Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
🎬 فصل پنجم: حرف دل
جیانگ شیاوشوای تازه آخرین مریض رو تا دم در بدرقه کرده بود،
که از دور دو تا چهرهی آشنا رو دید. عضلات صورتش یهکم پرید.
“لعنت به من… سه ساعت نشده برگشته؟!”
این بار یویو اونقدر صبور نبود.
وو چیچیونگ رو مستقیماً انداخت تو بغل جیانگ شیاوشوای و همونطور که اومده بود، برگشت و رفت.
جیانگ وو رو بغل کرد و کشونکشون برد داخل.
آخ وو… بیچاره چه سرنوشتی داره.
“داداش، من باهات شوخی کردم.
مگه واقعاً زدی خودتو داغون کردی؟
فکر نمیکردم دوباره سر از مطب من در بیاری!”
وو چیچیونگ لبخند تلخی زد:
“بازم داره باهام به هم میزنه.”
بعد از ضدعفونی زخم، جیانگ شروع کرد به زدن بیحسی و بخیه.
برای اینکه وو از سوزن نترسه، شروع کردن به گپ زدن.
“این دفعه دیگه چرا؟”
وو با غمی سنگین گفت:
“میگه خسیسم.”
جیانگ شیاوشوای پوزخند زد.
وو چیچیونگ با دلی شکسته گفت:
“به نظرت من خسیسم؟
دو ساله فقط دارم کار میکنم،
حقوقم پایینه، پساندازم کمه،
ولی هر چی دلش خواسته براش گرفتم!
یه بار گفت آیفون میخواد…
سه ماه پول جمع کردم،
۵ هزار تومن از جونم کندم تا براش خریدم.
یه ست لوازمآرایشی دید،
۱۰۰۰ و خوردهای قیمتش بود.
با پول موبایلم خریدم براش.
خودم؟ گوشیم ۵ سالشه،
چهار بار افتاده توی توالت،
ولی عوضش نکردم چون پول نداشتم.”
جیانگ گفت:
“با این حساب، بهنظرم حق داره باهات کات کنه!”
چشمای وو از عصبانیت داشت میترکید.
“چرا؟!”
جیانگ با خونسردی گفت:
“اول باید به خودت برسی!”
دل وو یهدفعه تیر کشید،
انقدر هیجانزده شد که سرش تکون خورد و زخمش بدتر شد.
“وایسا بابا، تکون نخور!”
جیانگ سرشو ثابت نگه داشت.
همینجوری که نگاهش میکرد، دید
وقتی لاغر شده، قیافهش اصلاً بد نیست.
اون موقعها که چاق بود، شکل صورتش قاطی پاتی بود.
ولی الان، استخوانبندیاش اومده بیرون.
شاید هنوز تا سطح دختر رؤیایی فاصله داره،
ولی اونقدر هم نیست که بخواد بخاطرش، سرشو بکوبه زمین.
“دکتر… این دفعه چقدر طول میکشه خوب شم؟”
“اینبار زخمت اونقدرا هم عمیق نیست.
اگه درست مراقبت کنی، یه ماه دیگه جمع میشه.”
توی این یه ماه،
وو چیچیونگ مثل یه بچهی مظلوم هر روز میرفت پیش جیانگ برای تعویض پانسمان.
دیگه با هم خودمونی شده بودن.
وو همه چیزو براش تعریف میکرد.
**“ما تو خونوادهمون سه تا بچهایم.
من تهتغاریم.
دو تا خواهر دارم.
خواهر بزرگم بالای چهل سالشه،
بچههاش الان دبیرستانین.
خواهر وسطی تو جنوب ازدواج کرده،
همین امسال یه پسر تپل به دنیا آورد.
بابام بیش از ده سال سکته مغزی داشت،
سال پیش فوت کرد.
از بچگی مامانبابام منو خیلی دوست داشتن.
هر چی خوب بود اول میدادن به من.
واسه همین خواهر وسطیم کلی حرص میخورد.
یادمه بچه که بودم همیشه شاگرد اول بودم.
همسایهها همش ازم تعریف میکردن.
هیچکس تو خونوادهمون از شرق تا غرب مثل من پیدا نمیشد!
هیچوقت کار بد نکردم.
مدرسه که میاومدم، کمک مامان میکردم.
یه بار اتوبوس حرکت کرد قبل اینکه بتونم کارت بزنم،
پول نداده ازش پرت شدم بیرون.
دویدم از ایستگاه آخر تا اول،
که فقط کرایه رو بدم.
آخرشم پیاده برگشتم!
تو دانشگاه، هیچ کلاسی رو نپیچوندم.
هر سال بورس گرفتم.
یه بار دوستدخترم گفت کلاس نرو بریم خرید،
نرفتم.
وقتی اولین بار با هم رفتیم خونه اجارهای،
فقط تا صبح دراز کشیدم تلویزیون نگاه کردم.
اون اومد بغلم کرد،
من کاری نکردم.
وقتی وارد کار شدم، همه همکارا از وسایل اداره کش میرفتن.
من هیچوقت این کارو نکردم.
میتونستم کلی پول تو جیبم بره،
ولی چون مال من نبود، دست نزدم…”**
…
جیانگ شیاوشوای که گوش داد تا آخر،
یه آه بلند کشید.
“آخه تو چقدر سختی کشیدی تو این همه سال…”
🟢 ادامه دارد…