Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
🎬 فصل ۷: «میدونستم برمیگردی!»
اینبار، یویو واسه اینکه هیچ اتفاق ناخوشایندی نیفته،
یه کافهی خلوت رو انتخاب کرد.
حتی ده دقیقه زودتر از وو چیچیونگ رسید،
و همهی صندلیها و گوشهوکنار رو چک کرد…
مطمئن شد که هیچ آجری از دستش در نرفته باشه!
ساعت ۸ شب، وو چیچیونگ از راه رسید.
یویو که نگاهش به اون افتاد، یه لحظه از ناراحتی و حرصش کم شد.
وو چیچیونگ، لاغرتر از قبل، یهکم قابلتحملتر به نظر میرسید،
اما اون غم و تلخی توی چهرهش هنوز یویو رو پس میزد.
وو که بعد از چند وقت دوباره یویو رو میدید، دلش یه لحظه لرزید…
ولی سریع جمعش کرد.
یویو با نگاهی عجیب گفت:
“زخم پیشونیت چی شد؟!”
وو با لبخند، دست کشید روی پیشونیش و گفت:
“خدا دلش نمیاد این قیافهی خوشگل رو ناقص کنه!”
همون لحن مغرورانهی همیشگی، همون شوخی رندانه…
ولی از دهنِ وو که درمیومد، دیگه اون حس رو نداشت.
چرا این شوخی اینقدر کوتاه و بیحال بود؟
وو گفت:
“این یه هدیهست برای تو… یه گردنبند پلاتینی.”
جالب اینجاست که معمولاً آدما میگن:
“بازش کن ببین چیه!”
یه حس سورپرایز میذارن توش.
ولی وو چیچیونگ همینجوری صاف و ساده گفت:
“خریدمش. اینه. گردنبند پلاتینی.”
وقتی جعبهی جواهر رو هل داد جلو یویو،
یههو چشمش افتاد به گردنبندی که یویو انداخته بود…
یه گردنبند الماس…
که تا حالا ندیده بودش.
با اخم پرسید:
“این گردنبندو کی برات خریده؟”
یویو با انگشتای نازک و سفیدش گردنبند رو لمس کرد،
خیلی مراقب بود، معلوم بود که براش خیلی عزیزه.
“یه دوست.”
دستِ وو که داشت جعبه رو هل میداد، مکث کرد.
آروم پرسید:
“این گردنبند منو قبول میکنی؟”
یویو با خونسردی و یه لبخند محو گفت:
“تو میتونی همهشونو بخری… ولی دیگه نمیگیرم. زیادیه برات.”
وو که قلبش توی هوا بود،
با این جملهی ساده، یه کم آروم شد.
چشمش یه لحظه برق زد.
خواست پاشه گردنبندو بندازه گردن یویو، گفت:
“بذار اینو بندازم، اون یکی رو بعداً دوباره بنداز وقتی برگشتی خونه…”
ولی…
دوباره برگشت سر جاش و نشست.
پرسید:
“چی میل دارید آقا؟”
منوی کافه رو نگاه کرد.
ارزونترین قهوه بالای ۴۰ یوان بود.
“مرسی، چیزی نمیخورم.”
یویو زیرچشمی یه نگاه سفید بهش انداخت.
یه نگاه از اون نگاهایی که تهش نوشته: «جدی؟»
وو گفت:
“تو که هدیهرو گرفتی، یعنی ما هنوز مثل قبلایم دیگه، نه؟
لازم نیست جدا بشیم؟”
چشمای یویو پر از عصبانیت شد.
انگار چیزی شنیده بود که غیرقابلتحمله.
با عصبانیت گفت:
“وو چیچیونگ، منو چی فرض کردی؟
اگه فقط به خاطر یه گردنبند بخوام دوباره با تو باشم،
فکر نمیکنی زیادی سطحیام؟
اگه منظورت از این هدیه آشتیه… متاسفم.
نمیخوامش.”
بعدش، جعبهی جواهر رو درآورد،
با یه حرکت محکم، گذاشت جلوش.
ولی تو دلش یه جنگی بود.
شرط بسته بود که اگه وو یه ذره احساسات نشون بده،
جعبه رو برنمیگردونه.
ولی…
“باشه، باشه دیگه.”
وو با یه دلشکستگی عجیبی جعبه رو عقب کشید.
لحظهای که دست برد سمت جعبه،
یویو یهکم کشیدش عقب…
ولی وو اصلاً حواسش نبود.
وو پرسید:
“یعنی واقعاً میخوای تمومش کنی با من؟”
یویو دیگه داشت میترکید از حرص.
“آره! باید تموم شه!”
سومین بار بود که اینو میشنید،
دلش هنوز تیر کشید،
ولی دیگه اون درد قبلیا رو نداشت.
با صدای آرومی پرسید:
“راستشو بگو، جز چاق بودن، خساست و صرفهجویی،
مشکل دیگهای دارم؟”
یویو هنوز داغون بود که گردنبند پلاتینیو پس داده بود!
یه نگاه عمیق بهش انداخت و گفت:
“من از مردی که حقوق ثابت میگیره خوشم نمیاد.
جرأت داری؟ استعفا بده!
بذار ببینم وقتی از این دانشگاه مهم فارغالتحصیل شدی،
بدون تکیه به دولت، میتونی زندگی کنی یا نه!”
وو محکم گفت:
“کارمو ول نمیکنم،
ولی میمیرم برات!”
یویو فقط دلش میخواست بره بیرون، سوت بزنه،
داد بزنه:
“این چه آدمیه آخه؟ دیوونهم کردی!”
گفت:
“وو چیچیونگ، تو تو کل این شهر، یه آجر هم پیدا نمیکنی واسه نمایشت!
نقشهی دراماتیکت شکست خورد!”
وو خونسرد گفت:
“کی گفته؟ یکی تازه از تو کیف دراومده!”
یویو هاجوواج اطرافو نگاه کرد:
“نه بابا! من همهجارو چک کردم!”
وو با آرامش کیفشو برداشت،
ولی یویو سریع پرید جلو، زیپشو کشید و نگاه کرد…
وای خدای من!
تو کیف یه آجر بود!
یویو جیغ زد تو دلش:
“به روح خودم فکر نمیکردم با آجر بیای!
تو دیگه کی هستی، وو چیچیونگ؟!”
و اون لحظهی تاریخی رسید.
وو، با یه حرکت خفن، آجر رو از جیب کت گشادش درآورد،
و محکم زد رو سر خودش!
همهی مهمونا تو کافه شوکه شدن!
جیغ و فریاد…
همه عقب کشیدن،
ترسیده از مردی با آجر و خندهای نصفه.
چشمای یویو مثل شعله شدن.
با خشم گفت:
“تو آبرو و غرورمو نابود کردی!”
وو آروم بلند شد،
دستشو گذاشت رو زخم،
لبخند زد، با اون چهرهی خونی:
“ارزشش رو داشت… فقط چون تو دیدی.”
چند ساعت بعد…
ساعت ۹ شب بود.
همهی مغازهها بسته بودن.
مطب دکتر جیانگ معمولاً زود بسته میشد،
ولی امشب،
در باز بود،
جیانگ جلوی در ایستاده بود،
چشماش برق میزد.
و بالاخره…
کسی که منتظرش بود اومد.
وو پرسید:
“تو هنوز بستی؟”
جیانگ با یه لبخند مرموز گفت:
“میدونستم برمیگردی… درو برات باز گذاشتم.”
وو یهکم معذب شد.
جیانگ چونهشو بالا داد:
“چی شده؟ خجالت میکشی؟
زود بیا تو دیگه!”
و دوتایی، یکی جلو، یکی عقب،
رفتن سمت کلینیک…
🟢 ادامه دارد…