Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Revenged Love (Counter Attack) Novel"

Blmomnt


🎬 فصل ۳: دکتر کوچولوی توی درمانگاه



وو چی‌چیونگ به‌هوش اومد، دید که روی تخت یه درمانگاه افتاده. یه دکتر اون بغل داشت پنس و قیچی رو ضدعفونی می‌کرد. همین‌که صدای تکون‌خوردنش بلند شد، دکتر سرشو برگردوند، با یه لبخند نرم گفت و دوتا ردیف دندون سفیدشو نشون داد:


«به‌هوش اومدی؟»


وو چی‌چیونگ یه نگاهی بهش انداخت و دید دکتر خوش‌تیپه. گفت:

«کی منو آورد اینجا؟»


جیانگ شائوشوای (اسم دکتره) داشت وسایلو جمع می‌کرد، هم‌زمان گفت:

«دوست‌دخترت. به دو نفر سپرد که بیارنت اینجا. خودش گفت فقط ارزون‌ترین داروها رو بزنی، اونم پولشو خودت بدی!»


وو یه خنده‌ی بامزه کرد:

«خب دیگه، منو خوب می‌شناسه.»


جیانگ شائوشوای یه لبخند محو زد، اما چهره‌ش زیاد تغییر نکرد. رفت سمتش و یه لیوان آب داد دستش:


«اول داروتو بخور.»


وو دارو رو خورد و سریع پرسید:

«دوست‌دخترم کجاست؟»


جیانگ گفت:

«خیلی وقته رفته. سه چهار ساعت بعد اینکه زخم سرتو بستم، پاشد رفت. راستی، تو سرت چی کار کردی؟»


وو با افتخار گفت:

«با آجر زدم!»


دکتر با تعجب گفت:

«دعوا کردی؟!»


وو با غرور جواب داد:

«نه، دوست‌دخترم می‌خواست باهام بهم بزنه. منم خواستم براش یه اجرای عاشقانه بزنم ببینه!»


جیانگ شائوشوای اولین‌بارش بود که یکیو می‌دید بخواد واسه عشقت نشون دادن، با آجر بکوبه تو سرش!


یه نیش‌خند زد و گفت:

«ارزششو داشت؟»


وو هیچی نگفت. گوشی رو برداشت و به یویو زنگ زد:


«تو واقعاً می‌خوای باهام تمومش کنی؟»


اون‌طرف چند ثانیه سکوت بود. بعد صدای یویو اومد:

«اول خوب شو، بعد حرف می‌زنیم.»


وو گوشی رو گذاشت، یه لبخند امیدوار زد، بعد گوشی رو گرفت سمت دکتر و گفت:

«دیدی؟ گفت فعلاً جدا نشیم. یعنی هنوز امید هست! ارزششو داشت یا نه؟ معلومه که داشت!»


جیانگ شائوشوای نگاه تحقیرشو قورت داد، ولی یه لبخند حرفه‌ای حفظ کرد.


«دکتر، چند روز طول می‌کشه تا خوب شم؟»


«حداقل دو ماه.»


وو با ناراحتی گفت:

«دو ماه؟! اون‌وقت خرجش چقدره؟…»


هوا داشت تاریک می‌شد. تو کل درمانگاه فقط این دوتا بودن. وو با یه دست داشت بازی موبایلی «زوما» می‌کرد، با اون‌یکی دستش رو میز نقاشی می‌کشید! دکتر ایستاده بود و نگاه می‌کرد چطور توپای رنگی رو پرت می‌کنه وسط ناکجا. هی می‌باخت، هی دوباره بازی می‌کرد!


دکتر سرفه‌ای کرد و گفت:

«ببینم… آجر زدی تو سرت، الانم نشستی بازی می‌کنی؟!»


وو گفت:

«خب حوصله‌م سر میره دیگه! جز این بازی هیچی ندارم!»


جیانگ شائوشوای با نیشخند گفت:

«با این بازی کردنت، تو هیچ‌وقت رد نمی‌شی از مرحله!»


وو گفت:

«ای بابا! دارم طبق قانون بازی می‌کنم!»


دکتر یه‌کم دقیق‌تر نگاش کرد، یهویی گفت:

«نکنه کوررنگی داری؟»


وو جواب داد:

«نه بابا، رنگارو تشخیص می‌دم.»


دکتر شک داشت. گفت:

«بیا، بازیو نگه دار. این چیه؟» (اشاره به توپ قرمز)


وو با جدیت گفت:

«زرده!»


دکتر یه توپ سبز نشون داد:

«این چی؟»


«اونم زرده!»


یه توپ بنفش نشون داد:

«این چی؟»


وو با اطمینان کامل:

«آبیه!»


دکتر زد پشتشو و گفت:

«داداش! تو کوررنگی! ول کن این بازیو، تا عمر داری تمومش نمی‌کنی!»


وو بی‌خیال گوشی رو گرفت بالا و گفت:

«بی‌خیال، چشمامو تمرین می‌دم!»


جیانگ شائوشوای خندید. حس کرد این یارو بامزه‌ست. گفت:

«خب، واقعاً چرا ولت کرد؟»


وو گفت:

«چون چاق شدم.»


کیفشو پرت کرد سمت دکتر. توش یه عکس قدیمی بود، مال دوران دانشگاه. خودش و یویو تو عکس بودن، اون موقع وو حداقل ۵۰ کیلو کمتر وزن داشت!


جیانگ نگاهی به عکس انداخت، بعد به قیافه‌ی الان وو:

«خب معلومه چرا رفته! تو قبلاً خیلی بهتر بودی. الان فرق از زمین تا آسمونه.»


وو ناراحت گفت:

«هووووی! حرف دهنتو بفهم! اون الهه‌ی منه!»


جیانگ دوباره به عکس نگاه کرد، بعد به خودش، بعد گفت:

«داداش، باید فوراً لاغر شی. تو عکس، چشمات درشت و براق بود، هنوزم هست، ولی لای چربیا گم شده! اگه لاغر شی، بازم می‌تونی خودتو جمع‌و‌جور کنی.»


وو چشماشو گرد کرد:

«واقعاً؟!»


«شوخی ندارم. الان که مجبوری رژیم بگیری واسه زخم، فرصت خوبیه که وزن کم کنی!»





✂️ دو ماه بعد…



زخم وو چی‌چیونگ کاملاً خوب شده بود. صاف و تمیز، بدون یه خط. طبق حرف دکتر، تو این دو ماه گیاه‌خوار شد و بیشتر از ۲۰ کیلو کم کرد! ظاهرشم خیلی بهتر شده بود. سبک‌بال‌تر راه می‌رفت. دو پاکت سیگار خرید و آورد برای تشکر.


گفت:

«دو ماه هر روز می‌اومدم اینجا پانسمان، راستش دلم نمی‌خواد برم.»


دکتر خندید:

«اگه این‌قدر دلت تنگ می‌شه، یه آجر دیگه بزن تو سرت، بازم می‌تونی هر روز بیای!»


و دوتاشون زدن زیر خنده…


وو با لبخند دست تکون داد، راه افتاد سمت فرداهاش.


"نکته : وو چی چیونگ همون ووی سوی عه قاتی نکنید"

Report Page