Really I'm such a good
Trans by Sorenمرد متوجه شد. ضربههاش رو آروم کرد. در حالی که نگاه کرد پووین خجالتی کلیتوریس خیسش رو میماله ، آروم صورتش رو بفاک میداد ؛ انقدر از استفاده شدن هورنی شده بود؟ با نوک کفشش آروم دستش رو از عصب دور کرد، نه برای آسیب، فقط اونقدری که حرکت بده. چشمهای پووین باز شدن و سعی کرد از دیک که داخلِ دهانش رو پوشونده عقب بره؛ مرد نگهش داشت. ناله کرد، هورنی و باورنکردنی.
پوند دستش رو با نوک کفش جایگزین کرد و فشار داد پایین؛ این بار مرد گذاشت پووین بکشه بیرون، با چشمهای تیره نگاه کرد که چطور سرفه و تقلا می کرد. در حالی که طول دیکش رو میلیسد و لذت میبرد، باسنش رو نوک کفش مرد بالا پرید.
«خیلی برات زیاد بود، کیتن؟»
پووین خجالتی سرش رو خم کرد، اطاعت تبدیل به شرمندگی شد.
سر پووین مهآلود میچرخید؛ درحالی که عمیق و بی امون، گرما تو شکمش جمع شده بود، دیک رو دوباره گذاشت تو دهنش. دیک مرد فکش رو کش داده بود و استخوان رو دردناک کرده بود، چیزی که تا چند روز حس میکرد. نالههای عمیق مرد و گوشهاش رو پر کرد. وقتی دهنش رو روش پمپ کرد، از پاش استفاده کرد تا یه کم تسکین به پووین بده.
مرد دوباره و اینبار خشنتر شروع کرد گلوش رو بفاک دادن. لذت گیجکنندهِ بفاک رفتن صورت و مالش کلیتوریسِ حساسش با هر سر خوردن رویِ لبه کفشش، حتی گیج ترش کرد؛ بدنش داشت تبدیل به پوره میشد. دم فراموششدش تنبلانه تاب میخورد، خم میشد بالا و به دستی که تو سر پووین بود میخورد.
ضربههاش عمیقتر شد، پریکام تو گلوی منتظر پووین با هر سر خوردن خیس میریخت. «فکر میکنم، فاک، بچه گربهم نیاز به یه کم شیر داره... تو چی فکر میکنی؟» مرد دوباره سر پووین رو نوازش کرد، لمس گوشها رعد و برق فرستاد پایین استخوانها و مستقیم رسید به پوسیش. پووین با یه ناله خفه موافقت کرد.
دست مرد رو موهاش محکمتر شد و بعد با انرژی بیشتر گلوی پووین رو بفاک داد.بالاخره بهش رسید. قبل اینکه مستقیم تو دهن پووین خالی شه با یه ناله ار ته گلو، سر پووینو به دیکش فشار داد. باسنش به یک باره بالا پرید. «فاک، آره، قورتش بده عزیزم. کیتنِ دوستداشتنی.»
خدای بالای سرش با نفس بریده ناله کرد.
شلیک کام داغ پایینِ گلوش باید باعث میشد جمع شه و بکشه بیرون، ولی پووین فقط میتونست دورش قورت بده، سعی کرد بار سنگین رو بدون سرفه و تقلا بگیره؛ انگار میخواست پیشی خوب مرد پولدارش باشه. بین پاهاش یه آتیش خیس خونه کرده بود، داغ و شلخته. پای مرد هنوز اونجا بود، فقط فشار میداد؛ فقط وقتی پووین باسنش رو حرکت داد یه مالش جزئی رعد و برق پایین ستون فقرات گرفت.
وقتی مرد موهاش رو رها کرد، پووین بالاخره دهنش رو از دیک کشید، یه رشته بزاق و کام قاطی بهم وصلکننده لبهاش به نوک دیک بود؛ نمادی از ارتباط شکننده جدید بینشون. به طول هاتش زل زد؛ شوکهآور بود که هنوز سفت بود. پووین نیاز داشت داخلش باشه.
«خوب انجام دادم؟»
پووین پرسید، یه سرخی کمرنگ صورتش رو پوشونده بود در حالی که چشمهاش رو از انحنای بالا دیک دور کرد. به رونهای مرد چسبید، با چشمهای خیس بیصدا التماس کرد. مرد برگشت و نگاه کرد، یه ابرو بالا انداخت. پووین رو از سر تا پا نگاه کرد؛ انگار داشت مطالعش میکرد، تصمیم میگرفت آیا کارش به اندازه کافی کافی بوده که جایزه بگیره یا نه.
پای مرد دوباره فشارش داد، فشار بیشتر به پوسیِ بیچاره بچهگربه؛ پووین نتونست جلوی قوس برداشتن کمرش رو بگیره.
«خوب بودی کیتن. بیا رو پام برای جایزت.»
پووین بلند شد و لغزید رو پای مرد. انگار برای اونجا ساخته شده بود. لبش رو جوید، ناگهان روبهروی مرد نشسته بود.
به مرد زل زد؛ صورتش مسحورکننده بود. مثل سراب تو روز داغ، تلاش میکرد تو مغز خرابشده از هیتش زنده شه؛
شاید مرد یه شیطان بود که داشت یه فرشته رو تو شب شهوتزدش خراب میکرد. شاید پووین فرشتهای بود که نیاز به نجات داشت! شکسته و آسیبپذی گیر کرده بود تو ستارهای که خال زیر چشمش بود، یه گیجی عمیق که فقط اون میتونست ببینه.
«دوباره داری زل میزنی. واقعاً انقدر جذابم برات؟» دستهای مرد رفتن به لگن پووین و با کمرِ شورتش بازی کردن؛ یه لمس کمی تحریککننده.
«ش-شما خیلی خوشگلی آقا،» پووین زیر لب گفت، تقریباً خیلی آروم. ابروهای مرد درهم رفت:
«آقا؟ میتونی صدام کنی پوند، عزیزم.»
دستهاش رفتن جایی که آتیش جا گذاشته بودن.
ضربان قلب پووین با تحریک و اینکه مرد، پوند، اسمش رو گفت، داشت بالا میرفت. ناگهان یه حسِ داغ زیر تنش خزید.
«پووین. اسمم... آه... اسمِ من پووینه.»
مرد لبخند زد، دستش از داخل شورتش بیرون اومد. پووین حس کرد دستهاش رفتن پایین کمرش، به سمت استخوان دمش.
وقتی مرد دمش رو تو دستش گرفت، یه نیم ناله از پووین در اومد. با نیرو کمی عقب کشید.
«پووین، ها. یه اسم قشنگ مناسب بچه گربه دوستداشتنیم»
لبخند پوند بیشتر شد وقتی با دم بازی کرد و نگاه کرد که کمر پووین قوس برداشته.
پووین یه مثل یه اسباببازی رو پای پوند بود، ناامیدانه سعی کرد از دست مالنده دم دور شه؛ باعث میشد جاری و از داخل خیس بشه. صدایِ خودش رو هم میشنید. نالههایِ پر از نیازش مثل فراخوان خدایِ رو به روش برای نجاتش بودن.
«بچهگربم وقتی نوازشش میکنم خیلی حساسه . انقدر هورنیایه که داره همه جای رو پای منو خیس میکنه. درست مثلِ یه فاحشه.»
پوند با دندون قروچه گفت، دمش رو مثل یه دیک نوازش کرد. دستی که دم رو نوازش نمیکرد پایین رفت، شورت رو پایین کشید و درآورد.
ناخنهای پووین تو شونه پوشیده پوند فرو رفتن، تو گوشش ناله کرد. کمرش تو یه قوس قشنگ برداشته بود، باسنش رو عقب داد تا پوند راحتتر به دم دسترسی داشته باشه. انقدر غرقکننده بود که چشمهای پووین پر از اشک نریخته شد و بهزودی صداش به اوجِ جدیدی رسید.
فقط از نوازش دمش دقیقاً لبه بهشت بود ؛ واقعاً ممکن بود هیت باشه. تقریباً سر وقت، دست پوند از دم رفت و فقط با یه خاطره گرم و لذتبخش جا گذاشت. پووین با حس گزگز تو شکم رها شده بود.
پووین نشست رو پای مرد، سنگین نفس کشید.
«پیشی بیچارم، انقدر ناامیدی. لباسهای منو با نیاز به نجاتت خراب کردی. چی انقدر دیوونت کرده، پیشی؟»
پوند پرسید، بیشرمانه باسن پووین رو چلوند. پووین حس کرد کل صورتش داغ شد؛ چطور بگه به مرد که از بو کردن لباسهاش ترن آن شده؟
پووین تو پاش پیچید، سؤال رو نادیده گرفت. خیلی آروم، تقریباً غیرقابل توجه، باسنش رو پایین مالید، حرکت کرد تا کلیتوریس دردناکش رو رو رون پوشیده پوند تحریک کنه. لبش رو گزید وقتی لبها نرم رو پارچه سر میخوردن و مؤثر چیزی که نیاز داشت رو بهش داد.
پوند متوجه شد؛ الگوی نفس نامنظم لو دادش. چیز بعدی که پووین حس کرد یه اسپنک محکم تو باسنش بود. نفسش بند اومد، حرکت سیلی باعث شد کلیتش رو محکمتر به شلوار مرد بماله.
«ازت سؤال پرسیدم عزیزم. به جای اینکه جواب بدی، ترجیح دادی کلیتوریس خیست رو به شلوار من بمالی.»
پووین هنوز از ارگاسم خرابشدهش داشت جا میاومد، ناله کرد.
«مـ-متأسفم،» خودش رو مالید.
«د-داشتم...دراز کشیده بودم تو، هوف... لباسهات و، فـ-فاک، بوشون انقدر خوبه. بـ-بوی تو رو میدن. انقدر خوب. باعث شد انقدر... شت، هورنی شم.» صورتش قرمز و داغ بود تا وقتی تموم کرد، هنوز باسنش رو تو دایرههای واضحتر حرکت میداد.
پوند خندید، یه خنده غنی و از ته دل. «بچه گربه بیچارهم. مغز کوچولوش فقط از بوی یه غریبه خیسش کرده. اشکال نداره پیشی، سرزنشت نمیکنم.» دستش بالا رفت تا دوباره سرش رو نوازش کنه و جای پشت گوشها رو بماله. ستون فقرات پووین با شرم موندگار تحقیر شدن لرزید، ولی با نوازش گوشها؛ نتونست قوس برنداره و کامل شروع کرد به حرکت روی رونهای پوند.
پووین انقدر داغ و خجالتزده بود که نمیدونست چی جواب بده. تنها صداهای اتاق نالههای ناامیدش بودن که با لذت حمله به حسهاش بیرون زده میشدن. عصب قشنگش انقدر خوب حس میکرد که به ابریشم لغزنده شلوار پوند میمالید؛ واقعاً سرش و احساسش سبک بود... مثل بودت روی ابرها.
سرش رو تو دست پوند کج کرد تا تحریکش کنه... ادامه بده... نوازش کنه... پوند اطاعت کرد، قبل اینکه وایسه تو حساسترین جاش، دستش رو همه جای گوشها کشید. پووین فقط میتونست تو گوش پوند ناله کنه
خیلی نزدیک بود.
باسنش سرعت رو بالا برد، دیوونهوار دنبال رهایی دوید؛ اوجش نزدیک بود. قبل اینکه کام بشه، پوند متوقفش کرد و انداختش رو مبل چرمی بزرگ پشت سرش
چشمهای پووین از قدرتش گشاد شد، نگاه کرد که مرد پولدار بالای سرش سایه انداخته بود؛ مثل سایه یه شیطان شهوتزده که آماده بلعیدن جایزشه. اگه پووین دقیق نگاه میکرد، قسم میخورد میتونست شاخها رو رو موهای مشکی براق پوند ببینه. دو بارِ گذشته دقیقاً قبل ارگاسم رها شده بود؛ پووین حس کرد ممکنه بهزودی بشکنه...
پووین حالا دوباره رو مبل دراز کشیده بود، موقعیت مشابه لذتِ قبلی. این بار هدف جلوش بود، واقعی و انقدر بوییدنی. مرد بالای سرش وایساده بود، آروم دکمههای پیراهن گرونش رو باز کرد، کت رو از شونههاش کشید.
وقتی مرد نزدیک بود پیراهن رو از شونهها بکشه، پووین متوقفش کرد. پیراهن رو گرفت و کشید، انگار بدون حرف میخواستش. «پیراهن منو میخوای؟ چرا؟» پوند نگاهش کرد. پیراهن کارش رو مستقیم برد نزدیک بینی و بو کرد.
بوی غنی پوند فوری پووین رو خیس کرد، انگار با یه دوشِ خنک شستوشوش کرده. بوی آب بارون، نرم و تازه، روش ریخت و نتونست جلوی ناله بیشرمانه رو بگیره. پوند زل زد، شوکه شده بود.
پوند حرکت کرد تا بالای سرش باشه، با بازوها پووین رو محاصره کرد. نصف صورت پووین با پیراهن پوشیده بود، ولی چشمهاش داشت نگاه میکرد، زل زده به سینه عضلانی و عضلههای سفت پوند.
«از چیزی که میبینی خوشت میاد، کیتن؟ میتونی لمسش کنی.» پوند نجوا کرد، سرش رو پایین آورد تا به بوم رنگپریده گردن پووین حمله کنه، شکوفهها و مارکهای قرمز و بنفشش رو جا گذاشت. پووین پیشنهادِ پوند رو قبول کرد، گردنش رو به رخش کشید و منتظر موند حسِ لبهای پوند همه جای بدنش رو در بر بگیره.
دستهاش بیکار نبودن، همه جای هیکل مرد بلندتر کشیدن، با ناامیدی خطهایی جای جای پسر کشید. پووین رسید به بازوهاش.نفسش سنگین بود و خشن با لمسهای گردن حساسش بود.
پووین فشارش داد، حس کرد عضله سفت زیر دستهاش منقبض شد. پوند مثل مجسمه بود، با مراقبت عمیق تراشیده و معروف برای خدایی که بر اساسش بود. آیا پووین واقعاً یه فرشته ملاقات کرده بود؟ وقتی پوند یه نقطه درست زیر گوشش رو خیلی محکم مکید، باعث شد جیغ بکشه.
سر پوند از گردنش بالا اومد، لکههای قرمز تیره که از قبل داشتن شکل میگرفتن رو تحسین کرد. چشمهای خیس پووین رو دید، هنوز گریه نکرده بود ولی نزدیک بود. گوشها رو دید، راست ایستاده و میلرزیدن انگار التماس توجه رو حمل میکردن. پایینتنه پووین خیس و قرمز بود.
پوسیِ قشنگ و صورتی، پوند فکر کرد. دستهای پووین رو تو دستش گرفت، هر دو مچ رو با یه دست گرفت و بالای سرش گذاشت. «اینها رو اونجا نگه دار. بچه گربه خوبی باش و میتونی دوباره لمسم کنی.» دستور محکم بود، ولی نرم هم بود. پووین بحث نکرد، به جاش خجالتی سرش رو خم کرد و دستهاش رو بالای سر گذاشت.
پوند خم شد، بوسهها رو از گردن حساس پووین کشید، تیشرتش رو بالا داد و زبونش رو رو شکم نرمش کشید. پایینتر لیسید، درست قبل اینکه زبون به چینهای خیس پوسیش برسه وایساد. به پووین نگاه کرد، بیصدا پرسید. اون با ترکیبی از شوک، خجالت و برانگیختگی سوزان برگشت نگاه کرد. پوند ابرو بالا انداخت، دستشو دور رونش پیچید و داخل پوستش رو مکید، همه در حالی که تماس چشمی رو نگه داشت.
بالاخره پووین نفسش بند اومد و قبل اینکه سرش رو خم کنه، یه اخم خجالتی و گونهقرمز پر از اجازه و هیجان رو صورتش شکل گرفتن. پوند قبل اینکه آروم بوسه بزنه بالا رونهاش لبخند کجی زد و با یه بوسه باز و خیس بیرون لبهاش فرود اومد؛ یه آرامش تحریککننده قبل طوفان. با این حال باعث شد باسن پووین تکون بخوره.
پووین در حالی که پوند بیرون پوسیش رو با بوسهها و لیسهای نرم تحریک میکرد، سنگین نفس می کشید و از انتظار وول میخورد. «پـ-پوند، لطفاً یه کاری بکن،» پووین ناله کرد، باسنش رو بالا داد و به لبهای کلفت پوند فشار داد. درست وقتی دو دست بزرگ لگنهاش رو گرفتن، حرکتهاش متوقف شد.
دستِ پوند تیز روی رونهای کیتنش فرود اومدن و رد قرمزی روشون گذاشتن. پووین پرید و ناله کرد. برقی عجیب فرستاده شده بود تو ستون فقراتش. «صبور باش پیشی. کاری میکنم حس خوبی داشته باشی.» باسنش رو عمیقتر تو مبل فشار داد . دستهاش رو بالا و پایین رونهاش کشید، بیشتر بازشون کرد تا نگاهی به چینهای صورتی پنهان بین رونهای نرمش بندازه.
پوسیش خیس بود و مایعِ بینش داشت پایین میریخت و سوراخ بین لپ های باسنش رو خیس میکرد. پووین از بالا ناله کرد، دیگه نمیتونست تحمل زل زدن رو داشته باشه؛ صورتش رو تو پیراهن لکهدار پنهان کرد. پوند نگهش داشت، شیرجه زد پایین تا زبونش رو روی پوسیش بکشه، از سوراخ شروع کرد و به کلیتوریس رسید.
پووین جیغ کشید، ناامیدانه سعی کرد باسنش رو از بالا پریدن نگه داره. پوند با رونها نگهش داشت. سعی کرد باز و گشاد نگهش داره و کیتنش رو مزه کنه. زبونش رو دور پوسیش چرخوند، حس کرد زیر زبون میتپه و التماس میکنه. به گریهِ از سر لذت پووین گوش داد، عمیقتر لیسید، زبونش رو همه جای اندام کشید؛ توجه ویژه به کلیتوریس متورمش داد.
کمر پووین قوس جدید زد، با محدودیتها تقلا کرد. «فـ-فاک، انقدر خوب حس میشه. تو...زبونت... خیلی خوبه...» تقریباً نامفهوم، پووین ناله کرد. پوند لبهاش رو دور عصب پیچید، مکید و در حالی که زبونش رو روش کشید، همزمان نمیدونست این پسربچه گربه هیته یا واقعاً اینکه اسلیکش شیرینتر از هر چیزی بود که تا حالا چشیده بود.
عمیقتر رفت، پوند یه خط بالا کل پوسیش رو لیسید، بوسه زد به کلیتوریسش قبل اینکه زبونش رو تو سوراخ خیس و لغزنده فرو بکنه. چشمهای پووین عقب رفتن، جایی که پشت پیراهن پنهان بود، انگشتهای پاش کنار پوند جمع شدن. زبونش رو تا جایی که میتونست عمیق فشار داد، صورتش رو به پوسی خیسش فشار داد. پووین هر بار که بینیِ مرد به کلیتوریس حساسش میخورد جمع شد.
دستهای پووین از بالای سرش افتادن،نمیتونست تحمل کنه که با زبون بفاک بره. صداش کشیده و با پیراهن که همه نالههاشو رو میگرفت خفه شده بود.
پوند عقب کشید، یه رشته بزاق و کام اونو به پوسی هنوز تپنده وصل کرد. با انگشتهاش هر چقدر خیسی میتونست جمع کرد، انگشتهاش رو کامل پوشوند. با انگشتهای پوشیده دوباره شیرجه زد، پوسی رو آروم و آرامشبخش لیسید و انگشتهاش رو پایینتر فروبرد.
چشمهای پووین، وقتی حس کرد دو انگشت کلفت به سوراخ باسنش فشار میدادن، از پناهگاه امن پیراهن ظاهر شدن. یه ترکیب خشن از برانگیختگی و اضطراب تو رگهاش سیل شد. دست دراز کرد و قبل از اینکه انگشتهای کشیدهِ مرد از مرزِ پووین رد شه، مچهای پوند رو گرفت. «صـ-صبر کن، هیچوقت، هیچوقت چیزی نداشتمـ» صداش قطع شد وقتی پوند آزاد شد، دستش رو گرفت و درست برگردوند.
«فکر کردم گفتم دستهات رو بالا نگه دار فرشته. نذار دوباره بیفتن.» جملهش رو با یه اسپنک تیز رو رونِ بچهگربه تموم کرد. پووین از لرز پرید، ولی دستها رو اونجا نگه داشت. پوند دوباره موقعیت بین پاهاش گرفت. «حس خوبی میده عزیزم. بذار ازت مراقبت کنم،» آروم گفت، نفسش رو لُبهای پوسیش وزید.
انگشتهای خیس پوند دوباره سوراخ بینِ پووین رو پیدا کردن و زبونش برگشت و همه جایی که میتونست رو لیسید. داخل چینها؛ کلیتوریس، سوراخ، هر جا.
بالاخره یه انگشت، از مرزِ پووین رد شد، به خاطر مقدار زیادی کام و بازیِ پوند با دهانش، ورودیش نرم شده و سر خورد. پووین قوس برداشت. این مرد قطعاً پووین رو میشکست و خراب میکرد.
یه انگشت شد دو تا و پووین فقط پرتر و پرتر شد. انگشتهایِ پوند شروع به حرکت کردن و همزمان با زبون ضربه میزد؛ احساساتِ پووین رو دو برابر کرد. به سختی میتونست حسها رو تحمل کنه، جیغ کشید و صورتش رو دوباره تو پیراهن سفید گذاشت.
پوند دقیقاً جایی بود که میخواست باشه. برگشتن از یه روز طولانی کار برای سرو کردنِ پوسیِ پسر گربهایت چیزی بود که هیچوقت فکر نمیکرد انجام بده، ولی ناگهان فکر کرد نمیتونه بدونش زندگی کنه. پووین انقدر خوب دور انگشتهاش منقبض میشد و همه چیز داخلش انقدر داغ و نرم بود که پوند نمیتونست صبر کنه هر کدوم از سوراخاش رو بفاک بده.
پووین بعد از اینکه تقریباً کل شب رو لبه نگه داشته بود، خیلی نزدیک بود؛ یه فشار دیگه و مستقیم تو دهن پوند منفجر میشد. حس دوگانه انگشتهای پوند که سوراخ رو باز میکردن و همزمان داخل پوسی قشنگش میلیسیدن براش زیادی بود و... میترسید ممکنه بهزودی از حال بره!
با دست دیگهش که کاملاً آزاد بود،دور کمر پووین پیچید، رسید به چیزی که میدونست بدجوری دیوونش میکنه. دم نرم رو تو دستهاش گرفت، نوکش رو با افتخار مالید. صدای پووین تقریباً در یک لحظه به اوج خودش رسید و تمامِ بدنش لرزید. انگشتهای پاش جمع شدن و کمرش تبدیل به یه کمان کامل شد.
ناگهان پووین حس کرد آب همه جاش رو شسته و گرما سخت و بیامون بدنش رو پر کرد. چشمهاش بسته شدن و دستِ پوند هنوز دم رو میمالید، حسهای بدنش بیدار شدن و باعث شدن مستقیم تو دهن پوند کام بشه. پوند ازش رد شد، زبونش رو فرو کرد و مایع رو با خودش بیرون کشید.
خوب داخلشو لیسید، پووین به شدت لرزید و پوند بالاخره رهاش کرد، انگشتهاش رو باهاش بیرون کشید.
مرد جوری که انگار طعمش رو مزه میکرد لبهاش رو لیسید : «خیلی خوب بود، فرشته. پوسیت انقدر شیرینه میتونم هر روز بخورمش.»
پوند دوباره بالای سرش بود؛ حس کرد پیراهن از صورتش حرکت داده شد. آروم پیراهن رو از صورتش کشید، گونههای خیس و قرمزش رو آشکار کرد؛ برافروخته از خجالت و اثرات موندگار ارگاسمش، دیوانهوار به نظر میرسید. سنگین نفس میکشید و سینهش ریتمیک بالا و پایین میرفت.
شرم هنوز تو استخوانهاش پیچیده بود، سرخ شد: «الان میخوای بفاکم بدی؟»
پوند شلوارش رو کامل پایین کشید و از تنش درآورد، به پووین زل زد.
«میخوای؟ نمیدونم بچه گربه حساسم بتونه تحمل کنه.»
جواب داد، دوباره بالای پووین خم شد.
پووین لبش رو جوید، بیصدا التماسش کرد. دستهای پوند همه جای بدن پووین سفر کردن، منحنیها و فرورفتگیهای نرم رو حس کردن که کامل به دستهاش قالب میشدن؛ انگار برای اونجا بودن ساخته شده بودن. راهی که پوست نرم زیر دستهای پوند خم میشد باعث شد دیوونه شه از اینکه چقدر درست حس میشه... پووین، زیرِ دستهای پوند.
به پووین نگاه کرد، نتونست چشم از ورودی صورتیش برداره. پوسیش صورتی و خیس بود؛ آزرده و استفادهشده ، اونهم فقط از خورده شدن، در حالی که سوراخ بینش گشاد شده بود، بیصدا برای پر شدن دوباره التماس میکرد. صحنه کثیف و گناهکارانه بود و پوند تقریباً میترسید از اینکهفرشته رو به روش رو استفاده کنه.
با انگشتهاش لبهای پوسی رو باز کرد.
«چی میخوای کیتن؟ میخوای پوسی قشنگت رو انقدر بکوبم تا برای هر کَس دیگهای آماده شه؟ یا ترجیح میدی باسنت رو بفاک بدم تا کامم داخلت بریزه؟»
پووین گیج و مبهوت بهش زل زد.
«آـآسیب میزنه؟ هر چی تو بخوای.»
پووین زیر لب گفت، تقریباً خیلی آروم. ابروهای پوند درهم رفت، دستهاش دور رونهای رنگپریده پیچید. «پووین، باکرهای؟»
چشمهاش گشاد شد، انگار بالاخره گیر افتاده بود، گوشهاش رفتن حالت هواپیما. پیراهن رو گرفت قبل اینکه دوباره صورتش رو توش غرق کنه. پوند نگاه کرد که چه طور کیتنش آروم سرش رو پشت پیراهن خم میکنه.
نه اینکه پووین میخواست پنهان کنه، ولی چطور قرار بود بگه؟ میترسید پوند اگه بدونه به همه این تموم کنه. به جاش پوند فقط کشید جلو، مجبور کرد بدنش به هم برخورد کنه و بدن های برافروختشون رو به هم بماله. «پس فقط پوسیت رو بفاک میدم. نگران نباش، برای این سوراخ قشنگ برمیگردم.» پوند لبخندی کج زد، تقریباً از اعترافش ترن آن شده بود.
پوند وقت گذاشت دیکش رو از ناحیه خیس پوسی پووین بکشه؛ فقط مالید و فشار داد. سینه پووین با هر سر خوردن بالا و پایین میرفت، مشتاقانه منتظر پر شدن بود. ناگهان نوک دیک کلفت و فراموششده پوند به کلیتوریس خیس و آزرده پووین مالیده شد و باعث شد کمرش قوس برداره.
نوک پوند سوراخ پووین رو گرفت و فشار داد داخل، آروم تا به ورودی باکره اش آسیب نزنه. دیکش با همه مایع نرم سر خورد، پووین رو دورِ سوراخ رنگگرفتش کشید. پووین جیغ زد و جوری که انگار بیشتر میخواست، قوس برداشت. بقیه دیک داخل پووین جا خوش کرد و باعث شد پووین به نفسنفس و گریه بیفته.
با دهن باز و در حالی که نگاه میکرد، چطور دیکش سر میخوره تو پوسی صورتیش، نفس نفس زد. پوند حس کرد دیوارهها دورش منقبض و تنگ شدن. کشیدنش داخل. دیک پوند توسط دیوارههای نرم و داغ بلعیده شد و هچی جلوتر رفت تنگتر شد.
«فاک، پیشی. همینه.»
ناله کرد و بالاخره کامل پر شد.
پووین به پشت دراز کشیده بود، قوسدار و پُر؛ خیلی پُر. همه چیز جز چشمهاش با پیراهن پوشیده بود و نفس میکشید.
بالاخره بعد پوند حسش کرد.
یه چیز نرم و پشمالو بالا رونش لغزید و دور پوست کلفتش پیچید. پوند به دم نگاه کرد وبه چشمهای پووین، سؤالی خیره موند. چشمهای پووین دنبالش رفتن و وقتی دم رو دید پرید. «مـ-متأسفم. گاهی ذهن خودش رو داره.» دم شروع کرد باز شدن، ولی پوند متوقفش کرد. «نگفتم خوشم نمیاد. فقط انگار میخوای نوازشت کنم.»
و پوند کرد، دستی پایین فرستاد تا پایه دم رو بگیره، هم آرامشبخش بود هم تحریککننده. پووین ناله کرد، پوند حتی دیک داخلش رو حرکت نمیداد، اما پووین از لذت داشت جیغ میکشید.
پووین نزدیگ ارگاسم با یه دیک کلفت پر شده بود، دمش داشت مالیده میشد و حسهاش با بوی قوی مرد جلوش ابری شده بودن. نتونست جلوی صدایی که ازش دراومد رو بگیره.
وقتی پوند شنید، یه چیز نرم و پایین بود، تقریباً غیرقابل توجه. یه خرخر، آروم و ثابت، به گوش پوند رسید. پووین داشت خرخر میکرد. یه صدای ناخودآگاه، یه پاسخ عادی وقتی گربهها حس راحتی میکنن... ولی فاک، پوند رو حتی سفتتر هم کرد.
حالا با انرژی بیشتر دم رو مالید، سعی کرد صدا بلندتر شه، و موفق هم شد.بیشرمانه تو گوش پوند خرخر میکرد و پوند اون رو با بازوها محاصرهش کرده بود. «حس خوبی داری کیتن؟ داری خرخر میکنی.» پوند نجوا کرد، دیکش عمیقتر ضربه زد.
پووین با ناله جواب داد، انگشتهای پاش جمع شدن. «فـ-فاک... دارم؟ این انقدر... اوه... خجالتآوره...» پوند نتونست لبخند نزنه، اون بچه گربه خجالتزدهش رو میپرستید.
پوند باسنش رو بالا داد، آروم داخلش ضربه زد. فقط مقاومت پیدا نکرد و به جاش با نالههای درمانده، پوند شدت ضربههاش رو بالا برد. پووین انقدر محکم کلِ دیکش رو گرفت که پوند فکر کرد میتونه بمیره و خوشحال باشه. دم رو رها کرد، از هر دو دست استفاده کرد تا کمر باریک پووین رو بگیره، حالا جدی بفاکش میداد.
«بـ-بچه گربهم انقدر تنگ برای منه. باکرگیش رو فقط برای من نگه داشته، چقدر خوب. چه حیوون خونگی خوبی.»
ضربههاش سریع، سخت و عمیق بودن، پووین رو از جایی که صورتش پشت پیراهن بود گیج کرد. داشت تو پیراهن گریه میکرد، لذت هر حس رو میگرفت و سر خوردن داغ و خیس داخلش رو تقویت میکرد.
پوند انقدر عمیق داخلش بود که نمیتونست تحمل کنه. انگشتهاش تو پیراهن مشت شده بودن، ازش به عنوان سپر استفاده میکرد تا صورت خیسش رو پنهان کنه. پوند رون پووین رو تو دست گرفت، بالا کشید تا رو شونهش استراحت کنه.
تغییر زاویه باعث شد پووین گریه کنه، یهجوری پوند حتی عمیقتر داخلش بود، یه حس جدید داخلش ساخت. صداهای اتاق شامل نالهها و گریههای ناامیدانه بود، دنبالشده با صدای پایین خرخرهای پووین. ضربه های بیامون پوند مغزش رو تبدیل به پوره کرده بود، بیفکر دور دیک داخلش منقبض میشد.
سر خوردن انقدر لغزنده و راحت بود که حس میشد پووین برای فاک شدن توسط پوند ساخته شده. پوند از دستهاش استفاده کرد تا لبهای پوسی قشنگ رو باز کنه، سر خوردن دیکش تو سوراخ کشیدهشده رو نگاه کنه.«فاک،» ناله کرد، «نگاه کن چطور برای من باز میشی فرشته. انقدر قشنگ و کامل برای من.»
گوشهای پووین با هر ضربه لغزنده تاب میخوردن و میلرزیدن، التماس توجهی که پوند با خوشحالی میداد. دستش گوش نرم رو گرفت، با مالشهای آهسته شروع کرد. سریع شدت گرفت و با مالیدن پایه گوشش تموم شد؛ دقیقاً جایی که پووین نیاز داشت.
لذت داخل پووین شروع به ساخته شدن کرد، با هر مالش ممکن بود برسه.
«پـ-پوند...هقق.... فاک... دارم میام...محکمتر... لطفاً.»
پووین التماس کرد و عضلههای کلفت پوند رو چپوند.
پوند اطاعت کرد، سختتر بفاکش داد، با هر ضربه تیز نقطه خاصش رو سوراخ کرد. «برای من بیا کیتن. یه چیز خاص در عوض بهت میدم.» پوند تو گوشش ناله کرد، سختتر و عمیقتر سر خورد.
حلقه لذت پووین باز شد و ترکید؛ پووین جیغی زد و کمرش قوس برداشت و ناخنهای تیزش جای پنجه رو کمر پوند گذاشتن؛ علامتهای قرمز عمیق که تا چند روز نمیرفتن. نالهای که کشید و هوا رو شکافت، معطر با سکس و آب بارون.
«پیشی خوب. الان تمومش میکنم.»
یه ضربه آخر و پوند مستقیم داخل پسربچه گربهش کام شد، دیوارههاش رو با کام غلیظ و سفید پر کرد. یه فاک سبک از دهنش درآمد وقتی خودش رو تو فضای تنگ خالی کرد.
کام غلیظ باعث شد انگشتهای پای پووین جمع شن، شکمش با فکر باردار شدن سفت شد. گرما پرش کرد و تصمیم گرفت هرگز پوند رو تنها نذاره. مدام تو خونه التماس میکرد بذاره بیاد تو، مدام رو مبل خودشو لمس میکرد. پوند هرگز دوباره تنها نمیموند. پووین جفتش رو پیدا کرده بود.
پوند آروم بیرون کشید، نگاه کرد به فوران مایع که دنبالش اومد؛ یه پیشی واقعاً باردارشده.
بعد ارگاسم، پوند بلند شد و پووین ترسید الان بندازتش بیرون، ولی پوند فقط از اتاق رفت. با یه حوله خیس برگشت، پووین رو کامل تمیز کرد. قلب پووین حتی خوشحالتر بود، خرخرش شدت گرفت. قبل اینکه بتونه کام داخلش رو تمیز کنه متوقفش کرد: «نکن. میخوام ازت پر باشم. بذار بمونه.» پوند فقط لبخند کج زد و به جاش باسنش رو تمیز کرد.
وقتی تمیز شدن و تو تخت بزرگ پوند دراز کشیدن، پووین نتونست جلوی خرخر بلند پرکننده اتاق رو بگیره. رو سینه پوند دراز کشیده بود، بالا نگاهش میکرد، صورتش رو تماشا میکرد. دست پوند دور کمرش پیچیده بود، آروم پایین میرفت. پووین نفسش بند آمد وقتی حس کرد انگشتی سوراخ برهنهش رو رد کرد.
«پس، کی میذاری اینو بفاک بدم؟»