Rejected

Rejected

𝓗𝓪𝓶𝓻𝓪𝔃/part 1

توی این قصر، سقف‌ها اونقدر بلندن که صدای نفس‌هام رو توی خودشون گم می‌کنن.


فکر می‌کنن اگه نادیده‌ام بگیرن، نحسی‌م از دیوارهای دایا پاک می‌شه؛ انگار یادشون رفته که خونِ این پادشاهی توی رگ‌های من هم جریان داره…


فقط با یه تفاوت: مالِ اون‌ها مقدسه، مالِ من مایه ننگ!


از زمان تولدم دنبالش گشتم..


دنبال یه راه حل برای برطرف کردن این نحسی..


برای بیداریه اژدهام...


برای تمام سوال های بی جوابم اما هیچ کدومو پیدا نکردم...


تنها یه راه مونده بود..پا گذاشتن تو اون سرزمین یخ زده، به امید پیدا کردن یک جواب..


اما روحمم خبر نداشت که با رفتن به اون سرزمین و رو به رو شدن با اون دو چشم آبی زندگی فصل جدیدی رو به روم باز میکنه

...


♤پسره ی احمققققق!


فریاد زن در تمام قصر میپیچه جونگکوک بیش از پیش سرش رو پایین میندازه با ترس به سنگ فرش های کف زمین خیره میشه


از لحظه ای که پا به قصر گذاشته بودن مادرش عصبانی بودو مدام با اون نامه در دست قدم میزد


پس نامجون بهش چیزی نگفته بود...


اما اون نامه..


♤در تمام چهل سال حکمرانیم بر این سر زمین یکبار هم از طرف کسی تحدید نشدم...نذاشتم که تهدیدم کنن نه خودم نه حکومتم رو اما.... حالااااا.....فقط بخاطر تو.. ببین به چه حقارتی افتادم!


زن عصبی یهو سمتش قدم برمیداره و محکم نامه رو تو صورت پسر پرت میکنه.


کوک با حس سوزش چشم و ابروش دستشو روش میزاره و خون از بین انگشتانش جاری میشه و روی اون نامه میچکه و نگاه تارش به نوشته های روی بگه می افته.


"بارها بهتون هشدار دادیم که از ورود به مرز های شمالی خودداری کنید و ازش فاصله بگیرید اما مثل اینکه تنها هشدار براتون کافی نبود...مطمئن باشید با تکرار دوباره تنها هشدار نمیدیم...بلکه حکومت و مردمتون تاوانش رو میپردازن!"

هوسوک با دیدن وضعیت برادرزاده اش قدمی جلو برمیداره تا کمی ام شده جو رو اروم کنه

★م.. ملکه-


♤این پسر ناخلف رو تو اتاقش زندانی میکنید! هیچکس تاکید میکنم هیچکس نه حق ورود و خروج به اتاقش رو نداره!...


~اطاعت ملکه!


نگهبان تعظیم میکنه و بازوی کوک رو میگیره و جلوی چشمای ترسیده و غم زده ی داییش از سالن خارجش میکنه


♤باورم نمیشه... حالا باید با این وضعیت پیش اومده چیکار کنیم؟ فردا جشن سالیانه ی صلحه! از سر تا سر زمین ها اینجا جمع میشن!


زن عصبی زمزمه میکنه و دستی به صورتش میکشه که


هوسوک با اخم جلو میره


★بهتر نیست دعوت نامه ای به ایثِریوس بفرستیم؟


&چی؟


♤چی؟


شکه زمزمه میکنن که هوسوک ریلکس ادامه میده


★دعوت نامه میفرستیم و اونا رو برای شرکت در جشن سالیانه صلح دعوت میکنیم اینجوری متوجه ی خلوص نیت ما از اینکه قصد درگیریی باهاشون نداریم و اونا رو به همسایگی قبول کردیم... این از همه جهت به نعف ماست!


نامجون تک سلفه ای میکنه بی توجهبهسرگیجه اش قدمی جلو میزاره


&متوجه نمیشم...از چه جهتی؟



★خب.. ما به صلح دعوتشون کردیم این باعث میشه هم وجه امون توی هفت اقلیم مشخص و پر رنگ تر از همیشه بشه و هم متوجه میشیم که واقعا حکومت واحدی توی ایثِریوس وجود داره یا نه؟...اگر داره چطور باید تاوان این کاری که جونگکوک کرده رو جبران کنیم!


با شنیدن اون توضیح زن اخم هاش باز میشه و با نفس عمیق سر تکون میده


♤درسته...همینکارو میکنیم وزیر جانگ!

....


با شروع جشن سالیانه ی صلح زن نیم نگاهی به مهمون ها که هرکدوم از سفیران و والا مقام حاکمان کشور های متعهد بودنو سرزمینی اونجا جمع شده بودن میندازه و نیم نگاهی به ساعت میکنه

از شروع تایم جشن پنج دقیقه گذشته بودو هیچ خبری از اون سر زمین یخی نبود..


اهی میکشه و روی سکو، جایگاه همیشگیش قرار میگیره که به محض قرار گیریش همهمه ها قطع میشه


♤درود به صلح،پایداری و دوستی..امروز ما همگی از سرتا سر هفت اقلیم اینجا جمع شدیم تا سالگرد-


~میهمان جدید.. وارد میشود!


با اعلام دربان ملکه نامحسوس اخم ریزی میکنه و نگاهشو به کسی که این حد از جسارت رو به خرج داده بود تا اینطوری درست اول سخنرانیش ورود پیدا کنه میده.


هوسوک با اخم و درست مثل تمام حاضرین نگاهش رو به پیکر اشنا در عین حال بیگانه ای که پوشیده شده در لباس بلند نیلی و سفیدرنگی نزدیک شد و ظاهری آراسته داشت داد و لحظه ای در گذشته ی پر فراز و نشیبش غرق شد...اون اینجا چیکار می کرد؟!


زمانی که از کنار مرد عبور کرد هوسوک کاملا تونست عطری که سالها بود از بوییدنش محروم بود رو نفس بکشه.


پسر در حالی که تره ای از موهای نسبتاً بلند و مشکی رنگشو که بیشترش رو با کانزاشی اژدهای سفید بسته بود کنار میزنه با نزدیک شدن به سکو بی توجه به اینکه نگهبان ها در دو طرفش روی عبور از هاشون نشسته

با صدایی بلند و رسا به حرف میاد


^من..مین یونگی...فرستاده ای از سرزمین ایثِریوس هستم.


نفس در سینه تمام حاضرین حبس شد.


★پس حقیقت داره پشت اون مرز...واقعا حکومت وجود دارد!


♢اوه خدایا چقدر زیباست!


٪نگاهش رو میبینی؟ خود خود یخه


♢فرستاده اشون انقدر جذابه...پس... حتما فرمانواشون بی نقصه!


...


جونگکوک بی توجه به تمام اتفاقات درحال وقوع خارج از اتاقش مثل تمام روز ها روی تخته چمباتمه زد مشغول کشیدن اون چشمای محسور کننده ی ابی بود...


باورش نمیشد لحظه ای اون چشم ها از خاطرش بیرون نمیرفتن.. یعنی قرار بود تا اخر عمر اون چشم ها و اون خاطره تو ذهنش تداعی بشن؟... از خداشه!


تمام تلاشش رو کرد که از تنهاییش استفاده کنه. دلش نمیخواست به خاطر این که مثل یک گنجشک توی قفس اسیر شده بود روح خودشو بکشه


تقریباً به قسمت های پایانی نقاشیش رسیده بود که با صدای غرش کوتاه و آرومی سر جاش پرید.


اول با خودش فکر کرد که شاید صدای نگهبان ها باشه یا شایدم خیالاتی شده اما با شنیدن غرش دوباره از طرف پنجره ی اتاقش متعجب بلند شد و به سمت پنجره که منبع صدا بود، حرکت کرد.


مگه همه مهمونا در جشن نبودن؟ پس چه کسی این اطراف پرسه می‌زد؟


همین که در شیشه ای رو باز کرد، باعث شد چشمه اش رو روی هم فشار بده


باد سرد توی دایا؟ مگر این که...


ناباورانه پلکهاش رو از هم باز کرد، تصویر رو به روش غیر قابل تصور، تصویر بسیار نزدیک...یک کله بزرگ و سفیدرنگ از بالا روی پنجره خم شده بود و از فاصله خیلی نزدیک با چشم هایی آبی و زیبا بهش خیره بود

اون... اژدهای سفید بود؟...

همون اژدهایی که اون شب دیده بود؟؟


- ا... خدای من! الان...پس می افتم!


ترسیده یک قدم عقب رفت؛ ولی اون سر بزرگ اژدها هنوز مقابلش بود و فقط در سکوت نگاهش می‌کرد.


- مثل یه خوابه


باورش برای جونگ کوک خیلی خیلی سخت بود.


این همون پادشاه سرزمینی بود که مادرش برای مقابله با هاش امنیت مرزش رو چندین برابر کرده بود؟


خب حالا متوجه شد... مادرش رو کاملاً درک می‌کرد که چه چیزی از این اژدهای عجیب و غریب و یک پادشاه قوی ساخته!


اون شکست ناپذیر و غیر قابل توقفه!


«نگاهم نکن. اون ترس توی چشم‌هات رو می‌بینم. فکر می‌کنی اگه به پوستم دست بزنی، سایه‌ی این نفرین روی سر تو هم می‌افته؟ راحتی، نه؟ که همه‌چیز رو گردنِ یه شاهزاده‌ی طردشده بندازی تا ندیده بگیری خودت چقدر توی تاریکیِ این قصر گم شدی.»

Report Page