Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt


🎬 فصل چهارم: می‌تونم برات بمیرم


توی این دو ماه گذشته، وو چی‌چیونگ چند بار به یویو زنگ زد و خواست ببینتش.

ولی یویو قبول نمی‌کرد. می‌گفت:

«وقتی کاملاً خوب شدی، اون‌وقت همو می‌بینیم. این مدت رو بذار برای فکر کردن!»


واسه اینکه زودتر ببینتش، وو چی‌چیونگ خیلی همکاری کرد با درمان.

هیچ‌چیز ناسالمی نخورد،

حتی موبایلشم دیگه بازی نمی‌کرد،

می‌ترسید تشعشعات گوشی نذاره زخم خوب شه!

با سختی، این مدت رو گذروند.


تا بالاخره وقتی یویو شنید حالش خوب شده،

قبول کرد همو ببینن.


این بار، دیگه دم در پارک قرار نذاشتن؛

اون‌جا آجر هست، خطرناک می‌شه!

لکه‌ی قبلی پاک نشه، حداقل جای جدید باشه!


وو چی‌چیونگ زودتر از موعد رفت. وایستاده بود لب دریاچه، نسیم می‌خورد به صورتش.

برخلاف اون دفعه که شلخته و به‌هم‌ریخته بود، این‌بار تر و تمیز و مرتب اومده بود.

همون تی‌شرتی رو پوشیده بود که یویو براش خریده بود؛

کادوی تولد سال دوم دانشگاهش.

اون موقع دیگه انقدر چاق شده بود که نمی‌تونست بپوشدش…

ولی دیروز یه نگاهی انداخت و دید دوباره اندازه‌ش شده!


یویو که اومد، صورتش روشن بود، آفتاب که می‌افتاد روش انگار نور از پوستش رد می‌شد.

هیکلش هم همون‌قدر ظریف و شیک.

همونی بود که همیشه واسه وو چی‌چیونگ، آرزو بود.


همین که راه افتاد سمتش،

هر سلول وو چی‌چیونگ جیغ می‌کشید!

بعد این‌همه وقت ندیدن، دلش مثل گربه‌ای بود که مدام ناخن می‌کشه… خارش گرفته بود.


یویو که رسید، جز یه لحظه تعجب، هیچ حس خاصی نشون نداد.


«چرا انقدر لاغر شدی؟»


وو گفت:

«به چیزایی که گفتی فکر کردم.»

دست دراز کرد موهای روی پیشونی یویو رو کنار زد.

«آخرین‌بار گفتی چاقم… از اون موقع شروع کردم به لاغر کردن. هنوز به ایده‌آلم نرسیدم ولی دارم ادامه می‌دم.»


یویو بدون هیچ احساسی هُلش داد عقب.


وو دوباره نزدیک شد.

«گفتی فکر کن… خب فکر کردم. تهش چی شد؟»


یویو صاف و بدون احساس گفت:

«فکر کردم. جدا شیم.»


هرچند این حرفو یه‌بار قبلاً هم شنیده بود،

ولی دل وو دوباره شکست.


«چرا؟ گفتی چاقم… دارم لاغر می‌کنم. دیگه چی می‌خوای؟!»


یویو همچنان سرد گفت:

«وو چی‌چیونگ، بهت گفتم… موضوع فقط چند کیلو چربی نیست! تو نمی‌فهمی من چه‌جور زندگی‌ای می‌خوام.

من نمی‌خوام تو این سن و سال، بشم زن خونه و بچه.

نمی‌خوام کل عمرمو تو بازار سبزی و دست‌فروشیا بگذرونم!

می‌فهمی؟!»


وو با نگاهی لجباز گفت:

«هنوزم فکر می‌کنی من خسیسم؟»


یویو با حرص جواب داد:

«ربطی به خسیس بودن نداره!

چرا نمی‌فهمی؟ با وضع الانت، حتی اگه خیلی هم دست‌و‌دل‌باز باشی، تهش فرقی نمی‌کنه!»


وو با حرارت گفت:

«من بی‌آینده نیستم!

الان تو یه شرکت دولتی کار می‌کنم،

کلی آدم آرزوشه اون‌جا کار کنه!

حقوقم شاید هنوز زیاد نباشه، ولی چند سال دیگه می‌رم بالا.

وقتی مهندس شم، سالی پنجاه، شصت میلیون در میارم!»


یویو با طعنه گفت:

«پنجاه، شصت میلیون؟!

با اون پول یه متر خونه هم نمی‌تونی بخری!»


حرفاش مثل باد سرد پاییز نشست تو دل وو چی‌چیونگ.


«یویو، تو قبلاً اینجوری نبودی… یادته وقت دانشجویی همیشه می‌گفتی برات هیچی مهم نیست، فقط همین‌که کنارم باشی بسه؟»


یویو اخم کرد:

«اون موقع فقط تعارف می‌کردم! نفهمیدی؟

فکر می‌کردم این حرفا تو رو تهییج می‌کنه واسه تلاش بیشتر…

ولی تو انگار به خودت مغرور شدی!

وقتی اون قیافه‌ی خونسردتو می‌بینم که همش از شرکت دولتی می‌گی، نمی‌فهمم این اعتمادبه‌نفس الکیت از کجا میاد!»


وو دیگه چیزی واسه گفتن نداشت.


یویو گفت:

«خب، دیگه گفتم هر چی باید می‌گفتم. از این به بعد—»


وو یه‌دفعه پرید وسط حرفش و با صدای بلند گفت:

«من هنوزم می‌تونم برات بمیرم!»


چشمای یویو تار شد، اخماش تو هم رفت.

خستگی از تکرار این صحنه روی صورتش نقش بست.


«واقعاً خسته نشدی از یه ترفند دوبار استفاده کردن؟!

اصلاً این دور و بر، چطور می‌خوای آجر پیدا کنی؟!

اینجا که همه‌اش چمنه!»


ولی ناگهان وو چی‌چیونگ یه لبخند عجیب زد و گفت:

«آجر که چیزی نیست!»


بعد برگشت، رفت سمت یه درخت بزرگ،

جلوی چشم یویو، خاک زیر درخت رو کنار زد،

و… یه آجر واقعی که قبلاً اونجا قایم کرده بود، از زمین درآورد!!


مغز خاص و عجیب وو چی‌چیونگ هنوزم سر جاشه!

قدرت خاصشم هنوز سر جاشه!

ولی این‌بار، بی‌هوش نشد…


یویو با عصبانیت گفت:

«وو چی‌چیونگ، تو دیگه آدم نیستی!»


دندوناشو روی هم فشار داد، دوید طرفش، زیر بغلشو گرفت و کمکش کرد تا از پارک برن بیرون…



🟢 ادامه دارد…



Report Page