Red File

Red File



𝓐𝓶𝓪𝔂𝓪

Part 4


ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود.


اداره تقریباً خالی شده بود و نور سفید چراغ‌های سقفی، روی میزهای به‌هم‌ریخته افتاده بود. صدای یکنواخت کولر با تیک‌تاک ساعت دیواری قاطی شده بود و سکوت عجیبی توی طبقه پیچیده بود.


ویلیام هنوز پشت میزش نشسته بود. چندین عکس، گزارش و برگه جلوی دستش پخش شده بود و هر چند دقیقه یک‌بار یکی از عکس‌ها رو جابه‌جا می‌کرد.


اِست روبه‌روش نشسته بود و به صفحه‌ی مانیتور خیره شده بود.


- هیچی.


ویلیام بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:


- دوباره نگاه کن.


اِست نفسش رو با کلافگی بیرون داد.


- سه ساعته داریم نگاه می‌کنیم.


- پس چهار ساعت بشه.


اِست پوزخند زد.


- تو واقعاً با آدم‌ها مشکل داری.


ویلیام خودکارش رو روی میز گذاشت.


- نه. با آدم‌های بی‌دقت مشکل دارم.


- پس با خودت مشکل نداری؟


ویلیام بالاخره سرش رو بلند کرد.


- من استثنا هستم.


اِست خندید.


- خیلی اعتماد به نفس داری.


- معلومه.


چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.


این بار اما خبری از سنگینی چند ساعت قبل نبود.


اِست نگاهش رو از مانیتور گرفت و روی ویلیام ثابت کرد.


- ویلیام...


- هوم؟


- تو همیشه همین‌طوری‌ای؟


- چطوری؟


- وقتی چیزی اذیتت می‌کنه، بیشتر کار می‌کنی.


ویلیام دوباره مشغول مرتب کردن عکس‌ها شد.


- کار کردن بهتر از فکر کردنه.


اِست چند لحظه نگاهش کرد.


- برای تو شاید.


ویلیام چیزی نگفت.


اِست خودکار روی میز رو برداشت و شروع کرد به چرخوندنش بین انگشت‌هاش.


- تو هیچ‌وقت از اون شب حرف نزدی.


دست ویلیام برای لحظه‌ای متوقف شد.


اما خیلی زود دوباره به حرکت افتاد.


- لازم نیست درباره‌ی همه‌چی حرف بزنیم.


- نگفتم همه‌چی.


ویلیام نگاهش نکرد.


اِست آروم‌تر ادامه داد:


- فقط بعضی چیزا.


ویلیام چند ثانیه سکوت کرد.


- بعضی چیزا وقتی گفته می‌شن، بهتر نمی‌شن.


اِست به پشتی صندلی تکیه داد.


- گاهی هم بدتر نمی‌شن.


ویلیام این بار نگاهش کرد.


چند لحظه چشم توی چشم موندن.


بعد ویلیام نگاهش رو برگردوند.


- اون پرونده تموم شده.


اِست لبخند کوتاهی زد.


- پرونده‌ها تموم می‌شن. بعضی اتفاقا نه.


ویلیام چیزی نگفت.


فقط یکی از عکس‌ها رو برداشت و گوشه‌ی میز گذاشت.


اِست پرسید:


- هنوز فکر می‌کنی تقصیر تو بود؟


ویلیام جواب نداد.


همین سکوت کافی بود.


اِست آهسته گفت:


- منم بعضی شب‌ها بهش فکر می‌کنم.


ویلیام نگاهش کرد.


- به چی؟


- به اینکه اگه اون شب یه تصمیم دیگه می‌گرفتیم، الان همه‌چی فرق می‌کرد.


ویلیام نفس عمیقی کشید.


- هیچ‌وقت نمی‌فهمیم.


- می‌دونم.


- پس ولش کن.


اِست سرش رو تکون داد.


- سخته.


ویلیام برای چند ثانیه بهش خیره موند.


بعد خیلی آرام گفت:


- می‌دونم.


اِست از شنیدن این جمله مکث کرد.


ویلیام معمولاً هیچ‌وقت نمی‌گفت «می‌دونم».


اِست لبخند خیلی کمرنگی زد.


- فکر نمی‌کردم یه روز ازت اینو بشنوم.


ویلیام اخم مصنوعی کرد.


- زیاد عادت نکن.


اِست خندید.


- همینم غنیمته.


دوباره سکوت بینشون افتاد.


این بار سکوت راحت‌تر بود.


ویلیام پرونده رو بست.


- برو خونه.


اِست ابرو بالا انداخت.


- تو چی؟


- من می‌مونم.


- پس منم می‌مونم.


ویلیام نگاهش کرد.


- لازم نیست.


- می‌دونم.


- پس چرا می‌مونی؟


اِست شونه بالا انداخت.


- حوصله ندارم فردا صبح بیام ببینم از خستگی وسط پرونده خوابت برده.


ویلیام پوزخند زد.


- نگران منی؟


اِست سریع جواب داد:


- نه. نگران پرونده‌ام.


ویلیام لبخند محوی زد.


- معلومه.


اِست خواست چیزی بگه که صدای تق کوچیکی از سمت مانیتور بلند شد.


هر دو برگشتن.


صفحه برای چند لحظه سیاه شد.


بعد دوباره روشن شد.


یک پوشه‌ی قدیمی روی صفحه باز بود.


ویلیام نزدیک‌تر رفت.


عنوان فایل کوتاه بود.


17


اِست هم از جاش بلند شد.


چند ثانیه هر دو فقط به صفحه نگاه کردن.


ویلیام پرسید:


- این چرا اینجاست؟


اِست جواب نداد.


ویلیام نگاهش کرد.


- اِست؟


- نمی‌دونم.


ویلیام دوباره به صفحه خیره شد.


فایل باز نشد.


فقط یک پیام روی صفحه ظاهر شد:


ACCESS DENIED


ویلیام ابروهاش رو درهم کشید.


- عجیبه.


اِست گفت:


- بی‌خیالش شو.


ویلیام برگشت سمتش.


- تو چرا از وقتی این فایل اومده ساکتی؟


اِست چند لحظه چیزی نگفت.


بعد نگاهش رو از ویلیام گرفت.


- چون بعضی چیزا بهتره همون‌جایی که دفن شدن، بمونن.


ویلیام آرام پرسید:


- برای تو یا برای من؟


اِست جواب نداد.


مانیتور دوباره خاموش شد.


چند ثانیه بعد، صفحه روشن شد.


این بار فقط یک جمله روی صفحه بود:


MOVE THREE.

اِست به صفحه نگاه کرد.


ویلیام اما به اِست نگاه می‌کرد.

نه به مانیتور.

نه به پرونده.

به خودش.


انگار برای اولین بار فهمیده بود چیزی بین اون‌ها هست که خیلی بیشتر از یک اختلاف قدیمی یا چند سال همکاری نصفه‌نیمه‌ست.


ویلیام آروم گفت:


- اِست...


- چی؟


ویلیام مکث کرد.


- هیچی.


اسلحه‌اش رو از روی میز برداشت و بلند شد.


اِست هم بدون حرف اسلحه‌اش رو برداشت.


ویلیام به سمت در رفت.


اِست کنار او ایستاد.


این بار هیچ‌کدوم جلوتر از اون یکی حرکت نکرد.


هر دو همزمان از اتاق بیرون رفتن.

Report Page