Red File

Red File

𝓐𝓶𝓪𝔂𝓪


Part 5


صفحه‌ی مانیتور همچنان روشن بود.


MOVE THREE


ویلیام چند ثانیه به نوشته خیره موند، بعد دستش رو روی موس گذاشت و پنجره رو بست، ولی صفحه دوباره به دسکتاپ برگشت.


اِست هنوز کنار میز ایستاده بود.


- این فایل از کجا اومد؟


ویلیام جواب نداد.


دوباره پوشه‌ی پرونده‌ها رو باز کرد و اسم فایل رو جست‌وجو کرد.


17


...نتیجه‌ای پیدا نشد.


دوباره سرچ کرد.


هیچی.


اِست آروم گفت:


- گفتم بی‌خیالش شو.


ویلیام سرش رو بلند کرد.


- چرا؟


اِست مکث کرد.


- چون چیزی نیست که به این پرونده مربوط باشه.


- پس چرا روی سیستم پرونده‌ی این قتل‌ها ظاهر شده؟


اِست چیزی نگفت. ویلیام از پشت میز بلند شد.


- تو چیزی می‌دونی.


- نه.


- اِست...


- گفتم نمی‌دونم.


ویلیام چند قدم جلو رفت.


- پس چرا وقتی اسم هفده رو دیدی، رنگت پرید؟


اِست نگاهش رو از ویلیام گرفت.


- رنگم نپرید.


- پرید.


- تو زیادی دقت می‌کنی.


ویلیام پوزخند کوتاهی زد.


- معلومه، چون شغلمه.


چند ثانیه بینشون سکوت افتاد.


اِست دست‌هاش رو توی جیب شلوارش فرو برد.


- بعضی پرونده‌ها بهتره دوباره باز نشن.


ویلیام آروم پرسید:


- پرونده‌ی هفده؟


جوری آروم سؤالش رو زمزمه کرد که انگار شخصی پشت در داره به صحبت‌هاشون راجع به پرونده گوش می‌ده.


اِست سؤالش رو بی‌جواب گذاشت.


ویلیام کلافه دستی به موهاش کشید و برگشت سمت مانیتور.


- پس وجود داره.


اِست آهسته‌تر زمزمه کرد:


- ویلیام...


- چند سال پیش؟


دوباره سکوت.


صحبت کردن راجع به اون پرونده فقط زخم‌های کهنه‌شون رو تازه می‌کرد و اِست هیچ اشتیاقی برای ادامه دادن این بحث نداشت.


ویلیام لجوجانه و با پافشاری بیشتر دوباره سؤالش رو با تأکید تکرار کرد.


- اِست، چند سال پیش؟


اِست بالاخره نگاهش رو از لامپ‌های کم‌نور سقف گرفت و به چشم‌های ویلیام دوخت.


- شش سال.


دست ویلیام روی لبه‌ی میز ثابت موند.


- شش سال پیش چه اتفاقی افتاد؟


اِست نفس عمیقی کشید.


- یه عملیات.


- چه عملیاتی؟


- یه عملیات که قرار نبود خراب بشه.


ویلیام ابروهاش رو درهم کشید و لبه‌ی میز رو بیشتر فشرد. این نامفهوم بودن پرونده‌ی شش سال قبل باعث شده بود بیشتر از قبل کلافه بشه.


- ولی خراب شد.


ویلیام چند لحظه نگاهش کرد و صاف‌تر از قبل ایستاد.


- چند نفر؟


اِست نگاهش رو پایین انداخت.


- سه نفر.


سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.


ویلیام با صدای خفه‌ای پرسید:


- کشته شدن؟


اِست فقط سرش رو تکون داد و ویلیام ازش فاصله گرفت.


چند ثانیه طول کشید تا بتونه دوباره اِست رو مخاطب قرار بده.


- و تو اونجا بودی.


- آره.


- منم بودم؟


اِست این بار جواب نداد و زیر نگاه خیره‌ی ویلیام بی‌صدا موند.


ویلیام چند قدم توی دفتر برداشت و فایل‌های پرونده رو با پاهاش کنار زد... پرونده‌های کف اون اتاق دقیقاً مثل ذهن ویلیام بودن، همون‌قدر به‌هم‌ریخته و آشفته.


دوباره برگشت و به اِست نگاه کرد.


- چرا من یادم نمیاد؟


- چون بعدش پرونده بسته شد.


- من درباره‌ی اون شب حرف نمی‌زنم، می‌پرسم چرا هیچ گزارشی ازش وجود نداره؟


- چون گزارش پاک شد.


ویلیام برگشت سمتش.


- توسط کی؟


اِست لب‌هاش رو به هم فشار داد.


- نمی‌دونم.


ویلیام خندید...


یه خنده که رگه‌های عصبانیتش کاملاً مشهود بود.


- فکر کنم تو هم خیلی چیزا رو نمی‌دونی.


اِست نگاهش کرد.


- و تو خیلی چیزا رو یادت نیست.


این جمله مثل یه ضربه‌ی محکم به صورت ویلیام نشست.


ویلیام چند لحظه چیزی نگفت.


بعد آروم‌تر پرسید:


- اون شب بین من و تو چی اتفاق افتاد؟


اِست نگاهش رو ازش گرفت.


- هیچی.


- دروغ نگو.


- ویلیام...


- گفتی سه نفر مردن. گفتی پرونده پاک شده. گفتی من اونجا بودم. بعد می‌گی هیچی؟


اِست صداش رو پایین آورد.


- بعضی چیزا رو خودت خواستی فراموش کنی.


ویلیام خشک شد.


- من؟


اِست سرش رو تکون داد.


- آره.


قبل از اینکه ویلیام چیزی بگه، صدای اعلان کامپیوتر بلند شد.


هر دو برگشتن.


یک فایل جدید روی صفحه ظاهر شده بود.


این بار اسم داشت.


17_10:48


ویلیام سریع روی فایل کلیک کرد.


یک عکس باز شد.


عکس قدیمی یک راهروی بیمارستان.


سه برانکارد.


دو مأمور پلیس.


و در گوشه‌ی تصویر...


ویلیام.


جوان‌تر.


با صورتی زخمی و لباسی که لکه‌های خون روی اون دیده می‌شد.


اِست هم کنار اون ایستاده بود.


اما چیزی در عکس عجیب بود.


ویلیام به صفحه نزدیک شد.


- صبر کن...


اِست هم جلو اومد.


ویلیام روی گوشه‌ی تصویر زوم کرد.


روی دیوار پشت سرشون، یک ساعت دیده می‌شد.


10:48


ویلیام نفسش رو حبس کرد.


- همون ساعته.


اِست چیزی نگفت.


ویلیام آرام برگشت سمتش.


- پس 10:48 از دو قتل شروع نشده.


مکث کرد.


- از شش سال پیش شروع شده.


اِست نگاهش کرد.


این بار برای اولین بار، ترس توی چشم‌هاش دیده می‌شد.


ویلیام زیر لب گفت:


- قاتل دنبال قتل نیست...


نگاهش دوباره روی عکس افتاد.


- دنبال ادامه دادن یه چیز قدیمیه.

ناگهان عکس از روی صفحه ناپدید شد.


جای اون یک جمله ظاهر شد:


YOU FORGOT WHAT HAPPENED AT 10:48.


چند ثانیه بعد، جمله‌ی دوم آمد:


I DIDN'T.


ویلیام و اِست ساکت موندن.


بعد صدای ویلیام آرام شنیده شد:


- اون شب چه اتفاقی افتاد؟


اِست جواب نداد.


ویلیام این بار نزدیک‌تر رفت.


- اِست.


اِست چشم‌هاش رو بست.


چند ثانیه بعد گفت:


- تو نباید چیزی رو به یاد بیاری.


ویلیام اخم کرد.


- چرا؟


اِست چشم‌هاش رو باز کرد.


- چون اگه یادت بیاد...


مکث کرد.


- می‌فهمی چرا پرونده هیچ‌وقت واقعاً بسته نشد.


ویلیام با نگاه گیج و مبهوتی به اِست خیره شد.


- تو از اول می‌دونستی؟


اِست جواب نداد.


ویلیام آرام سرش رو تکون داد.


- پس از اولِ این پرونده یه چیزایی رو می‌دونستی، ولی ازم پنهون کردی.


اِست بهش نگاه کرد.


- برای اینکه زنده بمونی.


سکوت.


این بار ویلیام جوابی نداشت.


اِست برگشت سمت در.


اما قبل از اینکه دستگیره رو پایین بکشه، ویلیام گفت:


- اِست.


قدم‌های اِست متوقف شد.


- اگه قرار باشه این پرونده رو با هم حل کنیم...


مکث کرد.


- دیگه هیچی رو ازم پنهون نکن.


اِست چند ثانیه پشت به ویلیام موند.


بعد بدون اینکه برگرده گفت:


- قول نمی‌دم.


در رو باز کرد.


- ولی سعی می‌کنم.


و از اتاق خارج شد.


ویلیام تنها موند.


نگاهش دوباره روی مانیتور افتاد.


صفحه خاموش شده بود.


اما درست قبل از اینکه کاملاً سیاه بشه، یک کلمه برای کمتر از یک ثانیه روی صفحه ظاهر شد:


MOVE.

Report Page