،
چهارزانو جلوی باد و بارون و صداهای وحشی بیرون،
با کیبورد تایپ میکرد.
۳-۴ ساعت گذشت.
چشماش از خستگی قرمز شده بود،
دیگه کمکم خوابش گرفت،
سرشو گذاشت رو بالش…
تا اینکه:
“بنگ! بنگ! بنگ!”
سه ضربهی محکم به در.
جیانگ شواِی با حرص غلت زد،
ولی دوباره:
“بنگ! بنگ! بنگ! بنگ! بنگ! بنگ!”
اینجوری در میکوبن مگه؟!
جیانگ شواِی حرصی پاشد، دمپایی پاش کرد،
با عصبانیت رفت سمت در.
“کیه؟!”
یه صدای آشنا ولی مضطرب:
“شواِی! منم، وو چیچیونگه!”
جیانگ جا خورد.
این یارو باز چی شده؟ نکنه دوباره زده خودشو؟
در رو باز کرد.
وو کاملاً سالم جلوش وایستاده بود.
زخم سرش هنوز بانداژ داشت،
ولی کفشاش خیس و گلی بودن.
جیانگ نیشخند زد:
“فکر کردم دوباره رو سرت آجر کوبیدی وسط بارون!”
وو گفت:
“خندهداره نیست… اون ماجرا دیگه تموم شد.
دیگه دنبال اون دختره نیستم.”
جیانگ با ناباوری گفت:
“تموم شد؟!”
با دو دست صورتشو مالید،
بعد داد زد:
“خب الان اینوقت شب اینجا چیمیخوای؟!”
وو نفس عمیق کشید:
“از مادرم پول قرض گرفتم،
واسه یویو یه گردنبند خریدم.
ولی اون قبولش نکرد.
میخواستم امروز ببرم پس بدم…
ولی حالا گم شده!
اومدم ببینم نکنه تو کلینیک جا گذاشتمش.
دیدم اتاقت روشنه، گفتم شاید بیداری، بیام بپرسم.”
جیانگ با اعصاب داغون، موهاشو چنگ زد،
اشاره کرد بیاد تو.
وو نیم ساعت تمام همهجای کلینیکو زیر و رو کرد.
حتی فاضلابا رو با چراغ قوه چک کرد،
ولی از گردنبند خبری نبود.
جیانگ پرسید:
“آخرین بار کی گردنبند رو دیدی؟”
وو فکر کرد، گفت:
“وقتی به یویو دادمش…
بعدش دیگه توجه نکردم کجاست.”
جیانگ یه نگاه خاص بهش کرد،
گفت:
“کل ماجرا رو برام تعریف کن.”
وو همهچیزو گفت.
جیانگ گوش داد، لبخند زد،
یهکم مکث کرد،
بعد با لحنی معنیدار گفت:
“ببین… هر جا هم بگردی، پیداش نمیکنی!”
وو هاجوواج گفت:
“چرا؟!”
جیانگ نفسشو داد بیرون،
دید طرف اصلاً نمیفهمه،
پس رک گفت:
“اون گردنبند… با خودش برده.
فهمیدی؟”
وو سری تکون داد، مطمئن گفت:
“نه بابا! اون گفت نمیخوادش.
خودم جمعش کردم گذاشتم تو کیفم…
نمیتونه یواشکی ورداشته باشه!”
جیانگ گفت:
“اگه شک داری، برو همهجاتو بگرد!”
وو خیلی راحت گفت:
“خب شاید دید من دارم خودکشی میکنم،
دلش سوخته، یواشکی ورداشته.”
جیانگ یه انگشت گذاشت وسط پیشونیش،
با عصبانیت گفت:
“اگه من جای اون بودم،
همون موقع گردنتو میشکستم، میفهمی؟!”
🟢 ادامه دارد…