Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt



🎬 فصل ۶: «پول قرض گرفتن از مامانم»



وو چی‌چیونگ سرش رو انداخته بود پایین.

یه‌کم سرش رو کج کرد و به جیانگ شیاوشوای نگاه کرد:

“من که هیچ کار اشتباهی نکردم، همه جوره پای اون موندم،

پس چرا بازم می‌خواد ولم کنه؟”


جیانگ شیاوشوای گفت:

“دقیقاً چون زیادی صاف و صادقی، دلش رو زده.

آدم‌ها ذاتاً دنبال چالشن.

وقتی حس کنه کامل برت مسلط شده، دیگه براش جذاب نیستی.

تو خودت حاضری یه بازی رو صدبار بری یا یه سریال رو هی ببینی؟”


وو: “آره، من سریال شمشیر درخشان رو بیست‌بار دیدم.”


جیانگ شیاوشوای یه لحظه خشکش زد.

عرق از پیشونیش چکید، گفت:

“تو دیگه واقعاً یه تیکه خاصی هستی!”


وو داشت با ناخن لاک قاب گوشیشو می‌خراشید،

ولی هنوز ته دلش یه امیدی داشت.

از جیانگ پرسید:


“اگه وقتی باهاش قرار گذاشتم،

یه کادوی گرون بدم بهش که بفهمه خسیس نیستم،

به نظرت ممکنه نظرش عوض شه؟”


جیانگ خیلی خونسرد جواب داد:

“ببین، اگه ریشه‌ی علاقه درش خشکیده باشه،

هزار تا دلیل می‌تونه بتراشه واسه جدا شدن.

تو یکی رو حل می‌کنی،

فرداش یه دلیل دیگه درمیاره.

تو با سرعت لاک‌پشت دنبالش می‌دوی،

ولی اون با موشک ازت فاصله می‌گیره.”


وو لجباز بود: “باور نمی‌کنم!”


جیانگ کفری شد، زد پشت سرش:

“چرا این‌قدر کله‌شق بازی درمیاری؟”


وو گفت:

“من از بچگی درس‌خون بودم،

عادت دارم با مدرک و منطق جلو برم.

تا چیزی رو کامل نفهمم، نتیجه‌گیری نمی‌کنم.

تو زیادی رمان خوندی، ولی زندگی واقعی این‌قدر پیچیده نیست.

آدم‌ها این‌قدر پر رمز و راز نیستن.

گاهی یه رابطه فقط چون دیگه حال نمی‌ده تموم می‌شه.

همین‌قدر ساده.”


جیانگ گفت:

“باشه بابا، هر طور راحتی. خودت می‌دونی.”





یک ماه بعد…



هوا حسابی خنک شده بود،

زخم وو چی‌چیونگم کامل خوب شده بود.

توی همین یه ماه، بیشتر از ده کیلو وزن کم کرده بود.

انگار روح توی بدنش برگشته بود.

قیافه‌شم کم‌کم داشت به یه چیزی می‌شد.


هر روز با جیانگ گپ می‌زد،

زندگی به اون سختی قبل نبود.

اخلاقش هم کلی بهتر شده بود.


جیانگ مشکوک نگاش کرد:

“یعنی واقعاً این دفعه می‌خوای بری؟

دیگه نمیای دم مطب من؟”


وو گفت:

“نه دیگه. این دفعه نقشه دارم.

همه چی روشنه تو ذهنم.”


جیانگ نفس راحتی کشید:

“دمت گرم…

ولی وقت کردی، بازم بیا سر بزن.”


وو آروم و محکم از مطب اومد بیرون.

برخلاف دفعه‌های قبل،

دیگه اون حالت عجله برای دیدن یویو رو نداشت.

زنگم نزد بهش.

رفت خونه‌شون.





توی خونه…



مادر وو نشسته بود روی حصیر،

داشت شلوار پشمی برای نوه‌ش می‌دوخت.

کی دیگه تو این زمونه شلوار پشمی دست‌دوز درست می‌کنه؟

سنگینه، سخته شستنش.

ولی مادر وو دلش قرص نمی‌شه به این جنسای بازار.


پارچه‌ها رو از کمد درآورده بود،

نخ و سوزن کنار دستش.

ولی دستاش دیگه مثل قبل کار نمی‌کرد،

نخ نمی‌رفت توی سوزن.


وو گفت:

“بذار من برات نخ کنم.”


با اون دست‌های زمختش،

سوزنو گرفت،

نخ رو رد کرد از سوراخ… تمیز و بی‌خطا.


مادرش نگاهی بهش کرد:

“سومی، خیلی لاغر شدی.”


وو خندید:

“دارم رژیم می‌گیرم.”


مادر:

“لاغر خوشگل نیست، تپل جون‌داره!”


وو:

“تو که منو چاق دوست داری،

ولی زنم نه!”


مادرش بازم پرسید:

“یویو کی میاد خونمون؟”


وو با خونسردی گفت:

“زود میاد.

الان تو اداره‌ش سرش شلوغه.”


مادر سری تکون داد و دوباره مشغول دوخت شد.


وو نگاهش به یه جعبه کفش افتاد کنار مادرش.

یه جعبه‌ی قدیمی،

بیشتر از ده ساله که هست،

برندش دیگه وجود نداره…

ولی هنوز تمیز و صافه.


یه حسی گلوشو گرفت.

دلش گرفت.

یه چیزی بود که نمی‌تونست بگه.


مادرش که حالیش بود، گفت:

“چی می‌خوای بگی مامان؟”


وو خیلی دلش می‌خواست چیزی بگه،

ولی زبونش نمی‌چرخید.


مادرش بلند شد.

از کمد، پتوها رو برداشت،

دو تا بالایی رو کنار زد،

پایینی رو باز کرد.

از توی اون یه جیب دراومد،

تو اون جیب، یه کیسه پارچه‌ای.


سه لایه پارچه…

تو دلش فقط ۱۰ هزار تومن پول بود.


وو گفت:

“مامان، این پولو بهت پس می‌دم.”


مادرش با دست رد کرد:

“آخه مگه کسی از بچه‌ش انتظار داره که پس بده؟!”




🟢 ادامه دارد…


Report Page