𝑹𝑬𝑫 𝑺𝑵𝑶𝑾
✗𝙋𝙖𝙧𝙚𝙖⟆𝙫𝙠𝙤𝙤𝙠✗
Part_3
دو روز گذشته بود از آن شب نفرین شده ای که طلوع صبح را دید، اما تاریکی اش را در زندگی افرادی گذاشته و اندک نگاهی به بی گناهی شان نکرده بود. مانند جونگکوکی که، با حال دگرگون شده ای از همه بی پناه تر در گوشه ای از زندان سرد نشسته و افکارش پیوند عمیقی با اتفاقات آن شب و قبلتر از آن شب برقرار کرده بودند.
هنوز نتوانسته بود حرفهای دیگران را باور کند. چطور باور میکرد؟ مرگ دختری را که، قبل از خبر قتلش او را محکم در آغوش گرفته بود را چطور باور میکرد؟
دختری که لبخندهایش زیباتر از شکُفتن گل بود، حال زیر خاک قرار داشت؟
شاید هم جونگکوک را غم روزهایی که خودش دلیل پژمرده شدن آن گل بود، به این روز انداخته بود.
25 Dec, 2023 Flash Back
دختر با انرژی زیادی که بخاطر برنامه ریزی دیشب اش با یونا بود، بیدار شد و بعد از آماده شدن و صبحانه خوردن، به طرف دانشگاه راه افتاد. مطمئناً مهمانی او و هیون از آخرین مهمانی هایی بود که اینطوری آزادانه میتوانست شرکت کند. چون بعد از اینها برادرش می آمد و باید بیشتر به او و درسهایش توجه می کرد. گوشی اش را برداشت و وارد صفحه چت اش با جونگکوک شد. باز هم چندین ساعت گذشته بود و هنوز جواب اش را نداده بود. انرژی ای که از دیشب همراهی اش میکرد، با ندیدن جوابی از طرف جونگکوک ناپدید شد و جایش را به ناراحتی و غم داد.
سوار ماشین اش شد و راه افتاد. مدتی بعد ماشینش را پارک کرد و سپس بعد از نگاه سرتاسری که به اطراف انداخت، بچه های کلاس اش را دید که باهم گپ میزدند. نزدیکشان شد که یونا قبل از همه او را دید و با ذوق خودش را به آغوش اش رساند و با خوشحالی گفت:
- سلااام من خبر مهمونی رو به همه دادم و بیشتر بچه ها میان. قراره حسابی خوش بگذره.
میا بعد از اینکه او را متقابلا به آغوش اش کشید، با لبخند کمرنگی فقط به گفتن "خوبه ای" بسنده کرد. یونا وقتی هیچ اثری از آن شادی و شوق شب قبل تر را در دوستش ندید با نگرانی گفت:
- خوبی؟ ناراحت بنظر میای.
دختر سرش را پایین انداخت و بعد از چند ثانیه ای با صدای ضعیفی گفت:
- کوک باز هم جواب پیام هامو نداده... فکر نکنم بیاد.
یونا با شنیدن این حرف برای قلب میا ناراحت شد، اما بخاطر خوب کردن حال دوست اش دوباره با خنده گفت:
- میااا، بیخیال دختر تو که میدونی این روزا کوک با چه مشکلاتی سر و کار داره. حتما پیامتو ندیده.
وقتی دید میا سرش را بالا آورد، ادامه داد:
- امروز میاد باهاش حرف میزنیم نگران نباش.
و بعد دست دختر را گرفت و به طرف بقیه رفت.
- میاااا جونم چطوری عزیزم؟
یونجون با دیدن دو دختر که نزدیکشان میشد، خودش را زودتر به آنها رساند و با صدای بلندی میا را مخاطب قرار داد. یونا دستش را روی گوش اش گذاشت و با حرص غرید:
- یونجون برو گمشو اونور کر شدم.
پسر با دست اش یونا را کناری پرت کرد و "خودت گمشویی" گفت. و بعد دست دیگر اش را دور شانه های میا انداخت و با لحن شادی گفت:
- خبر مهمونیت رو اون میمون خانم بهمون داد عزیزم اگه مشکلی داشتی حتما با هیون تماس بگیر!
میا خنده ای کرد و خواست جوابش را بدهد که یونا با پریدن و کشیدن موهای یونجون این اجازه را به او نداد:
- به کی گفتی میمون، دراز احمق؟
- آه دختره ی اسکول موهامو ول کن... خدا لعنتت کنه میدونی چقدر وقت گذاشتم تا درستشون کنم؟
میا در حالیکه به مسخره بازی های دو دوست اش که از اولین زمان آشنایی شان شروع شده بود، و هیچکدوم قصد تمام کردن را نداشتند، میخندید متوجه جونگکوک شد که با موتورش وارد دانشگاه میشد.
پسر از موتورش پایین آمد و به طرف ساختمان دانشگاه حرکت کرد. خستگی اش حتی از طرز راه رفتن اش هم پیدا بود.
جونگکوک با اینکه پدرش ثروتمند بود و میتوانست مانند بقیه از پول پدرش استفاده کند و در حال خوشگذرانی باشد، اما بازهم خودش کار میکرد و سختی های زیادی را متحمل میشد. پدرش به مادر اش خیانت کرده بود، اما باز هم نمیخواست مادرش را طلاق بدهد و هر روز یک اتفاق برای مادرش که خواهان زندگی کردن با آن مرد خیانت کار نبود، میافتاد. جونگکوک هم برای محافظت و دور کردن مادر عزیزش، از آن مرد زیادی جوان بود. اما باز هم این کار را با تمام توانش انجام میداد.
میا قدم اول را برداشت و به طرف جونگکوک روانه شد که دستی بالای شانه اش قرار گرفت و صدایش زد:
- میا... هنوز نیم ساعت به شروع کلاس ها مونده بریم کافه؟
دختر با نیم نگاهی جواب پسر را داد و دوباره مسیر اش را در پیش گرفت:
- هیون میشه بزاریش برای یه وقت دیگه؟ الان میخوام با کوک حرف بزنم.
هیون دست اش را که تا چند لحظه پیش روی شانه میا بود، مشت کرد و خیره به راهِ رفته دختر کرد و گفت:
- کاش کسی که واقعا عاشقته رو میدیدی میا.
میا قدم های آخر اش را تقریبا دوید و خودش را به جونگکوک رساند:
- جونگکوک...
پسر با تشخیص صدای دخترانه و گوشنواز دوست اش ایستاد و با مکث کوتاهی، به طرف دختر برگشت و منتظر برای ادامه حرف اش به او خیره شد.
میا بخاطر دویدن و قدم های بلند اش، نفس عمیقی کشید و بعد با لبخند کمرنگی شروع کرد به حرف زدن:
- خوبی؟ خسته بنظر میای.
جونگکوک نگاه از دختر گرفت و گفت:
- خوبم.
میا نگاه دلتنگ اش را که با هر بار دیدن عشق بی رحم اش نورانی تر میشد، عمیق به چهره پسر داد و با چشمهای بی خواب و چهره خسته پسر مواجع شد.
دستش را نزدیک صورت پسر برد و گفت:
- کوک باز هم بی خواب...
پسر حرف میا را قطع کرد و با کمی کلافگی دستش را پس زد و گفت:
- فکر کنم کار مهمی نداری من میرم کلاسم شروع شده.
و بعد بدون مهلتی شروع به حرکت کرد.
دختر با چشمهایی که قطره ای تا لبریز شدن آنها مانده بود و صدایش که بغض گیر کرده در گلویش را نشان میداد، دوباره به کوک نزدیک شد و دستش را گرفت:
- قبلا اینطوری نبودی! قبل از هر چیزی ما با هم دوست بودیم و دوستم میمونیم... اینو خودت نگفتی؟
اشکهایش بلاخره لبریز شدند و دختر با سرعت پاکشان کرد.
- فقط چون عاشقتم اینطوری رفتار میکنی؟ چرا اینقدر سرد شدی؟ تقصیر من چیه؟ عاشق شدن؟ نتونستم جلو خودمو بگیرم... وقتی دستهامو میگرفتی، بهم میخندیدی، موهامو ناز میکردی و همه جا پناهم بودی، دلم لرزید و نتونستم عاشق نشم.
- میا بس کن.
- اصلا دیگه مثل قبل نیستی. دستتو میگیرم پس میزنی، بهت نگاه میکنم نگاهم نمیکنی، وقتی پیام میدم باید ساعتا صبر کنم آخرم فقط یک کلمه کوفتی نصیبم بشه... چرا ما نتونیم رابطه مون رو از دوستی تغییر بد...
پسر با عصبانیتی که دلیلش خستگی و کم خوابی شب گذشته بود و حال حرف ها و رفتار میا هم به آن افزون شد، دستش را از میان دستهای ظریف دختر بیرون کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- بهت میگم بس کن میا... بینمون دیگه هیچ رابطه ای نمونده که بخوایم تغییرش بدیم... تو همه چی رو با اون عشق بی معنیت خراب کردی! وقتی پَست میزنم و جوابت رو نمیدم بفهم که دیگه نمیخوام اطرافم ببینمت، پس اینقدر بهم نزدیک نشو.
پسر بعد از گفتن تمام حرفهایش رفت و دختری که با بهت و گریه به رفتنش نگاه میکرد و تنها گذاشت.
میا دست لرزانش را که حتی نمیدانست چه زمانی از درد و فشار زیاد به لرزش افتاده بود را اول روی قلب دردآلود اش گذاشت و بعد به گلویش رساند.
به یکبارگی همه چی در اطراف اش به گردش در آمده بودند و نفس اش بند آمد.
عشق اش بی معنی بود؟
جونگکوک دیگر نمیخواست که اطراف اش باشد؟ دوستی آنها هم ازبین رفته بود؟ دیگر هیچ رابطه ای نداشتند؟
دختر خودش را نزدیک دیوار رساند و به آن تکیه کرد و بعد از چنگی که به قفسه سینه اش زد با کمی تقلا توانست درست نفس بکشد. اشکهایش یکی بعد از دیگری بر روی گونه هایش رها میشدند و در سرش جمله های دردناک عشق بی رحمش در رفت و آمد بود...
میا آن روز به سختی خود اش را به خانه رساند و تمام روز بخاطر عشق جیگرسوز خود اش و حرف های دردناک پسر گریه کرد. گریه کرد، بی خبر از جونگکوکی که بعد از گفتن آن حرفها خودش هم حال خوبی نداشت و با هر بار دیدن میا که چطوری با دیدنش دگرگون میشود، لعنتی برای خودش میفرستاد.
25 Jan, 2024
پسر همانطور که گوشه ی نشسته و در غم خود غرق بود، صدای دروازه فلزی زندان را شنید و بعدش هم اسم خودش را:
- جئون جونگکوک میتونی بری آزادی!
جونگکوک با شنیدن این حرف مکثی کرد و بعد شتاب زده از جایش بلند شد و به طرف در دوید. بین راه به مردی برخورد کرد که صدای مرد بلند شد:
- آهسته پسر.
اما جونگکوک هیچ چیزی را نمیشنید. آزاد شده بود و دلیلش میتوانست زنده بودن میا باشد؟ اشتباه کرده بودند؟
میای عزیزش زندست؟
با طی کردن راهرو های آنجا مادرش را دید که شکسته تر از قبل، اما با امیدواری منتظرش نشسته است. با گره خوردن نگاه شان، مادرش با خوشحالی اما چشمهای گریان خودش را به جونگکوک رساند و او را در آغوش گرفت.
- آه جونگکوکم... پسرم...
کوک هم با تمام دلتنگی و بغضی که از دیدن وضعیت مادر اش نصیب اش شده بود، در آغوش اش فشرد و گفت:
- مامان... مامان میا زندست؟ اشتباه میکردن مگه نه...؟
با شدت گرفتن گریه مادرش او را از آغوشش جدا کرد و دستهایش را گرفت:
- مامان چی شده؟ لطفا حرف بزن.
مادرش با دیدن این همه نگرانی و آشفتگی پسرش نتوانست درست خیره به چشمهای قشنگ اش آن خبر دردناک را بدهد. سرش را پایین انداخت و با صدای ضعیفی لب زد:
- پسرم میا... میا دیگه نیست... میای قشنگمون به قتل رسیده.
باز هم سایه نحس تاریکی آمد و تمام نور های ایجاد شده در فکرش را به سیاهی کشاند.
امیدش دوباره از بین رفت و دستهایش را به چشمهای نمدار اش کشید. مادر اش دوباره او را در آغوش گرفت و گفت:
- میای خوشگلم نیست اما فکر کنم مهربونی و خوبی هاش هنوزم برامون باقی مونده عزیزم...
جونگکوک بعد از دست کشیدن روی چشم ها و گونه هایش منتظر ادامه حرف مادر اش شد.- من خیلی تلاش کردم که آزادت کنم اما هیچکاری نتونستم بکنم... اما یکم پیش مردی اومد و نمیدونم چطوری باعث آزاد شدنت شد.
جونگکوک نگاهی به اطراف برای پیدا کردن شخص آشنایی انداخت، اما با ندیدن کسی گفت:
- اسمش رو نگفت مامان؟
- عزیزم من واسه آزاد شدنت انقدر خوشحال شدم که همه چی یادم رفت.
پسر با شنیدن این حرف بیشتر به مادرش توجه کرد و متوجه شد که مادرش هم این دو روز حال خوبی نداشته و زیادی خسته بنظر میرسد. پس دستهای مادرش را گرفت و گفت:
- مهم نیست مامان، بیا بریم خونه.
- بریم عزیزم.
و بعد با هم آن مکان خفت بار را به مقصد خانه ترک نمودند.
.
.
هوا بشدت سرد بود و دانه های بزرگ برف برخلاف سرمای استخوان سوزش به آرامی بالای هر سطحی مینشستند.
جونگکوک بعد از رساندن مادرش به خانه و اطمینان از اینکه حالش خوب است، بدون آنکه افکارش لحظه ایی تنهایش بگذارند، پیاده به طرف قبرستان روان شد.
میان راه هیچ توجه ای به اطرافش نمیکرد و فقط با عذاب وجدانی که مانند ریسمانی دور گردنش پیچیده شده بود راه میرفت.
ناگهان یقه اش از پشت گرفته و محکم به دیواری کوبیده شد. آهی که از روی درد از دهانش بیرون میامد با برخورد مشت سنگین مرد در یک طرف صورتش به آخ بلندی تبدیل شد و بعد صدای مرد به گوش اش رسید:
- واقعا فکر کردی بعد از کشتن میا خودت حق زندگی کردن رو داری لعنتی؟
سلام به تمام همراهان کانال خوب ✗𝙋𝙖𝙧𝙚𝙖⟆𝙫𝙠𝙤𝙤𝙠✗
من ꜱᴏᴜʀɪʀᴇ هستم نویسنده فیک ʀᴇᴅ ꜱɴᴏᴡ
ممنون که تا آخر پارت همراهم بودید^^
نظرات قشنگتون باعث میشه که با هیجان بیشتری پارت بعدی رو بنویسم، پس ازم دریغ نکنید.^^♡