Remember me

Remember me

𝗆𝖺𝖽 𝖻𝗅𝖺𝖼𝗄

قرار بود بعد از یک نخ، به کلاس برگردند، اما مینهو باز هم زیر حرفش زده بود. او حالا یک نخ دیگر در دستان هیونجین می‌گذاشت و پاکت را روی کاناپه می‌انداخت. «وقتی از فرانسه برگشتی.. فکر کردم به من گفتی که دیگه سیگار نمی‌کشی.» هیونجین زیر لب زمزمه کرد و گوش‌های مینهو تیز تر از آن بودند که نادیده بگیرند. «انگار هویت آدم‌ها عوض نمی‌شه، هنوز همون پسر خیابونی‌ام که فقط یک رنگ هودی داشت. یادته؟» مینهو با نیشخند صحبت کرد اما هنگام کام گرفتن از سیگارش، لب‌هایش مثل یک خط شدند. هیونجین لبخند کجی زد، اما زیاد ماندگار نشد. مینهو پیشنهاد یک نخ دیگر را داده بود، مثل همیشه.. زیاده‌روی می‌کرد. اما پسر کوچکتر تنها کسی بود که همیشه به زیاده‌روی‌‌هایش بها می‌داد، پس پذیرفت که یک نخِ دیگر و بعد برمی‌گردند به کلاس. هیونجین ضعیف بود، آخرین‌باری که سیگار کشیده بود را به‌خاطر نداشت، اما بعد از برگشتِ مینهو به کُره، در انبار پشت دانشگاه مشغول خفه کردن خودشان با آن کاغذهای درحال سوختن بودند.

«روزی که فهمیدم بی‌خداحافظی رفتی، خیلی گریه کردم. چشم‌هام طوری باد کرده بودند که مامانم فکر می‌کرد دوباره از قلدرهای دوران دبستانم کتک خوردم.» صدای خنده‌ی مینهو قلبش را لرزاند. دستانش هم می‌لرزید، اما همچنان کام گرفت و به نیم‌رخِ سرخوش پسری که در کنارش، بر روی کاناپه‌ای پاره و کثیف لم داده بود، خیره ماند. «احمق. می‌دونستی که برمی‌گردم، ایمیل‌هات رو چک نکردی؟» هیونجین طاقت نیاورد، بالاخره سرفه کرد و پشت گردنش را به کاناپه فشرد. «چک کردم.. اما نمی‌تونستم ایمیل‌هات رو بغل کنم.» آرام‌آرام جایِ سرش را از کاناپه، به ران‌های مینهو تغییر داد و به گلوی مینهو چشم‌ دوخت. مینهو سرش را پایین انداخت و لبخند زد، فندک را زیر سیگار نگه داشت و آن را روشن کرد. او استعداد خاصی در سوزاندن ریه‌هایش داشت. سکوت حاکم شد و پسر کوچکتر می‌توانست صدای سوخته شدن کاغذ سیگارِ مینهو را واضحاً بشنود. «مینهو.. بسه دیگه..»

- هیچوقت از فرانسه برنگشتم.

«چی؟» مردمک‌های هیونجین گشاد می‌شدند. سرش را پایین انداخت و دوباره به هیونجین نگاه کرد، همان لبخند مضحک را تکرار کرد. «اوه هیونجین.. هیونجینِ عزیزم..» سیگار را به آرامی پایین برد و قبل از فریاد کشیدن پسر، سیگار را روی سیبک گلویش خفه کرد. «باز توهمم رو زدی؟» همان لبخندِ مضحک را تکرار کرد. «ا..ازت.. متنفرم!»

- می‌دونم.

گلوی خودش را با دستانش گرفته بود و می‌فشرد، با احساس خفگی یکباره به خودش آمد، دستانش را رها کرد و به سیگارهای کف انباری نگاه کرد. جثه‌اش را روی کاناپه بالا کشید و مثل دیوانه‌ها به اطراف نگاهی انداخت. انگشتان لرزانش را روی سوختگی گلویش کشید، فریاد کشید، اما نه از فرط درد. «نمی‌خوام به این وضع عادت کنم!» بغض روانه‌ی گلویش شد، حتی نمی‌توانست درست فریاد بکشد. «نمی‌خوام هر روز یک جاییم رو بسوزونم و مچ خودم رو موقع کُشتنم بگیرم..» تُن صدایش پایین‌تر آمد، اولین قطره اشک روی گونه‌اش سُر خورد، به چانه‌اش رسید و روی زمین فرود آمد. «اون روز هیچوقت از فرانسه برنگشتی.. حتی یک تابلو هم ازت ندارم، لعنت به اون پرواز مینهو.. لعنت به شوقی که برای شامِ عاشقانه‌امون داشتم.» اشک‌های بعدی. و حالا تبدیل به هق‌هق می‌شدند. هق‌هق‌های بلند، اما هیچکس اطراف یک انباری متروکه قدم نمی‌زد که او را بغل بگیرد. مینهو جرئت آنجا آمدن را به او داده بود، قبل از آنکه حتی به فرانسه برود.. وقتی که دانشجو بودند.

«می‌دونی چقدر رنج کشیدم وقتی فهمیدم کم‌کم داره عطرت رو یادم می‌ره؟» لب‌هایش می‌لرزیدند، خیلی بَد. «مینهو تو متوجه نیستی که من چند شب منتظر موندم، تا بتونم یک شب بالاخره روی بازوت به خواب برم مینهو.. من دلم برای وقت‌هایی که من رو صدا می‌زدی تنگ شده، بهم می‌گفتی هیونجینِ عزیزم.. یادت نمیاد؟» شانه‌هایش می‌لرزیدند، خیلی بَد. «اما حالا هر روز توهم می‌زنم من رو به اینجا میاری، باهم سیگار می‌کشیم و در آخر بهم می‌گی که هیچوقت نیومدی و..و..» سرش را پایین انداخت. هنوز می‌لرزید، احساس می‌کرد دارد می‌میرد. «مینهو تو واقعاً مُردی.»‌

-‌ هیچوقت از فرانسه برنگشتم، فقط همین.

- یک تابلو هم ازت ندارم..

مینهو با صدای ملودیکی خندید، اما نگاهش هنوز به در پشتی انباری بود.

«دلم می‌خواست یک روز تو رو نقاشی کنم.. سقف آرزوهام اونقدر ها هم بلند نبود. بود؟» هیونجین مطلقاً ساکت بود. دقایقی گذشت، اما هنوز در همان حال بودند. «آرزوی تو چی بود؟»

- اینکه از فرانسه برگردی، من رو نقاشی کنی.. باهم شام بخوریم، بعدش سرم رو روی بازوت بذارم و باهم صحبت کنیم. مینهو دلم برای جوک‌های مسخره‌ات هم تنگ شده.

بغض مجدداً به گلوی هیونجین چنگ زد، اما قطره اشکی نیفتاد. مکث طولانی، و بعد. «هیچوقت از فرانسه برنگشتم.»

- یادم اومد آخرین‌باری که تنهایی سیگار کشیدم کِی بود.

مینهو بالاخره نگاهش را به پسر انداخت. «وقتی که فهمیدم مُردی. از همون پاکتی که دو‌ سال نگهش داشته بودم، تا دوباره با تو سیگار بکشم.» به چهره‌ی زیبای توهمش لبخند زد. حالا مینهو هم بهش لبخند می‌زد، لبخندهای ملایم و ترسناک. «هیچوقت از فرانسه برنگشتم.»

- تو مُردی.

Report Page