Red File

Red File

𝓐𝓶𝓪𝔂𝓪


Part 3


تصویر روی مانیتور تکون نمی‌خورد. ویلیام نزدیک‌تر رفت و اِست کنارش ایستاده بود.


فیلم از زاویه‌ی دوربین‌های مختلف گرفته شده بود.


یکی جلوی اداره.


یکی کنار پارکینگ.


یکی روبه‌روی خونه‌ی ویلیام.


و یکی...


اِست یک قدم جلو رفت.


- این دوربین کجاست؟


ویلیام تصویر رو متوقف کرد. گوشه‌ی تصویر، تابلوی کوچیکی دیده می‌شد.


- پارکینگ اداره.


اِست با اخم گفت:


- این دوربین داخلیه.


ویلیام نگاهش کرد.


- پس قاتل فقط بیرون رو زیر نظر نداشته.


چند ثانیه سکوت شد.


تصویر دوباره پخش شد.


ویلیام از اتاقش خارج می‌شد.


چند ساعت بعد، اِست وارد اداره می‌شد.


تصویر عوض شد.


ویلیام داخل ماشینش نشسته بود.


بعد اِست.


بعد هر دو کنار اولین صحنه‌ی قتل.


قاتل همه‌چیز رو ضبط کرده بود.


حتی لحظه‌ای که ویلیام و اِست برای اولین بار سر پرونده با هم درگیر شده بودن.


اِست زیر لب گفت:


- چند وقته؟


ویلیام جواب نداد.


فیلم جلو رفت.


تاریخ گوشه‌ی تصویر ظاهر شد.


شش روز قبل از اولین قتل.


اِست نفسش رو حبس کرد.


- شش روز...


ویلیام با دقت به صفحه خیره شد.


- یعنی قبل از اینکه ما حتی بفهمیم پرونده‌ای وجود داره، اون ما رو انتخاب کرده.


ناگهان تصویر قطع شد.


صفحه سیاه شد.


بعد یک نوشته‌ی سفید وسط مانیتور ظاهر شد.


YOU WERE NEVER CHASING ME.


چند ثانیه بعد، جمله‌ی دوم ظاهر شد.


I WAS LEADING YOU.


اِست آرام گفت:


- لعنتی...


ویلیام دستش رو روی میز گذاشت.


- این دیگه یه تهدید نیست.


- پس چیه؟


ویلیام نگاهش رو از صفحه گرفت.


- اعتراف.


همون لحظه صفحه دوباره روشن شد.


این بار فقط یک تصویر بود.


عکس یک اتاق تاریک.


وسط اتاق، یک میز چوبی.


روی میز سه کارت قرمز قرار داشت.


آس دل.


دو دل.


و...


کارت سوم پشت به دوربین بود.


اِست نزدیک صفحه شد.


- سومیه...


ویلیام گفت:


- هنوز نخواسته نشونمون بده.


تصویر برای چند ثانیه ثابت موند، بعد دوربین آرام زوم کرد روی میز.


کنار کارت‌ها، یک ساعت قرار داشت.


عقربه‌ها روی 12:00 ایستاده بودن.


اِست ناگهان متوجه چیزی شد.


- صبر کن.


ویلیام برگشت.


- چی؟


اِست به گوشه‌ی تصویر اشاره کرد.


- این ساعت واقعی نیست.


ویلیام دقیق‌تر نگاه کرد.


ساعت روی دیوار عدد 12:00 رو نشون می‌داد، اما سایه‌ی عقربه‌ها با نور اتاق هماهنگ نبود.


ویلیام آروم گفت:


- تصویر ساختگیه.


- یعنی؟


- قاتل نمی‌خواسته زمان رو بهمون نشون بده.


مکث کرد.


- می‌خواسته عدد رو ببینیم.


اِست به صفحه خیره شد.


12:00.


دوازده.


ویلیام سریع رفت سمت تخته‌ی پرونده و عکس دو قربانی رو کنار هم گذاشت.


تاریخ‌ها.


ساعت‌ها.


مکان‌ها.


همه‌چیز رو دوباره بررسی کرد.


اِست پرسید:


- دنبال چی می‌گردی؟


ویلیام بدون اینکه جواب بده، ساعت وقوع قتل اول رو نوشت.


10:48.


بعد قتل دوم.


10:48.


اِست خشکش زد.


- هردوشون...


- دقیقاً ساعت 10:48.


اِست نزدیک تخته شد.


- پس اون هفت دقیقه‌ای که دوربین پاک شده...


ویلیام ادامه داد:


- تصادفی نبوده.


اِست چند لحظه ساکت موند.


بعد گفت:


- قاتل قتل‌ها رو با ساعت مشخص می‌کنه.


ویلیام سرش رو تکون داد.


- نه.


نگاهش روی کارت سوم ثابت موند.


- با حرکت مشخص می‌کنه.


اِست با تعجب نگاهش کرد.


- Move One...


ویلیام به کارت دوم اشاره کرد.


- قتل اول.


بعد کارت دوم.


- Move Two.


سپس به کارت سوم نگاه کرد.


- اما اگه این فقط ترتیب قتل‌ها باشه...


صدای تق آرامی از داخل کامپیوتر بلند شد.


هر دو برگشتن.


فایل ویدئو خودش دوباره پخش شده بود، اما این بار تصویر فرق داشت.


یک نفر جلوی دوربین ایستاده بود. صورتش دیده نمی‌شد.


فقط دست‌هاش.


دستکش مشکی پوشیده بود.


آرام کارت سوم رو برگردوند.


ویلیام و اِست همزمان جلو رفتن.


روی کارت نوشته شده بود:


MOVE THREE


زیرش یک جمله‌ی کوتاه ظاهر شد:


ONE OF YOU WILL MAKE THE NEXT MOVE.


تصویر قطع شد.


سکوت.


اِست آرام گفت:


- منظورش چیه؟


ویلیام جواب نداد.


برای اولین بار، نگاهش از صفحه جدا شد و روی اِست ثابت موند.


چند ثانیه گذشت.


بعد صدای تلفن روی میز بلند شد.


هر دو از جا پریدن.


ویلیام گوشی رو برداشت و با لحنی رسمی گفت:


- ویلیام جاکراپاتر هستم، از بخش جنایی. بفرمایید.


هیچ‌کس جواب نداد.


فقط صدای نفس کشیدن می‌اومد.


ویلیام اخم کرد.


- کی هستی؟


صدای مردی از پشت خط بالاخره شنیده شد.


آروم.


خونسرد.


انگار از قبل می‌دونست ویلیام چه واکنشی نشون می‌ده.


- سلام، کارآگاه.


اِست به ویلیام نزدیک شد.


ویلیام گفت:


- تو کی هستی؟


چند ثانیه سکوت.


بعد مرد خندید.


- هنوز زوده که بدونی.


ویلیام محکم‌تر گوشی رو گرفت.


- چی می‌خوای؟


- هیچی.


مکث.


- فقط می‌خوام ببینم کدومتون اول می‌شکنه.


تماس قطع شد.


ویلیام گوشی رو پایین آورد.


اِست پرسید:


- صداش رو شناسایی کردی؟


ویلیام به صفحه‌ی تلفن نگاه کرد.


- نه.

اِست نفسش رو بیرون داد.


- پس چطور...


صدای پیامک هر دو گوشی همزمان بلند شد.


ویلیام گوشی خودش رو نگاه کرد.


یک پیام ناشناس.


اِست هم همون پیام رو دریافت کرده بود.


فقط یک عکس.


عکس درِ ورودی اداره.


و در پایین عکس، با ماژیک قرمز نوشته شده بود:


MOVE THREE STARTS NOW.

Report Page