Red revenge

Red revenge

Hartor

هیونجین و فلیکس توی دفتر شرکت هیونجین مشغول قهوه خوردن بودن، هیونجین از فلیکس معذرت خواست و به سمت دستشویی رفت

+ببخشید لولو، باید برم دستشویی، زودی برمیگردم

و دفتر رو ترک کرد

فلیکس داشت به منظره بیرون نگاه میکرد که ناگهان صدای باز شدن در اومد

-چه زود اومدی..

چرخید که هیونجین رو به بغلش دعوت کنه که متوجه شد اون شخص هیونجین نیست

-ببخشید فکر کردم هیونجین هس-

در حال کامل کردن حرفش بود که همون فرد اسحله رو روی سرش قرار داد

فلیکس چشماش از هدقه در اومده بودن و نمیدونست باید چکار کنه

همون لحظه هیونجین وارد شد

+لولوی من کج-

و با صحنه ی جلوش رو به رو شد

نگاهی به مردی که اسحله دستش بود انداخت و فهمید که باید فلیکس رو بکشه عقب و حمله کنه

+حرومزاده ی عوضی.. از پسرم بکش کنار

فلیکس رو سمت عقب هل داد و رو به روی فلیکس و اسلحه ایستاد

+اگه قرار باشه کسیو بکشی اون منم، نه فرد بی گناه

فلیکس نمیدونست باید چکار کنه و از هیچی خبر نداشت

هیونجین سرشو برگردوند و نگاهی به فلیکس ترسیده کرد و اونو اروم قدم به قدم سمت عقب هل داد

_فکر میکنی اینقد راحت تورو میکشم ای بهترین دشمن من؟

+نباید آدم بی گناهو قربانی کنی مریض

_من بهترین داراییت رو میگیرم و میزارم زجر بکشی

اینو گفت و ماشه ی اسلحه رو کشید و پوزخند عمیقی زد و اسحله رو روی سر هیونجین هدف قرار داد

_فکر میکنی من تورو میکشم آره؟ راست میگی، بیا تمومش کنیم

اینو گفت و همین که میخواست شلیک کنه، هدفش رو به سمت سینه ی فلیکس قرار داد و سریع شلیک کرد و از صحنه فرار کرد

هیونجین نگاه فلیکسی که بعد از شلیک روی زمین افتاد و لباس سفیدش تبدیل شد به قرمز رنگ

رفت روی سر فلیکس و دستش روی سینش گذاشت که خونش بند بیاد و گوشیو برداشت و زنگ زد به منشی

+توروخدا فلیکس تحمل کن جان من، آه فاک امبولانس خبر کنید زود باشید یکی تیر خورده فاک!

گفت و فلیکس رو براید استایل بلند کرد و سریع به طبقه اول شرکت حرکت کرد

+فلیکس توروخدا تحمل کن

فلیکس کل وقت چشاش پر از اشک بود و به زور نفس میکشید و از سوزش تیر داشت جونشو از دست میداد

بعد از رسیدن امبولانس هیونجین سریع فلیکس رو گذاشت روی تخت و نگاه راننده کرد

+اگه این بمیره، بعدیش شمایید

گفت و دنبال آمبولانس با ماشین حرکت کرد


بعد از 20 دقیقه'


فلیکس به اتاق جراحی بردن و هیونجین پشت در منتظر بیرون اومدن دکتر بود

+توروخدا فلیکس.. خدایا

دکتر بیرون اومد و نگاه هیونجین پریشون کرد و سرشو خم کرد و حرف زد

-شما همراه بیمار تیر خورده هستید؟

+بله، توروخدا بگید زندس توروخدا

-متاسفم، نبض قلبش ضعیفه و خون زیادی از دست داده، احتمال زنده موندنش 10 درصده

هیونجین بعد از شنیدن این حرف ها روی زمین پرت شد و زانوهاشو بغل کرد

+فلیکس.. تنهام نذار.. اون مرتیکه ی حرومزاده

انتقامتو ازش میگیرم، باور کن زندش نمیزارم!

از جاش بلند شد و به سمت تخت فلیکس حرکت کرد و اونو محکم به اغوش گرفت

+فلیکس، پسر طلایی من، باور کن انتقامت میگیرم و میام کنارت

هیونجین گفت و بیمارستان ترک کرد

رفت سمت ماشینش و روشنش کرد و به سمت شرکت رقیبش حرکت کرد


بعد از20دقیقه'

به شرکت طرف رسید و روی بام یکی از ساختمون ها ایستاد و از دور اسحله رو هدف قرار گرفت

اون شخص دارای شرکت امور حقوقی بود و داشت وارد شرکت میشد و همه ی خبر نگارا دور اون بودن، هیونجین فکر میکرد که فرصت خوبیه و باید شلیک کنه

اسلحه رو درست روی سرش هدف قرار داد و ماشه رو کشید، اما بخاطر لرزش دستش و استرسی که داشت، تیر مستقیم خورد روی سینش و روی زمین خون پخش شد

هیونجین از اونجا سریع فرار کرد و رفت به سمت ماشینش، اونو روشن کرد و سمت بیمارستان راهی شد


بعد از 10 دقیقه'


وارد بیمارستان شد و به سمت اتاق فلیکس حرکت کرد، نگاهی به فلیکس روی تخت انداخت و دوباره اونو به اغوش گرفت

در همون لحظه دستگاه صدای بلندی ازش ازاد شد و باعث گرفتن نفس هیونجین شد

درسته.. فلیکس جون خودشو از دست داد

هیونجین نمیدونست چکار کنه و فقط رفت سمت فلیکس و اونو بغل کرد و بلند داد میزد

+فلیکس نه.. توروخدا نه فلیکس تنهام نذار


بعد از5دقیقه'


هیونجین روی زمین یه گوشه ای از بیمارستان نشسته بود و منتظر حضور اون مردی که شلیکش کرده بود شد

وقتی همه داشتن با عجله وارد میشدن، هیونجین چشمش به اون فردی که شلیک کرده بود بهش افتاد و پوزخند احمقانه ای زد

از بیمارستان دور شد و رفت کنار یه دره ی عمیق، یه نامه توی لباسش جا گذاری کرد و نوشت

+اگر من را پیدا کردید، لطفا در کنار آقای لی فلیکس، پسر طلایی محبوب من دفن کنید

- هوانگ هیونجین

و اسلحه رو روی سرش هدف قرار داد و ماشه رو کشید، برای اخرین بار نفس کشید و تیر رو توی سرش خالی کرد؛ و این گونه شد که هیونجین و فلیکس توی دنیای دوزخ همدیگر را ملاقات کردن.

Report Page