Dark souls

در عهد کهن، جهان ناساخته بود؛ و محجوب در لفافی از مه. گسترهای از مغاکهایی خاکستری، درختانی سترگ و اژدهایانی ابدی. و سپس آتش پدیدار آمد و به تبع آن افتراقی بس عظیم. حمیم و زمهریر، حیات و ممات، و البته… نور و ظلمات.
و از میان تاریکی، آمدند.
و در روشنایی آتش، ارواح باستانی را یافتند.
نیتو، نخستین از میان مردگان.
ساحرهی آیزالیت و دختران آشوبش.
گوین، فرمانروای آفتاب و شوالیههای وفادارش.
و آدموارهی پنهان، آن فراموششده.
با قدرت این اربابان، اژدهایان را به چالش کشیدند. ناوکهای قدرتمند گوین فلسهای سنگیشان را گسلانید. ساحرهها طوفانهایی از آتش برافروختند. نیتو ابری از مرض و مرگ برفراز آورد.
سیث به نوع خویش خیانت کرد و اژدهایان از میان رفتند.
و چنان شد که عصر آتش پدید آمد.
اما عنقریب، شعلهها از میان خواهند رفت و تنها تاریکی است که بر پا خواهد ماند. و اکنون نیز تنها اخگرهایی ماندهاند، و بشر به مثابه نور، شاهد شبهایی بیپایان است. و درمیان زندگان، این حاملین نشان تاریک نفرین شده هستند که جولان میدهند.

عصر کهن و نبرد آغازین

همانطور که در پیشگفتار گفته شد، داستان سری برمیگردد به عصر کهن. اینکه بخواهیم از لحاظ زمانی مشخصش کنیم دقیقاً چند سال از آغاز جهان میگذرد، بیفایده است چرا که زمان در جهان دارک سولز با پیدایش آتش نخستین شروع شده است. پس مفهومی ازلی است. در دورهی قبل از پیدایش آتش، جهان گسترهای خاکستری بود از سنگ و کوه و دره و صدالبته درختانی عظیم که کنام اژدهایانی ابدی بودند
اژدهایان مذکور، با چهار بال و دو آرواره و پوستی از فلسهایی سنگی و غیرقابل نفوذ، حکمرانان مطلق سطح جهان بودند. پوستشان کموبیش ایشان را به هر آسیبی مقاوم میکرد، و زمان هم وجود نداشت. در ضمن یک قطعه کریستال هم داشتند که قدرت ترمیمی درلحظه را به آنها میبخشید. به عبارتی آنقدر نامیرا بودند که خودشان هم نمیدانستند با زندگیشان چه کنند. شاید مینشستند کمیک میخواندند و گیم میزدند و بعضاً یک سریال را تا فصل 200 دنبال میکردند. و البته که اینهمه خوشی و خرمی بالاخره جایی گلوی آدم (اژدها) را میگیرد نه؟ برای ادامهی داستان به زیرِ زمین میرویم.
در همان حین که اژدهایان مشغول صفا کردن در سطح زمین بودند، قشر پرولتاریای بدبخت جامعه در زیر زمین میخزید و سعی میکرد که زنده بماند. مغاکی بیانتها و تاریک، پوشیده از موجوداتی انساننما (پیگمیها). این روند تا مدتی بیانتها ادامه داشت؛ اما همه چیز با تهاجم ملت آتش عوض شد
به دلایلی نامعلوم، آتشی با منشأ نامشخص در زیر زمین پدید آمد. آتشی که در قرون آینده از آن به عنوان First Flame یا شعله نخستین یاد میشود. این آتش در موجودیت خود کامل بود. یعنی به همان اندازه که نور و زندگی داشت، مرگ و تاریکی را هم در خود پرورش میداد. شعله نخستین به جهانی که نه مرده بود و نه زنده، مرگ و زندگی را با هم عطا کرد.
و پیگمیها هم بیکار ننشستند. مانند شبپرههایی شکننده به آتش نزدیک شدند و نیرومندترینها از میان ایشان، ارواحی از جنس شعله را برای خود یافتند. گوین، فرمانروای نور. ساحره آیزالیت و دخترانش، فرمانروایان زندگی. نیتو، فرمانروای مرگ. و پیگمی(انسانواره) پنهان… فرمانروای تاریکی.
حال پیگمیها قدرت گرفته بودند و قصد داشتند حاکمیت جهان بالا را از دست اژدهایان بیرون آورند. با اینحال، پیگمیها فانی بودند و اژدهایان سنگی، نامیرا و ابدی. ارتش زیرین شانسی برای پیروزی نداشت؛ مگر با خیانتی از سوی خود اژدهایان.
سیث، اژدهایی بدون فلس بود و بدون فلسهای خاراوشِ برادرانش، نامیرایی سایر اژدهایان را به ارث نبرده بود و همین موجب فاصله گرفتنش از همنژادانش میشد. پس از آگاهی از وجود شعله نخستین و حضور لردها، سیث فرصتی زرین در برابر خود یافت؛ فرصتی برای تملک جاودانگی در عصر جدید، به دور از چشم برادران سنگیاش. سیث برای نابودی اژدهایان نقشهای کشید؛ نخست کریستال اولیه(که به اژدهایان قابلیت ترمیم آسیبهای فیزیکی میداد) را دزدید و سپس یگانه راه نفوذ به فلسهای سنگیشان را بر لردها فاش کرد؛ آذرخش.
و اینگونه شد که اژدهایان از میان رفتند. گوین با آذرخشهایش فلسهایشان را از جا کند. ساحره و دخترانش درختها، مأوای اژدهایان را از میان بردند و نیتو، ابری از مرگ را بر اژدهایان آواره و بدون فلس فرود آورد. و عصر آتش شروع شد. و لردها بر فراز همان زمینی که اژدهایان بر آن کشته شده بودند، و بر فراز هزاران درخت کهن، سرزمین لردران را پدید آوردند؛ مأمن شاهان.
*راستش این ماجرا بیشتر از اینکه به جنگ شباهت داشته باشد، نسلکشی است. اژدهایان بدبخت جز زندگی کاری به کار کسی نداشتند و گوین و شرکا مثل اجل معلق بر سرشان نازل شدند. اصولاً هر بلایی که سرشان بیاید حقشان است.
ظهور و شکوه لردران

گوین در رأس قدرت قرار گرفت. در آنورلاندوی باشکوه. بلندترین نقطهی لردران. به همراه خانوادهاش، یعنی پسر ارشدش، خدای جنگ. دخترش گوینیور و پسر کوچکش گویندولین. و محافظت از آنورلاندو را شوالیههای نقرهفام و نگهبانهایی غولپیکر بر عهده داشتند
ساحره و دخترانش، در اعماق زمین شهر آیزالیت را بنا گذاشتند. شهری مملو از آتش، گرما، و زندگی. آیزالیت تا قرنهای متمادی مرکز تجارت و دادوستد جهان بود. حلقهی اتصالی میان خدایان و آدمیان.
نیتو که پس از شکست اژدهایان دیگر میلی به سیر و سیاحت جهان در خود نمیدید نیتو حتی از ساحرهی آیزالیت هم در اعماق زمین پایینتر رفت و در تاریکی مطلق گورستان خدایان، به خوابی ابدی فرو رفت و مسئولیت نظارت بر مرگ تمامی موجودات زنده را بر عهده گرفت. به مرور زمان، اسکلتهای مردگان پیرامونش به زندگی بازگشتند و موجوداتی هم که میل به آموختن هنرهای نکرومنسی داشتند در نزدیکی مقبرهی نیتو سکنی گزیدند. و البته که ارباب مرگ پشیزی هم به ایشان اهمیتی نمیداد
سیث هم آنقدر خوب خیانت کرده بود که گوین برگشت و به او گفت «سیث. تو اینقدر خوب خیانت کردی که بیا این قلعه مال تو. در ضمن از الان بهبعد دوک آنورلاندویی. حالا برو هر غلطی میخوای بکن تو قلعت.». و سیث هم رفت و در قلعهاش که بعدها کتابخانهی دوک نام گرفت ساکن شد و قرنها و قرنها مشغول یافتن راهی برای جاودانگی شد.
و در نهایت هم پیگمی پنهان یا همان مانوس. پیش از اینکه به این شخصیت بپردازم، لازم میدانم به این نکته اشاره کنم که گوین، نیتو و ساحره و همچنین تمامی پیروانشان انسان نبودند. شاید از لحاظ ظاهری شباهتهایی وجود داشت اما از ذات با آدمیان تفاوتهایی بنیادین داشتند پس آدمیان از کجا پدید آمدند؟
اگر یادتان باشد گفتم که در شعلهی نخستین، علاوه بر نور، تاریکی هم وجود داشت. و مانوس، این جنبهی تاریکی را به عنوان روح خود برگزید. دارک سول (رول کردیتز). و امر جالب در مورد تاریکی این است که همیشه وجود دارد و همیشه وجود خواهد داشت و در برابرش، نور مفهومی موقت است. و مانوس به خوبی از این امر آگاه بود.
شاید در پاسخ به شکوه تمدن خدایان، و یا شاید صرفاً به خاطر امیال قلبی خودش، مانوس روحش را به هزاران تکه تقسیم کرد و هر تکهی کوچک از تاریکی، در جهان گشت تا برای خود بدنی بیابد. این تکهها رفتند و رفتند از لردران خارج شدند و در زمینِ رنج دیده از جنگ، باقیماندهی پیگمیها را یافتند. تکههای کوچک تاریکی به بدن پیگمیها وارد شدند و بشریت شکل گرفت.
انسانها به سرعت متکثر شدند، و در جهان پادشاهیهای بسیاری پدید آوردند مستقل از لردران. آستورا، کریم، تورولند، بالدر، برنایت، کاتارینا، وینهایم و زینا شماری از این پادشاهیها هستند. خیلی از آدمیان که گوین و سایر لردها را در مقام خدایان میدیدند، در لردران ساکن شدند و تمدنهایی همچون اولاسیل را پدید آوردند. عدهای به آیزالیت رفته و در جوار ساحره و دخترانش ساکن شدند. عدهای دیگر که فازشان برای من هم معلوم نیست در مجاورت نیتو ساکن شدند. و در نهایت، عدهی بسیار اندکی مجاز به ورود به آنورلاندو شدند.
مانوس با دیدن فرزندانش و گسترش آنها و اعتماد به اینکه درنهایت روزی تاریکی بر نور غلبه خواهد کرد، در اعماق تمدن اولاسیل، همانطور که گردنبندش را در دست میفشرد به خواب رفت. و تا مدت زیادی از خواب برنخاست.
پیدایش بشریت شاید اولین نشانه بود بر سقوط محتوم خدایان. موجوداتی که برخلاف آنها، از تاریکی خلق شده بودند، جمعیتشان چند صد برابر خدایان بود و همانطور هم فزونی میگرفت. و البته طبیعتِ غیرقابل پیشبینیشان را نباید فراموش کرد. تمامی این مسائل باعث شد که خدایان نسبت به آدمیان، نظری بدبینانه داشته باشند. و اینطور شد که هر انسان برای ورود به آنورلاندو و حتی خود لردران مجبور به گذراندن مراحلی بود تا لیاقتش را به خدایان ثابت کند.
با مرور زمان، آدمیان و خدایان در کنار یکدیگر ساکن شدند و این بیاعتمادی رفتهرفته کمرنگتر شد. حتی در میان آدمیان و خدایان مواردی از نزدیکی و رفاقت نیز شکل گرفت؛ بارزترین نمونهی این دوستی میان لرد گوین و کشیش هاول شکل گرفت. هاول و همرزمانش، شاید ممتازترین شوالیههای نوع بشر بودند. ملبس به زرههایی از جنس سنگ که هیچکس جز ایشان توان پوشیدنشان را نداشت و پتکهایی عظیم که دشمنان را از هر دست مغلوب میکرد و حلقههایی که به ایشان قدرتی فرابشری اعطا مینمود. خود هاول، همرزم گوین در میادین نبرد بود و یکی از بهترین دوستان فرمانروای خدایان محسوب میشد. تنها موردی که در میان ایشان اختلاف و گسستگی پدید میآورد، دوک آنورلاندو، سیث بیفلس بود. هاول در تمام عمرش جز تنفری تاریک که در وجودش شعله میکشید، حس دیگری به اژدهای خائن نداشت.
یکی دیگر از آدمیان مورد توجه خدایان، فاریس بود؛ کمانگیری که گفته میشد مهارتش در تیراندازی، همارز با گوف چشم شاهین، یکی از چهارشوالیه گوین است. برای اینکه مهارت فاریس کمی بیشتر دستتان بیاید، بگذارید اینطور بگویم؛ گوف، در سنین کهنسالی، از فاصلهای برابر چندین کیلومتر، با پرتاب صرفاً یک تیر، آخرین بازمانده اژدهایان دوران کهن را از آسمان ساقط کرد. در حالی که نابینا بود. و فاریس مهارتی همارز گوف داشت.
در پادشاهیهای آستورا و تورولند، فرقههایی در پرستش خدایان شکل گرفتند. مبارزین سانلایت (Praise the sun) و رهروان راه سفید، از جمله این فرقهها بودند. مبارزین سانلایت در راه پسر ارشد لرد گوین، و رهروان و کشیشان راه سفید در خدمت آلفادر لوید(از قرار معلوم عموی لرد گوین) شمشیر میزدند(البته بدم نمیآید ذکر کنم که پیروان راه سفید علاوه بر خدمت به گوین و عمویش، به خوبی از قدرت و معنای تاریکی نیز آگاه بودند. در تورولند حدیثی است به این مضمون که Vereor Nox. یعنی بترسید و یا احترام بگذارید به تاریکی).
وجود چنین افرادی در میان انسانها، موجب اعتماد خدایان به نوع بشر میشد. تا جایی که لرد گوین، شهری را در حاشیه لردران و در نزدیکی آیزالیت به انسانها بخشید و چهار تن از بزرگان نوع بشر، هر یک قطعاتی از روح لرد گوین را دریافت کرده و فرمانروایی شهر را عهدهدار شده و به این ترتیب، نیولاندو پدید آمد. عصر، عصرِ شکوفایی بود و دورهی زرینی برای هر دو نوع خدایان و بشر. تا اینکه گوین و سایر لردهای بزرگ متوجه امری دهشتآور شدند؛ شعلهی نخستین در حال خاموش شدن بود.
خب روند طبیعی جهان چنین چیزی را اقتضا میکرد؛ نخست، پهنهای خاکستری بدون نور یا تاریکی. سپس شکوه نور، و در نهایت نیز جولان تاریکی. اما این امر اصلاً به مذاق خدایان خوش نمیآمد. خاموش شدن شعله به معنای از میان رفتن قدرت خدایان و هرآنچه بود که برای پدید آوردنش زحمت کشیده بودند. از آن بدتر، خاموش شدن شعلهی نخستین به معنای قدرت گرفتن تاریکی بود. و این یعنی فرارسیدن عصری که آدمیان حکمرانان بلامنازع جهان میشدند. و اینطور شد که خدایان به دنبال راهی برای حفظ کردن شعله گشتند
سقوط آیزالیت

پیش از صحبت در مورد تلاشهای لردها برای حفظ شعله، میخواهم کمی در مورد ساحرهی آیزالیت و دخترانش صحبت کنم. تا اینجا فهمیدیم که ساحره یکی از لردهای نخستین بود و مالک روح زندگی. و اینکه به دخترانش، ساحرههای آشوب گفته میشود. و اینکه اصولاً به آتش علاقه وافری دارند. خب دیگر چه؟
ساحره هفت دختر داشت. نام سه تن از ایشان در بازی برایمان آشکار میشود. کوئیلانا، کوئیلگ و کوئیلان(نام آخری البته در بازی نیست و در یکی از مصاحبههای میازاکی مشخص شده است). ساحره یک پسر هم دارد که از بدو تولد در سرتاسر بدنش جراحاتی دائمی وجود داشت که ازشان گدازه ترشح میشد. خواهرانش برای کم کردن رنج و دردش حلقهای را ساختند که بدن را به آتش مقاوم میکرد. اما حلقه از دستش فرو افتاد و بر زمین نشست و وحشتی عظیم پدید آورد.
ساحره و دخترانش، همگی در هنر به کار بردن آتش مهارت شگرفی داشتند. و از این هنر در نابودی اژدهایان بهره جستند. این هنر که از آن به نام fire sorcery یاد میشود، در میان تمامی موجودات لردران در انحصار ساحره و هفت دخترش بود و نه هیچ موجود دیگری. شاید همین امر سبب پیدایش غروری کاذب در ایشان شد. غروری که موجب شد ساحره و دخترانش با درخواست گوین برای زنده نگاه داشتن شعله نخستین، موافقت کنند. ساحره با دست بردن در روح خود و کنترل شعلهی نخستین درونش، سعی کرد تا روند فرسایش تدریجی شعله را از میان ببرد و شعلهی نوینی خلق کند. اما نتیجهی کارهایش چنان عظیم و مصیبتبار بود که احتمال رخدادنش حتا به ذهن ساحره و گوین رجوع هم نمیکرد.
بله، شعلهای جدید خلق شد. شعلهای با سرمنشأ حیاتی که در روح ساحره و دخترانش بود. اما این شعلهی نوپا به سرعت از کنترل خارج شد و ساحره و دو تن از دخترانش را در میان گرفت و موجودی کابوسوار پدید آورد. بستر آشوب، مادر شیاطین.
از میان دختران باقیمانده، تنها کوئیلانا بود که بدون لطمهای زنده ماند و از آیزالیت اکنون ویران شده گریخت. ارشد دختران ذهنش را از دست داد و بردهی بستر آشوب شد و در آیزالیت و در جوار بستر آشوب باقی ماند. دختر دیگری به نزد برادرش فرار کرد و همانجا در برابر دیدگان برادر رنجورش از میان رفت. و کوئیلگ و کوئیلان با وجود حفظ کردن اذهانشان، تحت تأثیر شعلهی آشوب بدنهایی شیطانی یافتند. نیمی انسانی و نیمی عنکبوت. آندو نیز از آیزالیت گریختند.
و بستر آشوب با به وجود آوردن لشکری از شیاطین، آشوبی درخور نامش بهپا کرد. افواج موجودات جهنمی بر آیزالیت فرود آمدند و تمدن درخشان آیزالیت، بدین گونه از میان رفت. شیاطین تنها به آیزالیت اکتفا نکردند و تمدن آدمیان در نزدیکی آیزالیت همگی در برابر تهاجم شیاطین سقوط کردند. فسادی ویرانکننده در شهر پدیدار گشت. آدمیان به موجوداتی مجنون و پلشت تبدیل شدند. شهر را باتلاقی عظیم در خود بلعید و بدین گونه بود که بلایتتاون(شهر طاعونزده) شکل گرفت.
*پیش از آنکه داستان را جلو ببرم، بگذارید در مورد سرنوشت بازماندگان فاجعهی آیزالیت صحبت کنم. کوئیلانا از آیزالیت گریخت؛ اما هنگامی که از اعماق زمین به فراز آمد در برابر خود منظرهای دید از مرگ و نابودی و فساد. و به گفتهی خودش به خاطر احساس گناهی که به وی دست داده بود هزار سال است که در تبعیدی بیچشماندازِ پایان، در بلایتتاون به سر میبرد. در طول این هزارسال، شماری از آدمیان با وی ارتباط برقرار کرده و هنر از میان رفتهی کنترل آتش را از او فرا گرفتند. سردمدار ایشان مردی بود به نام سالامان. پدر پایرومنسی.
کوئیلگ و کوئیلان نیز به بلایتتاون گریختند؛ اما در میانهی راه با گروهی از انسانها مواجه شدند که در حال مرگ از فساد بودند. کوئیلان به خاطر فطرت نیکش، فساد را از بدن ایشان به بدن خود منتقل کرد؛ و همین باعث شد که بدنش در هم بشکند و دیگر توانایی ادامه راه را نداشته باشد. کوئیلگ نیز که نمیتوانست از خواهرش جدا شود در حاشیهی بلایتتاون مستقر گشت و تمام عمر خویش را صرف حمایت و محافظت از خواهر رنجور و درحال مرگش نمود.
این بود حدیث سقوط آیزالیت و سرنوشت غمبار ساحره و دخترانش(در اینجا نویسنده اشک روان بر گونهاش را پاک میکند). حال برای ادامهی داستان باید به سراغ آنورلاندو برویم، و لرد گوین.
قیام آدمیان، رستاخیز مانوس و حکایت نیولاندوی مغروق

سقوط آیزالیت چیزی بود ماورای تصورات گوین. نه تنها موفق به حفظ شعله نگشته بودند، بلکه یکی از لردهای بزرگ نیز به ورطهی تباهی غلتیده بود و علاوه بر آن، سپاهی لاینتهایی از شیاطین پدید آمده بود که دو تمدن بزرگ را از میان برده و اکنون همانند شعلهای در انباری از کاه در حال گسترش در سطح لردران بود. و در نهایت گوین خود وارد عمل شد.
با برگزیدن گروهی زبده از شوالیههای نقرهفام، گوین و پسر ارشدش به آیزالیت رفته و نبردی عظیم میان سپاه آنورلاندو و شیاطین شکل گرفت. با اینکه شیاطین از لحاظ نفرات برتری فاحشی داشتند، اما در نهایت نمیشد از قدرت گوین و خدای جنگ، و همچنین شوالیههای نقرهفام چشمپوشی کرد. نبرد سالیان متمادی به طول انجامید. در این مدت، از آتش شیاطین و آیزالیت، زره نقرهفام شوالیهها بارها گر گرفت و سوخت و درنهایت به زنگ سیاه درآمد. و بدین گونه شد که شوالیههای سیاه گوین، ترسناکترین مبارزان سراسر لردران پا به عرصهی جهان گذاشتند. و در نهایت پیروزی از آن آنورلاندو بود، و شیاطین عقب نشستند، و آیزالیت تا هزاران سال متروک گشت.
ماجرای شعلهی نخستین را همینجا نگه دارید. اکنون میخواهم در مورد آدمیان ساکن لردران و اتفاقات پیرامون ایشان در این مدت صحبت کنم.
در مورد آدمیان تا جایی رسیدیم که موفق به جلب اعتماد خدایان گشته و به ایشان سرزمینهای اولاسیل و نیولاندو در لردران عطا شد. در مدتی که گوین و ساحره مشغول یافتن راهی برای حفظ شعله بودند، ایندو تمدن به سرعت رونق گرفته و به اوج رسیدند. اما طولی نکشید که هر دوی این تمدنها نیز مانند آیزالیت ویران شدند. و هر دو به دلیلی مشترک. طمع آدمیان برای قدرت.
اولاسیل سرزمینی بود که مردمانش در هنرهای جادویی زبده بودند(در مورد جادو جلوتر صحبت میکنم) و برخلاف جادوگران وینهایم، که جادویشان خیلی خامتر بود و مستقیماً برای نبرد استفاده میشد، مردمان اولاسیل از جادو برای کنترل جریان طبیعی، نور و حتی اشیا استفاده میکردند. اورادی مانند احضار نور، توهم، کنترل سرعت سقوط و مشابه آنها. اولاسیل در سپیدهدم شکوهش، شهری بود با معماری یونانی، بناهای عظیم و آکروپولیسهایی چشمگیر. مردمان اولاسیل خود را اساتید هنرهای جادویی، و دانا به هر راز و رمزی میدانستند. با اینحال از یک امر بیخبر بودند؛ در اعماق شهرشان، مردی در خواب بود. مردی که گردنبندی را در دست میفشرد. یکی از لردهای نخستین. مالک دارک سول. مانوس.
به نظرم حدس زدهاید که با این اطلاعات به چه سمتی در حال حرکتم نه؟ خب بله، مردمان اولاسیل با خیرهسری مانوس را بیدار کردند و مانوس هم اصلاً از بیدار شدن خوشش نیامد و اولاسیل را منهدم کرد. این ورژن کوتاه قضیه است. اما برای شرح مفصلتر، لازم است در مورد دو گروه صحبت کنم.
* خزندگان نخستین: از وابستگان اژدهایانند که از دوران کهن باقیماندهاند. نه فلسی دارند و نه بالی و نه دندان و پنجهای و کلاً موجودات بیمصرفی هستند. منتها هرچه در قدرت فیزیکی کم دارند، در فریبکاری جبرانش کردهاند. در تمام تاریخ سری سولز، جز برپا کردن آشوب از طریق فریب موجودات دیگر و بهویژه آدمیان نقش دیگری نداشتهاند. هدفشان هم درست و حسابی معلوم نیست؛ ولو اینکه عموماً در مسیر چیرگی تاریکی گام برمیدارند.
* چهار شوالیه گوین: چهار شوالیه همانطور که از اسمشان پیداست چهار تن از ممتازترین شوالیههای لرد گوین بودند و فرماندهان ارشد ارتش او.
در رأس ایشان، دراگوناسلیر ارنستاین قرار داشت. حامل بخشی از روح لرد گوین و کسی که به روایت اسناد، به تنهایی صدها اژدها را در نبرد نخستین با نیزهی خود از میان برد. و البته که تعداد کثیری شوالیه تحت لوای او به عنوان دراگوناسلیرها خدمت میکردند.
شوالیه دیگر هاکآی گوف بود. کمانگیر اسطورهای سری سولز. او و گروهان کماندارانش با بهکارگیری کمانهایی غولپیکر، اژدهایان را از آسمان به زمین میافکندند تا شوالیهها کار را تمام کنند.
سومین شوالیه کیاران بود. جاسوس و اسسین(قاتل، حشاش) سپاه گویین. او هم مانند گوف و ارنستاین گروهان تحت خدمت خود را داشت که به تیغههای لرد معروف بودند. تیغههای لرد با حرکت در لوای سایهها، دشمنان گوین و آنورلاندو و اصولاً هر کس که امنیت لردران را تهدید میکرد از میان میبردند.
و درنهایت آرتوریاس ابیسواکر. توانمندترین مبارزان تاریخ لردران. آرتوریاس مبارزی مقدس و افسانهای بود و برخلاف سه شوالیهی دیگر، گروهانی تحت خدمت خود نداشت. پس از پیدایش ابیس(که کمی پایینتر در موردش صحبت میکنیم)، آرتوریاس با گرگش سیف به مبارزه با تاریکی و گسترش آن پرداخت و با بستن پیمانی با خزندگان نخستین، قابلیت زندهماندن در تاریکی ابیس را کسب کرد. شمشیر و سپر آرتوریاس اشیایی تقدیس شده هستند، و به خدمتگزاران تاریکی لطمات جبران ناپذیری وارد میکنند.
کمی پیش از نابودی آیزالیت، خزندهای به نام کاث به اولاسیل آمد و فرمانروایان اولاسیل را از وجود مانوس در زیر شهرشان، و قدرتی که با استفاده از روح خفتهی وی نصیبشان میشد آگاه کرد(شاید میخواست به این ترتیب مانوس را بیدار کند و به این صورت به سیطرهی نور پایان بخشد). مردمان اولاسیل هم که اصولاً جانشان را برای جادوی کهن میدادند. کندند و رسیدند به مقبرهی مانوس و خواستند از روحش استفاده کنند که این وسط شخصی گند زد و گردنبند مانوس دو تکه شد. مانوس هم بیدار شد و با خشمی غیرقابل تصور اولاسیل را ویران کرد. سپس با استفاده از باقیماندهی دارک سول درونش، تاریکی محضی پدید آورد که ابیس نام گرفت. این تاریکی شروع به گسترش کرد و در سر راهش هر چیزی را بلعید. مردمان اولاسیل هم در برابر این تاریکی، به صورت موجوداتی درآمدند که بردهی تاریکی گشته بودند. و اولاسیل سقوط کرد. و از آن تمدن افسانهای تنها شاهزاده داسک باقی ماند که او هم در زمانی دیگر از خشم مانوس پنهان شد.
خبر به آنورلاندو رسید و شوالیه آرتوریاس، به همراه گرگ وفادارش سیف، به اولاسیل روانه شدند. با رسیدن به اولاسیل و مواجه با تاریکی فزاینده ابیس، آرتوریاس تصمیم به بستن پیمانی با خزندگان نخستین گرفت. این پیمان که به عهد آرتوریاس موسوم است، به وی توانایی سفر در ابیس را داد و در عوض، شمشیر تقدیس شدهی آرتوریاس به واسطهی تاریکی ابیس نفرین شد و بخش عظیمی از قدرتش را از دست داد.
آرتوریاس و سیف در ابیس پیش رفتند. در راه با مردمان سقوط کردهی اولاسیل مواجه شدند و جلوتر با قطعات آزادی از دارک سول. و در نهایت، در اعماق ابیس، آرتوریاس خود را در برابر مانوس یافت.
خب، آرتوریاس مبارز بیهمتایی بود. شاید در سراسر تاریخ سری سولز کسی از لحاظ مهارت در مبارزه حتی نزدیک آرتوریاس هم نباشد. با اینحال، آرتوریاس از نژاد خدایان بود و روح درونیش از نور منشأ میپذیرفت. و نور، هر قدر هم که نیرومند باشد، در برابر منبع بیانتهای تاریکی چه میتواند بکند؟
مانوس آرتوریاس را به سختی شکست داد و در هم کوبید و هنگامیکه قصد کشتن سیف را داشت، آرتوریاس خود را در برابر سیف قرار داد، و بر اثر نیروی تهاجم مانوس، سپر آرتوریاس قدرت مقدس خود را از دست داد و دست آرتوریاس نیز شکست و تاریکی به جسم وی نفوذ کرد. با اینحال، آن دو موفق به گریختن از مانوس شدند. کمی جلوتر در ابیس، آرتوریاس دریافت که روحش توانایی مقابله با تاریکی را ندارد. سیف را به همراه سپرش در ابیس گذاشت، پشت دیواری مخفیشان کرد و خود راه اولاسیل را در پیش گرفت. با رسیدن به اکروپولیس اولاسیل، روح آرتوریاس تماماً به تاریکی سقوط کرد و بدین ترتیب نجیبترین شوالیههای گویین به مغاک تباهی فروافتاد و اگر به خاطر دلاوریهای قهرمانی از زمانی دیگر نبود، شاید هیچگاه ابیس متوقف نمیگشت(بله، آن قهرمان مذبور خود شمایید).
* و البته لازم است اشاره کنم که ظهور مانوس و سقوط آرتوریاس تنها بلایی نبود که بر اولاسیل نازل شد. در پیشگفتار گفتیم که اژدهایان پس از نبرد نخستین منقرض شدند و هر موجود اژدهانمایی که در طول بازی مشاهده میشود، نه یک اژدهای طبیعی و صرفاً یک عموزادهی دوردستشان است. خب این حرف درست است… تا حدی.
دو اژدها از عصر کهن باقیماندند. یکی نوزادی بود که شاید در طول اتفاقات جهان متولد شد و جلوتر در موردش صحبت میشود. البته نقش چندان مهمی در داستان نداشت و آسیبی هم به کسی وارد نکرد.
و اما دیگری.
نامش کلامیت بود. آورندهی ویرانی. اژدهایی به رنگ آبنوس. اینکه چطور زنده ماند و چرا به اولاسیل آمد را کسی نمیداند. اما به گفتهی گوف، حتی انورلاندو هم از برانگیختن خشمش واهمه داشت. گوف کسی است که به نوبهی خود افواج اژدهایان را از آسمان به زیر کشیده است. پس تنها میتوان عظمت و قدرت کلامیت را حدس زد.
با این وجود حتی اژدهایان کهن هم از نیروی ابیس مصون نبودند. کلامیت با ورودش به اولاسیل، به دست تاریکی مانوس آلوده گشت. و تک چشم روی پیشانیش به رنگ سرخ بود و نفسش سیاه و چرکین. و شاید اگر باز هم به خاطر همان قهرمان از زمانی دیگر نبود اولاسیل و شاید هم تمام لردران در آتش خشم آخرین بازماندهی اژدهایان کهن میسوخت.

چنین بود ماجرای اولاسیل. حال چه به سر نیولاندو آمد؟
کمی پس از ویرانی آیزالیت، خزندهی شریفمان کاث به نیولاندو رفت و با چهار پادشاه نیولاندو در مورد دارک سول و قدرت آن شروع به صحبت کرد. از ابیس برایشان گفت و از ظرفیتی که ارواح تاریک آدمیان در خود میپروراند. و چهار پادشاه هم مغلوب وسوسههای کاث شده، و با دستکاری قطعات دارک سول درونشان، فاجعهای عظیم پدید آوردند.
شوالیههای نیولاندو به موجوداتی به نام دارکریت تبدیل شدند. موجوداتی با قابلیت بیرون کشیدن هیومنیتی از بدن انسانهای دیگر. و دارکریتها بر مردمان نگونبخت نیولاندو فرود آمدند و قتلعامی ناگفتنی در شهر آغاز شد. و از چهار پادشاه چه خبر؟
گفته بودیم که آنها هر یک قسمتی از روح لرد گوین را در اختیار داشتند. با فعال کردن دارک سول درونشان، این دو عنصر با هم ترکیب شده و هر یک از چهار پادشاه به موجودی وحشتآور و نیرومند، و تحت سیطرهی تاریکی تبدیل گشت. راستی، ابیس را هم بار دیگر آزاد کردند.
بار دیگر خبر به آنورلاندو رسید و اینبار، گوین خود را در مخمصهای گریزناپذیر یافت. ابیس بر جهان آزاد شده بود و آرتوریاس هم درمیانشان نبود. گوین که دیگر راهی نداشت، در تلاشی مذبوحانه، دروازههای نیولاندو را بست و دارکریتها و مردمان نیولاندو را با هم در شهر محصور کرد. سپس با تغییر مسیر رودی در نزدیکی نیولاندو، تمام شهر را به زیر آب فرو برد تا گسترش ابیس متوقف گردد. این کار با موفقیت همراه بود؛ اما مردمان بیگناه نیولاندو نیز در کنار دارکریتها و چهار پادشاه در اعماق آب فرو رفتند. سالها بعد، ارواح این مردمان بر فراز آب آمدند و همانجا، گریان و خشمگین، به انتظار رهگذرانی نشستند که از نیولاندوی مغروق عبور میکردند. آوازهی نیولاندوی نفرینشده به سرعت در سراسر لردران پیچید و کمتر رهگذری جرأت عبور از ویرانههای شهر را به خود میداد. و بدین گونه نیولاندو، جواهر آدمیان، به شهر ارواح تبدیل گشت.
افول خدایان

در تمام مدتی که این اتفاقات در حال وقوع بودند، سیث در کتابخانهی خود مشغول جستوجوی راهی برای جاودانگی بود. با این وجود، نقصهای جسمیاش مانع از این میشد که بتواند منابع و اطلاعات مورد نیازش را گردآوری کند. با آن قسمت از روح گوین که در کنار مقام و منزلش دریافت کرده بود، موجوداتی پدید آورد در نقش چشمها و دستهایش در جهان بیرون. اینها چنلر نام گرفتند.
چنلرها پا به جهان بیرون گذاشتند و برای سیث از میان آدمیان، دخترکان جوان را ربودند. سیث با آزمایشات پیدرپی روی دختران نگونبخت، و همچنین مطالعه بر کریستال اولیه که از برادرانش در نبرد نخست دزدیده بود، و علاوه بر آن، با آزمایش و کنترل جریان روح موجودات، سعی داشت خود را جاودان کند. و بدین گونه بود که سحر و جادو خلق شد و سیث، پدرخوانده جادوگری نام گرفت.
در نهایت، سیث به جاودانگی دست یافت؛ پس از قرنهای جستوجو، درنهایت با استفاده از جادوهای خود و همچنین قدرت کریستال اولیه موفق شد خود را به معنای کلمه نامیرا کند. به گفتهی لوگان، از بزرگترین جادوگران تاریخ، «هر زخم وارد شده به بدن سیث، حتی پیش از آنکه شکل بگیرد ترمیم میشود.». اما به چه بهایی؟
سیث دیوانه شد. ذهنش کاملاً از بین رفت و تنها کاری که میتوانست انجام دهد نشستن در برجش در بالاترین نقطهی کتابخانه و انتظار کشیدن برای مرگی بود که هرگز نمیآمد. و این نفرینی بود که سیث، خود با دستان خویش گرفتارش آمد. نفرین جاودانگی. و درهای کتابخانه بسته شدند و تا هزاران سال، کسی بر آنجا قدم ننهاد.
البته هنوز داستان سیث تمام نشده است. هاول را که یادتان است؟ همان رفیق گرمآبه و گلستان گوین که از سیث متنفر بود. خب این تنفر به حدی اوج گرفت که هاول از گوین درخواست کرد سیث را اعدام کند. گوین هم طبعاً درخواستش را رد کرد. هاول به حدی خشمگین شد که نقشهی یک کودتا و قتل خدایان را در سر پروراند. و در رأس آنها سیث. و برای دستیافتن به هدفش، در چند مرحله نقشهاش را پیاده کرد.
نخست سلاحهایی با قابلیت آسیب رساندن به خدایان را ساخت و در محل گردهمایی جنگجویان هاول در آنولاندو مخفیشان کرد. به این نوع سلاحها اصطلاحاً Occult گفته میشود.
سپس گروهی از پیروانش را به گورستان خدایان، محل زندگی نیتو فرستاد تا همزمان با کودتای آنورلاندو، نیتو نیز از میان برداشته شود.
و درنهایت، برای محافظت خود و همراهانش در برابر جادوهای سیث، هاول به قعر لردران سفر کرد. پایینتر از آیزالیت ویران شده. حتی پایینتر از مقبرهی خدایان. به سطح زمین. جایی که در بامداد زمان، لردها با اژدهایان جنگیده بودند. زمین اکنون گسترهای بود بیانتها از خاکستر، آب و اسکلتهای بهجا مانده از نبرد. و درختان بیشماری که ستونهای لردران بالاسرشان بودند. گسترهای به نام دریاچهی خاکستر. و جایی درمیان این پهنه، حضوری وجود داشت. موجودی از سنگ. یکی از آخرین بازماندگان نژاد اژدهایان.
هاول با این اژدها پیمانی بست و اژدها در عوض به او حفاظهایی در برابر جادوی سیث اعطا نمود. دیگر همه چیز برای کودتا علیه خدایان آماده بود. هاول و همراهانش در آنورلاندو و مقبرهی خدایان به پا خاستند…. و شکست خوردند.
دلایل شکست معلوم نیست. شاید هاول قدرت شوالیههای آنورلاندو را دستکم گرفته بود. شاید شخصی از درون به ایشان خیانت کرد. و یا شاید نیتو، با آگاهی از سرنوشت و مرگ موجودات به گوین در مورد این کودتا خبر داده بود. در هر حال، هاول و همراهانش شکست خوردند و از صفحهی روزگار محو شدند. هاول را خود گوین در برجی در حاشیهی آنورلاندو، جایی که سالیان بعد به نام آندد برگ شناخته میشود زندانی کرد. و آن برج تبدیل شد به آخرین منزلگاه هاول، پیش از سقوطش به ورطهی دیوانگی.
همچنین در همین زمان، خیانت دیگری اینبار از سوی پسر ارشد گوین
سقوط خدایان

خیانت انسانها، دوستش و فرزندش، گوین را تا مرز جنون برد. علاوه بر این آشوبهای پیدرپی، از شعلهی نخستین نیز دیگر چیزی نمانده بود. در تلاشی واپسین، گوین تصمیم گرفت که خود را با آتش یکی کند تا قدرت روحش به شعله جانی دوباره بخشد. همچنین گوین میخواست اطمینان حاصل کند که شعله لااقل تا زمانی که فردی با روحی نیرومند پیدا شود و بار دیگر روحش را برای شعله قربانی کند باقی بماند. بنابراین به دور از انتظارترین متحد ممکن روی آورد؛ نیتو.
گوین و نیتو با کمک همدیگر بانفایرها(آتشگاهها) را که از پیش از دورهی خدایان وجود داشتند با شعله نخستین ارتباط دادند. همچنین برای هر بانفایر یک فایرکیپر(آتشبان) تعیین کردند که به نوعی مخزنی بود برای مقادیر بسیار بالای هیومنیتی. بنابراین اگر انسانی بخشی از هیومنیتی خود را به بانفایر میبخشید، پیوند فایرکیپر با آتش بانفایر مستحکم میشد و به تبع آن، بانفایر زمان بیشتری باقی میماند و در نهایت، بقای شعلهی نخستین تا مدت مدیدی تضمین میگشت.
*به این فرآیند، یعنی تقدیم هیومنیتی به آتش، کیندلینگ گفته میشود و نیازمند یک قدرت است به نام مراسم کیندلینگ. این قدرت در ابتدا در تملک نیتو بود. سپس نکرومنسری به نام پینویل که خب داستانش طولانی است و جانبی و فعلاً در موردش بحثی نمیکنیم این قدرت را از نیتو میدزدد.
در نهایت، گوین به همراه بلکنایتهایش به مجمر شعلهی نخستین رهسپار شدند. در آنجا، گوین خود را با شعله یکی کرد و شعله با نیرویی نو شروع به سوختن نمود. گوین و شوالیههایش بر اثر انفجار عظیمی که از این عمل پدید آمد به تمامی سوختند. شوالیهها تبدیل به زرههایی توخالی گشتند از اراده محض و ارواح سرگردانشان در امواج زمان گرفتار آمدند. و از گوین هم چیزی نماند جز پوستهای پوک متصل به آتش. و فرمانروای آفتاب تبدیل شد به فرمانروای اخگر. و دوران آتش ادامه یافت. اما به چه قیمت؟
گوین با بر هم زدن نظم جهانی، عواقب جبرانناپذیری را نه فقط برای لردران، بلکه تمامی ملتهای جهان پدید آورد. آتشی که قرار بود از میان برود، باقی ماند و جهان و هر آنچه در آن بود درون چرخهای بیانتها گرفتار آمد. و آتش نیز برای حفظ بقای خودش، به بانفایرها و هیومنیتی احتیاج داشت. اینشد که انسانها را به خود و بانفایرها پیوند داد.
و بعد از مدتی نفرینی در میان آدمیان پدید آمد به نام نفرین نامردگان. حاملین نشانتاریک، یا آنطور که در لردران به آنان اشاره میشود آنددها، انسانهایی هستند که به علت گرفتار آمدن در این چرخه، و وابسته شدن به شعله نخستین، به هیچ نمیتوانند بمیرند. با هر بار مرگ، در یک بانفایر ظاهر میشوند؛ به بهای هر آنچه هیومنیتی که در روحشان است. با هر بار مرگ، قسمتی از روحشان قربانی آتش میشود و این چرخه تا جایی ادامه مییابد که دیگر روحی در بدن فرد باقی نماند. در این حالت، به آن آندد، هولو Hollow گفته میشود. پوستهای توخالی، عاری از هرآنچه که موجب انسان دانستنش میشد، و محکوم به باقی ماندن تا آخرین روز جهان.
نفرین نامردگان از لردران شروع شد، تمامی انسانها را به آندد تبدیل کرد و تمدنها را از میان برد. پس از مدتی، خدایان ساکن در لردران با مشاهدهی وضع اسفبار حاکم بر قاره، از لردران به سرزمینهای دیگری مانند کریم مهاجرت کردند. و لردران از حیات خالی گشت. و سکوت بر خیابانها و تالارهای باشکوه آنورلاندو حکمفرما شد.
و نفرین به سایر نقاط جهان نیز رسید. در آستورا، کاترینا و بسیاری از شهرهای انسانها آنددها رویت شدند. فرمانروایان شهرها، پس از درک اینکه نمیتوانند با کشتن آنددها از شرشان خلاص شوند، تمامی آنها را به مناطقی دورافتاده در جهان تبعید کردند. مکانهایی مانند زندان شمالی آنددها.
و در قلب لردران، بار دیگر شعله نخستین رو به افول گذاشت.
در تلاشی نهایی، خدایان باقیمانده لردران به رهبری گویندولین، پسر کوچک گوین، برای اطمینان از این امر که شعله هیچگاه خاموش نشوذ یک پیشگویی را طراحی کردند. مبنی بر اینکه روزی یک آندد برمیخیزد، لردهای کهن را شکست میدهد و در نهایت خود را با شعله پیوند داده و نور را بار دیگر به لردران بازمیگرداند. اینگونه، سیل عظیمی از آنددها که هر کدام خود را آندد برگزیده میدانستند به راه میافتادند تا سرنوشت خویش را به خیال خود کامل کنند. و بالاخره از میان ایشان فردی یافت میشد که توانایی شکست لردهای کهن و بخشیدن زندگی به آتش را دارا باشد. نه؟
و شاید در مکانی ماورای زمان، مانوس به این بلاهت خدایان لبخندی میزد، و در انتظار روزی مینشست که یکی از فرزندانش، با قدرت دارک سول، خدایان دروغین را شکست دهد و آتش را برای همیشه خاموش کند.
این مطلب توسط سایت تیم سفید ساخته شده و فقط کپی برداری کردم🙏