Revenged Love (Counter Attack) Novel"
Blmomnt
قسمت ۲: «کمک! یکی خودکشی کرده!»
این اولین بار نبود که یویو چنین رفتاری از خودش نشون میداد، ولی فرقش این بود که این دفعه، اوضاع خیلی عجیبتر از همیشه بود.
وو سو وی که دیگه میلی به ادامه بحث نداشت، با لبخندی خجالتزده کیف یویو رو از زمین برداشت و گذاشت روی شونهاش.
با صدایی آروم گفت:
«اگه مشکل وزنه، من میتونم وزن کم کنم. فقط بگو چیکار کنم که دوباره منو بخوای.»
یویو پوزخند زد:
«اگه فقط قضیه چند کیلو اضافهوزن بود که اینجوری به هم نمیخوردیم! موضوع فقط وزن نیست. اصلاً حاضری از اون خست مالیهات هم دست بکشی؟ هر بار رفتیم خرید، فقط چیزایی رو برداشتی که روشون تخفیف خورده بود یا مال کمپینای تبلیغاتی بودن. حتی موقع رزرو اتاق، دنبال ارزونترینش رفتی که تهویه هم نداشت! همه دوستای دیگهم، خودشون ماشین دارن و راحت رفتوآمد میکنن. اما من هنوزم باید با مترو یا اتوبوس اینور اونور برم!»
وو سو وی سعی کرد جو رو آروم کنه:
«خب هم هوا آلودهست، هم ترافیک روان آدمو خراب میکنه! واقعاً نمیارزه آدم ماشین سوار شه.»
ولی یویو قانع نمیشد:
«خب بذار یه چیز واضح بگم… با درآمدی که داری، ماهی بیشتر از دو هزار یوان نمیتونی خرج کنی. تو شهری مثل پکن، با این وضع چطور میخوای یه دختر رو حمایت مالی کنی؟ بذار خلاصت کنم: بهتره تمومش کنیم.»
وو سو وی التماس کرد:
«خواهش میکنم این کارو نکن. هر چی بخوای، برات خرج میکنم.»
یویو بدون اینکه مکث کنه، ادامه داد:
«بحث خرج نیست! بحث اینه که تو بعد از فارغالتحصیلی از صبح تا عصر کار میکنی، اما هنوز حتی یه ذره به آینده نزدیک نشدی. پسر دوستم هنوز دانشگاه رو تموم نکرده، اما بیامو سوار میشه! نگیم بیامو، حتی یه پورشه هم نمیتونی بخری.»
وو سو وی با دستش عرق رو از صورتش پاک کرد:
«قول میدم، چند سال دیگه همهچی تغییر میکنه. حتماً یه روز میخرمش.»
یویو با تمسخر گفت:
«چند سال؟ با این حقوقی که میگیری؟ اصلاً بگو ببینم، چطور به خودت اجازه دادی منو به این خونه بههمریخته دعوت کنی واسه شام؟ این همه بدبختی، واقعاً خستهکنندهست. برو به مادرت بگو تموم شده.»
بعدش برگشت که بره.
اما وو سو وی یهبار دیگه جلوشو گرفت، یویو تلاش میکرد خودشو از دستش جدا کنه، حتی سگای محل هم داشتن با کنجکاوی حرکاتشون رو تماشا میکردن.
با صدای لرزون پرسید:
«یعنی دیگه هیچ راهی نمونده؟ حتی یه فرصت کوچیک؟»
دل یویو گرفت، چون واقعاً نمیخواست اینجوری تمومش کنه. اما تصمیمشو گرفته بود و ادامه این رابطه، چیزی جز رنج برای هیچکدوم نداشت.
دلش سوخت، اما لب به حقیقت گشود:
«وو سو وی، لطفاً صادق باشیم. من دیگه نمیتونم توی رابطهای بمونم که هیچ شوق و احساسی توش نیست. تو هیچوقت تلاش نکردی برای این رابطه قدمی بزرگ برداری. حتی وقتی دعوامون میشد، همیشه خودم باید آشتی رو شروع میکردم. بقیه شاید فکر کنن تو آدم باوقاری هستی، ولی من میدونم تو فقط خیلی سردی… بیاحساس.»
وو سو وی به جایی پشت سر یویو خیره شد… یاد یه رمان افتاد. توی اون داستان، مرد عاشق برای نگه داشتن عشقش، بارها سرش رو به دیوار کوبید تا شاید دل طرف مقابل نرم شه.
با صدایی محزون گفت:
«باشه… اگه راهی نیست، من میرم. به خاطر تو، هر کاری میکنم.»
چند لحظهای سکوت حاکم شد. یویو که از شنیدن این حرف شوکه شده بود، سرجاش خشکش زد. بعد پوزخند زد؛ به نظرش فقط یه نمایش بود.
«ببین، نیازی نیست برام خودتو بکشی! نهایتش اینه که یه بریدگی روی دستت بندازی و بگی بهخاطر من بوده، که چی؟ واسه افتخار؟»
اما وو سو وی توی سکوت، با قدمهایی سنگین پشت سر یویو حرکت کرد. چشمهاش میلرزیدن. بالاخره یه چیزی برداشت… چرخید و با نگاهی غمانگیز به یویو خیره شد.
با صدایی آروم گفت:
«میکنم… به خاطر تو.»
یویو با تاسف سری تکون داد و پشتشو کرد تا بره.
**
بنگ!
**
یه صدای محکم… یه لحظه همهچی ایستاد.
بدن یویو خشک شد، لحظهای نگذشته بود که به عقب برگشت. صحنهای که دید، کابوس نبود… واقعیت بود.
پوستش سفید شد، نفسش بند اومد، با وحشت خودش رو رسوند به بدن بیجان وو سو وی که روی زمین افتاده بود و سرش غرق در خون بود.
با صدای لرزون فریاد زد:
«وو سو وی! نترسونم! یکی کمک کنه! یکی… یکی خودکشی کرده!»